#یک_کوله_روایتروایت دوم
جاده، فقط مسیرِ رسیدن نبود؛ آینهای بود که تمامِ دردهای ناتمامِ تاریخ را، در دلم تازه میکرد.میان هیاهوی جمعیت، نگاهم به دخترکی گره خورد که کنجِ یک موکب، دنیا را فراموش کرده بود. سرش را روی چادرِ خالهاش گذاشته بود و چنان آسوده خوابیده بود که گویی در امنترین نقطه جهان است؛ بیخبر از هیاهوی جمعیت، بیخبر از غوغای مسیر.
همانجا بود که دلم به سالها قبل پر کشید؛ به خرابه شام و دختری که کودکیاش میان غربت و زخمِ تازیانه قد کشید…
با خودم زمزمه کردم: «کاش چادرِ عمهاش، همان روز هم همینقدر امن بود، کاش رقیه (س) هم طعمِ این خوابِ بیدلهره را میچشید…»
#صامدون#پردیس_شهیده_بنت_الهدی_صدر#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فرهنگیان_بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان قزوین@basij_cfuac_qazvin
جاده، فقط مسیرِ رسیدن نبود؛ آینهای بود که تمامِ دردهای ناتمامِ تاریخ را، در دلم تازه میکرد.میان هیاهوی جمعیت، نگاهم به دخترکی گره خورد که کنجِ یک موکب، دنیا را فراموش کرده بود. سرش را روی چادرِ خالهاش گذاشته بود و چنان آسوده خوابیده بود که گویی در امنترین نقطه جهان است؛ بیخبر از هیاهوی جمعیت، بیخبر از غوغای مسیر.
همانجا بود که دلم به سالها قبل پر کشید؛ به خرابه شام و دختری که کودکیاش میان غربت و زخمِ تازیانه قد کشید…
با خودم زمزمه کردم: «کاش چادرِ عمهاش، همان روز هم همینقدر امن بود، کاش رقیه (س) هم طعمِ این خوابِ بیدلهره را میچشید…»
#صامدون#پردیس_شهیده_بنت_الهدی_صدر#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فرهنگیان_بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان قزوین@basij_cfuac_qazvin
۹۴۳
۱۰:۴۰