عکس پروفایل ✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍  | TB🖤✨
۵۹۵ عضو

✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨

undefinedundefined𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍undefinedundefined────────────────undefined Writing the untold stories of BTS.
undefined 𝘙𝘰𝘮𝘢𝘯𝘤𝘦 | 𝘋𝘳𝘢𝘮𝘢 | 𝘍𝘢𝘯𝘵𝘢𝘴𝘺 | 𝘔𝘺𝘴𝘵𝘦𝘳𝘺
undefined 𝘜𝘯𝘪𝘷𝘦𝘳𝘴𝘦 𝘰𝘧 𝘚𝘦𝘷𝘦𝘯 𝘚𝘵𝘢𝘳𝘴.──────────────── ‎@manpalin_1392@T_R_dream_7@BTS_dream_Z
✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨
#اونی_که_ندیدم #part_39: پشت پنجره آفتابی سه روز از اون شب گذشت. زندگی ا/ت کمکم داشت به یه روال جدید و آروم عادت میکرد. صبح‌ها که بیدار میشد، دیگه ترسی توی دلش نبود. دیگه نگران نبود که چه کسی پشت در منتظرشه. فقط جونگکوک بود که کنارش خوابیده بود و لبخندی روی لب داشت. اون روز، ا/ت با یه تیشرت گشاد و شلوارک از تخت بلند شد. جونگکوک هنوز خواب بود. رفت سمت آشپزخونه و یه چای درست کرد. کنار پنجره ایستاد و به آسمون آفتابی نگاه کرد. هوا گرم و روشن بود. یه روز خوب. چند دقیقه بعد، جونگکوک با چشمای خواب‌آلوده اومد پایین. موهاش به هم ریخته بود و با یه شلوارک ورزشی و بالاتنه برهنه، رفت کنار ا/ت ایستاد. جونگکوک: (با صدای خواب‌آلوده) صبح بخیر. ا/ت: (با لبخند) صبح بخیر. خوابت خوب بود؟ جونگکوک: (با خنده) با تو که باشم، همیشه خوبه. ا/ت با خنده لیوان چای رو داد دستش. جونگکوک نوشید و کنارش نشست. جونگکوک: (با نگاه به بیرون) امروز هوا خوبه. ا/ت: (با لبخند) آره. فکر کنم وقتشه که برم سراغ نقاشی‌ها. جونگکوک: (با تعجب) برای نمایشگاه؟ ا/ت: (با شونه بالا) آره. چند روز دیگه وقت دارم. میخوام یکی دو تا نقاشی جدید بکشم. جونگکوک: (با لبخند) پس من کنارتم میمونم. ظهر توی اتاق نقاشی. ا/ت پشت بوم نشسته بود و داشت روی یه نقاشی جدید کار میکرد. یه منظره‌ی ساده از یه غروب کنار دریا. رنگای نارنجی و صورتی روش بوم پخش شده بود. جونگکوک روی صندلی کنارش نشسته بود و به دستای ا/ت نگاه میکرد که قلم‌مو رو روی بوم میکشید. جونگکوک: (آروم) این برا چیه؟ ا/ت: (با نگاه به نقاشی) یه غروب. کنار دریا. جونگکوک: (با لبخند) قشنگه. ا/ت: (با خنده) هنوز تموم نشده. جونگکوک: (با نگاه بهش) ولی قشنگه. ا/ت با لبخند بهش نگاه کرد و برگشت به نقاشی. چند دقیقه بعد، گوشیش زنگ خورد. جیهوپ بود. جیهوپ: (با خوشحالی) ا/ت! خبر خوب دارم! ا/ت: (با تعجب) چی شده؟ جیهوپ: (با خنده) گالری هنری با نقاشی‌هات موافقت کردن! نمایشگاه دو هفته دیگه ست. تبریک! ا/ت با تعجب به گوشی نگاه کرد. بعد با خوشحالی به جونگکوک نگاه کرد. ا/ت: (با خوشحالی) قبول شدن! نمایشگاه دو هفته دیگه ست! جونگکوک: (با خنده) گفتم که قبول میشی! ا/ت با خوشحالی بغلش کرد. جونگکوک محکم فشارش داد. جونگکوک: (آروم) بهت افتخار میکنم. ا/ت: (با اشک شوق) ممنون که کنارمی. غروب. خونه. ا/ت و جونگکوک کنار هم توی حیاط نشسته بودن. هوا گرم بود و بوی تابستون میومد. جونگکوک: (با نگاه به آسمون) فردا میخوام یه جایی ببرمت. ا/ت: (با تعجب) کجا؟ جونگکوک: (با لبخند) ساحل. هوای امروز عالیه. فکر کردم بد نیست بریم یه روز هوای تازه بخوریم. ا/ت: (با خنده) واقعاً؟ جونگکوک: (با نگاه بهش) آره. فقط من و تو. یه روز بدون نقاشی، بدون کار، بدون هیچی. ا/ت: (با لبخند) باشه. بریم. اون شب، با امید به فردا خوابشون برد. و برای اولین بار، ا/ت حس کرد که زندگی داره بهش لبخند میزنه. #Jeon
#اونی_که_ندیدم
#part_40: شبی که خواستگاری ناتموم موند

صبح روز بعد، هوا روشن و گرم بود. ا/ت با یه لباس تابستونی ساده و یه کلاه حصیری، کنار جونگکوک توی ماشین نشسته بود. پنجره رو باز کرده بود و باد توی موهاش میوزید. جونگکوک با یه عینک آفتابی و لبخند، داشت رانندگی میکرد.
ا/ت: (با خنده) چقدر خوشحالم که اومدیم.
جونگکوک: (با نگاه بهش) منم.
نیم ساعت بعد، رسیدن به ساحل. آب آبی و صاف، شن‌های طلایی، و یه آسمون بدون ابر. ا/ت با خوشحالی کفشاش رو درآورد و دوید سمت آب. جونگکوک با خنده دنبالش رفت.
ا/ت: (با خنده) آب گرمه! بیا تو!
جونگکوک: (با خنده) دارم میام!
با هم توی آب بازی کردن، به هم آب پاشیدن، و زیر آفتاب گرم تابستون، میخندیدن. ا/ت حس میکرد که هیچوقت اینقدر آزاد نبوده. هیچ ترسی، هیچ نگرانی. فقط جونگکوک و موج‌ها و گرمای خورشید.
چند ساعت بعد، نزدیک غروب، روی شن‌ها نشسته بودن. آسمون داشت نارنجی و صورتی میشد. ا/ت به افق نگاه میکرد و لبخند میزد.
ا/ت: (آروم) امروز بهترین روز زندگیم بود.
جونگکوک: (با نگاه بهش) بهترین روزت؟ هنوز تموم نشده.
ا/ت: (با تعجب) یعنی چی؟
جونگکوک با یه لبخند خاص بهش نگاه کرد. بلند شد و جلوی ا/ت زانو زد. توی شن‌های طلایی، با غروب پشت سرش، به ا/ت نگاه کرد. دستش رو دراز کرد و انگشتر کوچیکی توی دستش بود. ا/ت با تعجب بهش نگاه کرد. دلش تند تند میزد.
جونگکوک: (آروم) ا/ت... میدونم که قرار نیست...
همون لحظه، قبل از اینکه جونگکوک تموم کنه، یه دست از پشت، محکم دهن ا/ت رو گرفت. ا/ت نتونست فریاد بزنه. یه دست دیگه دور کمرش حلقه شد و کشیدش عقب. جونگکوک با تعجب بلند شد، ولی قبل از اینکه کاری کنه، ا/ت رو سوار موتوری کردن که با سرعت از ساحل دور شد.
جونگکوک: (با فریاد) ا/ت! ا/ت!
دوید سمتشون، ولی موتور خیلی سریع بود. فقط گرد و غبار و صدای موتور موند. ا/ت توی آغوش مرد ناشناس بود و به جونگکوک نگاه میکرد که هرچی جلوتر میرفت، کوچیک‌تر میشد.
جونگکوک: (با ناراحتی) ا/ت! نه!
تنها موند. توی ساحل خالی، با غروب پشت سرش. انگشتر هنوز توی دستش بود.
جونگکوک: (با خودش) این دیگه کیه؟...#Jeon
🫶۸
undefined۳
undefined۲
undefined۱
🥹۱
🥲۱
undefined۱
undefined۱
🫠۱
undefined۱
undefined۱

۹۷

۶:۳۰