عکس پروفایل بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ 🕊ب
۱.۵ هزار عضو

بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ 🕊

در فضای غبارآلود آوار سختی‌ها،اون بارقهٔ نور و امیده که دلیل ادامه دادنه...undefined️
undefined روایت امدادگران ایران undefined
undefined مشارکت در روایتگری، ارسال سوژه و پیشنهاداتارتباط با ادمین: @bareqe_admin
thumbnail
undefined آوارundefined #دلم_برای_ایران_سوخت
undefined ساعت 2 و نیم شب بود. سوار ماشین در حال رفتن به عملیات بودند. باز هم اصابت، باز هم آوار و تخریب و باز هم اعضای هلال‌احمر که راهی شده‌اند. در هوای بارانی، صدای مردم به گوش می‌رسید. مردمی که جمع شده در خیابان، پرچم به دست گرفته بودند و شعار می‌دادند. دیدن آن جمعیت، با آن شعارها در آن ساعت و هوای بارانی، بغض را در گلویش جمع کرد. این بار بغض، قبل از رسیدن به یک خانه‌ی تخریب شده سراغش آمده بود. حضور مردم در آن شرایط حس و حال عجیبی به او می‌داد.

یاد زمانی افتاد که در مقر هلال‌احمر بودند و مردم برایشان تعدادی لقمه آوردند. مردم، جمله‌هایی را روی ساندویچ‌های خانگی‌شان چسبانده بودند. جملاتی مثل: خداقوت امدادگر یا حواسمون بهتون هست. یادش بود که آن زمان فضای مقر عوض شده بود و خودش هم مثل خیلی از دیگران بغض کرده بود. تا آن زمان فکر می‌کرد آنها باید حواسشان به مردم باشد اما آن جملات یادآوری کرده بودند که چقدر به مردم نیاز دارند و مردم هم چقدر به فکرشان هستند.

میان بغض و باران و شعار، به مقصد رسیدند. رفتند سراغ آواربرداری. مردی سرش کنار سر دخترش بود و هردو زیر آوار. دست به کار شدند برای نجات آنها. قسمت شیرین ماجرا آن بود که پدر، زنده بیرون آمد. قسمت تلخ ماجرا ولی مرگ دخترش بود، آن هم کنار خودش. وقتی دست مرد را از زیر آوار بیرون آوردند، دیدند همچنان دست دخترش را در دست گرفته است... دیدن گره خوردن آن دو دست در یکدیگر، دوباره بغض را همراه خود آورد. یک خانواده حتی اگر زیر آوار جان هم بدهند، دست یکدیگر را رها نمی‌کنند.

دست‌های ما از هم جدا نخواهد شد. پیوندی بین ما برقرار است که قطع نخواهد شد. چه زیر آتش دشمن، چه زیر باران، چه زیر آوار...


undefined #پویا_ابوالفضلی
بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ... undefined@bareqe
undefined۵۹
undefined۲

۳۱.۱K

۵:۳۸