یاد زمانی افتاد که در مقر هلالاحمر بودند و مردم برایشان تعدادی لقمه آوردند. مردم، جملههایی را روی ساندویچهای خانگیشان چسبانده بودند. جملاتی مثل: خداقوت امدادگر یا حواسمون بهتون هست. یادش بود که آن زمان فضای مقر عوض شده بود و خودش هم مثل خیلی از دیگران بغض کرده بود. تا آن زمان فکر میکرد آنها باید حواسشان به مردم باشد اما آن جملات یادآوری کرده بودند که چقدر به مردم نیاز دارند و مردم هم چقدر به فکرشان هستند.
میان بغض و باران و شعار، به مقصد رسیدند. رفتند سراغ آواربرداری. مردی سرش کنار سر دخترش بود و هردو زیر آوار. دست به کار شدند برای نجات آنها. قسمت شیرین ماجرا آن بود که پدر، زنده بیرون آمد. قسمت تلخ ماجرا ولی مرگ دخترش بود، آن هم کنار خودش. وقتی دست مرد را از زیر آوار بیرون آوردند، دیدند همچنان دست دخترش را در دست گرفته است... دیدن گره خوردن آن دو دست در یکدیگر، دوباره بغض را همراه خود آورد. یک خانواده حتی اگر زیر آوار جان هم بدهند، دست یکدیگر را رها نمیکنند.
دستهای ما از هم جدا نخواهد شد. پیوندی بین ما برقرار است که قطع نخواهد شد. چه زیر آتش دشمن، چه زیر باران، چه زیر آوار...
بارقه | روایتروزهایجنگ...
۳۱.۱K
۵:۳۸