#گروه_شهیدجهادمغنیه#ماترکناک_یابن_الحسین
۱۱:۳۸
کُلنا أمةٌ واحدةموکب طلاب المقاومة الحسینیةروز سوم پیاده روی
#ارسالی#ماترکناک_یابن_الحسین
#ارسالی#ماترکناک_یابن_الحسین
۹:۳۴
بازارسال شده از ما ترکناک یابن الحسین (کاروان پیاده روی اربعین 1441 بسیج دانشگاه امام صادق)
مسابقه #طریق_العشق
با هنر و علم خود در راه امام حسین(ع) خدمت کنید...
آثار خود را در قالب دلنوشته، خاطره، شعر، عکس، فیلم، روایتگری، تحلیل های شخصی، آسیب شناسی و ... برای ما بفرستید.
در موضوعات:
شعار #الحسین_یجمعنا، شعار کاروان( #ما_ترکناک_یابن_الحسین )، اجتماع میلیونی اربعین و تأثیرگذاری جهانی آن، آینده اربعین و...
آثار خود را به شماره ۰۹۳۹۹۸۶۸۳۴۴ یا در پیام رسان بله به شناسه @ah_adeli313 ارسال کنید.
همچنین پذیرای خاطرات و دلنوشتههای شما در مورد برنامه ها و اتفاقات طول اردو و انتقادات، پیشنهادها و نظرات شما برای برگزاری هرچه بهترِ برنامههای بعدی، هستیم...
هر چه میخواهد دلِ تنگت بگو...
+ شرکت در این مسابقه برای تمامی دانشجویان دانشگاه امام صادق علیهالسلام امکان پذیر میباشد.
کاروان پیاده روی بسیج دانشگاه امام صادق علیهالسلاماربعین ۱۴۴۱
#ماترکناک_یابن_الحسین_علیهالسلام
@basijisu_arbaeen
۱۰:۰۱
ممنون لطف مادر این خانواده ایم
نابرده رنج گنج به من داد فاطمه
#ارسالی#ماترکناک_یابن_الحسین
نابرده رنج گنج به من داد فاطمه
#ارسالی#ماترکناک_یابن_الحسین
۹:۳۷
#گروه_شهیدطهرانیمقدم#ماترکناک_یابن_الحسین
۹:۵۷
#گروه_شهیداحمدیروشن#ماترکناک_یابن_الحسین
۱:۴۲
#ارسالی#ماترکناک_یابن_الحسین
۱۷:۱۸
#گروه_شهید_طهرانیمقدم#ماترکناک_یابن_الحسین
۱۷:۰۸
پوسترهای پر از معنا و زیبای حشد شعبی عراق
#ماترکناک_یابن_الحسین
#ماترکناک_یابن_الحسین
۲۲:۲۷
موکب طلاب المقاومة الحسینیة
#گروه_شهیدطهرانیمقدم#گروه_شهیدقربانی#ماترکناک_یابن_الحسین
#گروه_شهیدطهرانیمقدم#گروه_شهیدقربانی#ماترکناک_یابن_الحسین
۱۴:۴۸
حرم عشق
#ماترکناک_یابن_الحسین
#ماترکناک_یابن_الحسین
۱۰:۵۳
هدیه به کودکان عراقی
#گروه_شهیدقربانخانی#ماترکناک_یابن_الحسین
#گروه_شهیدقربانخانی#ماترکناک_یابن_الحسین
۱۰:۰۴
عمود۵۴۶
#گروه_شهیدبهشتی#ماترکناک_یابن_الحسین
#گروه_شهیدبهشتی#ماترکناک_یابن_الحسین
۱۰:۰۷
استراحتگاه بین راهی اراک
#ماترکناک_یابن_الحسین
#ماترکناک_یابن_الحسین
۸:۴۱
بازارسال شده از مداحی ارباب 🇮🇷 🇵🇸
Gomnam980804m06.mp3
۲.۴۷ مگابایت
۶:۳۲
بسم الله الرحمن الرحیم
هَلا بِالزُّوار
خیلی وقت بود که از مرز چذابه راه افتاده بودیم و تازه بعد از حدود سیزده چهارده ساعت نشستن روی صندلیهای تنگ و فشردهی یه ون رسیده بودیم به شهر بلد و آرامگاه امام زاده سید محمد(علیهالسلام). شام رو مهمون ابومصطفی، یکی از متولیان امام زاده بودیم که ماشین شاسی بلند، سنگهای گرانیتی کف خونه، سفرهای که پهن کرده بود و خلاصه سر و وضع زندگیش نشون میداد که فرد متمول و به قول خودمون با کلاسی هم هست. بچهها دور سفره نشستند و مشغول خوردن شام مفصلی شدن که انتظارشون رو میکشید.
ابومصطفی هم کناری نشسته بود و بدون این که لب به غذا بزنه فقط هر از چندگاهی تعارف میکرد و با بچهها خوش و بشی میکرد. به نظرم همین خوش و بش هم بخشی از مهموان نوازی عربی بود که خلاصه یعنی فضا خودمونیه و خونه هم خونهی خودتون.
شام تموم شد، اما ابومصطفی چیزی نخورد. فقط سفره رو جمع کرد و یه عالمه غذای نیم خورده رو برد تو آشپزخونه، جایی که به گمانم تمام خانوادهش در طول زمان شام خوردن ما اونجا منتظر بودن...
اینجا بود که تازه قضیه رو فهمیدم؛ ابومصطفی و خانوادهش با زوار امام حسین غذا نمیخوردن، بلکه باقی موندهی غذای اونها رو میخوردن...؛ باقیموندهی غذای یه تعداد مسافر آش و لاشِ خستهیِ راهِ عجم که زائر امام حسین بودن و اونها از همهی این توصیفات فقط زائر بودن رو میدیدن...
در طول مسیر حرکت هم یا دعوت میکردن یا جلوی ماشین رو میگرفتن و التماس میکردن که به موکبشون بریم، یادم هست یکیشون – که لباس و ظاهرش نشون میداد که فقیره و چیز زیادی هم نداره - التماس میکرد که به موکبشون بریم تا به هر میزان که دوستداریم چلوگوشت، چلومرغ و چلو ماهی بخوریم.
به نظرم در پذیرایی از زوار، فقر و غنای شیعیان عراق خیلی تأثیری نداشت؛ همه با همهی وجودشون پذیرایی میکردن...
تو روزهای بعد هم موکبهای زیادی رو دیدم که علی رغم تفاوتهای ظاهریای که داشتن در پذیرایی از مرد و زن، بزرگ و کوچیک با ملیتها، قومیتها، زبانها، فرهنگها و حتی مذهبهای مختلف فقط یه جمله میگفتن ... «هلا بالزوار» ... انگار همهی هویتها در دو هویت خلاصه شده بود، «زائر» و «خادم زائر» و این معجزهی بزرگ اربعین بود...
معجزهای که متاسفانه گاهی به چشم میدیدم که برخی از ما ایرانیها هنوز اون رو درک نکردیم.
دیدن یه موکب متومل ایرانی که به جای پذیرایی از زوار اونها رو برای یه لیوان شربت تو صف کرده بود و بعد هم یه نفر پای شربتها مدام تذکر میداد که «آقا یه دونه ... آقا یه دونه...» در کنار تصویر موکبهای فقیر عراقی با اون همه دست و دلبازی بد جوری اذیتم میکرد.
هنوز هم وقتی یادم میاد که تو یه موکب عراقی – ایرانی یه آشپز ایرانی برای یه ظرف غذا چطور سر یه خانوم ایرانی داد میزد ناراحت میشم و وقتی به خاطر مییارم که یه پیرمرد عراقی که به نظرم مسئول موکب بود به اون آشپز تذکر داد که با «زائر» درست برخورد کن ناراحتتر...
به نظرم برخی از ما ایرانیها هنوز مفهومی به نام «زائر» - يعني همون مفهومي که معجزهي بزرگ اربعينه - رو خوب متوجه نشدیم و به نظرم تا وقتی به عمق مفهوم «زائر» نرسیم زائرای خوبی هم نمیتونیم باشیم...
*دکتر مرتضی جوانعلی آذر
#یادداشت_های_اربعینی#گرچه_دوریم_ولی_از_تو_سخن_میگوییم
هَلا بِالزُّوار
خیلی وقت بود که از مرز چذابه راه افتاده بودیم و تازه بعد از حدود سیزده چهارده ساعت نشستن روی صندلیهای تنگ و فشردهی یه ون رسیده بودیم به شهر بلد و آرامگاه امام زاده سید محمد(علیهالسلام). شام رو مهمون ابومصطفی، یکی از متولیان امام زاده بودیم که ماشین شاسی بلند، سنگهای گرانیتی کف خونه، سفرهای که پهن کرده بود و خلاصه سر و وضع زندگیش نشون میداد که فرد متمول و به قول خودمون با کلاسی هم هست. بچهها دور سفره نشستند و مشغول خوردن شام مفصلی شدن که انتظارشون رو میکشید.
ابومصطفی هم کناری نشسته بود و بدون این که لب به غذا بزنه فقط هر از چندگاهی تعارف میکرد و با بچهها خوش و بشی میکرد. به نظرم همین خوش و بش هم بخشی از مهموان نوازی عربی بود که خلاصه یعنی فضا خودمونیه و خونه هم خونهی خودتون.
شام تموم شد، اما ابومصطفی چیزی نخورد. فقط سفره رو جمع کرد و یه عالمه غذای نیم خورده رو برد تو آشپزخونه، جایی که به گمانم تمام خانوادهش در طول زمان شام خوردن ما اونجا منتظر بودن...
اینجا بود که تازه قضیه رو فهمیدم؛ ابومصطفی و خانوادهش با زوار امام حسین غذا نمیخوردن، بلکه باقی موندهی غذای اونها رو میخوردن...؛ باقیموندهی غذای یه تعداد مسافر آش و لاشِ خستهیِ راهِ عجم که زائر امام حسین بودن و اونها از همهی این توصیفات فقط زائر بودن رو میدیدن...
در طول مسیر حرکت هم یا دعوت میکردن یا جلوی ماشین رو میگرفتن و التماس میکردن که به موکبشون بریم، یادم هست یکیشون – که لباس و ظاهرش نشون میداد که فقیره و چیز زیادی هم نداره - التماس میکرد که به موکبشون بریم تا به هر میزان که دوستداریم چلوگوشت، چلومرغ و چلو ماهی بخوریم.
به نظرم در پذیرایی از زوار، فقر و غنای شیعیان عراق خیلی تأثیری نداشت؛ همه با همهی وجودشون پذیرایی میکردن...
تو روزهای بعد هم موکبهای زیادی رو دیدم که علی رغم تفاوتهای ظاهریای که داشتن در پذیرایی از مرد و زن، بزرگ و کوچیک با ملیتها، قومیتها، زبانها، فرهنگها و حتی مذهبهای مختلف فقط یه جمله میگفتن ... «هلا بالزوار» ... انگار همهی هویتها در دو هویت خلاصه شده بود، «زائر» و «خادم زائر» و این معجزهی بزرگ اربعین بود...
معجزهای که متاسفانه گاهی به چشم میدیدم که برخی از ما ایرانیها هنوز اون رو درک نکردیم.
دیدن یه موکب متومل ایرانی که به جای پذیرایی از زوار اونها رو برای یه لیوان شربت تو صف کرده بود و بعد هم یه نفر پای شربتها مدام تذکر میداد که «آقا یه دونه ... آقا یه دونه...» در کنار تصویر موکبهای فقیر عراقی با اون همه دست و دلبازی بد جوری اذیتم میکرد.
هنوز هم وقتی یادم میاد که تو یه موکب عراقی – ایرانی یه آشپز ایرانی برای یه ظرف غذا چطور سر یه خانوم ایرانی داد میزد ناراحت میشم و وقتی به خاطر مییارم که یه پیرمرد عراقی که به نظرم مسئول موکب بود به اون آشپز تذکر داد که با «زائر» درست برخورد کن ناراحتتر...
به نظرم برخی از ما ایرانیها هنوز مفهومی به نام «زائر» - يعني همون مفهومي که معجزهي بزرگ اربعينه - رو خوب متوجه نشدیم و به نظرم تا وقتی به عمق مفهوم «زائر» نرسیم زائرای خوبی هم نمیتونیم باشیم...
*دکتر مرتضی جوانعلی آذر
#یادداشت_های_اربعینی#گرچه_دوریم_ولی_از_تو_سخن_میگوییم
۷:۰۹
ما ترکناک یابن الحسین (کاروان پیاده روی اربعین 1441 بسیج دانشگاه امام صادق)
بسم الله الرحمن الرحیم هَلا بِالزُّوار خیلی وقت بود که از مرز چذابه راه افتاده بودیم و تازه بعد از حدود سیزده چهارده ساعت نشستن روی صندلیهای تنگ و فشردهی یه ون رسیده بودیم به شهر بلد و آرامگاه امام زاده سید محمد(علیهالسلام). شام رو مهمون ابومصطفی، یکی از متولیان امام زاده بودیم که ماشین شاسی بلند، سنگهای گرانیتی کف خونه، سفرهای که پهن کرده بود و خلاصه سر و وضع زندگیش نشون میداد که فرد متمول و به قول خودمون با کلاسی هم هست. بچهها دور سفره نشستند و مشغول خوردن شام مفصلی شدن که انتظارشون رو میکشید. ابومصطفی هم کناری نشسته بود و بدون این که لب به غذا بزنه فقط هر از چندگاهی تعارف میکرد و با بچهها خوش و بشی میکرد. به نظرم همین خوش و بش هم بخشی از مهموان نوازی عربی بود که خلاصه یعنی فضا خودمونیه و خونه هم خونهی خودتون. شام تموم شد، اما ابومصطفی چیزی نخورد. فقط سفره رو جمع کرد و یه عالمه غذای نیم خورده رو برد تو آشپزخونه، جایی که به گمانم تمام خانوادهش در طول زمان شام خوردن ما اونجا منتظر بودن... اینجا بود که تازه قضیه رو فهمیدم؛ ابومصطفی و خانوادهش با زوار امام حسین غذا نمیخوردن، بلکه باقی موندهی غذای اونها رو میخوردن...؛ باقیموندهی غذای یه تعداد مسافر آش و لاشِ خستهیِ راهِ عجم که زائر امام حسین بودن و اونها از همهی این توصیفات فقط زائر بودن رو میدیدن... در طول مسیر حرکت هم یا دعوت میکردن یا جلوی ماشین رو میگرفتن و التماس میکردن که به موکبشون بریم، یادم هست یکیشون – که لباس و ظاهرش نشون میداد که فقیره و چیز زیادی هم نداره - التماس میکرد که به موکبشون بریم تا به هر میزان که دوستداریم چلوگوشت، چلومرغ و چلو ماهی بخوریم. به نظرم در پذیرایی از زوار، فقر و غنای شیعیان عراق خیلی تأثیری نداشت؛ همه با همهی وجودشون پذیرایی میکردن... تو روزهای بعد هم موکبهای زیادی رو دیدم که علی رغم تفاوتهای ظاهریای که داشتن در پذیرایی از مرد و زن، بزرگ و کوچیک با ملیتها، قومیتها، زبانها، فرهنگها و حتی مذهبهای مختلف فقط یه جمله میگفتن ... «هلا بالزوار» ... انگار همهی هویتها در دو هویت خلاصه شده بود، «زائر» و «خادم زائر» و این معجزهی بزرگ اربعین بود... معجزهای که متاسفانه گاهی به چشم میدیدم که برخی از ما ایرانیها هنوز اون رو درک نکردیم. دیدن یه موکب متومل ایرانی که به جای پذیرایی از زوار اونها رو برای یه لیوان شربت تو صف کرده بود و بعد هم یه نفر پای شربتها مدام تذکر میداد که «آقا یه دونه ... آقا یه دونه...» در کنار تصویر موکبهای فقیر عراقی با اون همه دست و دلبازی بد جوری اذیتم میکرد. هنوز هم وقتی یادم میاد که تو یه موکب عراقی – ایرانی یه آشپز ایرانی برای یه ظرف غذا چطور سر یه خانوم ایرانی داد میزد ناراحت میشم و وقتی به خاطر مییارم که یه پیرمرد عراقی که به نظرم مسئول موکب بود به اون آشپز تذکر داد که با «زائر» درست برخورد کن ناراحتتر... به نظرم برخی از ما ایرانیها هنوز مفهومی به نام «زائر» - يعني همون مفهومي که معجزهي بزرگ اربعينه - رو خوب متوجه نشدیم و به نظرم تا وقتی به عمق مفهوم «زائر» نرسیم زائرای خوبی هم نمیتونیم باشیم... *دکتر مرتضی جوانعلی آذر #یادداشت_های_اربعینی #گرچه_دوریم_ولی_از_تو_سخن_میگوییم
بسم رب الحسین
اربعین نزدیکه
درسته که جسم های ما در طریق کربلا نیست ولی روح، فکر و ذهن همهی ما، کنار قدم های جابر گام برمیدارد.پس بیایید این سفر روحانی رو با هم به اشتراک بذاریم. از دلتنگی هامون بگیم، از خاطرات، خوشی ها و سختی های، شیرینی ها و تلخی ها،موکب ها و مبیت ها و ...
مطالب، دلنوشته، خاطره، سفرنامه، عکس، شعر، فیلم، روایتگری، تحلیل، آسیب شناسی و ... خود را به شناسهی @mrezaali ارسال کنید تا در کانال اربعین قرار داده شود.
#یادداشتهای_اربعینی#گرچه_دوریم_ولی_از_تو_سخن_میگوییم
اربعین نزدیکه
مطالب، دلنوشته، خاطره، سفرنامه، عکس، شعر، فیلم، روایتگری، تحلیل، آسیب شناسی و ... خود را به شناسهی @mrezaali ارسال کنید تا در کانال اربعین قرار داده شود.
#یادداشتهای_اربعینی#گرچه_دوریم_ولی_از_تو_سخن_میگوییم
۷:۱۹
بازارسال شده از کبوتر بله
چه فراقی.mp3
۱۳.۸۲ مگابایت
۱۵:۱۹
بخشی از کتاب گلولههای داغ (سفرنامه اربعین):«با جمعی از بچههای کرمانی داخل یک موکب نشسته بودیم، قابلمه نیمرو جلوی یک عراقی بود و با ولع و اشتیاق مشغول خوردن بود. ما هوس نیمرو کرده بودیم ، صدا بلند کردیم: «میدونی ما کی هستیم؟! ما همشهریهای حاج قاسم سلیمانی هستیم.»
مرد عراقی تا نام حاج قاسم را شنید مثل برق گرفتهها از جا پرید، یک دستش را به نشانه احترام بر سر گذاشت و با دست دیگرش قابلمه نیمرو را جلوی ما گذاشت. خنده بر لبهایمان ماسید. رفت و به سرعت برگشت، یک سینی پر از نیمروی دیگر جلویمان گذاشت.»
پیش خودم گفتم: «باید این ترفند همشهری حاج قاسم را بکار ببرم.» البته به آنجا نکشید، سینی پر از نان و پنیر از راه رسید...
#یادداشتهای_اربعینی#گرچه_دوریم_ولی_از_تو_سخن_میگوییم
مرد عراقی تا نام حاج قاسم را شنید مثل برق گرفتهها از جا پرید، یک دستش را به نشانه احترام بر سر گذاشت و با دست دیگرش قابلمه نیمرو را جلوی ما گذاشت. خنده بر لبهایمان ماسید. رفت و به سرعت برگشت، یک سینی پر از نیمروی دیگر جلویمان گذاشت.»
پیش خودم گفتم: «باید این ترفند همشهری حاج قاسم را بکار ببرم.» البته به آنجا نکشید، سینی پر از نان و پنیر از راه رسید...
#یادداشتهای_اربعینی#گرچه_دوریم_ولی_از_تو_سخن_میگوییم
۸:۳۷
بازارسال شده از Mohammad Asaadi
AUD-20210913-WA0007 (5).mp3
۰۷:۵۴-۷.۸ مگابایت
اما قلبهایی لرزان است،حسین(ع) به قلبها نیز توجه دارد!
با شعر خوش آمدید حسین(ع) یادی از خوش ترین ایام کنیم
هیچ می دانستیددر مورد مداحی که ملاباسم کربلاییبرای زائران اربعین خوانده و بسیار زیاد از صدا سیما و دیگر رسانههای شیعیان جهان پخش میشود. ماجرایش چیست...؟
آیا میدانید که شعرش را یکی از مراجع بزرگ نجف خواب دیدن که حضرت امام حسین (علیهالسلام)این شعر را برای زوار
اربعین میخوانند...
ایشان صبح که از خواب برخواستند همه شعر را یادداشت می کنند و بعد توسط آقای باسم کربلایی مداحی میشود...
ترجمه نوحه را در زیر میخوانید تا ان شاالله زائران در بین راه معنی این نوحه را بدانند :
تِزورونی اَعاهِـدکُمبه زیارت من میآئید، با شما عهد میبندمتِـعِـرفـونی شَفیـعِلکُممیدانید که من شفيع شمایمأسامیـکُم اَسَـجِّـلْـهِه أسامیکُماسامیتان را ثبت میکنمهَلِه بیکُم یا زِوّاری هَلِه بیکُمخوش آمدید ای زائران من خوش آمدید وَ حَـگّ چَفِّ الکَفیل و الجود وَ الرّایهقسم به دستان اباالفضل و کرامت و پرچم اوأنا وْ عَبّاسْ وَیّاکُم یَا مَشّایهمن و عباس با شماییم ای که با پای پیاده به سوی من میآئیدیا مَن بِعْتو النُفوسْ و جِئتـو شَرّایهای که جانهایتان را به بهای زیارت من به کف گرفتهایدعَلَیّ واجِبْ اَوافیکُم یَا وَفّـایهبر من واجب است تا به شما وفا کنم، ای وفاداران!تواسینی شَعائرْکُمعزاداریهایتان به من دلداری میدهد تْرَوّینی مَدامِعْـکُمو اشکهایتان مرا سیراب میکنداَواسیکُم أنَـا وْ جَرْحـی أواسیکُممن و زخمهایی که بر تن دارم به شما دلداری میدهیمهَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُمخوش آمدید ای زائران من، خوش آمدیدهَلِه یَلْ ما نِسیْتْ و عَلْ وَعِدْ تِحْـضَـرْخوش آمدید ای که وعدهتان را فراموش نکرده و بر سر موعد حاضر میشویدإجِیْـتْ و لا یْـهَـمَّـکْ لا بَرِدْ لا حَرّآمدید در حالیکه نه گرما برایتان مهم بود و نه سرماوَ حَـگ دَمْـعِ العَـقیله و طَبرَه الأکبَرقسم به اشک زینب و فرق شکافته اکبراَحَضْـرَکْ و ما أعوفَکْ ساعـه المَحْـشَرْدر محشر کنارتان خواهم بود و رهایتان نمیکنمعَلَی المَـوعِـدْ اَجی یَمکُم و لا اَبْـعَـدْ و اعوفْ عَنْـکُمدر وقت دیدار پیشتان میآیم و دور نمیشوم و رهایتان نمیسازممُحامیکُم وَ حَگ حِیدَرْ مُحامیکُمپشتیبانتان هستم به حقّ حیدر پشتیبانتان هستمهَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُمآمدید ای زائرانِ من، خوش آمدیدیَـا هَـلْـشایِلْ رایه وْ جایْ گاصِدنیای آنکه پرچم به دست قصد دیدار مرا کردهایدتِـعْـرُف رایَتَـکْ بی مَن تُذَکِّـرْنی؟میدانی که پرچمت مرا به یاد چه کسی میاندازد؟بِلـکطَعو چْفوفه وْ صاحْ اِدْرِکْـنیبه یاد آن دست بریدهای که فریاد زد: مرا دریابصِحِتْ وَیلاه یا اخویه وْ ظَهَرْ مِحْنیو با شنیدن آن صدا، آشکارا فریاد زدم که بیبرادر شدم و اندوهم بر من آشکار شد کِسَرْ ظَهری سَهَمْ هَجْـرَکْتیر هجرت کمرم را شکستنِفَدْ صَبری بَعَدْ عُمـرَکْبعد از شهادتت صبرم به پایان رسیداُوَصّیکُمْ عَلَی الرّایِه اُوَصّیکُمْسفارش این پرچم را به شما میکنمهَـله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُمخوش آمدید ای زائران من، خوش آمدید یَا مَنْ گاصِدْ إلَیَّ و دَمْـعِه تِجْـریـهْای که با چشمان اشکبار قصد زیارت مرا کردهایداَعرُفْ حاجِتَکْ مو داعی تِحْـچیـهِحاجتتان را میدانم، نیازی به گفتن نیستوَ حَـگ نَحـْـرِ الرِّضیع اِلـحاجِه اَگضیهِقسم به گلوی شیرخواره، حاجتتان را برآورده میکنمیَا زائرْ عاهَدِتْ کِلْ عِلّه اَشْـفیهِزائران من، عهده کردهام که هر بیماری را شفا دهماَخو زینب فَرَحْ بیکُمْبرادر زینب به خاطرتان شاد شدهَله وْ مَرحَبْ یُنادیکُمخوش آمدید صدایتان میزندیُحَیّیـکُم اَبو الغیـره یْحَیّیـکُممرد غیرتمند به شما درود میگویدهَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُمخوش آمدید ای زائرانِ من، خوش آمدیدزینبْ مَنْ تُشاهِدکُم تِزورونیزینب هنگامی که شما را میبیند که زیارتم میکنید، میگوید:تُنادیکُم لِوَنْ بِالطَّفّ تحضُرونی!کاش در جنگ حاضر میشدیما اَمْـشی یِسْره وْ لا یَسلِبونیکه مرا به اسیری نمیبردند و مرا غارت نمیکردندو لا بسیاطهم غَدَر یْضرِبونیبا تازیانههای خیانت نمیزدندتُنادینی: أنَا الجیره وْ صَد عَنّی أبو الغیرهصدایم میزند که من در بندم و سرور غیرتمندان از دستم رفتاَبَچّیکُم عَلی مْصابه اَبَچّیکُمشما را بر این مصیبت میگریانمهَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُمخوش آمدید ای زائران من،خوش آمدید.
۲۲:۱۷