عکس پروفایل ✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍  | TB🖤✨
۵۹۸ عضو

✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨

undefinedundefined𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍undefinedundefined────────────────undefined Writing the untold stories of BTS.
undefined 𝘙𝘰𝘮𝘢𝘯𝘤𝘦 | 𝘋𝘳𝘢𝘮𝘢 | 𝘍𝘢𝘯𝘵𝘢𝘴𝘺 | 𝘔𝘺𝘴𝘵𝘦𝘳𝘺
undefined 𝘜𝘯𝘪𝘷𝘦𝘳𝘴𝘦 𝘰𝘧 𝘚𝘦𝘷𝘦𝘯 𝘚𝘵𝘢𝘳𝘴.──────────────── ‎@manpalin_1392@T_R_dream_7@BTS_dream_Z
✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨
#اونی_که_ندیدم #part_41: برگشتی که هیچکس انتظارش رو نداشت ا/ت چشماش رو باز کرد. تاریک بود. فقط یه نور کم از یه سوراخ کوچیک میومد تو. دست و پاش بسته بود و دهنش با چسب بسته شده بود. بوی نم و خاک میومد. یه اتاق کوچیک با دیوارهای سیمانی، بدون پنجره. چند تا جعبه‌ی چوبی توش بود. دلش تند تند میزد. سعی کرد داد بزنه، ولی نشد. چسب محکم بود. چند بار سعی کرد خودش رو تکون بده، ولی بندا سفت بودن. نتونست. یهو صدای پا از پشت در اومد. قفل چرخید و در باز شد. نور کم از پشت سر، سایه‌ی یه مرد رو انداخت. ا/ت با ترس بهش نگاه کرد. مرد جلوتر اومد. وقتی صورتش رو دید، ا/ت یخ کرد. تهیونگ بود. با یه کت مشکی و یه پیرهن سفید. لبخند میزد، ولی توش هیچ گرمی نبود. تهیونگ: (آروم) سلام ا/ت. دلم برات تنگ شده بود. ا/ت با چشمای پر از اشک بهش نگاه کرد. نمیتونست حرف بزنه، فقط با نگاهش التماس میکرد. تهیونگ رفت کنارش و نشست. چسب رو از دهنش برداشت. ا/ت نفس عمیقی کشید و با صدای لرزان گفت: ا/ت: (با گریه) تهیونگ... تو؟! تو که رفته بودی... آلمان... تهیونگ: (با لبخند) آره. رفتم. ولی تموم شد. اومدم برگردم. ا/ت: (با ترس) برای چی؟! منو ول کن! تموم شده بود! تهیونگ: (با نگاه بهش) تموم نشده. هیچوقت تموم نشد. تو مال منی، ا/ت. هرچقدر فرار کنی، بازم برمیگردم. ا/ت: (با گریه) نه! من عاشق جونگکوکم! تو رو نمیخوام! تهیونگ: (با خونسردی) جونگکوک؟ ولش کن. اون نمی‌تونه ازت نگهداره. هیچکس نمی‌تونه. فقط من. ا/ت: (با صدای بلند) منو بذار برم! کسی که میدونه من کجام! تهیونگ: (با خنده) کسی میدونه؟ نه عزیزم. هیچکس. حتی جونگکوک. ساحل رو گشتن، ولی هیچ اثری از تو پیدا نکردن. من خوب بلدم که چطور یه نفر رو ناپدید کنم. ا/ت: (با ناراحتی) چرا این کارو میکنی؟! چرا ول نمیکنی؟! تهیونگ: (نزدیکتر شد و دستش رو گذاشت روی گونه‌ش) چون عاشقتم. از همون روز اول توی گالری. و تا وقتی که تو مال من نشی، ول نمیکنم. ا/ت: (با گریه) ازت متنفرم... تهیونگ: (با لبخند) میدونم. ولی مهم نیست. کم‌کم یاد میگیری که دوستم داشته باشی. بلند شد و رفت سمت در. قبلش برگشت و یه نگاه به ا/ت انداخت. تهیونگ: (آروم) فردا میام پیشت. تا اون موقع، خوب استراحت کن. قول میدم که این بار دیگه فرار نمیکنی. در بسته شد و قفل خورد. ا/ت تنها موند توی تاریکی. اشک از چشماش جاری شد و با خودش گفت: ا/ت: (با خودش) جونگکوک... کجایی؟... نجاتم بده... #Jeon
#اونی_که_ندیدم
#part_42: روزای اولِ تاریکی
ا/ت نمی‌دونست چند روز. توی اون اتاق تاریک، وقت معنی نداشت. فقط صدای قدم‌های خودش رو میشنید که روی زمین سیمانی راه میرفت و به دیوارها میکوبید. هر کاری کرد، نتونست در رو باز کنه. هر چی فریاد زد، کسی جواب نداد. فقط صدای خودش توی اون فضای کوچیک پیچید.
روز اول، فقط گریه کرد. روز دوم، سعی کرد با یه تکه چوب که از جعبه‌ها پیدا کرده بود، قفل رو باز کنه. نشد. روز سوم... دیگه خسته شده بود. فقط نشسته بود توی گوشه و به در خیره شده بود.
همون روز سوم بود که در باز شد. تهیونگ با یه سینی غذا اومد تو. یه کاسه سوپ و یه تکه نون. گذاشت زمین و به ا/ت نگاه کرد.
تهیونگ: (آروم) باید بخوری.
ا/ت: (با نگاه سرد) نمی‌خوام.
تهیونگ: (نشست روبروش) اگه نخوری، ضعیف میشی. بعدش نمی‌تونی کاری کنی.
ا/ت: (با ناراحتی) مثلا چی کار کنم؟ فرار کنم؟ تو که در رو قفل کردی.
تهیونگ: (با لبخند) پس بذار بهت غذا بدم.
ا/ت با ناراحتی بهش نگاه کرد. چند ثانیه. بعد با صدای گرفته گفت:
ا/ت: چرا این کارو میکنی؟ چرا منو ول نمیکنی؟
تهیونگ: (با نگاه بهش) گفتم که. عاشقتم.
ا/ت: (با فریاد) این عشق نیست! این زورگوئه! من عاشق جونگکوکم!
تهیونگ: (با خونسردی) جونگکوک نیست که اینجاست. منه که برات غذا میارم. منه که توی این اتاق کنارتم.
ا/ت: (با گریه) ازت متنفرم...
تهیونگ: (با لبخند) میدونم. ولی مهم نیست.
اون شب، تهیونگ دوباره اومد. این بار با یه پتو. ا/ت توی گوشه جمع شده بود و میلرزید. هوا سرد بود و اتاق هیچ گرمایی نداشت.
تهیونگ: (آروم) سردته؟
ا/ت: (با نگاه به زمین) به تو چه.
تهیونگ رفت کنارش و پتو رو انداخت روی شونه‌هاش. ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
ا/ت: (با ناراحتی) چی کار میکنی؟
تهیونگ: (با خونسردی) نمیذارم یخ بزنی.
ا/ت: (با ناراحتی) منو ول کن.
تهیونگ: (با نگاه بهش) نه.
ا/ت سعی کرد بلند بشه، ولی تهیونگ دستش رو گرفت و کشیدش پایین.
تهیونگ: (آروم) بشین. فقط میخوام کنارت باشم. کاری نمیکنم.
ا/ت: (با صدای لرزان) بهت اعتماد ندارم.
تهیونگ: (با لبخند) میدونم. ولی چاره‌ای نداری.
اون شب، تهیونگ کنارش نشست و ا/ت نتونست کاری کنه. فقط جمع شد توی گوشه و به دیوار خیره شد. تهیونگ حرفی نزد. فقط نشست و بهش نگاه کرد.
چند روز بعد، تهیونگ بهش گفت که میخواد ببرتش به یه جای بهتر. ا/ت با ناراحتی نگاهش کرد ولی حرفی نزد. جایی برای حرف زدن نداشت.
تهیونگ ا/ت رو سوار ماشین کرد و بردش به یه عمارت بزرگ توی شمال شهر. یه ویلا با حیاط بزرگ، اتاقای بزرگ و پنجره‌های قدی. وقتی ا/ت وارد شد، احساس کرد داره خفه میشه. اینجا بزرگتر بود، ولی بازم زندان بود.
تهیونگ: (با لبخند) اینجا بهتر از اون زیرزمینه، نه؟
ا/ت: (با نگاه به اطراف) زندانه. هرجا که باشه.
تهیونگ: (نزدیکتر شد) ولی اینجا تختت داره. پنجره داره. میتونی بری حیاط.
ا/ت: (با نگاه سرد) و درش قفل داره.
تهیونگ: (با خنده) باشه. ولی بهتر از اون اتاق سیمانیه.
ا/ت دیگه چیزی نگفت. فقط رفت سمت پنجره و به بیرون نگاه کرد. میدونست که فرار از اینجا سخت‌تره. ولی بازم امید داشت.

چند روز بعد، ا/ت دیگه نتونست گریه کنه. اشک‌هاش خشک شده بود. فقط به پنجره خیره میشد و به جونگکوک فکر میکرد. به اون روز ساحل. به اون لحظه‌ای که جونگکوک زانو زد. به اون انگشتر توی دستش.
تهیونگ: (که اومد تو) به چی فکر میکنی؟
ا/ت: (با نگاه به پنجره) به روزی که از اینجا میرم.
تهیونگ: (با خنده) نمیری.
ا/ت: (با نگاه تیز) تو که نمیتونی تا ابد منو اینجا نگه داری.
تهیونگ: (نزدیکتر شد) میتونم. تا وقتی که قانع بشی که مال منی.
ا/ت: (با ناراحتی) هیچوقت قانع نمیشم.
تهیونگ: (با لبخند) پس میمونی تا وقتی که بشی.#Jeon
undefined۶
🫶۲
undefined۲
undefined۱
🥲۱
undefined۱
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۷۴

۲۰:۵۶