✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨
#اونی_که_ندیدم #part_43: حقیقتی که پنهون شده بود چند روز از اون روزی که ا/ت رو آوردن ویلا گذشته بود. ا/ت بیشتر وقتش رو توی اتاقش میگذروند. گاهی میرفت تو حیاط و به درختها نگاه میکرد، ولی همیشه یه نگهبان پشت سرش بود. هیچ راه فراری نبود. هیچ راهی برای تماس با بیرون. تهیونگ هر روز میومد. گاهی غذا میاورد، گاهی فقط میومد کنارش بشینه و حرف بزنه. ا/ت اکثر وقتا سکوت میکرد. حرفی برای گفتن نداشت. ولی اون روز، تهیونگ با یه حال و هوای دیگه اومد. جدی بود. عصبانی. تهیونگ: (وارد شد و در رو بست) ا/ت... باید باهات حرف بزنم. ا/ت: (با نگاه به پنجره) بگو. تهیونگ: (نزدیکتر شد) میدونم که باردار بودی. ا/ت با تعجب برگشت. صورتش رنگش پرید. ا/ت: (با صدای لرزان) چی...؟ تهیونگ: (با نگاه تیز) شنیدی چی گفتم. میدونم که باردار بودی. از همون موقع که توی کره بودم، خبر داشتم. ولی نتونستم بیام. توی آلمان گیر کرده بودم. ا/ت: (با ناراحتی) چطور... چطور میدونستی؟ تهیونگ: (با خندهی سرد) من همه چی رو میدونم. همیشه میدونستم. پرستارایی که باهات بودن، به من خبر میدادن. ا/ت: (با عصبانیت) تو منو زیر نظر داشتی؟! حتی توی بیمارستان؟! تهیونگ: (با خونسردی) آره. چون تو مال منی. و هر چی مال منه، باید بدونم چه خبرشه. ا/ت: (با گریه) اون بچه مال تو نبود! اون بچه یه غلط بود! اون شب... تهیونگ: (با فریاد) بسه! اون بچه وارث من بود! تو حق نداشتی تصمیم بگیری! ا/ت: (با صدای بلند) حق داشتم! چون تو بهم تجاوز کردی! تو منو به زور گرفتی! اون بچه یادآور اون شب بود! من نمیتونستم تحملش کنم! تهیونگ: (با مشت گرهکرده) تو جرات کردی وارث من رو بکشی؟! ا/ت: (با نگاه تیز) وارث تو؟! اون بچه مال تو نبود! مال من بود! و من تصمیم گرفتم که نمیخوامش! تهیونگ: (نزدیکتر شد) ا/ت... تو نمیدونی چی رو از دست دادی. اون بچه میتونست همه چی رو عوض کنه. ا/ت: (با اشک) من چیزی رو از دست ندادم. من خودم رو نجات دادم. از دست تو. از اون خاطره. از اون شب. تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد. نفسهاش تند بود. ولی آروم شد. با صدای گرفته گفت: تهیونگ: (آروم) مهم نیست. الآن که پیشمی، میتونیم دوباره تلاش کنیم. ا/ت: (با تعجب) چی؟! تهیونگ: (با لبخند) میتونیم بچهی دیگهای داشته باشیم. این بار مال من. مال ما. ا/ت: (با ترس) نه! دیگه هیچوقت نمیذارم بهم دست بزنی! تهیونگ: (با خونسردی) میذاری. چون چارهای نداری. رفت و در رو بست. ا/ت تنها موند. اشک از چشماش جاری شد و با خودش گفت: ا/ت: (با خودش) جونگکوک... کجایی؟... من دیگه طاقت ندارم... #Jeon
#اونی_که_ندیدم
#part_44: تهدیدی که تمومش نکرد
چند روز از اون دعوا گذشته بود. تهیونگ دیگه اون حرفا رو نزد، ولی سردی بینشون افتاده بود. ا/ت کمتر حرف میزد، کمتر نگاه میکرد. فقط توی اتاقش میموند و به پنجره خیره میشد. به جونگکوک فکر میکرد. به روزایی که باهم بودن. به اون لحظهای که توی ساحل، جونگکوک زانو زد.
اون روز، تهیونگ با یه پاکت اومد تو اتاق. صورتش جدی بود.
تهیونگ: (نشست روبروی ا/ت) باید باهات حرف بزنم.
ا/ت: (با نگاه به پنجره) بگو.
تهیونگ: (با مکث) میخوام باهات ازدواج کنم.
ا/ت برگشت و بهش نگاه کرد. با تعجب، با ناراحتی.
ا/ت: (با ناراحتی) چی؟!
تهیونگ: (با خونسردی) شنیدی. میخوام با تو ازدواج کنم.
ا/ت: (با صدای بلند) نه! هیچوقت! من با تو ازدواج نمیکنم!
تهیونگ: (با نگاه سرد) چارهای نداری.
ا/ت: (با عصبانیت) چاره دارم! منو بذار برم! من عاشق جونگکوکم! تو رو دوست ندارم!
تهیونگ: (با لبخند) جونگکوک؟! اون الان اینجاست. توی کره. ولی اگه میخواد تو رو زنده ببینه، باید بره فرانسه یه مأموریت رو انجام بده. و اون قبول کرده. چون عاشقته. ولی خبر نداره که مأموریتش یک سال طول میکشه. و تا اون موقع... تو مال منی.
ا/ت: (با تعجب) تو... تو این کارو کردی؟!
تهیونگ: (با خونسردی) آره. و اون رفت. چون برای نجاتت هر کاری میکنه.
ا/ت: (با گریه) تو دیوونهای! تو بهش دروغ گفتی!
تهیونگ: (با لبخند) شاید. ولی مهم اینه که کار کرد. حالا جونگکوک نیست که بیاد نجاتت بده. فقط منم. و من میخوام با تو ازدواج کنم.
ا/ت: (با ناراحتی) نه... نه...
تهیونگ: (نزدیکتر شد) اگه قبول نکنی، به جونگکوک آسیب میرسه. به نامجون. به جیهوپ. به همهی کسایی که دوستشون داری.
ا/ت: (با ترس) تو بهشون کاری نداری!
تهیونگ: (با خونسردی) تصمیم با توئه. یا با من ازدواج میکنی، یا اونا رو میبینم که چه بلایی سرشون میاد.
ا/ت با اشک بهش نگاه کرد. میدونست که شوخی نداره. میدونست که اگه نه بگه، به همه آسیب میرسونه.
ا/ت: (با صدای گرفته) من... من قبول میکنم.
تهیونگ: (با لبخند) آفرین. میدونستم که عاقلی.
بلند شد و رفت سمت در. قبلش برگشت و گفت:
تهیونگ: (آروم) عروسی ماه دیگه ست. آماده باش.
رفت. در بسته شد.
ا/ت تنها موند. گریه کرد. ولی این بار، دیگه امیدی نداشت.
ا/ت: (با خودش) جونگکوک... من دیگه نمیتونم...
#Jeon
#part_44: تهدیدی که تمومش نکرد
چند روز از اون دعوا گذشته بود. تهیونگ دیگه اون حرفا رو نزد، ولی سردی بینشون افتاده بود. ا/ت کمتر حرف میزد، کمتر نگاه میکرد. فقط توی اتاقش میموند و به پنجره خیره میشد. به جونگکوک فکر میکرد. به روزایی که باهم بودن. به اون لحظهای که توی ساحل، جونگکوک زانو زد.
اون روز، تهیونگ با یه پاکت اومد تو اتاق. صورتش جدی بود.
تهیونگ: (نشست روبروی ا/ت) باید باهات حرف بزنم.
ا/ت: (با نگاه به پنجره) بگو.
تهیونگ: (با مکث) میخوام باهات ازدواج کنم.
ا/ت برگشت و بهش نگاه کرد. با تعجب، با ناراحتی.
ا/ت: (با ناراحتی) چی؟!
تهیونگ: (با خونسردی) شنیدی. میخوام با تو ازدواج کنم.
ا/ت: (با صدای بلند) نه! هیچوقت! من با تو ازدواج نمیکنم!
تهیونگ: (با نگاه سرد) چارهای نداری.
ا/ت: (با عصبانیت) چاره دارم! منو بذار برم! من عاشق جونگکوکم! تو رو دوست ندارم!
تهیونگ: (با لبخند) جونگکوک؟! اون الان اینجاست. توی کره. ولی اگه میخواد تو رو زنده ببینه، باید بره فرانسه یه مأموریت رو انجام بده. و اون قبول کرده. چون عاشقته. ولی خبر نداره که مأموریتش یک سال طول میکشه. و تا اون موقع... تو مال منی.
ا/ت: (با تعجب) تو... تو این کارو کردی؟!
تهیونگ: (با خونسردی) آره. و اون رفت. چون برای نجاتت هر کاری میکنه.
ا/ت: (با گریه) تو دیوونهای! تو بهش دروغ گفتی!
تهیونگ: (با لبخند) شاید. ولی مهم اینه که کار کرد. حالا جونگکوک نیست که بیاد نجاتت بده. فقط منم. و من میخوام با تو ازدواج کنم.
ا/ت: (با ناراحتی) نه... نه...
تهیونگ: (نزدیکتر شد) اگه قبول نکنی، به جونگکوک آسیب میرسه. به نامجون. به جیهوپ. به همهی کسایی که دوستشون داری.
ا/ت: (با ترس) تو بهشون کاری نداری!
تهیونگ: (با خونسردی) تصمیم با توئه. یا با من ازدواج میکنی، یا اونا رو میبینم که چه بلایی سرشون میاد.
ا/ت با اشک بهش نگاه کرد. میدونست که شوخی نداره. میدونست که اگه نه بگه، به همه آسیب میرسونه.
ا/ت: (با صدای گرفته) من... من قبول میکنم.
تهیونگ: (با لبخند) آفرین. میدونستم که عاقلی.
بلند شد و رفت سمت در. قبلش برگشت و گفت:
تهیونگ: (آروم) عروسی ماه دیگه ست. آماده باش.
رفت. در بسته شد.
ا/ت تنها موند. گریه کرد. ولی این بار، دیگه امیدی نداشت.
ا/ت: (با خودش) جونگکوک... من دیگه نمیتونم...
#Jeon
🫶۱
۸۰
۶:۳۲