بیدلیجات | زهرا ولیمحمدی
. امروز گفتگوی تصویری داشتیم. در طول کلاس، خیلی به دختر داشتن فکر کردم، و به خدایی که اینهمه زیبایی، ظرافت و ناز آفریده، و به نعمتی که دارم. نگاهشون میکردم و به بزرگشدنشون فکر میکردم، و به اینکه سهم من از دنیاشون فقط چندماهه، به اینکه قراره به زودی برن... به این که چقدر جهان قراره سخت بگیره تا از این استخونهای ظریف و دلهای نازک، زن بسازه؛ زنی که دنیا رو به دوش میکشه... و البته به این فکر میکردم که چقدر دختر داشتن رو با تمامِ دردسرهاش دوست دارم! و چقدر مادر بودن رو... پ.ن: آخرین عکسِ شیشِ دوی عزیزم/ ۳ اسفند ۱۴۰۴ #خانهبهدوش
توی هفتهای که گذشت، یکی از بچههای پارسالم رو تو خیابون دیدم.چه اتفاقی افتاد؟در حالی که اسمشو جیغ میزدم به سمتش با آغوش باز دویدم و وقتی بغلش کردم، باهاش حرف زدم و خوب نگاهش کردم، متوجه شدم که دخترام خیلی بیشتر از حد تصورم بزرگ شدن...
حالا به چی فکر میکنم؟
حالا به چی فکر میکنم؟
۹
۲۰:۵۶