مردم از درد و نمیآیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نمیبینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرمشمع را نازم که میگرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریختغم نمیگردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنمگل به دامن میفشاند اشک خونینم هنوز
گرچه سر تا پای من مشت غباری بیش نیستدر هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماندصبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از سادهلوحی دوست پندارم رهیطفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز
#رهی_معیری@chaameghazal
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرمشمع را نازم که میگرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریختغم نمیگردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنمگل به دامن میفشاند اشک خونینم هنوز
گرچه سر تا پای من مشت غباری بیش نیستدر هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماندصبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از سادهلوحی دوست پندارم رهیطفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز
#رهی_معیری@chaameghazal
۶:۴۱
یک بوسه که از باغ تو چینند به چند است؟پروانهی تاراج گلت بند به چند است؟
خالی شدم از خویش و به خالت نرسیدمآخر مگر این دانهی اسفند به چند است؟
یک نامه به نامم ننوشتی مگر آخرکاغذ به سمرقند تو ای قند! به چند است؟
نرخ لب پر آب تو و شعر تر مندر کشور زیبایی تو چند به چند است؟
با دار و ندار آمدهام پیش تو، پرکن!غم نیست که پیمانهی سوگند به چند است؟
وقتی که به عمری بدهی لب گزهای رادر تعرفهی عشق تو لبخند به چند است؟
یک، ده، صد و بیش است خط ساغر عُشّاقتا حوصلهی ذوق تو خرسند به چند است؟
دل مجمر افروختهام بود و نگفتندکاین آتشِ با نور همانند به چند است؟
چند اَرزدم آغوش تو در هُرم کویری؟چندین بغل از برف دماوند به چند است؟
#حسين_منزوى@chaameghazal
خالی شدم از خویش و به خالت نرسیدمآخر مگر این دانهی اسفند به چند است؟
یک نامه به نامم ننوشتی مگر آخرکاغذ به سمرقند تو ای قند! به چند است؟
نرخ لب پر آب تو و شعر تر مندر کشور زیبایی تو چند به چند است؟
با دار و ندار آمدهام پیش تو، پرکن!غم نیست که پیمانهی سوگند به چند است؟
وقتی که به عمری بدهی لب گزهای رادر تعرفهی عشق تو لبخند به چند است؟
یک، ده، صد و بیش است خط ساغر عُشّاقتا حوصلهی ذوق تو خرسند به چند است؟
دل مجمر افروختهام بود و نگفتندکاین آتشِ با نور همانند به چند است؟
چند اَرزدم آغوش تو در هُرم کویری؟چندین بغل از برف دماوند به چند است؟
#حسين_منزوى@chaameghazal
۱۶:۵۳
نشنیدهای که زیر چناری کدوبنیبررُست و بردمید برو بر، به روز بیست؟
پرسید از آن چنار که «تو چند سالهای؟»گفتا «دویست باشد و اکنون زیادتی است»
خندید ازو کدو که «من از تو به بیست روزبرتر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست»
او را چنار گفت که «امروز ای کدوبا تو مرا هنوز نه هنگام داوری است
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگانآنگه شود پدید که از ما دو، مرد کیست»
#ناصرخسرو_قبادیانی@chaameghazal
پرسید از آن چنار که «تو چند سالهای؟»گفتا «دویست باشد و اکنون زیادتی است»
خندید ازو کدو که «من از تو به بیست روزبرتر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست»
او را چنار گفت که «امروز ای کدوبا تو مرا هنوز نه هنگام داوری است
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگانآنگه شود پدید که از ما دو، مرد کیست»
#ناصرخسرو_قبادیانی@chaameghazal
۶:۴۴
مستیم و نداریم غم سود و زیان راهر شب بفروشیم به جامی دو جهان را
چون کوزهٔ سربستهٔ پنهان شده در خاکیک عمر ز ترس همه بستیم دهان را
بگذار لبی بر لبم ای ساغر دلخونتا فاش کنم پیش تو اسرار نهان را
مهمان توام چند صباحی دگر ای عمر!اینقدر میازار منِ سوختهجان را
گر نیست به جز خون جگر مزد من از عشقبر شانه چرا میکشم این بار گران را؟
تا من شوم آسوده و خشنود شود یاربا من بزن ای مرگ! به تیری دو نشان را
جای طلب بوسه وفا خواستی ای دلدیدی که نه این را به تو دادند نه آن را
راضی به عذاب دگران نیستم اماگر عادلی ای چرخ! فلک کن دگران را
#فاضل_نظری @chaameghazal
️
چون کوزهٔ سربستهٔ پنهان شده در خاکیک عمر ز ترس همه بستیم دهان را
بگذار لبی بر لبم ای ساغر دلخونتا فاش کنم پیش تو اسرار نهان را
مهمان توام چند صباحی دگر ای عمر!اینقدر میازار منِ سوختهجان را
گر نیست به جز خون جگر مزد من از عشقبر شانه چرا میکشم این بار گران را؟
تا من شوم آسوده و خشنود شود یاربا من بزن ای مرگ! به تیری دو نشان را
جای طلب بوسه وفا خواستی ای دلدیدی که نه این را به تو دادند نه آن را
راضی به عذاب دگران نیستم اماگر عادلی ای چرخ! فلک کن دگران را
#فاضل_نظری @chaameghazal
۱۶:۵۳
ما چون دو دریچه روبروی همآگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خندههر روز قرار روز آینده
عمر آیینهى بهشت اما آهبیش از شب و روزِ تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خستهستزیرا یکی از دریچه ها بستهست
نه مهر فسون نه ماه جادو کردنفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
#مهدى_اخوان_ثالث @chaameghazal
هر روز سلام و پرسش و خندههر روز قرار روز آینده
عمر آیینهى بهشت اما آهبیش از شب و روزِ تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خستهستزیرا یکی از دریچه ها بستهست
نه مهر فسون نه ماه جادو کردنفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
#مهدى_اخوان_ثالث @chaameghazal
۶:۴۵
حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماندبنای شوق ز ما استوار خواهد ماند
کنون که کشتی ما در میان موج افتادسرشک دیده ز ما بر کنار خواهد ماند
اساس عهد مودّت که در ازل رفتستمیان ما و شما پایدار خواهد ماند
ز چهره هیچ نمانَد نشان ولی ما رانشان چهره برین رهگذار خواهد ماند
ز روزگار جفا نامهای که عرض افتادمدام بر ورق روزگار خواهد ماند
شکنج زلف تو تا بیقرار خواهد گشتدرازی شب ما برقرار خواهد ماند
چنین که بر سر میدان عشق مینگرمدل پیاده به دست سوار خواهد ماند
حدیث زلف و رخ دلکش تو خواهد بودکه بر صحیفهی لیل و نهار خواهد ماند
فراق نامهٔ خواجو و شرح قصّهٔ شوقمیان زندهدلان یادگار خواهد ماند
#خواجوی_کرمانی@chaameghazal
️
کنون که کشتی ما در میان موج افتادسرشک دیده ز ما بر کنار خواهد ماند
اساس عهد مودّت که در ازل رفتستمیان ما و شما پایدار خواهد ماند
ز چهره هیچ نمانَد نشان ولی ما رانشان چهره برین رهگذار خواهد ماند
ز روزگار جفا نامهای که عرض افتادمدام بر ورق روزگار خواهد ماند
شکنج زلف تو تا بیقرار خواهد گشتدرازی شب ما برقرار خواهد ماند
چنین که بر سر میدان عشق مینگرمدل پیاده به دست سوار خواهد ماند
حدیث زلف و رخ دلکش تو خواهد بودکه بر صحیفهی لیل و نهار خواهد ماند
فراق نامهٔ خواجو و شرح قصّهٔ شوقمیان زندهدلان یادگار خواهد ماند
#خواجوی_کرمانی@chaameghazal
۱۶:۵۱
ساقی به نور باده برافروز جام مامطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایمای بیخبر ز لذّت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشقثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدانکاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذریزنهار عرضه ده بر جانان پیام ما -
گو نام ما ز یاد به عمداٰ چه میبری؟خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش استزان رو سپردهاند به مستی زمام ما
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواستنان حلال شیخ، ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همیفشانباشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریای اخضر فلک و کشتی هلالهستند غرق نعمت حاجی قوام ما
#حافظ@chaameghazal
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایمای بیخبر ز لذّت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشقثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدانکاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذریزنهار عرضه ده بر جانان پیام ما -
گو نام ما ز یاد به عمداٰ چه میبری؟خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش استزان رو سپردهاند به مستی زمام ما
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواستنان حلال شیخ، ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همیفشانباشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریای اخضر فلک و کشتی هلالهستند غرق نعمت حاجی قوام ما
#حافظ@chaameghazal
۶:۵۱
پیچیده مگر نام علی در گوشمکز طرب پر شده تا پردهی آخر گوشم
تاب این حلقه کجا و تب این زخمه کجامیتپد تندتر از نبض کبوتر، گوشم
در شب نامگذاری چه به گوشم خواندند؟که به روی احدی وا نکند در، گوشم
جز به نام علی این قلعه نشد هرگز فتحمیکند فخر به خود چون در خیبر، گوشم
تاکنون هرچه شنیدهست به جز نام علیهمه را کرده برون از در دیگر، گوشم
گوش من یک صدف خالی بیگوهر بودگشت با نام علی، معدن گوهر، گوشم
بعد از این نافه از این ناف به چین خواهد رفتبس که چون نافهی چین گشته معطّر گوشم
از زمانی که شدم حلقه به گوشِ در اونیست چون خضر، بدهکار سکندر، گوشم
” قصری” از شوق غلامی شده یکپارچه گوشقنبری کو که دو صد حلقه کند در گوشم
#کیومرث_عباسی_قصری@chaameghazal
️
تاب این حلقه کجا و تب این زخمه کجامیتپد تندتر از نبض کبوتر، گوشم
در شب نامگذاری چه به گوشم خواندند؟که به روی احدی وا نکند در، گوشم
جز به نام علی این قلعه نشد هرگز فتحمیکند فخر به خود چون در خیبر، گوشم
تاکنون هرچه شنیدهست به جز نام علیهمه را کرده برون از در دیگر، گوشم
گوش من یک صدف خالی بیگوهر بودگشت با نام علی، معدن گوهر، گوشم
بعد از این نافه از این ناف به چین خواهد رفتبس که چون نافهی چین گشته معطّر گوشم
از زمانی که شدم حلقه به گوشِ در اونیست چون خضر، بدهکار سکندر، گوشم
” قصری” از شوق غلامی شده یکپارچه گوشقنبری کو که دو صد حلقه کند در گوشم
#کیومرث_عباسی_قصری@chaameghazal
۱۷:۰۱
سوی شهر آمد آن زن انگاس*سِیر کردن گرفت از چپ و راست
دید آیینهای فتاده به خاکگفت: «حقّا که گوهری یکتاست»
به تماشا چو برگرفت و بدیدعکس خود را، فکند و پوزش خواست
که: ببخشید خواهرم! به خدامن ندانستم این گوهر ز شماست!
ما همان روستازنیم درستسادهبین، سادهفهم بی کم و کاست
که در آیینهٔ جهان بر مااز همه ناشناستر، خود ماست
#نیما_یوشیج*: نام یک روستا@chaameghazal
دید آیینهای فتاده به خاکگفت: «حقّا که گوهری یکتاست»
به تماشا چو برگرفت و بدیدعکس خود را، فکند و پوزش خواست
که: ببخشید خواهرم! به خدامن ندانستم این گوهر ز شماست!
ما همان روستازنیم درستسادهبین، سادهفهم بی کم و کاست
که در آیینهٔ جهان بر مااز همه ناشناستر، خود ماست
#نیما_یوشیج*: نام یک روستا@chaameghazal
۶:۴۶
مباش جان پدر غافل از مقام پدرکه واجب است به فرزند احترام پدر
اگر زمانه به نام تو افتخار کندتو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر
#رهی_معیری @chaameghazal
️
اگر زمانه به نام تو افتخار کندتو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر
#رهی_معیری @chaameghazal
۱۰:۴۴
به مویی بسته صبرم، نغمهٔ تارست پنداریدلم از «هیچ» میرنجد، دل یارست پنداری
به تحریک نسیمی خاطرم آشفته میگرددبه خودرایی سر زلفین دلدارست پنداری
نه پندم میدهد سودی نه کارم راست بهبودیدلی دارم که هر امسال او پارست پنداری
ننوشم تا قدح بر من دری از غیب نگشایدکلید روزنم در دست خمّارست پنداری
چنانم با سر زلف صنم سر رشته محکم شدکه رگهای تنم پیوند زنّارست پنداری
به نوعی طعن مردم را هدف گشتم که دامانمز سنگ کودکان دامان کهسارست پنداری
فلک را دیدهها بر هم نمیآید شب از کینمچنان هشیار میخوابد که بیدارست پنداری
غم خونخوار نوعی در قفای جانم افتادهکه او را در جهان با من همین کارست پنداری
«نظیری» بوالعجب شیرین و نازک نکته میآریتو را شکّر به خرمن، گل به خروارست پنداری
#نظیری_نیشابوری@chaameghazal
به تحریک نسیمی خاطرم آشفته میگرددبه خودرایی سر زلفین دلدارست پنداری
نه پندم میدهد سودی نه کارم راست بهبودیدلی دارم که هر امسال او پارست پنداری
ننوشم تا قدح بر من دری از غیب نگشایدکلید روزنم در دست خمّارست پنداری
چنانم با سر زلف صنم سر رشته محکم شدکه رگهای تنم پیوند زنّارست پنداری
به نوعی طعن مردم را هدف گشتم که دامانمز سنگ کودکان دامان کهسارست پنداری
فلک را دیدهها بر هم نمیآید شب از کینمچنان هشیار میخوابد که بیدارست پنداری
غم خونخوار نوعی در قفای جانم افتادهکه او را در جهان با من همین کارست پنداری
«نظیری» بوالعجب شیرین و نازک نکته میآریتو را شکّر به خرمن، گل به خروارست پنداری
#نظیری_نیشابوری@chaameghazal
۱۶:۵۴
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفتدرِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشدتنهای بر در این خانهٔ تنها زد و رفت
دل تنگش سر گلچیدن از این باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت گشت و فریادکشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود؟ که با دست تهی پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون دید قلم نسخ بر این خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدیاش از ظلمت ما گشت ملولچون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود به تنگام قفس نالهای در غم مرغان هماوا زد و رفت
#هوشنگ_ابتهاج @chaameghazal
️
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشدتنهای بر در این خانهٔ تنها زد و رفت
دل تنگش سر گلچیدن از این باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت گشت و فریادکشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود؟ که با دست تهی پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون دید قلم نسخ بر این خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدیاش از ظلمت ما گشت ملولچون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود به تنگام قفس نالهای در غم مرغان هماوا زد و رفت
#هوشنگ_ابتهاج @chaameghazal
۶:۴۱
خانمانسوز بوَد آتش آهی، گاهینالهای میشکند پُشتِ سپاهی، گاهی
گر مقدّر بشود سِلک سلاطین پویدسالکِ بیخبرِ خفته به راهی، گاهی
قصهی یوسف و آن قوم چه خوشپندی بودبه عزیزی رسد افتاده به چاهی، گاهی
هستیام سوختی از یک نظر ای اختر عشقآتشافروز شود برق نگاهی، گاهی
روشنیبخش از آنم که بسوزم چون شمعروسپیدی بوَد از بخت سیاهی، گاهی
عجبی نیست اگر مونس یار است رقیببنشیند بر گُل هرزهگیاهی، گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدیدل برقصد به بر از شوق گناهی، گاهی
اشک در چشم، فریبندهترت میبینمدر دل موج ببین صورت ماهی، گاهی
زردرویی نبوَد عیب، مَرانَم از کویجلوه بر قریه دهد خرمنِ کاهی، گاهی
دارم امّید که با گریه دلت نرم کنمبهر طوفانزده، سنگی است پناهی، گاهی
#معینی_کرمانشاهی@chaameghazal
گر مقدّر بشود سِلک سلاطین پویدسالکِ بیخبرِ خفته به راهی، گاهی
قصهی یوسف و آن قوم چه خوشپندی بودبه عزیزی رسد افتاده به چاهی، گاهی
هستیام سوختی از یک نظر ای اختر عشقآتشافروز شود برق نگاهی، گاهی
روشنیبخش از آنم که بسوزم چون شمعروسپیدی بوَد از بخت سیاهی، گاهی
عجبی نیست اگر مونس یار است رقیببنشیند بر گُل هرزهگیاهی، گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدیدل برقصد به بر از شوق گناهی، گاهی
اشک در چشم، فریبندهترت میبینمدر دل موج ببین صورت ماهی، گاهی
زردرویی نبوَد عیب، مَرانَم از کویجلوه بر قریه دهد خرمنِ کاهی، گاهی
دارم امّید که با گریه دلت نرم کنمبهر طوفانزده، سنگی است پناهی، گاهی
#معینی_کرمانشاهی@chaameghazal
۱۶:۵۲
تو را به است ز به غبغب و ز سیب، زنخبه دستم آید اگر این دو یک زمان بخ بخ
ز کشتهها همی از بس که پشتهها سازیبه هرکجا که گذر میکنی شود مسلخ
رفو به چاک دل ما نمیشود جز اینکه گیری از مژه سوزن ز تار گیسو نخ
به پیش چهر تو آتش بدان همه گرمیروا بود شود افسردهتر اگر از یخ
نثار بزم حضورت اگر کنم سر و جانهمان حدیث سلیمان شده است و ران ملخ
مرا به جان تو نزدیکتر ز جان و دلیکنند دورم اگر از برت دو صد فرسخ
چه فخرها که به خاقان کند بلنداقبالچو زنگیاش دهی ار جا به گوشهٔ مطبخ
#بلند_اقبال @chaameghazal 🪐
ز کشتهها همی از بس که پشتهها سازیبه هرکجا که گذر میکنی شود مسلخ
رفو به چاک دل ما نمیشود جز اینکه گیری از مژه سوزن ز تار گیسو نخ
به پیش چهر تو آتش بدان همه گرمیروا بود شود افسردهتر اگر از یخ
نثار بزم حضورت اگر کنم سر و جانهمان حدیث سلیمان شده است و ران ملخ
مرا به جان تو نزدیکتر ز جان و دلیکنند دورم اگر از برت دو صد فرسخ
چه فخرها که به خاقان کند بلنداقبالچو زنگیاش دهی ار جا به گوشهٔ مطبخ
#بلند_اقبال @chaameghazal 🪐
۶:۴۵
دلم برای تو تنگ شده استاما نمیدانم چه کار کنممثل پرندهای لالمکه میخواهد آواز بخواند و نمیتواند.
به هوای دیدنتدر قاب پنجرهها قد میکشمنیستیفرو میریزممثل فوارهای بر سر خودمزیر آوار خودم میمانم در گوشهٔ اتاق
ای انار ترکخورده بر فراز درختمن دستی کوتاهممن پرندهای بیبالمای آسمان دوردست!
از تو محروممآنگونه که دهکده از پزشککویر از آبلاکپشت از پرواز
اندوهها در من شعلهور است وابرها در من در حال بارشنیمی آتشمنیمی باراناما بارانم، آتشم را خاموش نمیکند.
گرفتار ناتوانیهای خویشمرودی کوچکمگرفتار باتلاق.
من تو را دوباره کی خواهم دید؟ای پرندهٔ مسافراز کجا معلوم که دوباره برگردی!
راهها باز استآفتاب میتابداما منحسرت راه رفتنم در پای فلجگرسنهای هستمکه نانم راجای ماه بر سینهٔ آسمان چسباندهاند
دلم برای تو تنگ شده استاما نمیدانم چکار کنمآرام میگریمحال آدمی را دارمکه میخواهد به همسر مُردهاش تلفن کنداما نمیکندچراکه به خوبی میدانددر بهشت گوشیها را برنمیدارند.
#رسول_یونان@chaameghazal
️
به هوای دیدنتدر قاب پنجرهها قد میکشمنیستیفرو میریزممثل فوارهای بر سر خودمزیر آوار خودم میمانم در گوشهٔ اتاق
ای انار ترکخورده بر فراز درختمن دستی کوتاهممن پرندهای بیبالمای آسمان دوردست!
از تو محروممآنگونه که دهکده از پزشککویر از آبلاکپشت از پرواز
اندوهها در من شعلهور است وابرها در من در حال بارشنیمی آتشمنیمی باراناما بارانم، آتشم را خاموش نمیکند.
گرفتار ناتوانیهای خویشمرودی کوچکمگرفتار باتلاق.
من تو را دوباره کی خواهم دید؟ای پرندهٔ مسافراز کجا معلوم که دوباره برگردی!
راهها باز استآفتاب میتابداما منحسرت راه رفتنم در پای فلجگرسنهای هستمکه نانم راجای ماه بر سینهٔ آسمان چسباندهاند
دلم برای تو تنگ شده استاما نمیدانم چکار کنمآرام میگریمحال آدمی را دارمکه میخواهد به همسر مُردهاش تلفن کنداما نمیکندچراکه به خوبی میدانددر بهشت گوشیها را برنمیدارند.
#رسول_یونان@chaameghazal
۱۶:۵۲
درختان را هنوز ای برف! شوق برگ و باری هستزمستان گرچه طولانیست، آخر نوبهاری هست
مرا در قلب خود کشتی و از دنیای خود راندیگمان میکردم ای بیرحم بین ما قراری هست
تمنّای وفاداری مرا هرگز نبود از توولی ای بیوفا از بیوفا هم انتظاری هست
چو در قلب تو میتازند بعد از من رقيبانمبه یاد آور که در صحرای آغوشت مزاری هست
اگر یک عمر هم در بستر آرامشت باشیبدان ای رود در پایان راهت آبشاری هست
#فاضل_نظری @chaameghazal
مرا در قلب خود کشتی و از دنیای خود راندیگمان میکردم ای بیرحم بین ما قراری هست
تمنّای وفاداری مرا هرگز نبود از توولی ای بیوفا از بیوفا هم انتظاری هست
چو در قلب تو میتازند بعد از من رقيبانمبه یاد آور که در صحرای آغوشت مزاری هست
اگر یک عمر هم در بستر آرامشت باشیبدان ای رود در پایان راهت آبشاری هست
#فاضل_نظری @chaameghazal
۶:۴۸
چه کردهام که دلم از فراق خون کردی؟چه اوفتاد که درد دلم فزون کردی؟
چرا ز غم دل پر حسرتم بیازردی؟چه شد که جان حزینم ز غصه خون کردی؟
نخست ار چه به صد زاریم درون خواندیبه آخر از چه به صد خواریم برون کردی؟
همه حدیث وفا و وصال میگفتیچو عاشق تو شدم قصّه واژگون کردی
ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، بیانظر به حال دلم کن، ببین که: چون کردی؟
لوای عشق برافراختی چنان در دلکه در زمان، عَلَم صبر سرنگون کردی
کنون که با تو شدم راست چون الف یکتاز بار محنت، پشتم دو تا چو نون کردی
نگفته بودی، بیداد کم کنم روزی؟چو کم نکردی باری چرا فزون کردی؟
هزار بار بگفتی نکو کنم کارتنکو نکردی و از بد بتر کنون کردی
به دشمنی نکند هیچ کس به جان کسیکه تو به دوستی آن با من زبون کردی
بسوختی دل و جانم، گداختی جگرمبه آتش غمت از بسکه آزمون کردی
کجا به درگه وصل تو ره توانم یافت؟چو تو مرا به در هجر رهنمون کردی
سیاهروی دو عالم شدم، که در خم فقرگلیم بخت عراقی سیاهگون کردی
#عراقی@chaameghazal
️
چرا ز غم دل پر حسرتم بیازردی؟چه شد که جان حزینم ز غصه خون کردی؟
نخست ار چه به صد زاریم درون خواندیبه آخر از چه به صد خواریم برون کردی؟
همه حدیث وفا و وصال میگفتیچو عاشق تو شدم قصّه واژگون کردی
ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، بیانظر به حال دلم کن، ببین که: چون کردی؟
لوای عشق برافراختی چنان در دلکه در زمان، عَلَم صبر سرنگون کردی
کنون که با تو شدم راست چون الف یکتاز بار محنت، پشتم دو تا چو نون کردی
نگفته بودی، بیداد کم کنم روزی؟چو کم نکردی باری چرا فزون کردی؟
هزار بار بگفتی نکو کنم کارتنکو نکردی و از بد بتر کنون کردی
به دشمنی نکند هیچ کس به جان کسیکه تو به دوستی آن با من زبون کردی
بسوختی دل و جانم، گداختی جگرمبه آتش غمت از بسکه آزمون کردی
کجا به درگه وصل تو ره توانم یافت؟چو تو مرا به در هجر رهنمون کردی
سیاهروی دو عالم شدم، که در خم فقرگلیم بخت عراقی سیاهگون کردی
#عراقی@chaameghazal
۱۶:۵۰
بهار، دیگر از آن گونهیی که دانی، نیستز روی سبزه، خطی شادمان که خوانی نیست
کجایی ای گل خورشید باغسار وطن؟که بی تو، طرف چمن، جای زندگانی نیست
بجز تو با كفن سرخ و سینهٔ سوزانشقایقی به چمن رُسته، ارغوانی نیست
چو قاصدک چه سبک میچمی به هودجِ خونگذار خواب هم اینگونه پرنیانی نیست
زبان سرخ تو، معنای دیگری داردمبین که در غزلم، با تو همزبانی نیست
سخن به سوگ تو سخت آیدم ز دل به زبانوگرنه چون غزلم آب در روانی نیست
#علی_موسوی_گرمارودی@chaameghazal
کجایی ای گل خورشید باغسار وطن؟که بی تو، طرف چمن، جای زندگانی نیست
بجز تو با كفن سرخ و سینهٔ سوزانشقایقی به چمن رُسته، ارغوانی نیست
چو قاصدک چه سبک میچمی به هودجِ خونگذار خواب هم اینگونه پرنیانی نیست
زبان سرخ تو، معنای دیگری داردمبین که در غزلم، با تو همزبانی نیست
سخن به سوگ تو سخت آیدم ز دل به زبانوگرنه چون غزلم آب در روانی نیست
#علی_موسوی_گرمارودی@chaameghazal
۶:۴۳
بسته راهِ گلویم بُغض و دلم شعلهور استچون یتیمی که به او فُحشِ پدر داده کسی
بر رُخش شَرمِ شفق دیدم و گفتم گویااز غمِ من به فلک باز خبر داده کسی
زیر تیغ ستمِ دهر چهسان تاب آرَمکی بهدستِ منِ درمانده سپر داده کسی؟
من گدایی کنم و خَم نکنم سر بَرِ ظلمیادم این شیوه ز اربابِ نظر داده کسی
شرمسارِ شرفِ خویش ازین عجز نیامبه قضا و قَدَرم سُلطه مگر داده کسی؟
رنج و غمْ ذاتِ مرا سایهصفت همقدم استخود گرفتم به من امکانِ سفر داده کسی
نه به گوشِ کرِ گردون رسَدم داد و فغاننه دعا را رهِ ترتیبِ اثر داده کسی
نیست چاهی چو علی دردِ دلم را، گوییبَدَلِ چاه به من کوه و کمر داده کسی
زانکه فریاد شود ناله، به کوه و کمرمبه صدا گویی پرواز چو پر داده کسی
دم فروبند که شَکوا ندهد سود امید!کی مجالی به شهیدانِ هنر داده کسی؟
#مهدی_اخوانثالث @chaameghazal
️
بر رُخش شَرمِ شفق دیدم و گفتم گویااز غمِ من به فلک باز خبر داده کسی
زیر تیغ ستمِ دهر چهسان تاب آرَمکی بهدستِ منِ درمانده سپر داده کسی؟
من گدایی کنم و خَم نکنم سر بَرِ ظلمیادم این شیوه ز اربابِ نظر داده کسی
شرمسارِ شرفِ خویش ازین عجز نیامبه قضا و قَدَرم سُلطه مگر داده کسی؟
رنج و غمْ ذاتِ مرا سایهصفت همقدم استخود گرفتم به من امکانِ سفر داده کسی
نه به گوشِ کرِ گردون رسَدم داد و فغاننه دعا را رهِ ترتیبِ اثر داده کسی
نیست چاهی چو علی دردِ دلم را، گوییبَدَلِ چاه به من کوه و کمر داده کسی
زانکه فریاد شود ناله، به کوه و کمرمبه صدا گویی پرواز چو پر داده کسی
دم فروبند که شَکوا ندهد سود امید!کی مجالی به شهیدانِ هنر داده کسی؟
#مهدی_اخوانثالث @chaameghazal
۱۷:۰۰
خلقت من در جهان یک وصلهٔ ناجور بودمن که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟
خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویشاز عذاب خلق و من، یارب چهات منظور بود؟
حاصلی ای دهر، از من، غیر شرّ و شور نیستمقصدت از خلقت من، سیر شرّ و شور بود؟
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چهامآفریدستی؟ زبانم لال، چشمت کور بود؟
ای چه خوش بود، چشم میپوشیدی از تکوین منفرض می کردی که ناقص: خلقت یک مور بود؟
ای طبیعت گر نبودم من، جهانت نقص داشت؟ای فلک گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟
قصد تو از خلق عشقی، من یقین دارم فقط:دیدن هر روز یک گون، رنج جوراجور بود
گر نبودی تابش استارهٔ من در سپهرتیر و بهرام و خور و کیوان و مه بینور بود؟
گر بدم من در عدم، استارهٔ عورت نبودآسمانت خالی از استارگان عور بود؟
راست گویم نیست جز این علّت تکوین منقالبی لازم، برای ساخت یک گور بود
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذابگر خدائی هست، ز انصاف خدائی دور بود
مقصد زارع، ز کشت و زرع، مشتی غلّه استمقصد تو ز آفرینش، مبلغی قاذور بود
گر من اندر جای تو، بودم امیر کائناتهر کسی از بهر کار بهتری مأمور بود
آن که نتواند به نیکی، پاس هر مخلوق داد:از چه کرد این آفرینش را؟ مگر مجبور بود!
#میرزاده_عشقی@chaameghazal
خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویشاز عذاب خلق و من، یارب چهات منظور بود؟
حاصلی ای دهر، از من، غیر شرّ و شور نیستمقصدت از خلقت من، سیر شرّ و شور بود؟
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چهامآفریدستی؟ زبانم لال، چشمت کور بود؟
ای چه خوش بود، چشم میپوشیدی از تکوین منفرض می کردی که ناقص: خلقت یک مور بود؟
ای طبیعت گر نبودم من، جهانت نقص داشت؟ای فلک گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟
قصد تو از خلق عشقی، من یقین دارم فقط:دیدن هر روز یک گون، رنج جوراجور بود
گر نبودی تابش استارهٔ من در سپهرتیر و بهرام و خور و کیوان و مه بینور بود؟
گر بدم من در عدم، استارهٔ عورت نبودآسمانت خالی از استارگان عور بود؟
راست گویم نیست جز این علّت تکوین منقالبی لازم، برای ساخت یک گور بود
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذابگر خدائی هست، ز انصاف خدائی دور بود
مقصد زارع، ز کشت و زرع، مشتی غلّه استمقصد تو ز آفرینش، مبلغی قاذور بود
گر من اندر جای تو، بودم امیر کائناتهر کسی از بهر کار بهتری مأمور بود
آن که نتواند به نیکی، پاس هر مخلوق داد:از چه کرد این آفرینش را؟ مگر مجبور بود!
#میرزاده_عشقی@chaameghazal
۶:۴۳