عکس پروفایل ✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍  | TB🖤✨
۶۰۰ عضو

✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨

undefinedundefined𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍undefinedundefined────────────────undefined Writing the untold stories of BTS.
undefined 𝘙𝘰𝘮𝘢𝘯𝘤𝘦 | 𝘋𝘳𝘢𝘮𝘢 | 𝘍𝘢𝘯𝘵𝘢𝘴𝘺 | 𝘔𝘺𝘴𝘵𝘦𝘳𝘺
undefined 𝘜𝘯𝘪𝘷𝘦𝘳𝘴𝘦 𝘰𝘧 𝘚𝘦𝘷𝘦𝘯 𝘚𝘵𝘢𝘳𝘴.──────────────── ‎@manpalin_1392@T_R_dream_7@BTS_dream_Z
✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨
#اونی_که_ندیدم #part_46: روزهایی که میگذرن یک هفته از اون ملاقات گذشت. جونگکوک رفته بود فرانسه. ا/ت دیگه خبری ازش نداشت. فقط میدونست که تهیونگ بهش گفته بره و اون هم رفته بود. برای نجاتش. برای اینکه یه روز برگرده. ا/ت توی ویلا بود. پنجره‌های بزرگ، حیاط سبز، ولی بازم زندان. هر روز صبح که بیدار میشد، به درختا نگاه میکرد و به جونگکوک فکر میکرد. به اون روز ساحل. به اون زانوزدن. به اون انگشتر. تهیونگ هر روز میومد. گاهی غذا میاورد، گاهی فقط میومد کنارش بشینه. ا/ت حرف نمیزد. فقط نگاه میکرد و سکوت میکرد. تهیونگ: (یه روز صبح) امروز میخوام بریم بیرون. ا/ت: (با نگاه به پنجره) کجا؟ تهیونگ: (با لبخند) یه رستوران خوب. هوای تازه. بد نیست، نه؟ ا/ت: (با نگاه سرد) نمیام. تهیونگ: (نزدیکتر شد) میای. چون من میگم. ا/ت با ناراحتی بهش نگاه کرد. ولی میدونست که چاره‌ای نداره. اون روز، رستوران. ا/ت با یه لباس ساده، کنار تهیونگ نشسته بود. غذا خورد، ولی مزه‌ای نداشت. فقط به در نگاه میکرد و به جونگکوک فکر میکرد. تهیونگ: (با نگاه بهش) ا/ت... میدونم که ناراحتی. ولی کم‌کم بهش عادت میکنی. ا/ت: (با نگاه به بشقاب) نه، عادت نمیکنم. تهیونگ: (با خونسردی) عادت میکنی. چون چاره‌ای نداری. ا/ت چیزی نگفت. فقط به بشقابش خیره شد. چند روز بعد، تهیونگ با یه پاکت بزرگ اومد تو اتاق. تهیونگ: (با خوشحالی) اینو ببین. پاکت رو باز کرد. یه لباس عروسی سفید توش بود. با تور و گل‌های کوچیک. ا/ت: (با تعجب) این چیه؟ تهیونگ: (با لبخند) لباس عروسیت. عروسی ماه دیگه‌ست. ا/ت: (با ناراحتی) من... من نمیخوام... تهیونگ: (با خونسردی) مهم نیست. تو عروس منی. ا/ت با اشک به لباس نگاه کرد. میدونست که نمیتونه فرار کنه. ا/ت: (با صدای گرفته) جونگکوک... کجایی؟... #Jeon
#اونی_که_ندیدم
#part_47: شبی که هیچکس نبود
سه هفته از اون روزی که جونگکوک رفت فرانسه گذشته بود. ا/ت دیگه کمتر گریه میکرد. نه چون کمتر داغون بود، چون اشک‌هاش تموم شده بودن. فقط توی اتاقش مینشست و به پنجره نگاه میکرد. به درختا. به آسمون. به هر چیزی که بهش یادآوری میکرد که هنوز زنده‌ست.
تهیونگ هر شب میومد. بعضی شب‌ها فقط مینشست کنارش و حرف میزد. بعضی شب‌ها دستش رو میگرفت. بعضی شب‌ها... نزدیکتر میشد. ا/ت دیگه مقاومت نمیکرد. نه چون میخواست، چون انرژی نداشت.
اون شب، تهیونگ دیرتر از همیشه اومد. با یه بطری شراب و دو تا لیوان.
تهیونگ: (با لبخند) امشب میخوام باهات جشن بگیرم.
ا/ت: (با نگاه به پنجره) برای چی؟
تهیونگ: (نشست کنارش) برای اینکه دو هفته دیگه عروسی مون هست.
ا/ت: (با نگاه سرد) برام روز عذابه.
تهیونگ: (با خنده) نه، روز شروع زندگی جدیدت هست.
ا/ت چیزی نگفت. تهیونگ لیوان رو پر کرد و داد دستش.
تهیونگ: (آروم) بنوش. آروم میشی.
ا/ت: (با نگاه به لیوان) نمیخوام.
تهیونگ: (با خونسردی) بنوش. یا خودم میریزم تو حلق‌ت.
ا/ت با ناراحتی لیوان رو برداشت و یه جرعه خورد. طعم تلخ شراب توی دهنش پیچید. تهیونگ با لبخند بهش نگاه کرد و لیوان رو دوباره پر کرد.


تهیونگ: (آروم) بیشتر بنوش. کمک میکنه که راحت‌تر باشی.
ا/ت لیوان رو گرفت و جرعه‌های کوچیک نوشید. سرش سنگین شد و چشماش سنگین‌تر. تهیونگ لیوان رو از دستش گرفت و گذاشت کنار.
تهیونگ: (آروم) دیگه بس هست.
دستش رو گذاشت روی کمر ا/ت و کشیدش به سمت خودش. ا/ت با بدن بی‌حال و ذهن خسته، نتونست مقاومت کنه. تهیونگ دستش رو برد زیر لباس ا/ت و انگشتاش رو روی پوست گرمش کشید. ا/ت با یه لرز خفیف، سرش رو برگردوند به دیوار.
تهیونگ: (آروم توی گوشش) نترس... قرار نیست بهت آسیب بزنم.
ا/ت چیزی نگفت. فقط چشماش رو بست. تهیونگ لبش رو گذاشت روی گردنش. آروم. بعد پایین‌تر. روی استخوان یقه‌ش. دستاش روی کمرش حلقه شد و اون رو به سمت خودش کشید.
تهیونگ: (با صدای گرفته) ا/ت... میدونی که من عاشقتم. همیشه عاشق بودم.
ا/ت: (با صدای خفه) من عاشق تو نیستم...
تهیونگ: (با لبخند) مهم نیست. کم‌کم یاد میگیری.
ا/ت سعی کرد خودش رو تکون بده، ولی تهیونگ محکم‌تر گرفت. لبش رو روی لبای ا/ت فشار داد. ا/ت سرش رو برگردوند، ولی تهیونگ چونه‌ش رو گرفت و محکم نگه داشت. بوسه‌ی سرد و مرطوبش روی لباش. ا/ت نمیتونست نفس بکشه.
دستای تهیونگ روی بدنش لغزید. زیر لباسش. روی کمرش. روی شکمش. هر جایی که دستش میرسید، پوستش میسوخت. ا/ت میخواست گریه کنه، ولی اشک نداشت. فقط چشماش رو بسته بود و به دیوار فکر میکرد. به هر چیزی جز اون لحظه.
تهیونگ با یه حرکت آروم، ا/ت رو روی تخت خوابوند. روش نشست و به چشماش نگاه کرد. نگاهش پر از چیزی بود که ا/ت ازش متنفر بود. حرص. مالکیت. چیزایی که بهش میگفت این مرد، هیچوقت ولش نمیکنه.
تهیونگ: (آروم) بذار این شب رو برات خاص کنم.
ا/ت: (با صدای لرزان) نه... لطفاً...
تهیونگ: (با لبخند) دیگه دیره.
لباس ا/ت رو از تنش درآورد. ا/ت با بدن لرزان و چشمای بسته، به دیوار فکر کرد. به جونگکوک. به اون روز ساحل. به اون انگشتر. تهیونگ لبای سردش رو روی پوستش کشید. روی شونه‌هاش. روی سینه‌اش. روی شکمش. هر جا که میرسید، یه لرز توی بدن ا/ت میافتاد.
تهیونگ: (با نفس‌های تند) تو مال منی. همیشه مال من بودی.
ا/ت هیچی نگفت. فقط چشماش رو بسته بود و به جونگکوک فکر میکرد. به روزایی که باهم بودن. به اون خنده‌هاش. به اون دستایی که توی بارون گرفتنش.
وقتی تهیونگ تموم کرد، از روش بلند شد و لباساش رو مرتب کرد. به ا/ت نگاه کرد که توی گوشه‌ی تخت جمع شده بود و میلرزید.
تهیونگ: (آروم) فردا میام پیشت. استراحت کن.
رفت. در بسته شد.
ا/ت تنها موند. بدنش درد میکرد و ذهنش خالی بود. اشک از چشماش جاری شد، ولی دیگه صدایی نداشت.
ا/ت: (با خودش) جونگکوک... من دیگه طاقت ندارم...#Jeon
🥲۷
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۵۹

۱۰:۴۲