بازارسال شده از فاطمه شعبانی تبار
کلاس های آنلاین آقای قویدل واقعا عالی بودن چون حالت گفتگو داشت و سوال و جواب میشد خیلی راحت تر به درک مطالب میرسیدیم برای من خیلی راهگشا بودن و دراین زمانی که اینترنت قطع بود تونستم با مطالبی که یاد گرفته بودم چالش های زندگی رو بپذیرم و راحت تر هندل کنم به لطف خدا و آموزه های مولانا و آموزش آقای قویدل
ممنون از زحمات زیاد شما 

۷:۲۸
بازارسال شده از س
سلام وقت بخیر تجربه من از کلاس های انلاین این بود که در مورد خواستن های من ذهنی متوجه شدم که همون خدا روخواستن هم بازم با من ذهنی بود ( غیر مردن هیچ فرهنگ دیگر ، در نگیرد با خدا ای حیله گر )و اینکه افکارم ببینم و راحتتر ازشون عبور کتم ، و کلاس های انلاین خیلی به عملی شدن مطلب در زندگی بهم کمک کرده و خوشحالم که شرکت کردم ، از ادمین ها و اقای قوی دل هم سپاسگزارم
۸:۰۰
10 خرداد شروع کلاس بعدی ما هست برای تازه واردین (برای کسانی که اولین بارشون هست کلاس آنلاين شرکت می کنند)ظرفیت های کلاس ها هم مشخص و محدود هست اگر حتی یک نفر هم اضافه بشه پنل اجازه ورود دیگه نمیده
بنابراین این چند روز باقیمانده رو حتما با آیدی ادمین علیزاده
@adminalizade
هماهنگ کنید که بعدا شرمنده اتون نباشیم
یعنی یک ساعت و نیم الی دو ساعت کلاس آموزشی (یک جلسه) رو فقط 300 تومان در نظر گرفتیم
برای هر مقطع از کلاس 5 جلسه در نظر گرفتیم که عموما در اسکای روم برگزار می شود و تقریبا بیشتر عزیزان به خواست خودشون داخل کلاس در مورد مشکلاتشون در اون زمینه ی مشخص شده با آقای قویدل صحبت میکنن
اینم آیدی ادمین علیزاده
@adminalizade
آیدی ادمین ها در روبیکا
@DonyaKalhor1995
@adminalizade
شناسه ی کانال بله
https://ble.ir/bleirsaeedghavidelsupport
۱۲:۴۷
میخوام یک چیزی خیلی خودمونی با هممون در میون بذارم.
فقط خواهشم اینه که ادامه این چند خط رو با چشم رحمت و با صداقت بخونیم.
چند ساله که در این آموزهها هستیم؟
چند بار رنجهای تکراری رو تجربه کردیم؟
چند بار زمین خوردیم و دوباره از همون جا بلند شدیم؟
چند بار نتونستیم از پس یک مسئله بر بیایم؟
و چند هزار بار حتی از پس خودمون هم برنیومدیم؟
تا حالا شده با خودمون فکر کنیم…
شاید دیر شده باشه؟
دیر برای زنده شدن به حضور خدا؟
اصلاً تا امروز چند روز از زندگیمون واقعاً در شأن انسان بوده؟
چند روز رو واقعاً مثل انسانی که مظهری از خداست زندگی کردهایم؟
چند بار شرایط درونی و بیرونی خودمون رو با دیگران مقایسه کردیم
و با حسرت از خودمون پرسیدیم:
چرا من نتونستم؟
چرا برای من نشد؟
و شاید مهمترین سؤال این باشه:
اصلاً میشه به خدا زنده شد؟
فقط خواهشم اینه که ادامه این چند خط رو با چشم رحمت و با صداقت بخونیم.
چند ساله که در این آموزهها هستیم؟
چند بار رنجهای تکراری رو تجربه کردیم؟
چند بار زمین خوردیم و دوباره از همون جا بلند شدیم؟
چند بار نتونستیم از پس یک مسئله بر بیایم؟
و چند هزار بار حتی از پس خودمون هم برنیومدیم؟
تا حالا شده با خودمون فکر کنیم…
شاید دیر شده باشه؟
دیر برای زنده شدن به حضور خدا؟
اصلاً تا امروز چند روز از زندگیمون واقعاً در شأن انسان بوده؟
چند روز رو واقعاً مثل انسانی که مظهری از خداست زندگی کردهایم؟
چند بار شرایط درونی و بیرونی خودمون رو با دیگران مقایسه کردیم
و با حسرت از خودمون پرسیدیم:
چرا من نتونستم؟
چرا برای من نشد؟
و شاید مهمترین سؤال این باشه:
اصلاً میشه به خدا زنده شد؟
۱۲:۵۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۳:۵۳
۱۳:۵۴
سلام وقتتون بخیرباشهراستش من از سال گذشته که واردآموزه هاشدم برام یه راهی بود تابتونم خواسته هاموبه دست بیارم مشکلاتموحل کنم مدام دنبال این بودم که یچی گیرم بیاد دوباره بچسبم به همه چیزتااینکه همایش تهران رواومدم اونجا یکم بااین روبه روشدم که باید ازدست بدم نه اینکه به دست بیارمبعدش افتادم دنبال اینکه ازدست بدم تابه دست بیارم (دوباره فریب من ذهنی روخوردم) تایکم شادمیشدم تسلیم میشدم البته همش به صورت ذهنی، باکلی حس معامله منتظراین میشدم که ببینم چی میشه(باخودم میگفتم عین آقای قویدل که گفت دیگه هیچی نمیخوام بعد همه چیش تغییرکرد منم مثل اون)میومدم سکوت کنم بدتر حرف میزدم خلاصه که بازم میخواستم منتهی بااین تفاوت که اینبار دنبال این بودم تاهمانیدگی روازدست بدم بعد به طور امن به دست بیارم وبرام بمونه، اصلا باخداکاری نداشتم اینکه درونم مشکله مهم نبود من ذهنی من نیستم و.. اصلا اینا رو کاری نداشتم
تااینکه به لطف خدا کلاس آنلاین گذاشتیدبازم باخودم گفتم خب دیگه این کلاسا دیگه باعث میشه ازدست بدم وکلی معجزه اتفاق میفته
مدتی که کلاسا برگزارشد کم کم رفتم به این سمت درونم چه خبرهمنی که خودموخیرخواه وکمک کننده میدونستم دیدم درحداعلا حسادت وبدخواهی دارمدرمورد دیدنظرومشاهده گری گفتن فهمیدم کلا ادابازی دراوردم و درفریب من ذهنی بودم
یه جایی نکته مهمی گفتن که من اون موقع متوجه نشدم، گفتن تانفهمیم این من باما چیکارکرده نمیتونیم سکوت کنیم تسلیم وراضی بشیم
راستش فریب مهمی که خورده بودم این بودکه فکرمیکردم مشکلم درروابط این بوده که آدمای دیگه درمن ذهنین حالاکه روخودم کارمیکنم به حضوررسیده هامیان
، یامثلا فلان چیزکه الان کل مرکزموگرفته خیلی خوبه اصلاواجبه داشتنش پس زود همانیدگیموبندازم تااینی که مهمه روبه دست بیارمیعنی اصلامتوجه قضیه نبودم
تااینکه با یه اتفاق خیلی ساده یه روز که ازبیرون میومدم دیدم دم درمون یه سگه مای بیبی بچه روبازکرده بود داشت میخورد، همونجا دنیا روسرم خراب شد این حرف آقای قویدل اومد توذهنم که اگه یه حیوونی ازگرسنگی تلف میشه من وشما مقصریم.... انگار همونجادست طلب من ازدنیاقطع شد اصلا همه روفراموش کردم فقط خودمودیدم که اینقدر دنبال طلب های من ذهنی افتادم که اجازه ندادم خدا ازطریق من عمل کنه ویکی ازنتایجش وضعیتیه که دارم میبینم خیلی شرمنده خداشدماونجابودکه فهمیدم چه بلایی سرخودم آوردم
ازطرف دیگه مشاهده گری بهم کمک کرد دیدم هرآدمی باهرعنوانی واردزندگیم میشه کافیه مطابق همانیدگی من باشه سریع برام مهم میشه مرکزمومیگیره ورنج من شروع میشههمین بهم فهموند که چقدر همانیده بودن باعث کوری میشه ومهم ترین کارم اینه که من بندازم دیگه اینکه آدمای دیگه درمن ذهنین یابه حضوررسیدن به من ربطی نداره
به لطف آقای قویدل انگار چیزاییکه درکلاس آنلاین گفتن این مدت عملاتجربه کردممتوجه فریب های من ذهنی شدممتوجه شدم وضعیتم بحرانیه وجالبه دیگه زورنمیزنم سکوت کنم راضی باشم واکنش نشون ندم، یجورایی خودبه خودانجام میشهآدماییکه محکوم میکردم الان دوسشون دارمبه خودم که نگاه میکنم دوست دارم بقیه پیشرفت کنن گاهی حسادت بالامیومدفقط نگاش میکردم والان دیگه نیست حالا بعدارونمیدونم
مشتاقانه باتمام وجودم منتظرادامه جلسات آنلاین هستم که اگه خدابخواد برگزاربشه
ازهمتون ممنونم ببخشیدپیامم طولانی شد
_ادمین:این تجربه باگلواست🤌 خودم چند بار خوندمش🫶
تااینکه به لطف خدا کلاس آنلاین گذاشتیدبازم باخودم گفتم خب دیگه این کلاسا دیگه باعث میشه ازدست بدم وکلی معجزه اتفاق میفته
یه جایی نکته مهمی گفتن که من اون موقع متوجه نشدم، گفتن تانفهمیم این من باما چیکارکرده نمیتونیم سکوت کنیم تسلیم وراضی بشیم
راستش فریب مهمی که خورده بودم این بودکه فکرمیکردم مشکلم درروابط این بوده که آدمای دیگه درمن ذهنین حالاکه روخودم کارمیکنم به حضوررسیده هامیان
تااینکه با یه اتفاق خیلی ساده یه روز که ازبیرون میومدم دیدم دم درمون یه سگه مای بیبی بچه روبازکرده بود داشت میخورد، همونجا دنیا روسرم خراب شد این حرف آقای قویدل اومد توذهنم که اگه یه حیوونی ازگرسنگی تلف میشه من وشما مقصریم.... انگار همونجادست طلب من ازدنیاقطع شد اصلا همه روفراموش کردم فقط خودمودیدم که اینقدر دنبال طلب های من ذهنی افتادم که اجازه ندادم خدا ازطریق من عمل کنه ویکی ازنتایجش وضعیتیه که دارم میبینم خیلی شرمنده خداشدماونجابودکه فهمیدم چه بلایی سرخودم آوردم
ازطرف دیگه مشاهده گری بهم کمک کرد دیدم هرآدمی باهرعنوانی واردزندگیم میشه کافیه مطابق همانیدگی من باشه سریع برام مهم میشه مرکزمومیگیره ورنج من شروع میشههمین بهم فهموند که چقدر همانیده بودن باعث کوری میشه ومهم ترین کارم اینه که من بندازم دیگه اینکه آدمای دیگه درمن ذهنین یابه حضوررسیدن به من ربطی نداره
به لطف آقای قویدل انگار چیزاییکه درکلاس آنلاین گفتن این مدت عملاتجربه کردممتوجه فریب های من ذهنی شدممتوجه شدم وضعیتم بحرانیه وجالبه دیگه زورنمیزنم سکوت کنم راضی باشم واکنش نشون ندم، یجورایی خودبه خودانجام میشهآدماییکه محکوم میکردم الان دوسشون دارمبه خودم که نگاه میکنم دوست دارم بقیه پیشرفت کنن گاهی حسادت بالامیومدفقط نگاش میکردم والان دیگه نیست حالا بعدارونمیدونم
مشتاقانه باتمام وجودم منتظرادامه جلسات آنلاین هستم که اگه خدابخواد برگزاربشه
ازهمتون ممنونم ببخشیدپیامم طولانی شد
۱۴:۰۳
«مولوی، مثنوی - گنج حضور»
این کانال متعلق به برنامه گنج حضور است که زیر نظر آقای شهبازی اداره میشود. در این کانال تمامی ابیات مثنوی مولانا به زبان انگلیسی، فارسی همراه با خوانش، عکسنوشته، معنی لغات مشکل، تفسیر برخی ابیات، احادیث و آیات مربوطه، به طور کامل ارائه گردیده است.
شناسه:https://ble.ir/ganjehozourmathnavi
این کانال متعلق به برنامه گنج حضور است که زیر نظر آقای شهبازی اداره میشود. در این کانال تمامی ابیات مثنوی مولانا به زبان انگلیسی، فارسی همراه با خوانش، عکسنوشته، معنی لغات مشکل، تفسیر برخی ابیات، احادیث و آیات مربوطه، به طور کامل ارائه گردیده است.
۱۵:۵۳
«مولوی دیوان شمس - گنج حضور»
این کانال متعلق به برنامه گنج حضور است که زیر نظر آقای شهبازی اداره میشود. در این کانال تمامی غزلیات دیوان شمس مولانا همراه با خوانش، معنی لغات مشکل، تفسیر برخی ابیات، احادیث و آیات مربوطه، همراه با لینک به برنامه مربوطه در گنج حضور ارائه میگردد.
شناسه:https://ble.ir/ganjehozourdivaneshams
این کانال متعلق به برنامه گنج حضور است که زیر نظر آقای شهبازی اداره میشود. در این کانال تمامی غزلیات دیوان شمس مولانا همراه با خوانش، معنی لغات مشکل، تفسیر برخی ابیات، احادیث و آیات مربوطه، همراه با لینک به برنامه مربوطه در گنج حضور ارائه میگردد.
۱۵:۵۳
۱۸:۰۰
۶:۲۱
@adminalizade
۶:۲۵
سلاملیکم؛روز و روزگارتون هر لحظه در حضور یار
دیروز داشتم برنامه ۷۹۴ گنج حضور رو گوش میدادم. آقای شهبازی میگفتن که در این مسیر باید به هم کمک کنیم.
به بیتی که دیروز هم براتون گذاشتم اشاره کردن:
هر که میخواهد همنشینی خدا
تا نشیند در حضور اولیا
از حضور اولیا گر بسکلی
تو هلاکی زانک جزو بیکلی
(منظور از اولیا همون بزرگان هستن.)
میگفتن همین پیغامهای تلفنی و همین تجربهها خیلی کمککنندهست برای مداومت و موندن در این مسیر.
ما بنیآدم اعضای یکدیگریم و قرین هم محسوب میشیم. همگی یه نقطه مشترک داریم؛ اینکه یکبار برای همیشه تصمیم گرفتیم از اون چرخه مخرب و معیوب ذهن ـ هرچند خفته شکل و بیادبجدا بشیم و به چرخه زندگی تبدیل بشیم.
میتونیم با تجربههامون خیلی به هم کمک کنیم. تجربهها بیان علمی یک شخص نیست؛ بیان روند تبدیل زیست یک انسانه که به رایگان و به لطف خدا، به واسطه این جمعِ قرینِ عشق در اختیارمون قرار میگیره.
به قول آقای قویدل:
به میزانی که قدم برمیداریم، راه برامون باز میشه.
بیایم برای این آموزهها وقت بذاریم؛ چون تاوان وقت نذاشتن رو با یه عمر زندگی دادیم. 🤍
دیروز داشتم برنامه ۷۹۴ گنج حضور رو گوش میدادم. آقای شهبازی میگفتن که در این مسیر باید به هم کمک کنیم.
به بیتی که دیروز هم براتون گذاشتم اشاره کردن:
هر که میخواهد همنشینی خدا
تا نشیند در حضور اولیا
از حضور اولیا گر بسکلی
تو هلاکی زانک جزو بیکلی
(منظور از اولیا همون بزرگان هستن.)
میگفتن همین پیغامهای تلفنی و همین تجربهها خیلی کمککنندهست برای مداومت و موندن در این مسیر.
ما بنیآدم اعضای یکدیگریم و قرین هم محسوب میشیم. همگی یه نقطه مشترک داریم؛ اینکه یکبار برای همیشه تصمیم گرفتیم از اون چرخه مخرب و معیوب ذهن ـ هرچند خفته شکل و بیادبجدا بشیم و به چرخه زندگی تبدیل بشیم.
میتونیم با تجربههامون خیلی به هم کمک کنیم. تجربهها بیان علمی یک شخص نیست؛ بیان روند تبدیل زیست یک انسانه که به رایگان و به لطف خدا، به واسطه این جمعِ قرینِ عشق در اختیارمون قرار میگیره.
به قول آقای قویدل:
به میزانی که قدم برمیداریم، راه برامون باز میشه.
بیایم برای این آموزهها وقت بذاریم؛ چون تاوان وقت نذاشتن رو با یه عمر زندگی دادیم. 🤍
۷:۰۳
بازارسال شده از Negar poorjalal
سلام وعرض ارادت بسیار خدمت تمامی نازنینان در این مجموعه.در خصوصا کلاسهای آنلاین که بنده به عنایت حق توفیق شرکت در دو دوره از آن را داشتم باید بگم که بی نهایت عالی وفضایی متفاوت وپر از آگاهی .جناب قویدل با دل و جان برای درک ما از مفاهیم وقت گذاشتند.بسیار سپاس گزارم از محبتهاتون ودست بوس زحماتتونم.
۷:۲۵
بازارسال شده از 🌱 سفیر آگاهی دکتر بیتا حسینی 🌱
یه مدتی متوجه شدم خیلی به خودم سخت میگرفتم. مثلاً اگر خانوادهام ازم کمک میخواستند یا کار سادهای مثل غذا پختن برای خانواده یا کاری برای پدر و مادرم یا بچهام پیش میاومد، توی دلم میگفتم: «اه این وقت منو میگیره».
بعد انجامش نمیدادم و با خودم میگفتم: نه، الان باید بشینم درس بخونم چون میخوام در آینده مثلاً روانشناس بشم و به آدمها کمک کنم.
یعنی لحظهی الانم رو رها میکردم به امید اینکه در آینده کمک کنم.
بعد کمکم متوجه شدم این خودش یک منِ ذهنی معنوی است؛ ذهن آدم را به آینده میبرد تا از این لحظه فرار کند. در حالی که اگر قرار است خدمتی انجام شود، اسبابش همین الان در اختیار ماست. همین کمکهای ساده به خانواده هم میتواند همان خدمت واقعی باشد.
وقتی عمیقتر نگاه کردم دیدم حتی پشت آن نیت کمک کردن هم یک چیز ظریفی هست؛ انگار دلم میخواست آن کمک کردن به نوعی به اسم من هم ثبت شود. وقتی این را دیدم، آن عجله و فشار قبلی را کنار گذاشتم.
جالب اینجا بود که بعد از این فهم، اتفاقی برایم افتاد. من خیلی دوست داشتم در کارشناسی ارشد قبول شوم، اما به طرز عجیبی از ثبتنام جا ماندم. هم خودم متوجه زمان ثبتنام نشدم و هم خواهرم که قرار بود خبر بده یادش رفت.
آنجا ایستادم و دیدم انگار این هم یک درس برای من است. فهمیدم چقدر با عجله و نتیجه همهویت شده بودم.
انگار زندگی داشت از من میپرسید: حالا که فهمیدی خدمت در همین امروز اتفاق میافتد، آیا میتوانی این عقب افتادن را هم بپذیری و تسلیم باشی؟
آنجا فهمیدم در این مسیر عجله جایی ندارد و باید هر روز را با اتفاقهایی که میآید بپذیریم و حتی چالشها یا اتفاقهایی که به ظاهر خوب یا بد هستند را هم نوعی محبت از طرف خدا ببینیم.
یک نکتهی دیگر هم که در خودم دیدم این بود که گاهی لحظهی حال را رها میکردم چون میخواستم «بفهمم». مدام میرفتم در ذهنم که فلان اتفاق گذشته چه درسی برای من داشت و شروع میکردم تحلیل کردن و حتی توبه کردن.
بعد فهمیدم این هم یک بازی ذهن است. چون توبهی واقعی کار منِ ذهنی نیست. کاری که از من برمیآید این است که از همهویتشدگیها پرهیز کنم و با من ذهنی اقدامی نکنم. اگر قرار باشد توبهای اتفاق بیفتد، در لحظهی حال و به لطف خدا در وجود انسان جاری میشود.
یک کشف مهم دیگر برای من این بود که همیشه فکر میکردم آدم خیلی مهربان و فداکاری هستم. اما وقتی دقیقتر نگاه کردم دیدم در لایههای زیرین درونم توقع هم هست.
گاهی اگر به کسی محبت میکردم از ترس این بود که از زندگیم حذف نشوم یا دربارهام قضاوت بدی نکنند. یعنی حتی محبت هم گاهی از من ذهنی میآمد.
یا وقتی شنیدم باید به خلق خدمت کنیم، دیدم ناخودآگاه میخواهم این خدمت به اسم خودم ثبت شود.
آنجا کمکم معنای عمیق بسمالله الرحمن الرحیم برایم روشنتر شد؛ اینکه در واقع همه چیز به نام خداست، نه به نام من.
وقتی میخواستم تسلیم باشم یا پرهیز کنم، گاهی صدایی در ذهنم میگفت: «نه، تو هنوز هم داری معامله میکنی.»
بعد فهمیدم لازم نیست با آن صدا درگیر شوم. فقط میگفتم: فعلاً ساکت باش، من نمیخواهم به تو گوش بدهم.
مثلاً در همایشها وقتی آقای قویدل از من سوالی میپرسیدند، نگران میشدم که نکند اشتباه جواب بدهم. بعد دیدم این هم یک من ذهنی دیگر است که میخواهد من را بزرگ نگه دارد.
بعد با خودم گفتم اگر درست جواب بدهم که خوب است، اگر هم اشتباه بگویم، استاد اصلاح میکند و باز برای بقیه مفید میشود.
کمکم فهمیدم قرار نیست دنبال یک وصل بزرگ و عجیب باشم. همین لحظههایی که در زندگی روزمره پرهیز میکنم، صبر میکنم و تسلیم میشوم، خودش نوعی وصل شدن است.
همین وصل شدنهای کوچک برای من یک شاهکار است.
۷:۲۵
بازارسال شده از 🌱 سفیر آگاهی دکتر بیتا حسینی 🌱
یک چیز مهم دیگر هم که در خودم دیدم، همهویت شدن با تنبلی بود. اما پشت این تنبلی فقط بیحالی نبود؛ ترس هم بود.
چون وقتی میخواستم کاری انجام بدهم آن را با وسواس و سختی انجام میدادم و به خودم فشار زیادی میآوردم. بعد از مدتی بدندرد میگرفتم یا مریض میشدم. کمکم در ذهنم این باور شکل گرفته بود که اگر کاری انجام بدهم، حتماً پشت سرش مریضی یا درد میآید.
برای همین وقتی میخواستم کاری را شروع کنم میترسیدم. بعد از ترس، تنبلی میآمد. بعد از تنبلی، ناامیدی. و پشت ناامیدی هم حس عمیق بیارزشی و ناتوانی.
کمکم خودم را واقعاً ناتوان میدیدم.
در کنار اینها متوجه شدم که قانون مسئولیت را هم در زندگیام بلد نبودم. انگار منتظر بودم همه چیز آماده و مرتب به دستم برسد. از پدر و مادرم انتظار داشتم امکانات زیادی برایم فراهم کنند یا از همسرم انتظار داشتم شرایط کاملاً آماده باشد.
وقتی هم آدمهایی را میدیدم که امکانات بیشتری داشتند یا به موفقیت رسیده بودند، آنها را خیلی توانمند میدیدم و خودم را در مقابلشان کوچک و بیارزش احساس میکردم. همین مقایسهها باعث میشد در دلم حسادت و غبطه شکل بگیرد.
بعد کمکم فهمیدم این حسها دارند چیزی را به من نشان میدهند: اینکه باید خودم بلند شوم و مسئولیت زندگیام را بپذیرم.
فهمیدم لازم است خودم برای زندگیام قدم بردارم، خودم کار کنم، خودم درآمد داشته باشم و خودم برای زندگیام تلاش کنم.
از طرف دیگر متوجه شدم نسبت به زحمات پدر و مادرم هم قدردان نبودم. بیشتر نیمهی خالی لیوان را میدیدم و میگفتم چرا فلان چیز را به من ندادند یا چرا فرق گذاشتند، در حالی که خیلی از لطفهایی که در حقم کرده بودند را اصلاً نمیدیدم.
جالب اینجا بود که همین رفتار را در فرزندم هم میدیدم. او هم گاهی لطفهایی را که برایش کرده بودم نمیدید و بیشتر نیمهی خالی لیوان را میدید.
اما وقتی کمکم قانون مسئولیت را پذیرفتم و زحمات پدر و مادرم را بیشتر دیدم و در دلم از آنها تشکر کردم و برایشان دعا کردم، اتفاق جالبی افتاد.
قبلاً گاهی فرزندم به من میگفت: «تو چرا هیچ کاری نمیکنی؟ چرا فقط سرت توی گوشی است؟»
اما بعد از مدتی یک روز آمد و گفت: «مامان چرا اینقدر سرت را شلوغ کردی؟ چرا اینقدر به خودت فشار میآوری؟ هم کار میکنی، هم درس میخوانی، هم کارهای خانه را انجام میدهی.»
برایم خیلی جالب بود. انگار کارهایی که قبلاً دیده نمیشد، حالا به چشمش میآمد.
آنجا فهمیدم وقتی انسان چیزی را در درون خودش اصلاح میکند، گاهی بازتاب آن را در رفتار اطرافیان هم میبیند.
یک نکتهی دیگر هم که دیدم این بود که در همایشها گاهی دنبال کسانی میگشتم که فکر میکردم به حضور رسیدهاند و دلم میخواست کنار آنها باشم تا حالم خوب شود.
بعد فهمیدم این هم یک فریب از من ذهنی است؛ اینکه حال خوبم را به حضور آدمهای دیگر گره بزنم.
کمکم فهمیدم این مسیر در نهایت یک راه درونی و شخصی است و هر کسی باید خودش تمرین تسلیم و پرهیز را در زندگی خودش انجام بدهد.
۷:۲۵
سلام به اقای قویدل
دیروز یه اتفاقی برام رخ داد که دقیقا بصورت عملی این بیت مولانا زندگی و تجربش کردم.
پس شما خاموش باشید انصتوا تا زبانتان من شوم در گفتگو
این بیت خودش خیلی زیبا بهم نشون داد .پرهیز از حرف زدن از زبان من ذهنی.
مدتی بود میخواستم یک قابلمه
بزرگ بخرم برای آشپزی تا اینکه یک شب مادر شوهرم با یک قابلمه زیباغذا اومد خونمون و من ذهنی اومد گفت چه قابلمه زیبایی برو از مادر شوهرت گدایی کن و طلب کن تا بهت اون بده .متوجه بودم که داره گدایی جهان میکنه . اهمیت ندادم بهش و شام خوردیم و وقتی که مادر شوهرم خواست برگرده خونه قابلمه نبرد و گفت سختم هست الان ببرمش بهش گفتم اشکال نداره خودم براتون هر وقت اومدم میارمش. فرداش دیدم همسرم اومده میگه مامانم گفته اون قابلمه نیاز ندارم برای شما باشه من نمیخوام دیگه. شاید اتفاقی خنده دار باشه اما درس بزرگی بهم داد که وقتی پرهیز کنیم از من ذهنی خداوند هدایت دلهای همه در دست داره.ببخشید طولانی شد




دیروز یه اتفاقی برام رخ داد که دقیقا بصورت عملی این بیت مولانا زندگی و تجربش کردم.
مدتی بود میخواستم یک قابلمه
۸:۲۹
میخاستم تجربه ای از کلاسهای انلاین بگم توی کلاسها متوجه شدم که چه وضعیتی دارممتوجه شدم چقدر با من ذهنی زندگی خودم خراب کردم کاری نکردم فقط برنامه های گنج حضور ودوره های آقای قویدل تکراری گوش دادم و تا انجایی که تونستم عمل کردم در آخر میخام بگم توی این شرایط بهترین دوران زندگیم را دارم نمیدونم چطوری تشکر میکنم از شما و آقای قویدل عزیز
۸:۳۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.