سخت به ذوق میدهد باد ز بوستان نشانصبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان
گر همه خلق را چو من بیدل و مست میکنیروی به صالحان نما خمر به زاهدان چشان
طایفهای سماع را عیب کنند و عشق رازمزمهای بیار خوش تا بروند ناخوشان
خرقه بگیر و می بده باده بیار و غم ببربیخبر است عاقل از لذّت عیش بیهشان
سوختگان عشق را دود به سقف میرودوقْع ندارد این سخن پیش فسرده آتشان
رقص حلال بایدت سنّت اهل معرفتدنیا زیر پای نه دست به آخرت فشان
تیغ به خفیه میخورم آه نهفته میکنمگوش کجا که بشنود نالهٔ زار خامشان؟
چند نصیحتم کنی کز پی نیکوان مرو؟چون نروم که بیخودم شوق همیبرد کشان؟
من نه به وقت خویشتن پیر و شکسته بودهامموی سپید میکند چشم سیاه اکدشان*
بوی بهشت میدمد ما به عذاب در گروآب حیات میرود ما تن خویشتن کشان
باد بهار و بوی گل متّفقند سعدیاچون تو فصیح بلبلی حیف بود ز خامشان
#سعدی *: محبوبها@chaameghazal
️
گر همه خلق را چو من بیدل و مست میکنیروی به صالحان نما خمر به زاهدان چشان
طایفهای سماع را عیب کنند و عشق رازمزمهای بیار خوش تا بروند ناخوشان
خرقه بگیر و می بده باده بیار و غم ببربیخبر است عاقل از لذّت عیش بیهشان
سوختگان عشق را دود به سقف میرودوقْع ندارد این سخن پیش فسرده آتشان
رقص حلال بایدت سنّت اهل معرفتدنیا زیر پای نه دست به آخرت فشان
تیغ به خفیه میخورم آه نهفته میکنمگوش کجا که بشنود نالهٔ زار خامشان؟
چند نصیحتم کنی کز پی نیکوان مرو؟چون نروم که بیخودم شوق همیبرد کشان؟
من نه به وقت خویشتن پیر و شکسته بودهامموی سپید میکند چشم سیاه اکدشان*
بوی بهشت میدمد ما به عذاب در گروآب حیات میرود ما تن خویشتن کشان
باد بهار و بوی گل متّفقند سعدیاچون تو فصیح بلبلی حیف بود ز خامشان
#سعدی *: محبوبها@chaameghazal
۹:۴۳
لبش میبوسم و در میکشم میبه آب زندگانی بردهام پی
نه رازش میتوانم گفت با کسنه کس را میتوانم دید با وی
لبش میبوسد و خون میخورد جامرخش میبیند و گل میکند خوی
بده جام می و از جم مکن یادکه میداند که جم کی بود و کی کِی؟
بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب!رگش بخراش تا بخروشم از وی
گل از خلوت به باغ آورد مسندبساط زهد همچون غنچه کن طی
چو چشمش مست را مخمور مگذاربه یاد لعلش ای ساقی بده می
نجوید جان از آن قالب جداییکه باشد خونِ جامش در رگ و پی
زبانت درکِش ای حافظ زمانیحدیث بیزبانان بشنو از نی
#حافظ@chaameghazal
نه رازش میتوانم گفت با کسنه کس را میتوانم دید با وی
لبش میبوسد و خون میخورد جامرخش میبیند و گل میکند خوی
بده جام می و از جم مکن یادکه میداند که جم کی بود و کی کِی؟
بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب!رگش بخراش تا بخروشم از وی
گل از خلوت به باغ آورد مسندبساط زهد همچون غنچه کن طی
چو چشمش مست را مخمور مگذاربه یاد لعلش ای ساقی بده می
نجوید جان از آن قالب جداییکه باشد خونِ جامش در رگ و پی
زبانت درکِش ای حافظ زمانیحدیث بیزبانان بشنو از نی
#حافظ@chaameghazal
۱۶:۲۷
هر که جز من بود از دیدارمان مأیوس بودهمّتم را رود اگر میداشت اقیانوس بود
رد شدی از بین ما دیوانگان و مدّتیستبحثمان این است: آهو بود یا طاووس بود؟
خواب دیدم دستهایم خالی از گیسوی توستخوب شد با عطر مویت پا شدم، کابوس بود
عطر گیسوی رهایی آمد و آزاد کردپادشاهی را که در زندان خود محبوس بود
هر زمان از عشق پرسیدند، گفتم آه، عشق...خاطرات بیشماری پشت این افسوس بود
#سجاد_سامانی @chaameghazal
️
رد شدی از بین ما دیوانگان و مدّتیستبحثمان این است: آهو بود یا طاووس بود؟
خواب دیدم دستهایم خالی از گیسوی توستخوب شد با عطر مویت پا شدم، کابوس بود
عطر گیسوی رهایی آمد و آزاد کردپادشاهی را که در زندان خود محبوس بود
هر زمان از عشق پرسیدند، گفتم آه، عشق...خاطرات بیشماری پشت این افسوس بود
#سجاد_سامانی @chaameghazal
۱۹:۲۰
مریز آبروی سرازیر ما را به ما باز ده نان و انجیر ما را...
خدایا! اگر دستبند تجمّل نمیبست دست کمانگیر ما را -
کسی تا قیامت نمیکرد پیدا از آن گوشهٔ کهکشان، تیر ما را
ولی خسته بودیم و یاران همدل به نانی گرفتند شمشیر ما را
ولی خسته بودیم و میبرد توفانتمام شکوه اساطیر ما را...
طلا را که مس کرد، دیگر ندانم چه خاصیّتی بود اکسیر ما را
#محمد_کاظم_کاظمی @chaameghazal
خدایا! اگر دستبند تجمّل نمیبست دست کمانگیر ما را -
کسی تا قیامت نمیکرد پیدا از آن گوشهٔ کهکشان، تیر ما را
ولی خسته بودیم و یاران همدل به نانی گرفتند شمشیر ما را
ولی خسته بودیم و میبرد توفانتمام شکوه اساطیر ما را...
طلا را که مس کرد، دیگر ندانم چه خاصیّتی بود اکسیر ما را
#محمد_کاظم_کاظمی @chaameghazal
۱۹:۲۰
نشست پهلوی من وز رقیب جام گرفتگل تلافی من رنگ انتقام گرفت
قضا، سمندِ نشاطِ کرام پیش آوردقدر، عنانِ مراد از کفِ لئام گرفت
به صد کمند نه اِستاد غم چو مست شدیمدر سرای ببستیم، راه بام گرفت
معاندان، بتِ پندار جمله بشکستندکه کار بتشکنی رونق تمام گرفت
نیافت صبحدم آغوش دوست از برِ دوستتمتّعی که لب از ذکر این مقام گرفت
به جنگ و عربده راضی شدم ز شرم برآیکه تیغ غمزه دگر زنگ در نیام گرفت
«نظیری» و می و مطرب، گدای خواهد شدفقیه شهر، که او عادت کرام گرفت
#نظیری_نیشابوری @chaameghazal
️
قضا، سمندِ نشاطِ کرام پیش آوردقدر، عنانِ مراد از کفِ لئام گرفت
به صد کمند نه اِستاد غم چو مست شدیمدر سرای ببستیم، راه بام گرفت
معاندان، بتِ پندار جمله بشکستندکه کار بتشکنی رونق تمام گرفت
نیافت صبحدم آغوش دوست از برِ دوستتمتّعی که لب از ذکر این مقام گرفت
به جنگ و عربده راضی شدم ز شرم برآیکه تیغ غمزه دگر زنگ در نیام گرفت
«نظیری» و می و مطرب، گدای خواهد شدفقیه شهر، که او عادت کرام گرفت
#نظیری_نیشابوری @chaameghazal
۱۹:۲۰
غمی نباشد اگر عاشق از معاش بیفتدولی مباد که یک لحظه از تلاش بیفتد!
مرا به طایفهی عاقلان چهکار؟ که هرگزدلم نخواسته کارم به این قماش بیفتد
مرا مبین که لبم از شراب دست کشیدههنوز اهل دلم هر زمان که پاش بیفتد!
میان عاشق و یک کارمند ساده چه فرقیست؟اگر که عشق به "این باش" و "آن مباش" بیفتد
خداکند که بیفتند عاقلان همه در خونولی مباد که بر عاشقی خراش بیفتد
#علیرضا_نورعلیپور @chaameghazal
مرا به طایفهی عاقلان چهکار؟ که هرگزدلم نخواسته کارم به این قماش بیفتد
مرا مبین که لبم از شراب دست کشیدههنوز اهل دلم هر زمان که پاش بیفتد!
میان عاشق و یک کارمند ساده چه فرقیست؟اگر که عشق به "این باش" و "آن مباش" بیفتد
خداکند که بیفتند عاقلان همه در خونولی مباد که بر عاشقی خراش بیفتد
#علیرضا_نورعلیپور @chaameghazal
۶:۴۳
منم آن سیل که دریا نکند خاموشمکوه را کشتی طوفان زده سازد جوشم
از ملامت نکنم شکوه ز بیحوصلگیسخن تلخ، می تلخ بود در گوشم
جوش من لنگر آرام نمیداند چیستنیست چون بادهٔ نارس دو سه روزی جوشم
از خرابات مغان پای برون نگذارمتا سبو دست نوازش نکشد بر دوشم
چشم پُر کار بتان، ساغر خالی است مرامی گلرنگ چه باشد که رباید هوشم؟
نیم ایمن ز پشیمانی بیانصافانبه زر قلب اگر یوسف خود بفروشم
گرچه از شمع تهی نیست کنارم شبها دایم از شرم چو محراب تهی آغوشم
نیست از نوش چو زنبور به جز نیش مراگرچه نُه دایره شد شانِ* عسل از نوشم
منم آن کودک بدخو که ز ناسازیِ دلنتوان کرد به کام دو جهان خاموشم
چون به پای خم می سر نگذارم صائب؟من که از باده گلرنگ فزاید هوشم
#صائب_تبریزی *: خانهٔ زنبور عسل@chaameghazal
️
از ملامت نکنم شکوه ز بیحوصلگیسخن تلخ، می تلخ بود در گوشم
جوش من لنگر آرام نمیداند چیستنیست چون بادهٔ نارس دو سه روزی جوشم
از خرابات مغان پای برون نگذارمتا سبو دست نوازش نکشد بر دوشم
چشم پُر کار بتان، ساغر خالی است مرامی گلرنگ چه باشد که رباید هوشم؟
نیم ایمن ز پشیمانی بیانصافانبه زر قلب اگر یوسف خود بفروشم
گرچه از شمع تهی نیست کنارم شبها دایم از شرم چو محراب تهی آغوشم
نیست از نوش چو زنبور به جز نیش مراگرچه نُه دایره شد شانِ* عسل از نوشم
منم آن کودک بدخو که ز ناسازیِ دلنتوان کرد به کام دو جهان خاموشم
چون به پای خم می سر نگذارم صائب؟من که از باده گلرنگ فزاید هوشم
#صائب_تبریزی *: خانهٔ زنبور عسل@chaameghazal
۱۸:۰۶
بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجاکه برون شد دلِ سرمست من از دست اینجا
چون توانم شد از اینجا که غمش مویکشاندلم آورد و به زنجیر فرو بست اینجا؟
تا نگوئی که من اینجا ز چه مست افتادمهیچ هُشیار نیامد که نشد مست اینجا
کیست این فتنهی نوخاسته کز مهر رُخشاین دل شیفته حال آمد و بنشست اینجا؟
دل مسکین مرا نیست در اینجا قدریزانک صد دل چو دل خستهٔ من هست اینجا
دوش کز ساغر دل خون جگر میخوردمشیشه ناگه بشد از دستم و بشکست اینجا
نام خواجو مبر ای خواجه درین ورطه که هستصد چو آن خستهٔ دلسوخته در شست اینجا
#خواجوی_کرمانی@chaameghazal
چون توانم شد از اینجا که غمش مویکشاندلم آورد و به زنجیر فرو بست اینجا؟
تا نگوئی که من اینجا ز چه مست افتادمهیچ هُشیار نیامد که نشد مست اینجا
کیست این فتنهی نوخاسته کز مهر رُخشاین دل شیفته حال آمد و بنشست اینجا؟
دل مسکین مرا نیست در اینجا قدریزانک صد دل چو دل خستهٔ من هست اینجا
دوش کز ساغر دل خون جگر میخوردمشیشه ناگه بشد از دستم و بشکست اینجا
نام خواجو مبر ای خواجه درین ورطه که هستصد چو آن خستهٔ دلسوخته در شست اینجا
#خواجوی_کرمانی@chaameghazal
۱۱:۴۵
خانهام آتش گرفتهست، آتشی جانسوزهر طرف میسوزد این آتشپردهها و فرشها را، تارشان با پودمن به هر سو میدوم گریاندر لهیب آتش پر دود
وز میان خندههایم تلخو خروش گریهام ناشاداز درون خستهی سوزانمیکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد…
خانهام آتش گرفتهست، آتشی بی رحمهمچنان میسوزد این آتشنقشهایی را که من بستم به خون دلبر سر و چشم در و دیواردر شب رسوای بی ساحل
وای بر من، سوزد و سوزدغنچههایی را که پروردم به دشواریدر دهان گود گلدانهاروزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان، شاددشمنانم موذیانه خندههای فتحشان بر لببر من آتش به جان ناظردر پناه این مشبّک شبمن به هر سو میدومگریان ازین بیدادمیکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد…
وای بر من، همچنان میسوزد این آتشآنچه دارم یادگار و دفتر و دیوانو آنچه دارد منظر و ایوانمن به دستان پر از تاولاین طرف را میکنم خاموشوز لهیب آن روم از هوشزآن دگر سو شعله برخیزد، به گردش دودتا سحرگاهان، که میداند که بود من شود نابود…
خفتهاند این مهربان همسایگانم شاد در بسترصبح از من مانده بر جا مشت خاکستروای، آیا هیچ سر بر میکنند از خوابمهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیادمیکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد…
#مهدی_اخوانثالث @chaameghazal
️
وز میان خندههایم تلخو خروش گریهام ناشاداز درون خستهی سوزانمیکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد…
خانهام آتش گرفتهست، آتشی بی رحمهمچنان میسوزد این آتشنقشهایی را که من بستم به خون دلبر سر و چشم در و دیواردر شب رسوای بی ساحل
وای بر من، سوزد و سوزدغنچههایی را که پروردم به دشواریدر دهان گود گلدانهاروزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان، شاددشمنانم موذیانه خندههای فتحشان بر لببر من آتش به جان ناظردر پناه این مشبّک شبمن به هر سو میدومگریان ازین بیدادمیکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد…
وای بر من، همچنان میسوزد این آتشآنچه دارم یادگار و دفتر و دیوانو آنچه دارد منظر و ایوانمن به دستان پر از تاولاین طرف را میکنم خاموشوز لهیب آن روم از هوشزآن دگر سو شعله برخیزد، به گردش دودتا سحرگاهان، که میداند که بود من شود نابود…
خفتهاند این مهربان همسایگانم شاد در بسترصبح از من مانده بر جا مشت خاکستروای، آیا هیچ سر بر میکنند از خوابمهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیادمیکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد…
#مهدی_اخوانثالث @chaameghazal
۱۱:۴۵
آنکه از فرط گنه ناله کند زار کجاست؟آنکه زاغیار برد شکوه بر یار کجاست؟
باز ماه رمضان آمد و بر بام فلکمی زند بانگ منادی که: «گنهکار کجاست؟»
سفره رنگین و خدا چشم به راه من و توستتا که معلوم شود طالب دیدار کجاست
بار عام است خدا را به ضیافت بشتابتا نگوئی که در رحمت دادار کجاست
مرغ شب نیمهی شب دیده به ره میگوید:«سوز دل ساز بود، دیده بیدار کجاست؟»
ماه رحمت بود ای ابر خطاپوش ببارتا نگویند که آن وعدهٔ ایثار کجاست
حق به کان کرمش طرفه متاعی دارددر و دیوار زند داد: «خریدار کجاست؟»
آن خدائی که رحیم است و کریم است و غفورگوید ای سوته دلان، عاشق دلدار کجاست؟
منِ ژولیده به آوای جلی میگویمآنکه با توبه ستاند سپر نار کجاست؟
#ژولیده_نیشابوری@chaameghazal
باز ماه رمضان آمد و بر بام فلکمی زند بانگ منادی که: «گنهکار کجاست؟»
سفره رنگین و خدا چشم به راه من و توستتا که معلوم شود طالب دیدار کجاست
بار عام است خدا را به ضیافت بشتابتا نگوئی که در رحمت دادار کجاست
مرغ شب نیمهی شب دیده به ره میگوید:«سوز دل ساز بود، دیده بیدار کجاست؟»
ماه رحمت بود ای ابر خطاپوش ببارتا نگویند که آن وعدهٔ ایثار کجاست
حق به کان کرمش طرفه متاعی دارددر و دیوار زند داد: «خریدار کجاست؟»
آن خدائی که رحیم است و کریم است و غفورگوید ای سوته دلان، عاشق دلدار کجاست؟
منِ ژولیده به آوای جلی میگویمآنکه با توبه ستاند سپر نار کجاست؟
#ژولیده_نیشابوری@chaameghazal
۸:۵۰
صبوری نیز راه گریه را بر من نمیگیردکسی راه مسافر را دم رفتن نمیگیرد
مرا آنگونه میخواهی که میخواهی، چه میخواهی؟غباری را که توفان نیز بر دامن نمیگیرد؟
من از ترس جدایی حرفهایم را نخواهم خوردصدای کوه، زیر ریزش بهمن نمیگیرد
تو در هر جامهای باشی به چشم عشق زیباییکسی که اهل دل باشد سراغ از تن نمیگیرد
امان از دل که میگوید بزن بر طبل رسواییولی دیوانگیهای مرا گردن نمیگیرد
مرا چون دیگران دلخوش به تنهایی مکن ای عشقکه تنهایی در این دنیا تو را از من نمیگیرد
#محمدحسن_جمشیدی@chaameghazal
مرا آنگونه میخواهی که میخواهی، چه میخواهی؟غباری را که توفان نیز بر دامن نمیگیرد؟
من از ترس جدایی حرفهایم را نخواهم خوردصدای کوه، زیر ریزش بهمن نمیگیرد
تو در هر جامهای باشی به چشم عشق زیباییکسی که اهل دل باشد سراغ از تن نمیگیرد
امان از دل که میگوید بزن بر طبل رسواییولی دیوانگیهای مرا گردن نمیگیرد
مرا چون دیگران دلخوش به تنهایی مکن ای عشقکه تنهایی در این دنیا تو را از من نمیگیرد
#محمدحسن_جمشیدی@chaameghazal
۱۶:۵۲
مانند یک سراب که از دور بنگرندمردم برای «هیچ» به هم رشک میبرند
سقفْ این قفس ندارد و مرغان خانگیبالی در ارتفاع رهایی نمیپرند
موسی عصا زدهست به دریا و پیروانحاضر نمیشوند که از نیل بگذرند
بیش از خراج، باج گرفتند شحنههامحتاج نیستند ولی مستحقترند
میترسم ای اجل که نیایی و نان و آبما را به دستبوسی نانوا بیاورند
#فاضل_نظری@chaameghazal
️
سقفْ این قفس ندارد و مرغان خانگیبالی در ارتفاع رهایی نمیپرند
موسی عصا زدهست به دریا و پیروانحاضر نمیشوند که از نیل بگذرند
بیش از خراج، باج گرفتند شحنههامحتاج نیستند ولی مستحقترند
میترسم ای اجل که نیایی و نان و آبما را به دستبوسی نانوا بیاورند
#فاضل_نظری@chaameghazal
۷:۱۶
شبی کُردی از درد پهلو نخفتطبیبی در آن ناحیت بود و گفت:
«از این دست کو برگ رز میخوردعجب دارم ار شب به پایان برد
که در سینه پیکانِ تیرِ تتاربِه از نقل مأکولِ ناسازگار
گر افتد به یک لقمه در روده پیچهمه عمر نادان برآید به هیچ»
قضا را طبیب اندر آن شب بمردچهل سال از این رفت و زندهست کُرد!
#سعدی@chaameghazal
«از این دست کو برگ رز میخوردعجب دارم ار شب به پایان برد
که در سینه پیکانِ تیرِ تتاربِه از نقل مأکولِ ناسازگار
گر افتد به یک لقمه در روده پیچهمه عمر نادان برآید به هیچ»
قضا را طبیب اندر آن شب بمردچهل سال از این رفت و زندهست کُرد!
#سعدی@chaameghazal
۷:۱۷
ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دلبگفتمش که زهی خوبی خدا ای دل
غلام توست هزار آفتاب و چشم و چراغز پرتو تو ظلالست جانها ای دل
نهایتیست که خوبی از آن گذر نکندگذشت حسن تو از حدّ و منتها ای دل
پری و دیو به پیش تو بستهاند کمرملک سجود کند و اختر و سما ای دل
کدام دل که بر او داغ بندگیّ تو نیست؟کدام داغِ غمی، کش نِهای دوا، ای دل
به حکم توست همه گنجهای لم یزلیچه گنجها که نداری تو در فنا ای دل
نظر ز سوختگان وامگیر کز نظرتچه کوثرست و دوا دفع سوز را ای دل
بگفتم این مه ماند به شمس تبریزیبگفت دل که کجایست تا کجا ای دل؟
#مولوی @chaameghazal
غلام توست هزار آفتاب و چشم و چراغز پرتو تو ظلالست جانها ای دل
نهایتیست که خوبی از آن گذر نکندگذشت حسن تو از حدّ و منتها ای دل
پری و دیو به پیش تو بستهاند کمرملک سجود کند و اختر و سما ای دل
کدام دل که بر او داغ بندگیّ تو نیست؟کدام داغِ غمی، کش نِهای دوا، ای دل
به حکم توست همه گنجهای لم یزلیچه گنجها که نداری تو در فنا ای دل
نظر ز سوختگان وامگیر کز نظرتچه کوثرست و دوا دفع سوز را ای دل
بگفتم این مه ماند به شمس تبریزیبگفت دل که کجایست تا کجا ای دل؟
#مولوی @chaameghazal
۷:۲۴
سائلی پرسید از آن شوریده حالگفت: «اگر نام مهین ذوالجلال -
میشناسی بازگوی ای مرد نیک»گفت: «نان است این بِنتوان گفت لیک»
مرد گفتش: «احمقی و بیقرارکِی بُوَد نام مهین نان؟ شرم دار!»
گفت: «در قحط نشابور ای عجبمیگذشتم گُرْسِنِه چل روز و شب
نه شنودم هیچ جا بانگ نمازنه دری بر هیچ مسجد بود باز
من بدانستم که نان نام مهینستنقطهٔ جمعیّت و بنیاد دینست
از پی نان نیستت چون سگ قرارحق چو رزقت میدهد تو حق گزار
حق چو رزقت داد و کارت کرد راستتو بخور وز کس مپرس این از کجاست»
#عطار@chaameghazal
️
میشناسی بازگوی ای مرد نیک»گفت: «نان است این بِنتوان گفت لیک»
مرد گفتش: «احمقی و بیقرارکِی بُوَد نام مهین نان؟ شرم دار!»
گفت: «در قحط نشابور ای عجبمیگذشتم گُرْسِنِه چل روز و شب
نه شنودم هیچ جا بانگ نمازنه دری بر هیچ مسجد بود باز
من بدانستم که نان نام مهینستنقطهٔ جمعیّت و بنیاد دینست
از پی نان نیستت چون سگ قرارحق چو رزقت میدهد تو حق گزار
حق چو رزقت داد و کارت کرد راستتو بخور وز کس مپرس این از کجاست»
#عطار@chaameghazal
۷:۲۴
همه آفاق گرفتهست صدای سخنمتو از این طرف نبندی که ببندی دهنم
راست در قصدِ سر و چشمِ کجاندازان استنه عجب گر بهراسند ز تیغ سخنم
آستینی نگرفتم که ببوسم دستیبوسه گر دست دهد بر قدمِ دوست زنم
باش تا یوسفم از چاه برآید بر گاهکآوَرَد روشنی دیده ازآن پیرهنم
نتوان عاشق فرزانه به افسانه فریفتمن به هیچ آیه و افسون دل از او بر نکنم
نه چراغی است دل من که به بادی میرددم به دم تازه شود آتش عشقِ کهنم
برس ای موکبِ نوروز خوشآوازه که باززحمتِ زاغِ زمستان ببری از چمنم
سایه! شعرم به دل دوست نشستهست و خوش استکاروان برده به منزل، چه غم از راهزنم؟
#هوشنگ_ابتهاج @chaameghazal
️
راست در قصدِ سر و چشمِ کجاندازان استنه عجب گر بهراسند ز تیغ سخنم
آستینی نگرفتم که ببوسم دستیبوسه گر دست دهد بر قدمِ دوست زنم
باش تا یوسفم از چاه برآید بر گاهکآوَرَد روشنی دیده ازآن پیرهنم
نتوان عاشق فرزانه به افسانه فریفتمن به هیچ آیه و افسون دل از او بر نکنم
نه چراغی است دل من که به بادی میرددم به دم تازه شود آتش عشقِ کهنم
برس ای موکبِ نوروز خوشآوازه که باززحمتِ زاغِ زمستان ببری از چمنم
سایه! شعرم به دل دوست نشستهست و خوش استکاروان برده به منزل، چه غم از راهزنم؟
#هوشنگ_ابتهاج @chaameghazal
۹:۲۱
مژه سوزن رفویی، نخی از شکنج موییکه زنی به پارههای دلم ای پری رفویی
به عزای لالهها و به خزان آرزوهاچه شد ای بهار لاله که شنیدم از تو بویی؟
دگر آبگینهٔ دل دو سه ریزه خرده شیشهستبه چه چشمی و چراغی بشناسم از تو رویی؟
شب آخر وداعت چه غُراب غم که میگفتسحر این یکی به سویی رود آن دگر به سویی
تو که چشمهٔ صفایی نه چنان شدی که بی تورود آب خوش به پایین دگر ای گل از گلویی
نه صبا و نی شبابم دگرم چه روی مستیبه سرم شکسته خوشتر که به سر کشم سبویی
به امید دوستانم که دوباره باز گردمسر عشق و داستانم، چه امید و آرزویی!
نکند بهار عشقم شکفد به لاله و گلتو اگر پیاله در کف بلمی کنار جویی
به چروکهای پیری چه کنی؟ که چهر پرچیننه از آن قماش کآید، به اطاعت اتویی
فلک از پس من و تو چه بساط عشق برچیدنه دگر بنفشهمویی نه دگر فرشتهخویی
شر و شور مِی کجا شد؟ که ز طرف بهجت آبادنه دگر سر و صدایی شنوم نه های و هویی
نکند که روح مجنون به سراغ خاک لیلیستنظری به بید مجنون چه سری چه جستجویی
به خزانه لاله، گوشی به سرود برگ ریزانکه به شرح حال عاشق چه زبان گفتگویی
من و او چنان به عشق و به جمال سرمدی محوکه به جلوهگاه وحدت نه منی دگر نه اویی
بگذار شهریارا سر پیری این حکایتکه به خرقه عشقِ پیری نگذارد آبرویی
#شهریار@chaameghazal
به عزای لالهها و به خزان آرزوهاچه شد ای بهار لاله که شنیدم از تو بویی؟
دگر آبگینهٔ دل دو سه ریزه خرده شیشهستبه چه چشمی و چراغی بشناسم از تو رویی؟
شب آخر وداعت چه غُراب غم که میگفتسحر این یکی به سویی رود آن دگر به سویی
تو که چشمهٔ صفایی نه چنان شدی که بی تورود آب خوش به پایین دگر ای گل از گلویی
نه صبا و نی شبابم دگرم چه روی مستیبه سرم شکسته خوشتر که به سر کشم سبویی
به امید دوستانم که دوباره باز گردمسر عشق و داستانم، چه امید و آرزویی!
نکند بهار عشقم شکفد به لاله و گلتو اگر پیاله در کف بلمی کنار جویی
به چروکهای پیری چه کنی؟ که چهر پرچیننه از آن قماش کآید، به اطاعت اتویی
فلک از پس من و تو چه بساط عشق برچیدنه دگر بنفشهمویی نه دگر فرشتهخویی
شر و شور مِی کجا شد؟ که ز طرف بهجت آبادنه دگر سر و صدایی شنوم نه های و هویی
نکند که روح مجنون به سراغ خاک لیلیستنظری به بید مجنون چه سری چه جستجویی
به خزانه لاله، گوشی به سرود برگ ریزانکه به شرح حال عاشق چه زبان گفتگویی
من و او چنان به عشق و به جمال سرمدی محوکه به جلوهگاه وحدت نه منی دگر نه اویی
بگذار شهریارا سر پیری این حکایتکه به خرقه عشقِ پیری نگذارد آبرویی
#شهریار@chaameghazal
۶:۴۹
از دیدهٔ دل پردهٔ پندار گرفتیمتا رخصت نظّارهٔ دیدار گرفتیم
بستیم چو از ردّ و قبول دگران چشمتشریفِ قبول نظر یار گرفتیم
نشنید کسی حرف زیاد از دهن ماگفتار به اندازهٔ کردار گرفتیم
خون دل ما بیگنهان حوصلهسوز استاز چشم سیهمست تو اقرار گرفتیم
اوّل قدم از آرزوی خویش گذشتیمتا ساغر وصل از کف دلدار گرفتیم
سرتاسر آفاق چو خورشید دویدیمتا جای در آن سایهٔ دیوار گرفتیم
شد شارع کثرت بلد عالم وحدتما گوشهٔ خلوت سر بازار گرفتیم
چون شبنم افتاده به خورشید رسیدیماز همّت خود قافله سالار گرفتیم
از تلخی دشنام حزین، ذائقه مست استما کام خود آخر ز لب یار گرفتیم
#حزین_لاهیجی@chaameghazal
بستیم چو از ردّ و قبول دگران چشمتشریفِ قبول نظر یار گرفتیم
نشنید کسی حرف زیاد از دهن ماگفتار به اندازهٔ کردار گرفتیم
خون دل ما بیگنهان حوصلهسوز استاز چشم سیهمست تو اقرار گرفتیم
اوّل قدم از آرزوی خویش گذشتیمتا ساغر وصل از کف دلدار گرفتیم
سرتاسر آفاق چو خورشید دویدیمتا جای در آن سایهٔ دیوار گرفتیم
شد شارع کثرت بلد عالم وحدتما گوشهٔ خلوت سر بازار گرفتیم
چون شبنم افتاده به خورشید رسیدیماز همّت خود قافله سالار گرفتیم
از تلخی دشنام حزین، ذائقه مست استما کام خود آخر ز لب یار گرفتیم
#حزین_لاهیجی@chaameghazal
۶:۳۹
گر چه از شوق سفر، چون رود، سرشاریم مادر طریق استواری مثل دیواریم ما
هیچ یاری لحظهی آوار با ما یار نیست روی دوش خویش میافتیم اگر باریم ما!
مثل دیوانی که خلق آن را تفأّل میزنندبین دستان گرفتاران گرفتاریم ما
مثل شمعی تا سحر با چشم گریان، در سکوتبس که فکرشعلهور داریم، بیداریم ما
در زمین از ما کسی درکی ندارد؛ چاره چیست؟گوییا در این غزل یک بیت دشواریم ما!
دردهای ما به غیر از ما ندارد محرمی ساکن کوی طبیبانیم و بیماریم ما
#حسین_دهلوی@chaameghazal
️
هیچ یاری لحظهی آوار با ما یار نیست روی دوش خویش میافتیم اگر باریم ما!
مثل دیوانی که خلق آن را تفأّل میزنندبین دستان گرفتاران گرفتاریم ما
مثل شمعی تا سحر با چشم گریان، در سکوتبس که فکرشعلهور داریم، بیداریم ما
در زمین از ما کسی درکی ندارد؛ چاره چیست؟گوییا در این غزل یک بیت دشواریم ما!
دردهای ما به غیر از ما ندارد محرمی ساکن کوی طبیبانیم و بیماریم ما
#حسین_دهلوی@chaameghazal
۶:۴۱
عشقت چو درآمد ز درم، صبر به در شداحوالِ دلم باز دگرباره دگر شد
عهدی بُد و دوری که مرا صبر و دلی بودآن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
تا صاعقهٔ عشقِ تو در جانِ من افتاداز واقعهٔ من همه آفاق خبر شد
تا باد، دو زلفینِ تو را زیر و زبر کرداز آتشِ غیرت دلِ من زیر و زبر شد
در حسرتِ روزی، که شود وصلِ تو «روزی»روزم همه تاریک بر امّیدِ «مگر» شد
بد بود مرا حال، بر آن شکر نکردمتا لاجرم آن حال که بد بود، بتر شد
هان ای دلِ خاقانی، خرسند همی باشبر هرچه خداوند قضا راند، قدر شد
#خاقانی@chaameghazal 🪭
عهدی بُد و دوری که مرا صبر و دلی بودآن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
تا صاعقهٔ عشقِ تو در جانِ من افتاداز واقعهٔ من همه آفاق خبر شد
تا باد، دو زلفینِ تو را زیر و زبر کرداز آتشِ غیرت دلِ من زیر و زبر شد
در حسرتِ روزی، که شود وصلِ تو «روزی»روزم همه تاریک بر امّیدِ «مگر» شد
بد بود مرا حال، بر آن شکر نکردمتا لاجرم آن حال که بد بود، بتر شد
هان ای دلِ خاقانی، خرسند همی باشبر هرچه خداوند قضا راند، قدر شد
#خاقانی@chaameghazal 🪭
۴:۵۷