هر چند پیر و خسته‌دل و ناتوان شدمهر گَه که یادِ رویِ تو کردم جوان شدم
شکرِ خدا که هر چه طلب کردم از خدابر مُنتهایِ همَّتِ خود کامران شدم
ای گُلبُن جوان بَرِ دولت بخور که مندر سایهٔ تو بلبلِ باغِ جهان شدم
اول ز تحت و فوقِ وجودم خبر نبوددر مکتبِ غمِ تو چُنین نکته‌دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می‌کندهرچند کـ‌این‌چُنین شدم و آن‌چُنان شدم
آن روز بر دلم درِ معنی گشوده شدکز ساکنانِ درگهِ پیرِ مغان شدم
در شاهراهِ دولتِ سرمد به تختِ بختبا جامِ مِی به کامِ دلِ دوستان شدم
از آن زمان که فتنهٔ چشمت به من رسیدایمن ز شرِّ فتنهٔ آخرزمان شدم
من پیرِ سال و ماه نیَم، یار بی‌وفاستبر من چو عمر می‌گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظابازآ که من به عفوِ گناهت ضمان شدم
#حافظ @chaameghazal undefined

۶:۴۴

چون ابر به نوروز رخ لاله بشستبرخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توستفردا همه از خاک تو برخواهد رست
#خیام @chaameghazal 🪐

۱۰:۵۶

هزار بار رساندم به هر طریق سلامینمی‌رسد ز تو اما نه قاصدی نه پیامی
کجای این شب غمگین نشسته‌ای به تماشابدون اینکه بگویی به اهلِ شهر کلامی
چه رازهای مگویی چه عطرِ خاطره‌گوییهنوز می‌رسد از شیشه‌ای غمی به مشامی
نگاه کردن و از دیدنِ تو دست کشیدنعجب حرامِ حلالی... عجب حلالِ حرامی
فراق با همه تنهایی‌اش اگرچه به سر شدوصال با همه زیبایی‌اش نداشت دوامی
به این امید که روزی به سوی خانه بیاییدوباره آینه‌ای را گذاشتم لبِ بامی
#عطیه‌سادات_حجتی@chaameghazal undefined

۱۶:۵۰

سبزه‌ها نو دمید و یار نیامدتازه شد باغ و آن نگار نیامد
نوبهار آمد و حریف شرابمبه تماشای نوبهار نیامد
چشم من جویبار گشت ز گریهسرو من سوی جویبار نیامد
آمد آن گل که باز رفت ز بستانوه که آن آشنای یار نیامد
عمر بگذشت و زان مسافر بدخویک سلامی به یادگار نیامد
خوبرویان بسی بدیدم، لیکدل گمگشته برقرار نیامد
با چنین آه و اشک، چو بارانشاخ امید من به بار نیامد
آن صبوری که تکیه داشت بر او دلدر چنین وقت هیچ کار نیامد
خون دل خوردم و بسوختم، آریبر کس آن باده خوشگوار نیامد
آنچه از غم گذشت بر دل خسروهرکه را گفتم استوار نیامد
#امیرخسر‌و_دهلوی @chaameghazal undefined

۶:۵۲

تعدادصورت مسئله را تغيير نمی‌دهدحدس بزنچندبار گفته‌ايم و شنيده نشده‌ايمچندبار شنيده‌ايم وباورمان نشده استچندبار؟
پدرم می‌گفت:پدر بزرگت، دوستت دارم رايک‌بار هم به زبان نياوردمادر بزرگت امايک قرن با او عاشقی کرد
#محمدعلی_بهمنی@chaameghazal 🪐

۱۰:۵۳

سال جدید بود و زمستان ادامه داشت سرما ادامه داشت و باران ادامه داشت
یک سال گشته بود زمین گرد آفتاب سرگیجه‌های ماه، کماکان ادامه داشت
سرمای دی به پنجره‌ها پشت کرده بود ای کاش این شب این شبِ عریان ادامه داشت
تقویم پار، منگنه می‌شد به خاطرات مادر نبود و شعر پریشان ادامه داشت
آمد بهار و مجلس غم را به توپ بست یعنی هنوز سلطهٔ سلطان ادامه داشت
قرنی جدید آمده بود از پس قرون اما هنوز غربت انسان ادامه داشت
وا کرده بود لب به دعا هفت‌سین نو اما سکوت حافظ و قرآن ادامه داشت
شاعر تمام شب به سرودن ادامه داد باران ادامه داشت، خیابان ادامه داشت
#سعید_بیابانکی @chaameghazal undefined

۱۶:۵۶

صبح است و صبوح است بر این بام برآییماز ثور گریزیم و به برج قمر آییم
پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییمهنگام وصال است بدان خوش صُوَر آییم
روی تو گلستان و لب تو شکرستاندر سایهٔ این هر دو همه گلشکر آییم
خورشید، رخِ خوب تو چون تیغ کشیده‌ستشاید که به پیش تو چو مهِ شب‌سپر آییم
زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروزما واسطهٔ روز و شبش چون سحر آییم
این شکل ندانیم که آن شکل نمودیور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم
خورشید جهانی تو و ما ذرّهٔ پنهاندرتاب در این روزن تا در نظر آییم
خورشید چو از روی تو سرگشته و خیره‌ستما ذرّه عجب نیست که خیره نگر آییم
گفتم چو بیایید دو صد در بگشاییدگفتند که این هست ولیکن اگر آییم
گفتم که چو دریا به سوی جوی نیایدچون آب روان جانب او در سفر آییم
ای ناطقهٔ غیب تو برگوی که تا مااز مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم
#مولوی @chaameghazal undefined

۶:۴۳

در شهر عشق رسم وفا نیست، بگذریمیارای گفتن گله‌ها نیست، بگذریم
دردیست در دلم که دوایش نگاه توستدردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم
گفتی رقیب با من تنها مگر کجاست؟گفتم رقیب با تو کجا نیست؟ بگذریم…
ابری که می‌گذشت به آهنگ گریه گفت:دنیا مکان “ماندن” ما نیست، “بگذریم”
هرچند دشمنم شده‌ای دوست دارمتبر دوستان گلایه روا نیست، بگذریم
#سجاد_سامانی@chaameghazal undefined

۱۰:۴۴

ساقی بیار باده که ماهِ صیام رفتدَردِه قدح که موسمِ ناموس و نام رفت
وقتِ عزیز رفت بیا تا قضا کنیمعمری که بی حضور صُراحی و جام رفت
مستم کن آن چنان که ندانم ز بی‌خودیدر عرصهٔ خیال که آمد، کدام رفت
بر بوی آن که جرعهٔ جامت به ما رسددر مَصطَبِه دعایِ تو هر صبح و شام رفت
دل را که مرده بود حیاتی به جان رسیدتا بویی از نسیمِ می‌اش در مشام رفت
زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راهرند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت
نقدِ دلی که بود مرا صرف باده شدقلبِ سیاه بود از آن در حرام رفت
در تابِ توبه چند توان سوخت همچو عود؟می ده که عمر در سرِ سودای خام رفت
دیگر مکن نصیحتِ حافظ که ره نیافتگمگشته‌ای که بادهٔ نابش به کام رفت
#حافظ @chaameghazal undefined

۱۶:۵۹

تا شدم صید تو آسوده ز هر صیّادموای بر من گر ازین قید کنی آزادم
نازها کردی و از عجز کشیدم نازتعجزها کردم و از عُجب ندادی دادم
چون مرا می‌کشی از کشتنم انکار مکنکه من از بهر همین کار ز مادر زادم
تو قوی‌پنجه شکارافکن و من، صید ضعیفترسم از ضعف به گوشت نرسد فریادم
آب چشمم مگر از خاک درت چاره شودورنه این سیل پیاپی بکند بنیادم
گاهی از جلوهٔ لیلی‌روشی مجنونمگاهی از خندهٔ شیرین منشی فرهادم
جاودان نیست فروغی غم و شادی جهانشُکر زان گویم اگر شاد و گر ناشادم
#فروغی_بسطامی@chaameghazal undefined

۶:۴۳

اگرچه خالی از اندیشهٔ بهار نبودمولی بهار تو را هم در انتظار نبودم
یقین نداشتم امّا چرا دروغ بگویمکه چشم در رهت ای نازنین‌سوار نبودم؟
به یک جوانهٔ دیگر امید داشتم امّابه این جوانی دیگر، امیدوار نبودم
به شور و سور کشاندی چنان مرا که برآنمکه بی تو هرگز از این پیش، سوگوار نبودم
خود آهوانه به دام من آمدی تو وگرنهمن این بهار در اندیشهٔ شکار نبودم
تو عشق بودی و سنگین می‌آمدی و کجا بودکه در مسیل تو، ای سیل بی‌قرار نبودم
مثال من به چه ماند؟ به سایه‌ای که چراغتاگر نبود، به دیواره‌های غار نبودم
#حسین_منزوی @chaameghazal undefined

۱۰:۴۴

بت خورشید رخ من به گذارست امشبشب روان را رخ او مشعله دارست امشب
خاک مشکست و زمین عنبر و دیوار عبیرباد گل‌بوی و هوا غالیه‌بارست امشب
دیدهٔ آنکه نمی‌خفت و سعادت می‌جستگو: نگه کن، که سعادت به گذارست امشب
آن بهشتی، که تو را وعده به فردا دادندهمه در حلقهٔ آن زلفِ چو مارست امشب
گل این باغچه بی‌خار نباشد فرداگل بچینید، که بی‌زحمت خارست امشب
عید را قدر نباشد برِ شب‌های چنینروز نوروز خود اندر چه شمارست امشب؟
تا قبولت نکند یار نیابی اقبالمُقبل آنست که در صحبت یارست امشب
ماهرویی که ز ما پرده همی کرد و حجابپرده از روی برانداخت که: بارست امشب
دوست حاضر شده ناخوانده و دشمن غایباوحدی، پرورش روح چه کارست امشب؟
#اوحدی @chaameghazal undefined

۱۶:۵۱

همه هست آرزویم كه ببینم از تو روییچه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویى؟
به‌ كسی جمال خود را ننموده‌‏اى و بینمهمه‌جا به‌هر زبانى، بوَد از تو گفت‌وگویى
غم و درد و رنج و محنت همه مُستعدِّ قتلمتو ببُر سر از تنِ من، ببَر از میانه، گویى
به رهِ تو بس‌كه نالم، ز غمِ تو بس‌كه مویمشده‌‏ام ز ناله نالى، شده‌‏ام ز مویه مویى
همه خو‌ش‌دل این‌که مطرب بزند به تار، چنگیمن از آن خوشم كه چنگى بزنم به تارِ مویى
چه شود كه راه یابد سوىِ آب، تشنه‌کامى؟چه شود كه كام جوید ز لب تو، كام‌جویى؟
شود این‌كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمتمنِ خشک‌لب هم آخِر ز تو تَر كنم گلویى؟
بشكست اگر دل من، به فداى چشمِ مستتسرِ خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبویی
همه موسمِ تفرّج، به چمن روند و صحراتو قدم به چشمِ من نِه، بنشین كنارِ جویى!
نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بویمنه دِماغِ این‌كه از گل شنوَم به كام، بویی
ز چه شیخِ پاک‌دامن، سوىِ مسجدم بخوانَد؟رخِ شیخ و سجده‌‏گاهى، سرِ ما و خاکِ كویى
نه وطن‌پرستی از من به وطن نموده یادینه ز من کسی به غربت بنموده جست‌وجویی
بنموده تیره‌روزم، ستمِ سیاه‌چشمىبنموده موسپیدم، صنمِ سپیدرویى
نظرى به سوىِ «رضوانىِ» دردمندِ مسكینکه به‌جز درت، امیدش نبوَد به هیچ‌سویى‏
#فصیح‌الزمان_شیرازی@chaameghazal undefined

۶:۴۷

از تو تندیس هوا و هوسی ساخته‌اند بدل از اصل تو ای عشق بسی ساخته‌اند
چند گنجشک که بر سرو بلندی در باغلانه بر شاخهٔ در دسترسی ساخته‌اند
چه غم‌انگیز که از ترس اسارت مُردمقفسی در قفسی در قفسی ساخته‌اند
غایت فلسفهٔ هستی خود را بشناسعشق را جز تو برای چه کسی ساخته‌اند؟
مطمئن باش برای تو و من هم جاییهمدمی خواسته و همنفسی ساخته‌اند
#فاضل_نظری @chaameghazal undefined

۱۰:۴۴

خواب در چشم و نفس بر دل محزون بار استاز که دورم‌ که به خود ساختنم دشوار است
عرق شرم تو، از چشم جهان‌، شست نگاهگرتو خجلت نکشی‌، آینه‌ها بسیار است
گوشهٔ چشم تو محرومی‌ کس نپسنددگر تغافل مژه خواباند نگه بیدار است
نرود حقّ وفای ادب از گردن ماموج را بستن‌ گوهر گرهِ زنّار است
در مقامی که جنون نشئهٔ عزت داردپای بی‌آبله یکسر، سرِ بی‌دستار است
آبرو تا به‌ کجا، خاک مذلت نشودحرص در سعی طلب‌، آنچه ندارد، عار است
زر و سیمی‌ که‌ کنی جمع و به درویش دهیطبع‌ گر ننگ فضولی نکشد ایثار است
خواجه تا چند نبندد به تغافل در گوششور هنگامهٔ محتاج دماغ افشار است
تا کی‌ اندوه‌ِ کج و راست ز دنیا بردنمهرهٔ عرصهٔ شطرنج به صد رفتار است
غافلان‌، چند هوا تا ز جنون باید بودکسوتِ سرکشیِ شمع‌، گریبان‌وار است
بیدل آخر به سر خویش قدم باید زدجادهٔ منزل تحقیق خط پرگار است
#بیدل_دهلوی@chaameghazal undefined

۱۶:۵۹

عمر خوش باشد ولی با یار همدم خوشتر استیک دمی با همدمی از ملک عالم خوشتر است
دردِ دل داریم و درددل دوای درد ماستگرچه دل ریشیم زخم او ز مرهم خوشتر است
مجلس عشقست و رندان مست و ساقی در حضوراین چنین خوش مجلسی از صحبت جم خوشتر است
یک دمی با همدمی و گوشهٔ میخانه‌ایاز حیات جاودان می‌دان که آن دم خوشتر است
جان و جانان هر دو سرمستند و با هم روبروجمع این یاران اگر باشند با هم خوشتر است
نور چشم ماست او بنشسته خوش بر جای خودخلوت و جای خوشی با یار محرم خوشتر است
نعمت الله سرخوش است از ذوق می‌گوید سخنهرچه گوید خوش بود والله اعلم خوشتر است
#شاه_نعمت_الله_ولی @chaameghazal undefined

۶:۴۹

بالابلند عشوه‌گر نقش‌باز منکوتاه کرد قصهٔ زهد دراز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علمبا من چه کرد دیدهٔ معشوقه‌باز من
می‌ترسم از خرابی ایمان که می‌بردمحراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشقغمّاز بود اشک و عیان کرد راز من
مست است یار و یاد حریفان نمی‌کندذکرش به خیر ساقی مسکین‌نواز من
یا رب کی آن صبا بوَزد کز نسیم آنگردد شمامهٔ کرمش کارساز من
نقشی بر آب می‌زنم از گریه حالیاتا کی شود قرین حقیقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده‌زنان گریه می‌کنمتا با تو سنگ‌دل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاری نمی‌رودهم مستی شبانه و راز و نیاز من
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبابا شاه دوست‌پرور دشمن‌گداز من
#حافظ@chaameghazal undefined

۱۷:۰۴

اینکه خاک سیهش بالین استاختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندیدهر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آن‌همه گفتار امروزسائل فاتحه و یاسین است
دوستان بِه که ز وی یاد کننددلِ بی‌دوست، دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان‌فرساستسنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیردهر که را چشمِ حقیقت‌بین است
هر که باشی و به هر جا برسیآخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشدچو بدین نقطه رسد مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کندچاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردندهر را رسم و ره دیرین است
خرّم آن کس که در این محنت‌گاهخاطری را سبب تسکین است
#پروین_اعتصامی @chaameghazal undefined

۶:۴۷

آمد به مزار من و خشنودترین بودپس وعدهٔ دیدار که می‌گفت، همین بود...از دشت گذر کرد خرامان و خرامانصیّاد، فراوان و فراوان به کمین بوداز جانب خود راندن و بر خاک نشاندنپاداش دعای منِ سجاده‌نشین بود...زاهد، به نگاهی دل و دین باختی آخرای وای اگر آخر تقوای تو این بودکم سرزنشت می‌کنم ای دل که به هر حالتقدیر تو در مسالهٔ عشق چنین بود...#سجاد_سامانی@chaameghazal undefined

۱۰:۵۸

روان عرشیِ پروین گمان برم کامشبتوجّهیش به این بزم بی‌ریا باشد
روا بود که خطابش کنیم کای پروینتو ای فرشته لطف و عفاف و ذوق و هنر
سری ز غرفهٔ جنّات خود برون آوریکی به محفل تجلیل خود تماشا کن
ببین که صیرفیان جواهر هنریبه پیشگاه جلال تو سر فرو دارند
ببین که گوهر اشکت به دیده بنشانندغمین مباش که کم زیستی در این عالم
برای چون تویی این آب و خاکْ زندان استچه بِه که دورهٔ زندان عمر کم باشد
در این جهان فنا کس به تن نمی‌مانَدمگر به نام و اثر قرن‌ها بمانَد شخص
بنابراین تو به آثار جاودانهٔ خودیگانه زندهٔ جاوید قرن ما هستی
#شهریار@chaameghazal undefined

۱۷:۰۲