✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨
#اونی_که_ندیدم #part_44: تهدیدی که تمومش نکرد چند روز از اون دعوا گذشته بود. تهیونگ دیگه اون حرفا رو نزد، ولی سردی بینشون افتاده بود. ا/ت کمتر حرف میزد، کمتر نگاه میکرد. فقط توی اتاقش میموند و به پنجره خیره میشد. به جونگکوک فکر میکرد. به روزایی که باهم بودن. به اون لحظهای که توی ساحل، جونگکوک زانو زد. اون روز، تهیونگ با یه پاکت اومد تو اتاق. صورتش جدی بود. تهیونگ: (نشست روبروی ا/ت) باید باهات حرف بزنم. ا/ت: (با نگاه به پنجره) بگو. تهیونگ: (با مکث) میخوام باهات ازدواج کنم. ا/ت برگشت و بهش نگاه کرد. با تعجب، با ناراحتی. ا/ت: (با ناراحتی) چی؟! تهیونگ: (با خونسردی) شنیدی. میخوام با تو ازدواج کنم. ا/ت: (با صدای بلند) نه! هیچوقت! من با تو ازدواج نمیکنم! تهیونگ: (با نگاه سرد) چارهای نداری. ا/ت: (با عصبانیت) چاره دارم! منو بذار برم! من عاشق جونگکوکم! تو رو دوست ندارم! تهیونگ: (با لبخند) جونگکوک؟! اون الان اینجاست. توی کره. ولی اگه میخواد تو رو زنده ببینه، باید بره فرانسه یه مأموریت رو انجام بده. و اون قبول کرده. چون عاشقته. ولی خبر نداره که مأموریتش یک سال طول میکشه. و تا اون موقع... تو مال منی. ا/ت: (با تعجب) تو... تو این کارو کردی؟! تهیونگ: (با خونسردی) آره. و اون رفت. چون برای نجاتت هر کاری میکنه. ا/ت: (با گریه) تو دیوونهای! تو بهش دروغ گفتی! تهیونگ: (با لبخند) شاید. ولی مهم اینه که کار کرد. حالا جونگکوک نیست که بیاد نجاتت بده. فقط منم. و من میخوام با تو ازدواج کنم. ا/ت: (با ناراحتی) نه... نه... تهیونگ: (نزدیکتر شد) اگه قبول نکنی، به جونگکوک آسیب میرسه. به نامجون. به جیهوپ. به همهی کسایی که دوستشون داری. ا/ت: (با ترس) تو بهشون کاری نداری! تهیونگ: (با خونسردی) تصمیم با توئه. یا با من ازدواج میکنی، یا اونا رو میبینم که چه بلایی سرشون میاد. ا/ت با اشک بهش نگاه کرد. میدونست که شوخی نداره. میدونست که اگه نه بگه، به همه آسیب میرسونه. ا/ت: (با صدای گرفته) من... من قبول میکنم. تهیونگ: (با لبخند) آفرین. میدونستم که عاقلی. بلند شد و رفت سمت در. قبلش برگشت و گفت: تهیونگ: (آروم) عروسی ماه دیگه ست. آماده باش. رفت. در بسته شد. ا/ت تنها موند. گریه کرد. ولی این بار، دیگه امیدی نداشت. ا/ت: (با خودش) جونگکوک... من دیگه نمیتونم... #Jeon
#اونی_که_ندیدم
#part_45: قرار ملاقات
چند روز از اون حرفای تهیونگ گذشته بود. ا/ت دیگه اشک نداشت. فقط توی اتاقش نشسته بود و به پنجره نگاه میکرد. به درختا. به آسمون. به هر چیزی که یادش میاورد که هنوز زندهست. ولی تهیونگ اون روز صبح، با یه لبخند خاص اومد تو اتاق.
تهیونگ: (با خوشحالی) امروز یه کار خاص داریم.
ا/ت: (با نگاه سرد) چی؟
تهیونگ: (نزدیکتر شد) میخوام بریم یه ملاقات.
ا/ت: (با تعجب) ملاقات؟ با کی؟
تهیونگ: (با لبخند) با جونگکوک.
ا/ت با تعجب بهش نگاه کرد. دلش تند زد.
ا/ت: (با ناراحتی) چی؟! تو... تو قراره منو ببری پیشش؟!
تهیونگ: (با خونسردی) آره. ولی نه برای اینکه باهاش بری. برای اینکه بهش نشون بدم که چی رو از دست داده.
ا/ت: (با ناراحتی) تو میخوای بهش آسیب بزنی؟
تهیونگ: (با لبخند) نه. فقط میخوام ببینه که تو با منی. و اگه میخواد تو رو زنده ببینه، باید بره فرانسه و اون مأموریت رو انجام بده.
ا/ت: (با گریه) تهیونگ... لطفاً... بهش آسیبی نرسون...
تهیونگ: (با نگاه بهش) بهش آسیب نمیرسونم. اگه تو همون کاری رو بکنی که میگم.
نیم ساعت بعد، توی یه کافهی خلوت. ا/ت کنار تهیونگ نشسته بود و به در نگاه میکرد. دلش تند تند میزد. چند دقیقه بعد، در باز شد و جونگکوک وارد شد. با هودی مشکی، صورتش خسته و ریشهای چند روزه. وقتی ا/ت رو دید، یخ کرد.
جونگکوک: (با ناراحتی) ا/ت...
ا/ت با اشک بهش نگاه کرد. میخواست بلند بشه و بره سمتش، ولی تهیونگ دستش رو گرفت و نگه داشت.
تهیونگ: (با خونسردی) سلام جونگکوک. خوش اومدی.
جونگکوک: (با نگاه تیز) ا/ت رو ول کن.
تهیونگ: (با خنده) ولش کنم؟ ولی اون خودش میخواد با من باشه. نه؟
به ا/ت نگاه کرد. ا/ت با ناراحتی به زمین نگاه کرد. نمیتونست حرف بزنه.
جونگکوک: (با ناراحتی) ا/ت... به من نگاه کن.
ا/ت با اشک بهش نگاه کرد.
جونگکوک: (آروم) من میام دنبالت. قول میدم.
تهیونگ: (با لبخند) نه، نمیای. چون اگه بیای، بهت آسیب میرسه. ولی اگه بری فرانسه و اون مأموریت رو انجام بدی، شاید بعدش بیای و ببینیش.
جونگکوک: (با نگاه تیره) چی میخوای؟
تهیونگ: (با خونسردی) یه مأموریت ساده. باید بری فرانسه و یه محموله رو تحویل بدی. یکی دو ماه. بعدش میتونی برگردی و ا/ت رو ببینی.
جونگکوک: (با نگاه به ا/ت) اگه برم، مطمئنم که بهش آسیب نمیرسونی؟
تهیونگ: (با لبخند) قول میدم.
جونگکوک چند ثانیه به ا/ت نگاه کرد. بعد با ناراحتی گفت:
جونگکوک: (آروم) باشه. میرم.
ا/ت با اشک بهش نگاه کرد.
ا/ت: (با صدای لرزان) جونگکوک... نرو...
جونگکوک: (با نگاه بهش) میام. قول میدم.
برگشت و رفت. در بسته شد. ا/ت با گریه به در نگاه کرد. تهیونگ کنارش نشست و دستش رو گرفت.
تهیونگ: (آروم) دیدی؟ راحت شد.
ا/ت: (با ناراحتی) ازت متنفرم...
تهیونگ: (با لبخند) میدونم. ولی مهم نیست.
همون شب، توی اتاقش.
ا/ت به سقف خیره شده بود و به جونگکوک فکر میکرد. به اون نگاه آخرش. به قولش.
ا/ت: (با خودش) جونگکوک... کجایی؟... بیا پیشم...
ولی میدونست که هیچکس نمیاد. فقط تهیونگ بود. و اون قرار بود عروسش بشه.
#Jeon
#part_45: قرار ملاقات
چند روز از اون حرفای تهیونگ گذشته بود. ا/ت دیگه اشک نداشت. فقط توی اتاقش نشسته بود و به پنجره نگاه میکرد. به درختا. به آسمون. به هر چیزی که یادش میاورد که هنوز زندهست. ولی تهیونگ اون روز صبح، با یه لبخند خاص اومد تو اتاق.
تهیونگ: (با خوشحالی) امروز یه کار خاص داریم.
ا/ت: (با نگاه سرد) چی؟
تهیونگ: (نزدیکتر شد) میخوام بریم یه ملاقات.
ا/ت: (با تعجب) ملاقات؟ با کی؟
تهیونگ: (با لبخند) با جونگکوک.
ا/ت با تعجب بهش نگاه کرد. دلش تند زد.
ا/ت: (با ناراحتی) چی؟! تو... تو قراره منو ببری پیشش؟!
تهیونگ: (با خونسردی) آره. ولی نه برای اینکه باهاش بری. برای اینکه بهش نشون بدم که چی رو از دست داده.
ا/ت: (با ناراحتی) تو میخوای بهش آسیب بزنی؟
تهیونگ: (با لبخند) نه. فقط میخوام ببینه که تو با منی. و اگه میخواد تو رو زنده ببینه، باید بره فرانسه و اون مأموریت رو انجام بده.
ا/ت: (با گریه) تهیونگ... لطفاً... بهش آسیبی نرسون...
تهیونگ: (با نگاه بهش) بهش آسیب نمیرسونم. اگه تو همون کاری رو بکنی که میگم.
نیم ساعت بعد، توی یه کافهی خلوت. ا/ت کنار تهیونگ نشسته بود و به در نگاه میکرد. دلش تند تند میزد. چند دقیقه بعد، در باز شد و جونگکوک وارد شد. با هودی مشکی، صورتش خسته و ریشهای چند روزه. وقتی ا/ت رو دید، یخ کرد.
جونگکوک: (با ناراحتی) ا/ت...
ا/ت با اشک بهش نگاه کرد. میخواست بلند بشه و بره سمتش، ولی تهیونگ دستش رو گرفت و نگه داشت.
تهیونگ: (با خونسردی) سلام جونگکوک. خوش اومدی.
جونگکوک: (با نگاه تیز) ا/ت رو ول کن.
تهیونگ: (با خنده) ولش کنم؟ ولی اون خودش میخواد با من باشه. نه؟
به ا/ت نگاه کرد. ا/ت با ناراحتی به زمین نگاه کرد. نمیتونست حرف بزنه.
جونگکوک: (با ناراحتی) ا/ت... به من نگاه کن.
ا/ت با اشک بهش نگاه کرد.
جونگکوک: (آروم) من میام دنبالت. قول میدم.
تهیونگ: (با لبخند) نه، نمیای. چون اگه بیای، بهت آسیب میرسه. ولی اگه بری فرانسه و اون مأموریت رو انجام بدی، شاید بعدش بیای و ببینیش.
جونگکوک: (با نگاه تیره) چی میخوای؟
تهیونگ: (با خونسردی) یه مأموریت ساده. باید بری فرانسه و یه محموله رو تحویل بدی. یکی دو ماه. بعدش میتونی برگردی و ا/ت رو ببینی.
جونگکوک: (با نگاه به ا/ت) اگه برم، مطمئنم که بهش آسیب نمیرسونی؟
تهیونگ: (با لبخند) قول میدم.
جونگکوک چند ثانیه به ا/ت نگاه کرد. بعد با ناراحتی گفت:
جونگکوک: (آروم) باشه. میرم.
ا/ت با اشک بهش نگاه کرد.
ا/ت: (با صدای لرزان) جونگکوک... نرو...
جونگکوک: (با نگاه بهش) میام. قول میدم.
برگشت و رفت. در بسته شد. ا/ت با گریه به در نگاه کرد. تهیونگ کنارش نشست و دستش رو گرفت.
تهیونگ: (آروم) دیدی؟ راحت شد.
ا/ت: (با ناراحتی) ازت متنفرم...
تهیونگ: (با لبخند) میدونم. ولی مهم نیست.
همون شب، توی اتاقش.
ا/ت به سقف خیره شده بود و به جونگکوک فکر میکرد. به اون نگاه آخرش. به قولش.
ا/ت: (با خودش) جونگکوک... کجایی؟... بیا پیشم...
ولی میدونست که هیچکس نمیاد. فقط تهیونگ بود. و اون قرار بود عروسش بشه.
#Jeon
🥲۱
🫶۱
۸۳
۶:۳۳