نفهمیدیم، افسوسِ تو را ای مهربان، افسوسببین ماییم حالا بعد تو با یک جهان افسوس
ببین جاریست هر شب در خروش اشکمان، اندوهببین ماندهست بیتو بر لبان سردمان، افسوس
کنارت چارفصل ما پر از عطر بهاران بودتو رفتی و بهاران هم شده رنگ خزان، افسوس
شهادت را چشیدی جرعهجرعه بعد یارانتبه لبهای تو بوده بعد هر داغِ گران، افسوس
بهپا میکرد آتش در دل ما دیدن اشکتنماز حاج قاسم بود و اشک بیامان، افسوس
دل ما با دل تو سوخت از داغ رئیسی، آهپس از سیدحسن داریم بر لب همچنان، افسوس
نه تنها دست تو مجروح بود از جور بدخواهانجراحتها به قلبت بود از زخم زبان، افسوس
نفهمیدیم افسوس تو را ای مهربان، آن روزولی امروز میفهمیم ما از عمق جان، افسوس
#یوسف_رحیمی@chaameghazal
ببین جاریست هر شب در خروش اشکمان، اندوهببین ماندهست بیتو بر لبان سردمان، افسوس
کنارت چارفصل ما پر از عطر بهاران بودتو رفتی و بهاران هم شده رنگ خزان، افسوس
شهادت را چشیدی جرعهجرعه بعد یارانتبه لبهای تو بوده بعد هر داغِ گران، افسوس
بهپا میکرد آتش در دل ما دیدن اشکتنماز حاج قاسم بود و اشک بیامان، افسوس
دل ما با دل تو سوخت از داغ رئیسی، آهپس از سیدحسن داریم بر لب همچنان، افسوس
نه تنها دست تو مجروح بود از جور بدخواهانجراحتها به قلبت بود از زخم زبان، افسوس
نفهمیدیم افسوس تو را ای مهربان، آن روزولی امروز میفهمیم ما از عمق جان، افسوس
#یوسف_رحیمی@chaameghazal
۵:۱۹
تنها نه منافتادهام در چنگ چنگیزتغارتگر دلهاست چشم فتنه انگیزت..
چیزی به جز آوارگی در سرنوشتش نیستبرگی کهافتاده است در دستان پاییزت
زیر و بم تاریخ را بی ساز میرقصمشعر دَری میخوانم از لحنِ دلانگیزت
تا پر شود خاک تو از آوازه ی شعرمشوری به پا کن در من از طرف غزلخیزت
وسعت بده جغرافیای واژههایم رااز ماهتاب قونیه تا شمس تبریزت
در گوش من امشب بخوان از رستم زالتبا من بگو از خسروانیهای پرویزت..
یک بار شیرین میشوم یک بار تهمینهچشم انتظار رخشم و دلتنگ شبدیزت
از عشق تو هرگز مرا راه گریزی نیست من بلخم و افتادهام در چنگ چنگیزت..
#سیده_تکتم_حسینی @chaameghazal
چیزی به جز آوارگی در سرنوشتش نیستبرگی کهافتاده است در دستان پاییزت
زیر و بم تاریخ را بی ساز میرقصمشعر دَری میخوانم از لحنِ دلانگیزت
تا پر شود خاک تو از آوازه ی شعرمشوری به پا کن در من از طرف غزلخیزت
وسعت بده جغرافیای واژههایم رااز ماهتاب قونیه تا شمس تبریزت
در گوش من امشب بخوان از رستم زالتبا من بگو از خسروانیهای پرویزت..
یک بار شیرین میشوم یک بار تهمینهچشم انتظار رخشم و دلتنگ شبدیزت
از عشق تو هرگز مرا راه گریزی نیست من بلخم و افتادهام در چنگ چنگیزت..
#سیده_تکتم_حسینی @chaameghazal
۵:۵۴
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کردهلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس بردکه خاک میکده عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات استخداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
بهای باده چون لعل چیست جوهر عقلبیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد
نماز در خم آن ابروان محرابیکسی کند که به خون جگر طهارت کرد
فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروزنظر به دردکشان از سر حقارت کرد
به روی یار نظر کن ز دیده منت دارکه کار دیده نظر از سر بصارت کرد
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظاگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
#حافظ@chaameghazal 🪭
ثواب روزه و حج قبول آن کس بردکه خاک میکده عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات استخداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
بهای باده چون لعل چیست جوهر عقلبیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد
نماز در خم آن ابروان محرابیکسی کند که به خون جگر طهارت کرد
فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروزنظر به دردکشان از سر حقارت کرد
به روی یار نظر کن ز دیده منت دارکه کار دیده نظر از سر بصارت کرد
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظاگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
#حافظ@chaameghazal 🪭
۹:۵۶
شببهشب گرم مناجات علیموسیالرّضاستاین ولایت در موالات علیموسیالرّضاست
هرکه در حِصن رضا شد، در امان است از عذاباین روایت از روایات علیموسیالرّضاست
صادق الوعد است هرکس وعدهی صادق دهدسورهی فتح از فتوحات علیموسیالرّضاست
حاجقاسم آنکه دشمن را به خشم آورده بودیک کرامت از کرامات علیموسیالرّضاست
پرچمِ دست سلامی، همچنان در اهتزازرایتی از جمله رایات علیموسیالرّضاست
شور میدانداریِ عبدالرّحیم موسوییک حکایت از حکایات علیموسیالرّضاست
در سرانگشتان نصراللهیِ سیّدحسنیک اشارت از اشارات علیموسیالرّضاست
چوبپَر در دست، حاجیزاده گرم خادمیستتنگسیری انتظامات علیموسیالرّضاست!
سیّدابراهیم در پایین پای حضرتشخیرِمقدمگوی سادات علیموسیالرّضاست
شادمانی، باقری، حدّادِ عادل، پاکپوراین شهادات از عنایات علیموسیالرّضاست
سرخوشی را از فریدونهای عباسی بپرسبادهنوشی در خرابات علیموسیالرّضاست
رهبرم سیّدعلی، آیینه در آیینه شوقرهبرم سیّدعلی، مات علیموسیالرّضاست
مؤمنانی آنچنان و شیعیانی اینچنینمایهی ناز و مباهات علیموسیالرّضاست
ملت مبعوث دارد کربلایی میشوداین وطن را شورِ میقات علیموسیالرّضاست
#مهدی_جهاندارپ.ن: روز زیارتی مخصوص امام رضا(ع)@chaameghazal
هرکه در حِصن رضا شد، در امان است از عذاباین روایت از روایات علیموسیالرّضاست
صادق الوعد است هرکس وعدهی صادق دهدسورهی فتح از فتوحات علیموسیالرّضاست
حاجقاسم آنکه دشمن را به خشم آورده بودیک کرامت از کرامات علیموسیالرّضاست
پرچمِ دست سلامی، همچنان در اهتزازرایتی از جمله رایات علیموسیالرّضاست
شور میدانداریِ عبدالرّحیم موسوییک حکایت از حکایات علیموسیالرّضاست
در سرانگشتان نصراللهیِ سیّدحسنیک اشارت از اشارات علیموسیالرّضاست
چوبپَر در دست، حاجیزاده گرم خادمیستتنگسیری انتظامات علیموسیالرّضاست!
سیّدابراهیم در پایین پای حضرتشخیرِمقدمگوی سادات علیموسیالرّضاست
شادمانی، باقری، حدّادِ عادل، پاکپوراین شهادات از عنایات علیموسیالرّضاست
سرخوشی را از فریدونهای عباسی بپرسبادهنوشی در خرابات علیموسیالرّضاست
رهبرم سیّدعلی، آیینه در آیینه شوقرهبرم سیّدعلی، مات علیموسیالرّضاست
مؤمنانی آنچنان و شیعیانی اینچنینمایهی ناز و مباهات علیموسیالرّضاست
ملت مبعوث دارد کربلایی میشوداین وطن را شورِ میقات علیموسیالرّضاست
#مهدی_جهاندارپ.ن: روز زیارتی مخصوص امام رضا(ع)@chaameghazal
۵:۴۵
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرامن کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگرچون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنکنیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشقپا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرمتا ابد ره درکشد وادی هجران مرا
چون تو میدانی که درمان من سرگشته چیستدردم از حد شد چه میسازی تو درمان مرا
جان عطار از پریشانی است همچون زلف توجمع کن بر روی خود جان پریشان مرا
#عطار_نیشابوری @chaameghazal
️
جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگرچون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنکنیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشقپا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرمتا ابد ره درکشد وادی هجران مرا
چون تو میدانی که درمان من سرگشته چیستدردم از حد شد چه میسازی تو درمان مرا
جان عطار از پریشانی است همچون زلف توجمع کن بر روی خود جان پریشان مرا
#عطار_نیشابوری @chaameghazal
۱۱:۰۳
دل تشنه شد و در تو گمان برد که آبست!بیچاره ندانست فریبنده سرابست!
بسیار کسان را که خمار از تو برانده است!این خون که به لبهای تو همرنگ شرابست!
افسوس که از تلخی دشنام جدا نیست!در جام لبان تو اگر باده نابست!
لب را چه کنی خسته به پرخاش که ما را!خاموشی آن چشم سخنگوی, جوابست!
با بوسه و لبخند ز هم باز نگردد!گوئی که میان من و آن لب شکرابست!
آبادی دل را ز که جویم که همه خلق!دانند که این خانه ز بنیاد, خرابست!
یاد من سودا زده در آن دل سنگین!نقشی است گریزنده که در پرده خوابست
#ابوالحسن_ورزی@chaameghazal
بسیار کسان را که خمار از تو برانده است!این خون که به لبهای تو همرنگ شرابست!
افسوس که از تلخی دشنام جدا نیست!در جام لبان تو اگر باده نابست!
لب را چه کنی خسته به پرخاش که ما را!خاموشی آن چشم سخنگوی, جوابست!
با بوسه و لبخند ز هم باز نگردد!گوئی که میان من و آن لب شکرابست!
آبادی دل را ز که جویم که همه خلق!دانند که این خانه ز بنیاد, خرابست!
یاد من سودا زده در آن دل سنگین!نقشی است گریزنده که در پرده خوابست
#ابوالحسن_ورزی@chaameghazal
۱۳:۴۵
با صبر ساختم به وفا میبرم پناهمردم ز درد او به دوا میبرم پناه
شاید که خضر ره بنماید به من رهیگم گشتهام به راهنما میبرم پناه
شد چار موجه کشتیم از دست سعی توای ناخدا برو به خدا میبرم پناه
عاقل نیم که صبر به فریاد من رسددیوانهام به دار شفا میبرم پناه
غیر از رضا به تیر قضا هیچ چاره نیستگشتم رضا به تیر قضا میبرم پناه
یابم مگر شگفتیای از دم مسیحچون غنچه درهمم به صبا میبرم پناه
دارم چو کاه پشت به دیوار کوی دوستاز ضعف تن به کاهربا میبرم پناه
قصاب از جفای سپهر آمدم به تنگبر درگه امام رضا میبرم پناه
#قصاب_کاشانی@chaameghazal
شاید که خضر ره بنماید به من رهیگم گشتهام به راهنما میبرم پناه
شد چار موجه کشتیم از دست سعی توای ناخدا برو به خدا میبرم پناه
عاقل نیم که صبر به فریاد من رسددیوانهام به دار شفا میبرم پناه
غیر از رضا به تیر قضا هیچ چاره نیستگشتم رضا به تیر قضا میبرم پناه
یابم مگر شگفتیای از دم مسیحچون غنچه درهمم به صبا میبرم پناه
دارم چو کاه پشت به دیوار کوی دوستاز ضعف تن به کاهربا میبرم پناه
قصاب از جفای سپهر آمدم به تنگبر درگه امام رضا میبرم پناه
#قصاب_کاشانی@chaameghazal
۳:۲۲
به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتمبه دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکینبه راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدمز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودیزیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتیبه من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویتبلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از منازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آییدریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم
#هوشنگ_ابتهاج@chaameghazal
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکینبه راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدمز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودیزیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتیبه من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویتبلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از منازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آییدریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم
#هوشنگ_ابتهاج@chaameghazal
۱۶:۵۲
دلمرا برده اما دلربایی را نمیداندکسیرا میپرستم که خداییرا نمیداند
تمامعمر پنهانکرده درخود حسنهایش راچو طاووسی که هرگز خودنمایی را نمیداند
در آمد بعد عمری ازپس ابر آفتابعشقولی او قدر این بختطلایی را نمیداند
مرا از بام خود پر میدهد هرچند میداندکه هرگز جلد معنای رهایی را نمیداند
ببارید ابرهای تیره ،باران درس شیرینیستبه هر کس مثل او عقدهگشایی را نمیداند
پساز یک عمر تنهایی به او بد جور دلگرممکسیچونکور قدر روشناییرانمیداند
#جواد_منفرد@chaameghazal
تمامعمر پنهانکرده درخود حسنهایش راچو طاووسی که هرگز خودنمایی را نمیداند
در آمد بعد عمری ازپس ابر آفتابعشقولی او قدر این بختطلایی را نمیداند
مرا از بام خود پر میدهد هرچند میداندکه هرگز جلد معنای رهایی را نمیداند
ببارید ابرهای تیره ،باران درس شیرینیستبه هر کس مثل او عقدهگشایی را نمیداند
پساز یک عمر تنهایی به او بد جور دلگرممکسیچونکور قدر روشناییرانمیداند
#جواد_منفرد@chaameghazal
۸:۰۱
با تشکر از همه ی دوستانی که به اسم ما و لوگوی ما و سوء استفاده از محتوای ما در پیامرسان روبیکا کانال ساختند .و تشکر از پیامرسان روبیکا که در رابطه با ایجاد کانال و انتقال پست ها هیچ کمکی به ما نکردن.
ما فقط در آدرس های زیر در روبیکا فعالیت داریم .
شعر و ادبیات چامه در روبیکا شعر و غزل چامه در روبیکا
شعر و ادبیات چامه در روبیکا شعر و غزل چامه در روبیکا
۸:۳۳
اشک را پیوند باید زد به لبخندی دگردوستان! دارد قیامت میشود چندی دگر
میرسد سیمرغ و زالی، میرسد رودابهایرستمی دیگر میآید از دماوندی دگر
رستمی دیگر میآید با کتاب و ذوالفقارمژده باید داد ایران را به فرزندی دگر
منتظر باشید ای دلدادگان انتظارآرزومندی میآید، آرزومندی دگر
میتوان با خندهخنده پشت شیطان را شکستمیتوان گریاند شیطان را به لبخندی دگر
صدهزاران چاله و چاه از سرِ ما رد شدهستدیگر از بندی نمیافتیم در بندی دگر..
ناخداوندان دنیا از قیامت غافلانداین جهان جز کدخدا دارد خداوندی دگر
#علیرضا_قزوه@chaameghazal
میرسد سیمرغ و زالی، میرسد رودابهایرستمی دیگر میآید از دماوندی دگر
رستمی دیگر میآید با کتاب و ذوالفقارمژده باید داد ایران را به فرزندی دگر
منتظر باشید ای دلدادگان انتظارآرزومندی میآید، آرزومندی دگر
میتوان با خندهخنده پشت شیطان را شکستمیتوان گریاند شیطان را به لبخندی دگر
صدهزاران چاله و چاه از سرِ ما رد شدهستدیگر از بندی نمیافتیم در بندی دگر..
ناخداوندان دنیا از قیامت غافلانداین جهان جز کدخدا دارد خداوندی دگر
#علیرضا_قزوه@chaameghazal
۱۳:۴۲
توان گفتن آن راز جاودانی نیست!تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پُر از هراس و امیدم، که هیچ حادثهایشبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر بر نمیآیدوگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درختها به من آموختند: فاصلهایمیان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آیینهی پُر غبار من بنویس:بدون عشق جهان جای زندگانی نیست
#فاضل_نظری @chaameghazal
پُر از هراس و امیدم، که هیچ حادثهایشبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر بر نمیآیدوگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درختها به من آموختند: فاصلهایمیان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آیینهی پُر غبار من بنویس:بدون عشق جهان جای زندگانی نیست
#فاضل_نظری @chaameghazal
۷:۲۵
در هیچ پرده نیست، نباشد نوای توعالم پُر است از تو و خالی است جای تو
هر چند کائنات گدای در تو اندیک آفریده نیست که داند سرای تو
تاج و کمر چو موج و حباب است ریختهدر هر کنارهای ز محیط سخای تو
آیینهخانهای است پر از آفتاب و ماهدامان خاک تیره ز موج صفای تو
هر غنچه را ز حمد تو جزوی است در بغلهر خار میکُند به زبانی ثنای تو
یک قطره اشک سوخته، یک مهره گِل استدریا و کان نظر به محیط سخای تو
خاک سیه به کاسه نمرود میکندهر پشهای که بال زند در هوای تو
در مشت خاک من چه بود لایق نثار؟هم از تو جان ستانم و سازم فدای تو
عام است التفات کهن خرقه عقولتشریف عشق تا به که بخشد عطای تو
غیر از نیاز و عجز که در کشور تو نیستاین مشت خاک تیره چه دارد سزای تو؟
عمر ابد که خضر بود سایه پرورشسروی است پست بر لب آب بقای تو
صائب چه ذره است و چه دارد فدا کند؟ای صد هزار جان مقدس فدای تو
#صائب_تبریزی@chaameghazal
هر چند کائنات گدای در تو اندیک آفریده نیست که داند سرای تو
تاج و کمر چو موج و حباب است ریختهدر هر کنارهای ز محیط سخای تو
آیینهخانهای است پر از آفتاب و ماهدامان خاک تیره ز موج صفای تو
هر غنچه را ز حمد تو جزوی است در بغلهر خار میکُند به زبانی ثنای تو
یک قطره اشک سوخته، یک مهره گِل استدریا و کان نظر به محیط سخای تو
خاک سیه به کاسه نمرود میکندهر پشهای که بال زند در هوای تو
در مشت خاک من چه بود لایق نثار؟هم از تو جان ستانم و سازم فدای تو
عام است التفات کهن خرقه عقولتشریف عشق تا به که بخشد عطای تو
غیر از نیاز و عجز که در کشور تو نیستاین مشت خاک تیره چه دارد سزای تو؟
عمر ابد که خضر بود سایه پرورشسروی است پست بر لب آب بقای تو
صائب چه ذره است و چه دارد فدا کند؟ای صد هزار جان مقدس فدای تو
#صائب_تبریزی@chaameghazal
۱۳:۲۴
به نام خداوند جان و خردکز این برتر اندیشه بر نگذرد
خداوندِ نام و خداوندِ جایخداوندِ روزیدِهِ رهنمای
خداوند کیوان و گَردانسپهرفروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برتر استنگارندهٔ برشده پیکر است
به بینندگان آفریننده رانبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راهکه او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذردنیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همیهمان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هستمیانْ بندگی را ببایدْت بست
خرد را و جان را همیسَنجد اویدر اندیشهٔ سَخته کِی گُنجد اوی؟
بدین آلت رای و جان و زبانستود آفریننده را کِی توان؟
به هستیش باید که خستو شویز گفتار بیکار یکسو شوی
پرستنده باشیّ و جوینده راهبه ژرفی به فرمانْش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بودز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخنگاه نیستز هستی مر اندیشه را راه نیست
#فردوسی@chaameghazal
خداوندِ نام و خداوندِ جایخداوندِ روزیدِهِ رهنمای
خداوند کیوان و گَردانسپهرفروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برتر استنگارندهٔ برشده پیکر است
به بینندگان آفریننده رانبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راهکه او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذردنیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همیهمان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هستمیانْ بندگی را ببایدْت بست
خرد را و جان را همیسَنجد اویدر اندیشهٔ سَخته کِی گُنجد اوی؟
بدین آلت رای و جان و زبانستود آفریننده را کِی توان؟
به هستیش باید که خستو شویز گفتار بیکار یکسو شوی
پرستنده باشیّ و جوینده راهبه ژرفی به فرمانْش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بودز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخنگاه نیستز هستی مر اندیشه را راه نیست
#فردوسی@chaameghazal
۴:۴۱
به روی ساغر چشمش خطی مورب داشتدو جام جای دو چشم از نگه لبالب داشت
بدیع مثل ژکوند از دریچۀ لبخندهزار موزه هنر بر کتیبۀ لب داشت
نه، آن حریرِ به دوشش نشسته زلف نبودبه روی شانۀ خود آبشاری از شب داشت
چنان ز هُرم تنش سوخت رنگ احساسمکه نبض واژه به هر بیت شعر من تب داشت
فدای آن صف مژگان که در سیهمستیهمیشه نوبت پیمانه را مرتب داشت
به این امید که خود را به نور بسپاردهمیشه آینه را بهترین مخاطب داشت
دلم هواییِ مرغی است در شبانۀ باغکه تا سپیده به منقار درد یارب داشت
#غلامرضا_شکوهی@chaameghazal
بدیع مثل ژکوند از دریچۀ لبخندهزار موزه هنر بر کتیبۀ لب داشت
نه، آن حریرِ به دوشش نشسته زلف نبودبه روی شانۀ خود آبشاری از شب داشت
چنان ز هُرم تنش سوخت رنگ احساسمکه نبض واژه به هر بیت شعر من تب داشت
فدای آن صف مژگان که در سیهمستیهمیشه نوبت پیمانه را مرتب داشت
به این امید که خود را به نور بسپاردهمیشه آینه را بهترین مخاطب داشت
دلم هواییِ مرغی است در شبانۀ باغکه تا سپیده به منقار درد یارب داشت
#غلامرضا_شکوهی@chaameghazal
۱۵:۰۴
خوار میکن ، زار میکش، منتت بر جان ماستخواری ظاهر، گواه عزت پنهان ماست
چشم ظاهر بین بر آزار است وای ار بنگرداین گلستانها که پنهان زیر خارستان ماست
ترک ما کردی و مهر و لطف، بیعت با تو کردناز و استغنا ولی هم عهد و هم پیمان ماست
بی رضای ماست سویت آمدن از ما مرنجاین نه جرم ما، گناه پای نافرمان ماست
بر وجود ما طلسمی بسته حرمان درتکانچه غیر از ماست دیوار و در زندان ماست
تلخ داروی است زهر چشم و ترک نوشخندلیکن آن دردی که ما داریم، این درمان ماست
عقل را با عشق و عاشق را به سامان دشمنیستبی خرد وحشی، که در اندیشهٔ سامان ماست
#وحشی_بافقی@chaameghazal 🧩
چشم ظاهر بین بر آزار است وای ار بنگرداین گلستانها که پنهان زیر خارستان ماست
ترک ما کردی و مهر و لطف، بیعت با تو کردناز و استغنا ولی هم عهد و هم پیمان ماست
بی رضای ماست سویت آمدن از ما مرنجاین نه جرم ما، گناه پای نافرمان ماست
بر وجود ما طلسمی بسته حرمان درتکانچه غیر از ماست دیوار و در زندان ماست
تلخ داروی است زهر چشم و ترک نوشخندلیکن آن دردی که ما داریم، این درمان ماست
عقل را با عشق و عاشق را به سامان دشمنیستبی خرد وحشی، که در اندیشهٔ سامان ماست
#وحشی_بافقی@chaameghazal 🧩
۷:۵۲
صدا ز کالبد تن بهدر کشید مرا صدا به شکل زنی شد، به بر کشید مرا
صدا شد اسب ستم، روح من کشان ز پِیاشبه خاک بست و به کوه و کمر کشید مرا
بگو کدامین نقاش ناموافق بودکه با دو دیدهی همواره تر کشید مرا
چه بیم داشت که از ابتدای خلقت منغریب و کجقلق و دربهدر کشید مرا
دو نیمه کرد مرا، پس تو را کشید از منپس از کنار تو آن سویتر کشید مرا
میان ما دری از مرگ کرد نقاشیبه میخ کوفته در پشت در کشید مرا
خوشش نیامد، این نقش را بهم زد و بعددگر کشید تو را و دگر کشید مرا
من و تو را دو پرنده کشید در دو قفسخوشش نیامد و بی بالوپر کشید مرا
خوشش نیامد و تصویر را بهم زد و بعدپدر کشید تو را و پسر کشید مرا
رها شدیم، تو ماهی شدی و من سنگینظارهی تو به خون جگر کشید مرا
خوشش نیامد و اینبار از تو دشتی ساختبه خاطر تو نسیم سحر کشید مرا
خوشش نیامد، خط، خط، خط زد اینها را یک استکان چای از خیر و شر کشید مرا
تو را شکر کرد و در رگان من حل کردسپس به سمت لبش برد و سر کشید مرا
#سیدرضا_محمدی @chaameghazal
صدا شد اسب ستم، روح من کشان ز پِیاشبه خاک بست و به کوه و کمر کشید مرا
بگو کدامین نقاش ناموافق بودکه با دو دیدهی همواره تر کشید مرا
چه بیم داشت که از ابتدای خلقت منغریب و کجقلق و دربهدر کشید مرا
دو نیمه کرد مرا، پس تو را کشید از منپس از کنار تو آن سویتر کشید مرا
میان ما دری از مرگ کرد نقاشیبه میخ کوفته در پشت در کشید مرا
خوشش نیامد، این نقش را بهم زد و بعددگر کشید تو را و دگر کشید مرا
من و تو را دو پرنده کشید در دو قفسخوشش نیامد و بی بالوپر کشید مرا
خوشش نیامد و تصویر را بهم زد و بعدپدر کشید تو را و پسر کشید مرا
رها شدیم، تو ماهی شدی و من سنگینظارهی تو به خون جگر کشید مرا
خوشش نیامد و اینبار از تو دشتی ساختبه خاطر تو نسیم سحر کشید مرا
خوشش نیامد، خط، خط، خط زد اینها را یک استکان چای از خیر و شر کشید مرا
تو را شکر کرد و در رگان من حل کردسپس به سمت لبش برد و سر کشید مرا
#سیدرضا_محمدی @chaameghazal
۱۳:۴۰
شب را گریستیم،سحر را گریستیمما گامگامِ راهِ سفر را گریستیم
وقتی که میزدند سپیدارِ باغ راما یکبه یک صدایِ تبر را گریستیم
دست و دهانِ بسته به فریاد آمدیمیعنی تمامِ خونِ جگر را گریستیم
در سرزمینِ حادثه و داربستِ شعرروز و شبِ سیاهِ هنر را گریستیم
بر آستانِ آتش و خاکسترِ مرادآیینهدار و آینهگر را گریستیم
باری ز مرگومیر چو فارغ شدیم مادیه و دیارِ خاکبهسر را گریستیم
مضمونِ گریه کم نشد از دور و پیشِ ماهرچند که بلا و بتر را گریستیم
#قهار_عاصی@chaameghazal
وقتی که میزدند سپیدارِ باغ راما یکبه یک صدایِ تبر را گریستیم
دست و دهانِ بسته به فریاد آمدیمیعنی تمامِ خونِ جگر را گریستیم
در سرزمینِ حادثه و داربستِ شعرروز و شبِ سیاهِ هنر را گریستیم
بر آستانِ آتش و خاکسترِ مرادآیینهدار و آینهگر را گریستیم
باری ز مرگومیر چو فارغ شدیم مادیه و دیارِ خاکبهسر را گریستیم
مضمونِ گریه کم نشد از دور و پیشِ ماهرچند که بلا و بتر را گریستیم
#قهار_عاصی@chaameghazal
۹:۵۴
آسمان میخواند امشب، قدسیان دف میزنندحوریان کِل میکشند و خاکیان کف میزنند
شیر عاشقکش! کدام آهو دلت را برده است؟تیغ مرحب جو! کدام ابرو دلت را برده است؟
آسمانی بیکرانی ، عاشق دریا شدیآمدی آیینهی انسیهی حَورا شدی
امشب ای زیباترین! ای دلبر کوثر بیا!شب ، شبِ عشق است، ای داماد پیغمبر بیا!
مثل اقیانوس آرام است این بانو ولیبا شکوهت، در دلش طوفان به پا کردی، علی!
از ازل در پرده بود آیینه دارش میشویدر عبور از کوچه باغ عشق، یارش میشوی
لیلة القدر نگاهش یا علی! اجر تو شداو «سلامٌ فیه حتی مطلعِ الفجر» تو شد
قدّ و بالای علی، از چشم زهرا دیدنی ستوای! وقتی میرسد دریا به دریا دیدنی ست
ماه در امواج دریا، دیدنیتر میشودقدر زهرا، با علی، فهمیدنیتر میشود
مانده احمد، تا کدامین وجه رب را بنگرد؟روی حیدر را ببیند یا به زهرا بنگرد؟
ای بلال! امشب اذانی را که میخواهی بگواشهدُ انّ علیاً حجة اللهی بگو
گفت پیغمبر: زره، خرج جهاز کوثر استخوب میدانست حیدر، بی زره هم، حیدر است
تا درِ میخانه امشب روح را پر میدهیمدل به مهر کوثر و دستان حیدر میدهیم
#قاسم_صرافان @chaameghazal
شیر عاشقکش! کدام آهو دلت را برده است؟تیغ مرحب جو! کدام ابرو دلت را برده است؟
آسمانی بیکرانی ، عاشق دریا شدیآمدی آیینهی انسیهی حَورا شدی
امشب ای زیباترین! ای دلبر کوثر بیا!شب ، شبِ عشق است، ای داماد پیغمبر بیا!
مثل اقیانوس آرام است این بانو ولیبا شکوهت، در دلش طوفان به پا کردی، علی!
از ازل در پرده بود آیینه دارش میشویدر عبور از کوچه باغ عشق، یارش میشوی
لیلة القدر نگاهش یا علی! اجر تو شداو «سلامٌ فیه حتی مطلعِ الفجر» تو شد
قدّ و بالای علی، از چشم زهرا دیدنی ستوای! وقتی میرسد دریا به دریا دیدنی ست
ماه در امواج دریا، دیدنیتر میشودقدر زهرا، با علی، فهمیدنیتر میشود
مانده احمد، تا کدامین وجه رب را بنگرد؟روی حیدر را ببیند یا به زهرا بنگرد؟
ای بلال! امشب اذانی را که میخواهی بگواشهدُ انّ علیاً حجة اللهی بگو
گفت پیغمبر: زره، خرج جهاز کوثر استخوب میدانست حیدر، بی زره هم، حیدر است
تا درِ میخانه امشب روح را پر میدهیمدل به مهر کوثر و دستان حیدر میدهیم
#قاسم_صرافان @chaameghazal
۱۸:۴۷
آن نه عشقست که از دل به دهان میآیدوان نه عاشق که ز معشوق به جان میآید
گو برو در پس زانوی سلامت بنشینآن که از دست ملامت به فغان میآید
کِشتیِ هر که در این ورطهی خون خوار افتادنشنیدیم که دیگر به کران میآید
یا مسافر که در این بادیه سرگردان شددیگر از وی خبر و نام و نشان میآید
چشم رغبت که به دیدار کسی کردی بازباز بر هم منه، ار تیر و سنان میآید
عاشق آنست که بی خویشتن از ذوق سماعپیش شمشیر بلا رقص کنان میآید
حاش لله که من از تیر بگردانم رویگر بدانم که از آن دست و کمان میآید
کشته بینند و مقاتل نشناسند که کیستکاین خدنگ از نظر خلق، نهان میآید
اندرون با تو چنان انس گرفتست مراکه ملالم از همه خلق جهان میآید
شرط عشقست که از دوست شکایت نکنندلیکن از شوق، حکایت به زبان میآید
سعدیا این همه فریاد تو بی دردی نیستآتشی هست که دود از سر آن میآید
#سعدی@chaameghazal 🧩
گو برو در پس زانوی سلامت بنشینآن که از دست ملامت به فغان میآید
کِشتیِ هر که در این ورطهی خون خوار افتادنشنیدیم که دیگر به کران میآید
یا مسافر که در این بادیه سرگردان شددیگر از وی خبر و نام و نشان میآید
چشم رغبت که به دیدار کسی کردی بازباز بر هم منه، ار تیر و سنان میآید
عاشق آنست که بی خویشتن از ذوق سماعپیش شمشیر بلا رقص کنان میآید
حاش لله که من از تیر بگردانم رویگر بدانم که از آن دست و کمان میآید
کشته بینند و مقاتل نشناسند که کیستکاین خدنگ از نظر خلق، نهان میآید
اندرون با تو چنان انس گرفتست مراکه ملالم از همه خلق جهان میآید
شرط عشقست که از دوست شکایت نکنندلیکن از شوق، حکایت به زبان میآید
سعدیا این همه فریاد تو بی دردی نیستآتشی هست که دود از سر آن میآید
#سعدی@chaameghazal 🧩
۷:۵۸