#یک_کوله_روایتروایت سوم
خنکایِ بهشت، درست وسطِ ظهرِ داغِ جاده
ساعت نزدیک اذان بود و آفتاب، بیرحمانه میتابید. عمودها را پشت سر میگذاشتیم و من، خستهتر از گرما، دلتنگِ دیدنِ حرمی بودم که هنوز در افق پیدا نبود.
ناگهان صدا پیچید: «مای بارد… مای بارد…»
خنکیِ مای بارد در مشتم، مثل یک معجزه بود در آن هوایِ گرما. به آب نگاه کردم؛ به این سادگیِ بینهایتِ بخشش و مهماننوازیِ حسین (ع) که خستگیِ فرسنگها راه را در یک لحظه میشست و میبرد.آب در دستم بود، اما تماما عطشِ رسیدن داشتم؛ عطشِ رسیدن به کسی که سیرابکنندهی تمامِ دلهای تشنه است…
#صامدون#پردیس_شهیده_بنت_الهدی_صدر#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فرهنگیان_بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان قزوین@basij_cfuac_qazvin
خنکایِ بهشت، درست وسطِ ظهرِ داغِ جاده
ساعت نزدیک اذان بود و آفتاب، بیرحمانه میتابید. عمودها را پشت سر میگذاشتیم و من، خستهتر از گرما، دلتنگِ دیدنِ حرمی بودم که هنوز در افق پیدا نبود.
ناگهان صدا پیچید: «مای بارد… مای بارد…»
خنکیِ مای بارد در مشتم، مثل یک معجزه بود در آن هوایِ گرما. به آب نگاه کردم؛ به این سادگیِ بینهایتِ بخشش و مهماننوازیِ حسین (ع) که خستگیِ فرسنگها راه را در یک لحظه میشست و میبرد.آب در دستم بود، اما تماما عطشِ رسیدن داشتم؛ عطشِ رسیدن به کسی که سیرابکنندهی تمامِ دلهای تشنه است…
#صامدون#پردیس_شهیده_بنت_الهدی_صدر#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فرهنگیان_بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان قزوین@basij_cfuac_qazvin
۶۳۲
۱۰:۴۶