✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨
#اونی_که_ندیدم #part_40: شبی که خواستگاری ناتموم موند صبح روز بعد، هوا روشن و گرم بود. ا/ت با یه لباس تابستونی ساده و یه کلاه حصیری، کنار جونگکوک توی ماشین نشسته بود. پنجره رو باز کرده بود و باد توی موهاش میوزید. جونگکوک با یه عینک آفتابی و لبخند، داشت رانندگی میکرد. ا/ت: (با خنده) چقدر خوشحالم که اومدیم. جونگکوک: (با نگاه بهش) منم. نیم ساعت بعد، رسیدن به ساحل. آب آبی و صاف، شنهای طلایی، و یه آسمون بدون ابر. ا/ت با خوشحالی کفشاش رو درآورد و دوید سمت آب. جونگکوک با خنده دنبالش رفت. ا/ت: (با خنده) آب گرمه! بیا تو! جونگکوک: (با خنده) دارم میام! با هم توی آب بازی کردن، به هم آب پاشیدن، و زیر آفتاب گرم تابستون، میخندیدن. ا/ت حس میکرد که هیچوقت اینقدر آزاد نبوده. هیچ ترسی، هیچ نگرانی. فقط جونگکوک و موجها و گرمای خورشید. چند ساعت بعد، نزدیک غروب، روی شنها نشسته بودن. آسمون داشت نارنجی و صورتی میشد. ا/ت به افق نگاه میکرد و لبخند میزد. ا/ت: (آروم) امروز بهترین روز زندگیم بود. جونگکوک: (با نگاه بهش) بهترین روزت؟ هنوز تموم نشده. ا/ت: (با تعجب) یعنی چی؟ جونگکوک با یه لبخند خاص بهش نگاه کرد. بلند شد و جلوی ا/ت زانو زد. توی شنهای طلایی، با غروب پشت سرش، به ا/ت نگاه کرد. دستش رو دراز کرد و انگشتر کوچیکی توی دستش بود. ا/ت با تعجب بهش نگاه کرد. دلش تند تند میزد. جونگکوک: (آروم) ا/ت... میدونم که قرار نیست... همون لحظه، قبل از اینکه جونگکوک تموم کنه، یه دست از پشت، محکم دهن ا/ت رو گرفت. ا/ت نتونست فریاد بزنه. یه دست دیگه دور کمرش حلقه شد و کشیدش عقب. جونگکوک با تعجب بلند شد، ولی قبل از اینکه کاری کنه، ا/ت رو سوار موتوری کردن که با سرعت از ساحل دور شد. جونگکوک: (با فریاد) ا/ت! ا/ت! دوید سمتشون، ولی موتور خیلی سریع بود. فقط گرد و غبار و صدای موتور موند. ا/ت توی آغوش مرد ناشناس بود و به جونگکوک نگاه میکرد که هرچی جلوتر میرفت، کوچیکتر میشد. جونگکوک: (با ناراحتی) ا/ت! نه! تنها موند. توی ساحل خالی، با غروب پشت سرش. انگشتر هنوز توی دستش بود. جونگکوک: (با خودش) این دیگه کیه؟... #Jeon
#اونی_که_ندیدم
#part_41: برگشتی که هیچکس انتظارش رو نداشت
ا/ت چشماش رو باز کرد. تاریک بود. فقط یه نور کم از یه سوراخ کوچیک میومد تو. دست و پاش بسته بود و دهنش با چسب بسته شده بود. بوی نم و خاک میومد. یه اتاق کوچیک با دیوارهای سیمانی، بدون پنجره. چند تا جعبهی چوبی توش بود.
دلش تند تند میزد. سعی کرد داد بزنه، ولی نشد. چسب محکم بود. چند بار سعی کرد خودش رو تکون بده، ولی بندا سفت بودن. نتونست.
یهو صدای پا از پشت در اومد. قفل چرخید و در باز شد. نور کم از پشت سر، سایهی یه مرد رو انداخت. ا/ت با ترس بهش نگاه کرد. مرد جلوتر اومد. وقتی صورتش رو دید، ا/ت یخ کرد.
تهیونگ بود.
با یه کت مشکی و یه پیرهن سفید. لبخند میزد، ولی توش هیچ گرمی نبود.
تهیونگ: (آروم) سلام ا/ت. دلم برات تنگ شده بود.
ا/ت با چشمای پر از اشک بهش نگاه کرد. نمیتونست حرف بزنه، فقط با نگاهش التماس میکرد.
تهیونگ رفت کنارش و نشست. چسب رو از دهنش برداشت. ا/ت نفس عمیقی کشید و با صدای لرزان گفت:
ا/ت: (با گریه) تهیونگ... تو؟! تو که رفته بودی... آلمان...
تهیونگ: (با لبخند) آره. رفتم. ولی تموم شد. اومدم برگردم.
ا/ت: (با ترس) برای چی؟! منو ول کن! تموم شده بود!
تهیونگ: (با نگاه بهش) تموم نشده. هیچوقت تموم نشد. تو مال منی، ا/ت. هرچقدر فرار کنی، بازم برمیگردم.
ا/ت: (با گریه) نه! من عاشق جونگکوکم! تو رو نمیخوام!
تهیونگ: (با خونسردی) جونگکوک؟ ولش کن. اون نمیتونه ازت نگهداره. هیچکس نمیتونه. فقط من.
ا/ت: (با صدای بلند) منو بذار برم! کسی که میدونه من کجام!
تهیونگ: (با خنده) کسی میدونه؟ نه عزیزم. هیچکس. حتی جونگکوک. ساحل رو گشتن، ولی هیچ اثری از تو پیدا نکردن. من خوب بلدم که چطور یه نفر رو ناپدید کنم.
ا/ت: (با ناراحتی) چرا این کارو میکنی؟! چرا ول نمیکنی؟!
تهیونگ: (نزدیکتر شد و دستش رو گذاشت روی گونهش) چون عاشقتم. از همون روز اول توی گالری. و تا وقتی که تو مال من نشی، ول نمیکنم.
ا/ت: (با گریه) ازت متنفرم...
تهیونگ: (با لبخند) میدونم. ولی مهم نیست. کمکم یاد میگیری که دوستم داشته باشی.
بلند شد و رفت سمت در. قبلش برگشت و یه نگاه به ا/ت انداخت.
تهیونگ: (آروم) فردا میام پیشت. تا اون موقع، خوب استراحت کن. قول میدم که این بار دیگه فرار نمیکنی.
در بسته شد و قفل خورد. ا/ت تنها موند توی تاریکی. اشک از چشماش جاری شد و با خودش گفت:
ا/ت: (با خودش) جونگکوک... کجایی؟... نجاتم بده...
#Jeon
#part_41: برگشتی که هیچکس انتظارش رو نداشت
ا/ت چشماش رو باز کرد. تاریک بود. فقط یه نور کم از یه سوراخ کوچیک میومد تو. دست و پاش بسته بود و دهنش با چسب بسته شده بود. بوی نم و خاک میومد. یه اتاق کوچیک با دیوارهای سیمانی، بدون پنجره. چند تا جعبهی چوبی توش بود.
دلش تند تند میزد. سعی کرد داد بزنه، ولی نشد. چسب محکم بود. چند بار سعی کرد خودش رو تکون بده، ولی بندا سفت بودن. نتونست.
یهو صدای پا از پشت در اومد. قفل چرخید و در باز شد. نور کم از پشت سر، سایهی یه مرد رو انداخت. ا/ت با ترس بهش نگاه کرد. مرد جلوتر اومد. وقتی صورتش رو دید، ا/ت یخ کرد.
تهیونگ بود.
با یه کت مشکی و یه پیرهن سفید. لبخند میزد، ولی توش هیچ گرمی نبود.
تهیونگ: (آروم) سلام ا/ت. دلم برات تنگ شده بود.
ا/ت با چشمای پر از اشک بهش نگاه کرد. نمیتونست حرف بزنه، فقط با نگاهش التماس میکرد.
تهیونگ رفت کنارش و نشست. چسب رو از دهنش برداشت. ا/ت نفس عمیقی کشید و با صدای لرزان گفت:
ا/ت: (با گریه) تهیونگ... تو؟! تو که رفته بودی... آلمان...
تهیونگ: (با لبخند) آره. رفتم. ولی تموم شد. اومدم برگردم.
ا/ت: (با ترس) برای چی؟! منو ول کن! تموم شده بود!
تهیونگ: (با نگاه بهش) تموم نشده. هیچوقت تموم نشد. تو مال منی، ا/ت. هرچقدر فرار کنی، بازم برمیگردم.
ا/ت: (با گریه) نه! من عاشق جونگکوکم! تو رو نمیخوام!
تهیونگ: (با خونسردی) جونگکوک؟ ولش کن. اون نمیتونه ازت نگهداره. هیچکس نمیتونه. فقط من.
ا/ت: (با صدای بلند) منو بذار برم! کسی که میدونه من کجام!
تهیونگ: (با خنده) کسی میدونه؟ نه عزیزم. هیچکس. حتی جونگکوک. ساحل رو گشتن، ولی هیچ اثری از تو پیدا نکردن. من خوب بلدم که چطور یه نفر رو ناپدید کنم.
ا/ت: (با ناراحتی) چرا این کارو میکنی؟! چرا ول نمیکنی؟!
تهیونگ: (نزدیکتر شد و دستش رو گذاشت روی گونهش) چون عاشقتم. از همون روز اول توی گالری. و تا وقتی که تو مال من نشی، ول نمیکنم.
ا/ت: (با گریه) ازت متنفرم...
تهیونگ: (با لبخند) میدونم. ولی مهم نیست. کمکم یاد میگیری که دوستم داشته باشی.
بلند شد و رفت سمت در. قبلش برگشت و یه نگاه به ا/ت انداخت.
تهیونگ: (آروم) فردا میام پیشت. تا اون موقع، خوب استراحت کن. قول میدم که این بار دیگه فرار نمیکنی.
در بسته شد و قفل خورد. ا/ت تنها موند توی تاریکی. اشک از چشماش جاری شد و با خودش گفت:
ا/ت: (با خودش) جونگکوک... کجایی؟... نجاتم بده...
#Jeon
🫶۱
۷۴
۱۴:۰۲