عکس پروفایل ✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍  | TB🖤✨
۵۹۸ عضو

✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨

undefinedundefined𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍undefinedundefined────────────────undefined Writing the untold stories of BTS.
undefined 𝘙𝘰𝘮𝘢𝘯𝘤𝘦 | 𝘋𝘳𝘢𝘮𝘢 | 𝘍𝘢𝘯𝘵𝘢𝘴𝘺 | 𝘔𝘺𝘴𝘵𝘦𝘳𝘺
undefined 𝘜𝘯𝘪𝘷𝘦𝘳𝘴𝘦 𝘰𝘧 𝘚𝘦𝘷𝘦𝘯 𝘚𝘵𝘢𝘳𝘴.──────────────── ‎@manpalin_1392@T_R_dream_7@BTS_dream_Z
✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨
#اونی_که_ندیدم #part_42: روزای اولِ تاریکی ا/ت نمی‌دونست چند روز. توی اون اتاق تاریک، وقت معنی نداشت. فقط صدای قدم‌های خودش رو میشنید که روی زمین سیمانی راه میرفت و به دیوارها میکوبید. هر کاری کرد، نتونست در رو باز کنه. هر چی فریاد زد، کسی جواب نداد. فقط صدای خودش توی اون فضای کوچیک پیچید. روز اول، فقط گریه کرد. روز دوم، سعی کرد با یه تکه چوب که از جعبه‌ها پیدا کرده بود، قفل رو باز کنه. نشد. روز سوم... دیگه خسته شده بود. فقط نشسته بود توی گوشه و به در خیره شده بود. همون روز سوم بود که در باز شد. تهیونگ با یه سینی غذا اومد تو. یه کاسه سوپ و یه تکه نون. گذاشت زمین و به ا/ت نگاه کرد. تهیونگ: (آروم) باید بخوری. ا/ت: (با نگاه سرد) نمی‌خوام. تهیونگ: (نشست روبروش) اگه نخوری، ضعیف میشی. بعدش نمی‌تونی کاری کنی. ا/ت: (با ناراحتی) مثلا چی کار کنم؟ فرار کنم؟ تو که در رو قفل کردی. تهیونگ: (با لبخند) پس بذار بهت غذا بدم. ا/ت با ناراحتی بهش نگاه کرد. چند ثانیه. بعد با صدای گرفته گفت: ا/ت: چرا این کارو میکنی؟ چرا منو ول نمیکنی؟ تهیونگ: (با نگاه بهش) گفتم که. عاشقتم. ا/ت: (با فریاد) این عشق نیست! این زورگوئه! من عاشق جونگکوکم! تهیونگ: (با خونسردی) جونگکوک نیست که اینجاست. منه که برات غذا میارم. منه که توی این اتاق کنارتم. ا/ت: (با گریه) ازت متنفرم... تهیونگ: (با لبخند) میدونم. ولی مهم نیست. اون شب، تهیونگ دوباره اومد. این بار با یه پتو. ا/ت توی گوشه جمع شده بود و میلرزید. هوا سرد بود و اتاق هیچ گرمایی نداشت. تهیونگ: (آروم) سردته؟ ا/ت: (با نگاه به زمین) به تو چه. تهیونگ رفت کنارش و پتو رو انداخت روی شونه‌هاش. ا/ت با تعجب نگاهش کرد. ا/ت: (با ناراحتی) چی کار میکنی؟ تهیونگ: (با خونسردی) نمیذارم یخ بزنی. ا/ت: (با ناراحتی) منو ول کن. تهیونگ: (با نگاه بهش) نه. ا/ت سعی کرد بلند بشه، ولی تهیونگ دستش رو گرفت و کشیدش پایین. تهیونگ: (آروم) بشین. فقط میخوام کنارت باشم. کاری نمیکنم. ا/ت: (با صدای لرزان) بهت اعتماد ندارم. تهیونگ: (با لبخند) میدونم. ولی چاره‌ای نداری. اون شب، تهیونگ کنارش نشست و ا/ت نتونست کاری کنه. فقط جمع شد توی گوشه و به دیوار خیره شد. تهیونگ حرفی نزد. فقط نشست و بهش نگاه کرد. چند روز بعد، تهیونگ بهش گفت که میخواد ببرتش به یه جای بهتر. ا/ت با ناراحتی نگاهش کرد ولی حرفی نزد. جایی برای حرف زدن نداشت. تهیونگ ا/ت رو سوار ماشین کرد و بردش به یه عمارت بزرگ توی شمال شهر. یه ویلا با حیاط بزرگ، اتاقای بزرگ و پنجره‌های قدی. وقتی ا/ت وارد شد، احساس کرد داره خفه میشه. اینجا بزرگتر بود، ولی بازم زندان بود. تهیونگ: (با لبخند) اینجا بهتر از اون زیرزمینه، نه؟ ا/ت: (با نگاه به اطراف) زندانه. هرجا که باشه. تهیونگ: (نزدیکتر شد) ولی اینجا تختت داره. پنجره داره. میتونی بری حیاط. ا/ت: (با نگاه سرد) و درش قفل داره. تهیونگ: (با خنده) باشه. ولی بهتر از اون اتاق سیمانیه. ا/ت دیگه چیزی نگفت. فقط رفت سمت پنجره و به بیرون نگاه کرد. میدونست که فرار از اینجا سخت‌تره. ولی بازم امید داشت. چند روز بعد، ا/ت دیگه نتونست گریه کنه. اشک‌هاش خشک شده بود. فقط به پنجره خیره میشد و به جونگکوک فکر میکرد. به اون روز ساحل. به اون لحظه‌ای که جونگکوک زانو زد. به اون انگشتر توی دستش. تهیونگ: (که اومد تو) به چی فکر میکنی؟ ا/ت: (با نگاه به پنجره) به روزی که از اینجا میرم. تهیونگ: (با خنده) نمیری. ا/ت: (با نگاه تیز) تو که نمیتونی تا ابد منو اینجا نگه داری. تهیونگ: (نزدیکتر شد) میتونم. تا وقتی که قانع بشی که مال منی. ا/ت: (با ناراحتی) هیچوقت قانع نمیشم. تهیونگ: (با لبخند) پس میمونی تا وقتی که بشی. #Jeon
#اونی_که_ندیدم
#part_43: حقیقتی که پنهون شده بود

چند روز از اون روزی که ا/ت رو آوردن ویلا گذشته بود. ا/ت بیشتر وقتش رو توی اتاقش میگذروند. گاهی میرفت تو حیاط و به درخت‌ها نگاه میکرد، ولی همیشه یه نگهبان پشت سرش بود. هیچ راه فراری نبود. هیچ راهی برای تماس با بیرون.
تهیونگ هر روز میومد. گاهی غذا میاورد، گاهی فقط میومد کنارش بشینه و حرف بزنه. ا/ت اکثر وقتا سکوت میکرد. حرفی برای گفتن نداشت. ولی اون روز، تهیونگ با یه حال و هوای دیگه اومد. جدی بود. عصبانی.
تهیونگ: (وارد شد و در رو بست) ا/ت... باید باهات حرف بزنم.
ا/ت: (با نگاه به پنجره) بگو.
تهیونگ: (نزدیکتر شد) میدونم که باردار بودی.
ا/ت با تعجب برگشت. صورتش رنگش پرید.
ا/ت: (با صدای لرزان) چی...؟
تهیونگ: (با نگاه تیز) شنیدی چی گفتم. میدونم که باردار بودی. از همون موقع که توی کره بودم، خبر داشتم. ولی نتونستم بیام. توی آلمان گیر کرده بودم.
ا/ت: (با ناراحتی) چطور... چطور میدونستی؟
تهیونگ: (با خنده‌ی سرد) من همه چی رو میدونم. همیشه میدونستم. پرستارایی که باهات بودن، به من خبر میدادن.
ا/ت: (با عصبانیت) تو منو زیر نظر داشتی؟! حتی توی بیمارستان؟!
تهیونگ: (با خونسردی) آره. چون تو مال منی. و هر چی مال منه، باید بدونم چه خبرشه.
ا/ت: (با گریه) اون بچه مال تو نبود! اون بچه یه غلط بود! اون شب...
تهیونگ: (با فریاد) بسه! اون بچه وارث من بود! تو حق نداشتی تصمیم بگیری!
ا/ت: (با صدای بلند) حق داشتم! چون تو بهم تجاوز کردی! تو منو به زور گرفتی! اون بچه یادآور اون شب بود! من نمی‌تونستم تحملش کنم!
تهیونگ: (با مشت گره‌کرده) تو جرات کردی وارث من رو بکشی؟!
ا/ت: (با نگاه تیز) وارث تو؟! اون بچه مال تو نبود! مال من بود! و من تصمیم گرفتم که نمیخوامش!
تهیونگ: (نزدیکتر شد) ا/ت... تو نمیدونی چی رو از دست دادی. اون بچه میتونست همه چی رو عوض کنه.
ا/ت: (با اشک) من چیزی رو از دست ندادم. من خودم رو نجات دادم. از دست تو. از اون خاطره. از اون شب.
تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد. نفس‌هاش تند بود. ولی آروم شد. با صدای گرفته گفت:
تهیونگ: (آروم) مهم نیست. الآن که پیشمی، میتونیم دوباره تلاش کنیم.
ا/ت: (با تعجب) چی؟!
تهیونگ: (با لبخند) میتونیم بچه‌ی دیگه‌ای داشته باشیم. این بار مال من. مال ما.
ا/ت: (با ترس) نه! دیگه هیچوقت نمیذارم بهم دست بزنی!
تهیونگ: (با خونسردی) میذاری. چون چاره‌ای نداری.
رفت و در رو بست. ا/ت تنها موند. اشک از چشماش جاری شد و با خودش گفت:
ا/ت: (با خودش) جونگکوک... کجایی؟... من دیگه طاقت ندارم...#Jeon
undefined۷
undefined۲
undefined۲
undefined۱
undefined۱
🫠۱
🥹۱
🥲۱
🫶۱
undefined۱

۷۶

۲۱:۰۱