✨🖤𝑩𝑻𝑺 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 | TB🖤✨
#اونی_که_ندیدم #part_47: شبی که هیچکس نبود سه هفته از اون روزی که جونگکوک رفت فرانسه گذشته بود. ا/ت دیگه کمتر گریه میکرد. نه چون کمتر داغون بود، چون اشکهاش تموم شده بودن. فقط توی اتاقش مینشست و به پنجره نگاه میکرد. به درختا. به آسمون. به هر چیزی که بهش یادآوری میکرد که هنوز زندهست. تهیونگ هر شب میومد. بعضی شبها فقط مینشست کنارش و حرف میزد. بعضی شبها دستش رو میگرفت. بعضی شبها... نزدیکتر میشد. ا/ت دیگه مقاومت نمیکرد. نه چون میخواست، چون انرژی نداشت. اون شب، تهیونگ دیرتر از همیشه اومد. با یه بطری شراب و دو تا لیوان. تهیونگ: (با لبخند) امشب میخوام باهات جشن بگیرم. ا/ت: (با نگاه به پنجره) برای چی؟ تهیونگ: (نشست کنارش) برای اینکه دو هفته دیگه عروسی مون هست. ا/ت: (با نگاه سرد) برام روز عذابه. تهیونگ: (با خنده) نه، روز شروع زندگی جدیدت هست. ا/ت چیزی نگفت. تهیونگ لیوان رو پر کرد و داد دستش. تهیونگ: (آروم) بنوش. آروم میشی. ا/ت: (با نگاه به لیوان) نمیخوام. تهیونگ: (با خونسردی) بنوش. یا خودم میریزم تو حلقت. ا/ت با ناراحتی لیوان رو برداشت و یه جرعه خورد. طعم تلخ شراب توی دهنش پیچید. تهیونگ با لبخند بهش نگاه کرد و لیوان رو دوباره پر کرد. تهیونگ: (آروم) بیشتر بنوش. کمک میکنه که راحتتر باشی. ا/ت لیوان رو گرفت و جرعههای کوچیک نوشید. سرش سنگین شد و چشماش سنگینتر. تهیونگ لیوان رو از دستش گرفت و گذاشت کنار. تهیونگ: (آروم) دیگه بس هست. دستش رو گذاشت روی کمر ا/ت و کشیدش به سمت خودش. ا/ت با بدن بیحال و ذهن خسته، نتونست مقاومت کنه. تهیونگ دستش رو برد زیر لباس ا/ت و انگشتاش رو روی پوست گرمش کشید. ا/ت با یه لرز خفیف، سرش رو برگردوند به دیوار. تهیونگ: (آروم توی گوشش) نترس... قرار نیست بهت آسیب بزنم. ا/ت چیزی نگفت. فقط چشماش رو بست. تهیونگ لبش رو گذاشت روی گردنش. آروم. بعد پایینتر. روی استخوان یقهش. دستاش روی کمرش حلقه شد و اون رو به سمت خودش کشید. تهیونگ: (با صدای گرفته) ا/ت... میدونی که من عاشقتم. همیشه عاشق بودم. ا/ت: (با صدای خفه) من عاشق تو نیستم... تهیونگ: (با لبخند) مهم نیست. کمکم یاد میگیری. ا/ت سعی کرد خودش رو تکون بده، ولی تهیونگ محکمتر گرفت. لبش رو روی لبای ا/ت فشار داد. ا/ت سرش رو برگردوند، ولی تهیونگ چونهش رو گرفت و محکم نگه داشت. بوسهی سرد و مرطوبش روی لباش. ا/ت نمیتونست نفس بکشه. دستای تهیونگ روی بدنش لغزید. زیر لباسش. روی کمرش. روی شکمش. هر جایی که دستش میرسید، پوستش میسوخت. ا/ت میخواست گریه کنه، ولی اشک نداشت. فقط چشماش رو بسته بود و به دیوار فکر میکرد. به هر چیزی جز اون لحظه. تهیونگ با یه حرکت آروم، ا/ت رو روی تخت خوابوند. روش نشست و به چشماش نگاه کرد. نگاهش پر از چیزی بود که ا/ت ازش متنفر بود. حرص. مالکیت. چیزایی که بهش میگفت این مرد، هیچوقت ولش نمیکنه. تهیونگ: (آروم) بذار این شب رو برات خاص کنم. ا/ت: (با صدای لرزان) نه... لطفاً... تهیونگ: (با لبخند) دیگه دیره. لباس ا/ت رو از تنش درآورد. ا/ت با بدن لرزان و چشمای بسته، به دیوار فکر کرد. به جونگکوک. به اون روز ساحل. به اون انگشتر. تهیونگ لبای سردش رو روی پوستش کشید. روی شونههاش. روی سینهاش. روی شکمش. هر جا که میرسید، یه لرز توی بدن ا/ت میافتاد. تهیونگ: (با نفسهای تند) تو مال منی. همیشه مال من بودی. ا/ت هیچی نگفت. فقط چشماش رو بسته بود و به جونگکوک فکر میکرد. به روزایی که باهم بودن. به اون خندههاش. به اون دستایی که توی بارون گرفتنش. وقتی تهیونگ تموم کرد، از روش بلند شد و لباساش رو مرتب کرد. به ا/ت نگاه کرد که توی گوشهی تخت جمع شده بود و میلرزید. تهیونگ: (آروم) فردا میام پیشت. استراحت کن. رفت. در بسته شد. ا/ت تنها موند. بدنش درد میکرد و ذهنش خالی بود. اشک از چشماش جاری شد، ولی دیگه صدایی نداشت. ا/ت: (با خودش) جونگکوک... من دیگه طاقت ندارم... #Jeon
#اونی_که_ندیدم
#part_48: روزایی که بدن بیحال میشه
چند روز از اون شب گذشت. ا/ت دیگه حرف نمیزد. فقط توی اتاقش میموند و به پنجره نگاه میکرد. غذا نمیخورد، مگه اینکه تهیونگ خودش میاورد و مجبورش میکرد. حتی اون موقع هم یه چند لقمه بیشتر نمیخورد.
تهیونگ میومد و میرفت. گاهی حرف میزد، گاهی فقط نگاه میکرد. ا/ت دیگه جواب نمیداد. نه از روی لج، از روی خستگی.
تهیونگ: (یه روز صبح) ا/ت... امروز میخوام بیای پایین. مهمون داریم.
ا/ت: (با نگاه به پنجره) نمیام.
تهیونگ: (نزدیکتر شد) میای. فقط چند دقیقه.
ا/ت بهش نگاه کرد. نه عصبانیت، نه التماس. فقط یه نگاه خالی. تهیونگ چند ثانیه بهش خیره شد. یه چیزی توی چشمای ا/ت بود که تا حالا ندیده بود. رضایتِ بیحال. انگار دیگه براش مهم نبود که چی میشه.
تهیونگ: (آروم) باشه. نمیای.
رفت و در رو بست.
ا/ت به پنجره برگشت. به درختا. به آسمون. به هر چیزی که هنوز جون داشت.
اون شب، تهیونگ با یه غذا و یه لیوان آب اومد. نشست کنارش و قاشق رو دستش گرفت.
تهیونگ: (آروم) باید بخوری. ضعیف میشی.
ا/ت: (با نگاه به دیوار) مهم نیست.
تهیونگ: (با ناراحتی) مهمه. برای من مهمه.
ا/ت با نگاه سرد بهش نگاه کرد.
ا/ت: (با صدای خسته) تو فقط میخوای منو زنده نگه داری که بتونی بهم دست بزنی. نه؟
تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد. هیچی نگفت. فقط قاشق رو گذاشت کنار و بلند شد.
تهیونگ: (آروم) فردا میام پیشت. امیدوارم که گرسنه باشی.
رفت.
ا/ت به بشقاب نگاه کرد و با خودش گفت:
ا/ت: (با خودش) جونگکوک... دیگه ندارم...
یک هفته به عروسی مونده بود. ا/ت دیگه به پنجره هم نگاه نمیکرد. فقط روی تخت دراز میکشید و به سقف خیره میشد. تهیونگ هر روز میومد، ولی دیگه حرفی نمیزد. فقط مینشست کنارش و بهش نگاه میکرد. انگار میخواست مطمئن بشه که هنوز زندهست.
ا/ت: (یه روز با صدای ضعیف) تهیونگ...
تهیونگ: (با تعجب) چی؟
ا/ت: (با نگاه به سقف) اگه جونگکوک برگرده و منو ببینه... چی فکر میکنه؟
تهیونگ: (با ناراحتی) بهش فکر نکن.
ا/ت: (با صدای گرفته) اون منو دوست داره. واقعاً دوست داره. نه مثل تو.
تهیونگ با مشت گرهکرده بهش نگاه کرد. ولی چیزی نگفت. فقط بلند شد و رفت.#Jeon
#part_48: روزایی که بدن بیحال میشه
چند روز از اون شب گذشت. ا/ت دیگه حرف نمیزد. فقط توی اتاقش میموند و به پنجره نگاه میکرد. غذا نمیخورد، مگه اینکه تهیونگ خودش میاورد و مجبورش میکرد. حتی اون موقع هم یه چند لقمه بیشتر نمیخورد.
تهیونگ میومد و میرفت. گاهی حرف میزد، گاهی فقط نگاه میکرد. ا/ت دیگه جواب نمیداد. نه از روی لج، از روی خستگی.
تهیونگ: (یه روز صبح) ا/ت... امروز میخوام بیای پایین. مهمون داریم.
ا/ت: (با نگاه به پنجره) نمیام.
تهیونگ: (نزدیکتر شد) میای. فقط چند دقیقه.
ا/ت بهش نگاه کرد. نه عصبانیت، نه التماس. فقط یه نگاه خالی. تهیونگ چند ثانیه بهش خیره شد. یه چیزی توی چشمای ا/ت بود که تا حالا ندیده بود. رضایتِ بیحال. انگار دیگه براش مهم نبود که چی میشه.
تهیونگ: (آروم) باشه. نمیای.
رفت و در رو بست.
ا/ت به پنجره برگشت. به درختا. به آسمون. به هر چیزی که هنوز جون داشت.
اون شب، تهیونگ با یه غذا و یه لیوان آب اومد. نشست کنارش و قاشق رو دستش گرفت.
تهیونگ: (آروم) باید بخوری. ضعیف میشی.
ا/ت: (با نگاه به دیوار) مهم نیست.
تهیونگ: (با ناراحتی) مهمه. برای من مهمه.
ا/ت با نگاه سرد بهش نگاه کرد.
ا/ت: (با صدای خسته) تو فقط میخوای منو زنده نگه داری که بتونی بهم دست بزنی. نه؟
تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد. هیچی نگفت. فقط قاشق رو گذاشت کنار و بلند شد.
تهیونگ: (آروم) فردا میام پیشت. امیدوارم که گرسنه باشی.
رفت.
ا/ت به بشقاب نگاه کرد و با خودش گفت:
ا/ت: (با خودش) جونگکوک... دیگه ندارم...
یک هفته به عروسی مونده بود. ا/ت دیگه به پنجره هم نگاه نمیکرد. فقط روی تخت دراز میکشید و به سقف خیره میشد. تهیونگ هر روز میومد، ولی دیگه حرفی نمیزد. فقط مینشست کنارش و بهش نگاه میکرد. انگار میخواست مطمئن بشه که هنوز زندهست.
ا/ت: (یه روز با صدای ضعیف) تهیونگ...
تهیونگ: (با تعجب) چی؟
ا/ت: (با نگاه به سقف) اگه جونگکوک برگرده و منو ببینه... چی فکر میکنه؟
تهیونگ: (با ناراحتی) بهش فکر نکن.
ا/ت: (با صدای گرفته) اون منو دوست داره. واقعاً دوست داره. نه مثل تو.
تهیونگ با مشت گرهکرده بهش نگاه کرد. ولی چیزی نگفت. فقط بلند شد و رفت.#Jeon
🥲۱
🫠۱
۵۷
۱۰:۴۵