#یک_کوله_روایتروایت چهارم
بعضیها با تمامِ عمرشان به حرم میرسند…
همین که قدم به حرم گذاشتم، چشمم به ضریحِ نورانی افتاد. میان آن همه جمعیت، پیرزنی را دیدم؛ قامتش خمیده بود و قدمهایش آهسته و خسته، اما عشق هنوز در چهرهاش جوانه میزد.
نفسزنان از کنار ضریح بازمیگشت؛ گویی تمام توانِ سالهای عمرش را برای همین زیارت گذاشته بود. دستان لرزانش را به ضریح رسانده بود و نگاهش، از اشک و دلدادگی میدرخشید.
به او نگاه کردم و با خودم گفتم:چه چیزی جز عشق میتواند این قامتِ خمیده را به حرم برساند؟چه چیزی جز محبت اهلبیت (ع)، در این سن و سال، هنوز چنین شوقی در دل آدم زنده نگه میدارد؟آن پیرزن آرامآرام دور میشد، اما تصویری که از او در ذهنم ماند، پیر نبود؛ جوانیِ دلی بود که هنوز با دیدن ضریح، میتپید.در دلم گفتم:خدایا… مرا هم تا سالهای پیری، چنین عاشق اهلبیت (ع) نگه دار؛آنقدر عاشق که حتی قامتِ خمیدهام، راهِ حرم را فراموش نکند.
#صامدون#پردیس_شهیده_بنت_الهدی_صدر#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فرهنگیان_بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان قزوین@basij_cfuac_qazvin
بعضیها با تمامِ عمرشان به حرم میرسند…
همین که قدم به حرم گذاشتم، چشمم به ضریحِ نورانی افتاد. میان آن همه جمعیت، پیرزنی را دیدم؛ قامتش خمیده بود و قدمهایش آهسته و خسته، اما عشق هنوز در چهرهاش جوانه میزد.
نفسزنان از کنار ضریح بازمیگشت؛ گویی تمام توانِ سالهای عمرش را برای همین زیارت گذاشته بود. دستان لرزانش را به ضریح رسانده بود و نگاهش، از اشک و دلدادگی میدرخشید.
به او نگاه کردم و با خودم گفتم:چه چیزی جز عشق میتواند این قامتِ خمیده را به حرم برساند؟چه چیزی جز محبت اهلبیت (ع)، در این سن و سال، هنوز چنین شوقی در دل آدم زنده نگه میدارد؟آن پیرزن آرامآرام دور میشد، اما تصویری که از او در ذهنم ماند، پیر نبود؛ جوانیِ دلی بود که هنوز با دیدن ضریح، میتپید.در دلم گفتم:خدایا… مرا هم تا سالهای پیری، چنین عاشق اهلبیت (ع) نگه دار؛آنقدر عاشق که حتی قامتِ خمیدهام، راهِ حرم را فراموش نکند.
#صامدون#پردیس_شهیده_بنت_الهدی_صدر#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فرهنگیان_بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان قزوین@basij_cfuac_qazvin
۴۴۲
۱۰:۲۴