#یک_کوله_روایتروایت پنجم
بعضی دلها، حتی در کودکی، راهِ آسمان را بلدند…
میان شلوغی حرم، نگاهم به کودکی افتاد که شیطنتش با آرامشِ حرم عجیب قاطی شده بود. گاهی دور ضریح میچرخید و گاهی کنارِ بانوانِ ذکرگو، بیقرارِ بازی و دلدادگی میشد.
بعد، آرام دیدم که خود را به ضریح رساند؛ دستها و پاهای کوچکش را با شوق بالا میکشید و چشمهایش را به سوی سقفِ بلندِ حرم دوخته بود، انگار چیزی را جستوجو میکرد که از جنسِ دیدهها نیست.
لحظهای بعد، سکوت کرد…لبخندی نرم نشست روی صورتش؛ لبخندی که فقط از دیدنِ یک حضور میآید، از بوییدنِ آرامشِ امام.با خودم گفتم:چه زود این دلِ کوچک، راهِ آرام گرفتن را یاد گرفته است…کاش ما هم مثل او، در هیاهوی دنیا، بلد بودیم با یک نگاه، اینگونه آرام شویم.
#صامدون#پردیس_شهیده_بنت_الهدی_صدر#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فرهنگیان_بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان قزوین@basij_cfuac_qazvin
بعضی دلها، حتی در کودکی، راهِ آسمان را بلدند…
میان شلوغی حرم، نگاهم به کودکی افتاد که شیطنتش با آرامشِ حرم عجیب قاطی شده بود. گاهی دور ضریح میچرخید و گاهی کنارِ بانوانِ ذکرگو، بیقرارِ بازی و دلدادگی میشد.
بعد، آرام دیدم که خود را به ضریح رساند؛ دستها و پاهای کوچکش را با شوق بالا میکشید و چشمهایش را به سوی سقفِ بلندِ حرم دوخته بود، انگار چیزی را جستوجو میکرد که از جنسِ دیدهها نیست.
لحظهای بعد، سکوت کرد…لبخندی نرم نشست روی صورتش؛ لبخندی که فقط از دیدنِ یک حضور میآید، از بوییدنِ آرامشِ امام.با خودم گفتم:چه زود این دلِ کوچک، راهِ آرام گرفتن را یاد گرفته است…کاش ما هم مثل او، در هیاهوی دنیا، بلد بودیم با یک نگاه، اینگونه آرام شویم.
#صامدون#پردیس_شهیده_بنت_الهدی_صدر#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فرهنگیان_بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان قزوین@basij_cfuac_qazvin
۵۱۱
۱۸:۰۳