✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨
#اونی_که_ندیدم #part_45: قرار ملاقات چند روز از اون حرفای تهیونگ گذشته بود. ا/ت دیگه اشک نداشت. فقط توی اتاقش نشسته بود و به پنجره نگاه میکرد. به درختا. به آسمون. به هر چیزی که یادش میاورد که هنوز زندهست. ولی تهیونگ اون روز صبح، با یه لبخند خاص اومد تو اتاق. تهیونگ: (با خوشحالی) امروز یه کار خاص داریم. ا/ت: (با نگاه سرد) چی؟ تهیونگ: (نزدیکتر شد) میخوام بریم یه ملاقات. ا/ت: (با تعجب) ملاقات؟ با کی؟ تهیونگ: (با لبخند) با جونگکوک. ا/ت با تعجب بهش نگاه کرد. دلش تند زد. ا/ت: (با ناراحتی) چی؟! تو... تو قراره منو ببری پیشش؟! تهیونگ: (با خونسردی) آره. ولی نه برای اینکه باهاش بری. برای اینکه بهش نشون بدم که چی رو از دست داده. ا/ت: (با ناراحتی) تو میخوای بهش آسیب بزنی؟ تهیونگ: (با لبخند) نه. فقط میخوام ببینه که تو با منی. و اگه میخواد تو رو زنده ببینه، باید بره فرانسه و اون مأموریت رو انجام بده. ا/ت: (با گریه) تهیونگ... لطفاً... بهش آسیبی نرسون... تهیونگ: (با نگاه بهش) بهش آسیب نمیرسونم. اگه تو همون کاری رو بکنی که میگم. نیم ساعت بعد، توی یه کافهی خلوت. ا/ت کنار تهیونگ نشسته بود و به در نگاه میکرد. دلش تند تند میزد. چند دقیقه بعد، در باز شد و جونگکوک وارد شد. با هودی مشکی، صورتش خسته و ریشهای چند روزه. وقتی ا/ت رو دید، یخ کرد. جونگکوک: (با ناراحتی) ا/ت... ا/ت با اشک بهش نگاه کرد. میخواست بلند بشه و بره سمتش، ولی تهیونگ دستش رو گرفت و نگه داشت. تهیونگ: (با خونسردی) سلام جونگکوک. خوش اومدی. جونگکوک: (با نگاه تیز) ا/ت رو ول کن. تهیونگ: (با خنده) ولش کنم؟ ولی اون خودش میخواد با من باشه. نه؟ به ا/ت نگاه کرد. ا/ت با ناراحتی به زمین نگاه کرد. نمیتونست حرف بزنه. جونگکوک: (با ناراحتی) ا/ت... به من نگاه کن. ا/ت با اشک بهش نگاه کرد. جونگکوک: (آروم) من میام دنبالت. قول میدم. تهیونگ: (با لبخند) نه، نمیای. چون اگه بیای، بهت آسیب میرسه. ولی اگه بری فرانسه و اون مأموریت رو انجام بدی، شاید بعدش بیای و ببینیش. جونگکوک: (با نگاه تیره) چی میخوای؟ تهیونگ: (با خونسردی) یه مأموریت ساده. باید بری فرانسه و یه محموله رو تحویل بدی. یکی دو ماه. بعدش میتونی برگردی و ا/ت رو ببینی. جونگکوک: (با نگاه به ا/ت) اگه برم، مطمئنم که بهش آسیب نمیرسونی؟ تهیونگ: (با لبخند) قول میدم. جونگکوک چند ثانیه به ا/ت نگاه کرد. بعد با ناراحتی گفت: جونگکوک: (آروم) باشه. میرم. ا/ت با اشک بهش نگاه کرد. ا/ت: (با صدای لرزان) جونگکوک... نرو... جونگکوک: (با نگاه بهش) میام. قول میدم. برگشت و رفت. در بسته شد. ا/ت با گریه به در نگاه کرد. تهیونگ کنارش نشست و دستش رو گرفت. تهیونگ: (آروم) دیدی؟ راحت شد. ا/ت: (با ناراحتی) ازت متنفرم... تهیونگ: (با لبخند) میدونم. ولی مهم نیست. همون شب، توی اتاقش. ا/ت به سقف خیره شده بود و به جونگکوک فکر میکرد. به اون نگاه آخرش. به قولش. ا/ت: (با خودش) جونگکوک... کجایی؟... بیا پیشم... ولی میدونست که هیچکس نمیاد. فقط تهیونگ بود. و اون قرار بود عروسش بشه. #Jeon
#اونی_که_ندیدم
#part_46: روزهایی که میگذرن
یک هفته از اون ملاقات گذشت. جونگکوک رفته بود فرانسه. ا/ت دیگه خبری ازش نداشت. فقط میدونست که تهیونگ بهش گفته بره و اون هم رفته بود. برای نجاتش. برای اینکه یه روز برگرده.
ا/ت توی ویلا بود. پنجرههای بزرگ، حیاط سبز، ولی بازم زندان. هر روز صبح که بیدار میشد، به درختا نگاه میکرد و به جونگکوک فکر میکرد. به اون روز ساحل. به اون زانوزدن. به اون انگشتر.
تهیونگ هر روز میومد. گاهی غذا میاورد، گاهی فقط میومد کنارش بشینه. ا/ت حرف نمیزد. فقط نگاه میکرد و سکوت میکرد.
تهیونگ: (یه روز صبح) امروز میخوام بریم بیرون.
ا/ت: (با نگاه به پنجره) کجا؟
تهیونگ: (با لبخند) یه رستوران خوب. هوای تازه. بد نیست، نه؟
ا/ت: (با نگاه سرد) نمیام.
تهیونگ: (نزدیکتر شد) میای. چون من میگم.
ا/ت با ناراحتی بهش نگاه کرد. ولی میدونست که چارهای نداره.
اون روز، رستوران. ا/ت با یه لباس ساده، کنار تهیونگ نشسته بود. غذا خورد، ولی مزهای نداشت. فقط به در نگاه میکرد و به جونگکوک فکر میکرد.
تهیونگ: (با نگاه بهش) ا/ت... میدونم که ناراحتی. ولی کمکم بهش عادت میکنی.
ا/ت: (با نگاه به بشقاب) نه، عادت نمیکنم.
تهیونگ: (با خونسردی) عادت میکنی. چون چارهای نداری.
ا/ت چیزی نگفت. فقط به بشقابش خیره شد.
چند روز بعد، تهیونگ با یه پاکت بزرگ اومد تو اتاق.
تهیونگ: (با خوشحالی) اینو ببین.
پاکت رو باز کرد. یه لباس عروسی سفید توش بود. با تور و گلهای کوچیک.
ا/ت: (با تعجب) این چیه؟
تهیونگ: (با لبخند) لباس عروسیت. عروسی ماه دیگهست.
ا/ت: (با ناراحتی) من... من نمیخوام...
تهیونگ: (با خونسردی) مهم نیست. تو عروس منی.
ا/ت با اشک به لباس نگاه کرد. میدونست که نمیتونه فرار کنه.
ا/ت: (با صدای گرفته) جونگکوک... کجایی؟...#Jeon
#part_46: روزهایی که میگذرن
یک هفته از اون ملاقات گذشت. جونگکوک رفته بود فرانسه. ا/ت دیگه خبری ازش نداشت. فقط میدونست که تهیونگ بهش گفته بره و اون هم رفته بود. برای نجاتش. برای اینکه یه روز برگرده.
ا/ت توی ویلا بود. پنجرههای بزرگ، حیاط سبز، ولی بازم زندان. هر روز صبح که بیدار میشد، به درختا نگاه میکرد و به جونگکوک فکر میکرد. به اون روز ساحل. به اون زانوزدن. به اون انگشتر.
تهیونگ هر روز میومد. گاهی غذا میاورد، گاهی فقط میومد کنارش بشینه. ا/ت حرف نمیزد. فقط نگاه میکرد و سکوت میکرد.
تهیونگ: (یه روز صبح) امروز میخوام بریم بیرون.
ا/ت: (با نگاه به پنجره) کجا؟
تهیونگ: (با لبخند) یه رستوران خوب. هوای تازه. بد نیست، نه؟
ا/ت: (با نگاه سرد) نمیام.
تهیونگ: (نزدیکتر شد) میای. چون من میگم.
ا/ت با ناراحتی بهش نگاه کرد. ولی میدونست که چارهای نداره.
اون روز، رستوران. ا/ت با یه لباس ساده، کنار تهیونگ نشسته بود. غذا خورد، ولی مزهای نداشت. فقط به در نگاه میکرد و به جونگکوک فکر میکرد.
تهیونگ: (با نگاه بهش) ا/ت... میدونم که ناراحتی. ولی کمکم بهش عادت میکنی.
ا/ت: (با نگاه به بشقاب) نه، عادت نمیکنم.
تهیونگ: (با خونسردی) عادت میکنی. چون چارهای نداری.
ا/ت چیزی نگفت. فقط به بشقابش خیره شد.
چند روز بعد، تهیونگ با یه پاکت بزرگ اومد تو اتاق.
تهیونگ: (با خوشحالی) اینو ببین.
پاکت رو باز کرد. یه لباس عروسی سفید توش بود. با تور و گلهای کوچیک.
ا/ت: (با تعجب) این چیه؟
تهیونگ: (با لبخند) لباس عروسیت. عروسی ماه دیگهست.
ا/ت: (با ناراحتی) من... من نمیخوام...
تهیونگ: (با خونسردی) مهم نیست. تو عروس منی.
ا/ت با اشک به لباس نگاه کرد. میدونست که نمیتونه فرار کنه.
ا/ت: (با صدای گرفته) جونگکوک... کجایی؟...#Jeon
🫠۱
۷۰
۱۰:۳۶