بله | کانال شعر‌و‌غزل چامه
عکس پروفایل شعر‌و‌غزل چامهش

شعر‌و‌غزل چامه

۱۷,۸۲۸عضو
ای صبا نَکهَتی از خاکِ رَهِ یار بیاربِبَر اندوهِ دل و مژدهٔ دلدار بیار
نکته‌ای روح‌فَزا از دهنِ دوست بگونامه‌ای خوش خبر از عالَمِ اسرار بیار
تا مُعَطَّر کُنَم از لطفِ نسیمِ تو مَشامشَمِّه‌ای از نَفَحاتِ نفسِ یار بیار
به وفایِ تو که خاکِ رَهِ آن یارِ عزیزبی‌غباری که پدید آید از اغیار بیار
گَردی از ره‌گذرِ دوست به کوریِ رقیببهرِ آسایش این دیدهٔ خون‌بار بیار
خامی و ساده‌دلی شیوهٔ جانبازان نیستخبری از بَرِ آن دل‌بر عیّار بیار
شُکر آن را که تو در عِشرتی ای مرغِ چمنبه اسیرانِ قفس مژدهٔ گل‌زار بیار
کامِ جان تلخ شد از صبر که کردم بی‌دوستعشوه‌ای زان لبِ شیرین شِکربار بیار
روزگاریست که دل چهرهٔ مقصود ندیدساقیا آن قدحِ آینه‌کردار بیار
دلقِ حافظ به چه ارزد؟ به مِی‌اش رنگین کنوان گَه‌اش مست و خراب از سَرِ بازار بیار
#حافظ @chaameghazal undefined

۱۴:۳۸

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکستعهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست
ناگهان- دریا! -تو را دیدم حواسم پرت شدکوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست
در دلم فریاد زد فرهـــاد و کوهستان شنیدهی صدا در کوه، هی “من عاشقت هستم” شکست
بعد ِ تو آیینه‌های شعر، سنگم می‌زدنددل به هر آیینه، هر آیینه‌ای بستم شکست
عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شدقامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست
وقتی از چشم تو افتادم نمی‌دانم چه شدپیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست
#نجمه_زارع@chaameghazal undefined

۶:۴۰

از غم خبری نبود اگر عشق نبوددل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟
بی‌رنگ‌تر از نقطه‌ی موهومی بوداین دایره‌ی کبود اگر عشق نبود
از آینه‌ها غبار خاموشی راعکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟
در سینه‌ی هر سنگ، دلی در تپش استاز این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
بی‌عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟دل چشم نمی‌گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانیتکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟
#قیصر_امین‌پور @chaameghazal undefined

۶:۵۲

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر نداردمن و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
من و زخمِ تیزدستی که زد آنچنان به تیغمکه سرم فتاده بر خاک و تنم خبر ندارد
همه زهرخورده پیکان، خورم و رطب شمارمچه کنم؟ که نخل حرمان بِه از این ثمر ندارد
ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکّرستانهمه زهر دارد اما چه کند؟ شکر ندارد
به هوای باغ مرغان همه بال‌ها گشادهبه شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد؟
بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشقبه جز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد
می وصل نیست وحشی، به خمار هجر خو کنکه شراب ناامیدی غم دردسر ندارد
#وحشی_بافقی @chaameghazal undefined

۶:۵۲

ز در در آ و شبستان ما منوّر کنهوای مجلس روحانیان معطّر کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مبازپیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروی جانان سپرده‌ام دل و جانبیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
ستارهٔ شب هجران نمی‌فشاند نوربه بام قصر برآ و چراغ مه بر کن
بگو به خازن جنّت که خاک این مجلسبه تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
از این مزوّجه* و خرقه نیک در تنگمبه یک کرشمهٔ صوفی‌وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواَندکرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکایت بسی کند ساقیتو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
حجاب دیدهٔ ادراک شد شعاع جمالبیا و خرگه خورشید را منوّر کن
طمع به قند وصال تو حدّ ما نبُوَدحوالتم به لب لعل همچو شکّر کن
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان دهبدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عیش و عشق مه‌رویانز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن
#حافظ* : کلاه درویشان@chaameghazal undefined

۱۴:۱۱

ای خطّهٔ ایران مهین‌، ای وطن منای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
ای عاصمهٔ دنییِ آباد که شد بازآشفته کنارت چو دلِ پُر حَزَن من
دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیستای باغِ گل و لاله و سرو و سمن من
بس خار مصیبت که خلد دل را بر پایبی روی تو، ای تازه شکفته چمن من
ای بارخدای من گر بی‌تو زیم بازافرشتهٔ من گردد چون اهرمن من
تا هست کنار تو پر از لشکر دشمنهرگز نشود خالی از دل مِحَن من
از رنج تو لاغر شده‌ام چونان کز منتا بر نشود ناله نبینی بدن من
دردا و دریغا که چنان گشتی بی‌برگکز بافتهٔ خویش نداری کفن من
بسیار سخن گفتم در تعزیت توآوخ که نگریانَد کس را سخن من
وانگاه نیوشند سخن‌های مرا خلقکز خون من آغشته شود پیرهن من
و امروز همی‌گویم با محنت بسیاردردا و دریغا وطن من‌، وطن من
#ملک‌الشعرا_بهار@chaameghazal undefined

۱۱:۵۳

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هستدر غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست
گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیستچون من در آن دیار هزاران غریب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیستهر جا که هست پرتوی روی حبیب هست
آن جا که کار صومعه را جلوه می‌دهندناقوس دیر راهب و نام صلیب هست
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیستهم قصّه‌ای غریب و حدیثی عجیب هست
#حافظ@chaameghazal undefined

۶:۴۰

پيکر تراش پيرم و با تيشهٔ خياليک شب تو را ز مرمر شعر آفريده‌ام
تا در نگين چشم تو نقش هوس نهمناز هزار چشم سيه را خريده‌ام
بر قامتت که وسوسه شستشو در اوستپاشيده‌ام شراب کف‌آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ايمنی دهمدزديده‌ام ز چشم حسودان، نگاه را
تا پيچ و تاب قد تو را دلنشين کنمدست از سر نياز به هر سو گشوده‌ام
از هر زنی، تراش تنی وام کرده‌اماز هر قدی، کرشمهٔ رقصی ربوده‌ام
اما تو چون بتی که به بت‌ساز ننگرددر پيش پای خويش به خاکم فکنده‌ای
مست از می غروری و دور از غم منیگويی دل از کسی که تو را ساخت، کنده‌ای
هشدار زآنکه در پس اين پردهٔ نيازآن بت‌تراش بلهوس چشم بسته‌ام
يک شب که خشم عشق تو ديوانه‌ام کندبينند سايه‌ها که تو را هم شکسته‌ام!
#نادر_نادرپور@chaameghazal undefined

۶:۴۰

یک عشق بی‌ملاحظه چون تیغ بر گلوستفریاد اگر نمی‌کشم از ترس آبروست
این سمت، دشمنان قسم‌خورده در کمینآن سو کشیده‌اند کمان‌ ابروان دوست
وقتی پلی شکسته به جا مانده پشت سرناچارم از ادامه‌ی راهی که پیش روست
بشکن مرا؛ بدون تو یک مُهر باطلمبیهوده‌ام شبیه نمازی که بی‌وضوست
پیرم ولی هنوز جوانی نکرده‌اماین تاک کهنه را قدحی تازه آرزوست
خود را به حجم خالی من واگذار کنای باده‌ای که جای تو آغوش این سبوست
#اعظم_سعادتمند @chaameghazal undefined

۱۹:۵۶

سخت به ذوق می‌دهد باد ز بوستان نشانصبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان
گر همه خلق را چو من بی‌دل و مست می‌کنیروی به صالحان نما خمر به زاهدان چشان
طایفه‌ای سماع را عیب کنند و عشق رازمزمه‌ای بیار خوش تا بروند ناخوشان
خرقه بگیر و می بده باده بیار و غم ببربی‌خبر است عاقل از لذّت عیش بیهشان
سوختگان عشق را دود به سقف می‌رودوقْع ندارد این سخن پیش فسرده آتشان
رقص حلال بایدت سنّت اهل معرفتدنیا زیر پای نه دست به آخرت فشان
تیغ به خفیه می‌خورم آه نهفته می‌کنمگوش کجا که بشنود نالهٔ زار خامشان؟
چند نصیحتم کنی کز پی نیکوان مرو؟چون نروم که بیخودم شوق همی‌برد کشان؟
من نه به وقت خویشتن پیر و شکسته بوده‌امموی سپید می‌کند چشم سیاه اکدشان*
بوی بهشت می‌دمد ما به عذاب در گروآب حیات می‌رود ما تن خویشتن کشان
باد بهار و بوی گل متّفقند سعدیاچون تو فصیح بلبلی حیف بود ز خامشان
#سعدی *: محبوب‌ها@chaameghazal undefined

۹:۴۳

لبش می‌بوسم و در می‌کشم میبه آب زندگانی برده‌ام پی
نه رازش می‌توانم گفت با کسنه کس را می‌توانم دید با وی
لبش می‌بوسد و خون می‌خورد جامرخش می‌بیند و گل می‌کند خوی
بده جام می و از جم مکن یادکه می‌داند که جم کی بود و کی کِی؟
بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب!رگش بخراش تا بخروشم از وی
گل از خلوت به باغ آورد مسندبساط زهد همچون غنچه کن طی
چو چشمش مست را مخمور مگذاربه یاد لعلش ای ساقی بده می
نجوید جان از آن قالب جداییکه باشد خونِ جامش در رگ و پی
زبانت درکِش ای حافظ زمانیحدیث بی‌زبانان بشنو از نی
#حافظ@chaameghazal undefined

۱۶:۲۷

هر که جز من بود از دیدارمان مأیوس بودهمّتم را رود اگر می‌داشت اقیانوس بود
رد شدی از بین ما دیوانگان و مدّتی‌‌ستبحثمان این است: آهو بود یا طاووس بود؟
خواب دیدم دست‌هایم خالی از گیسوی توستخوب شد با عطر مویت پا شدم، کابوس بود
عطر گیسوی رهایی آمد و آزاد کردپادشاهی را که در زندان خود محبوس بود
هر زمان از عشق پرسیدند، گفتم آه، عشق...خاطرات بی‌شماری پشت این افسوس بود
#سجاد_سامانی @chaameghazal undefined

۱۹:۲۰

مریز آبروی سرازیر ما را به ما باز ده نان و انجیر ما را...
خدایا! اگر دستبند تجمّل نمی‌بست دست کمانگیر ما را -
کسی تا قیامت نمی‌کرد پیدا از آن گوشهٔ کهکشان، تیر ما را
ولی خسته بودیم و یاران همدل به نانی گرفتند شمشیر ما را
ولی خسته بودیم و می‌برد توفانتمام شکوه اساطیر ما را...
طلا را که مس کرد، دیگر ندانم چه خاصیّتی بود اکسیر ما را
#محمد_کاظم_کاظمی @chaameghazal undefined

۱۹:۲۰

نشست پهلوی من وز رقیب جام گرفتگل تلافی من رنگ انتقام گرفت
قضا، سمندِ نشاطِ کرام پیش آوردقدر، عنانِ مراد از کفِ لئام گرفت
به صد کمند نه اِستاد غم چو مست شدیمدر سرای ببستیم، راه بام گرفت
معاندان، بتِ پندار جمله بشکستندکه کار بت‌شکنی رونق تمام گرفت
نیافت صبحدم آغوش دوست از برِ دوستتمتّعی که لب از ذکر این مقام گرفت
به جنگ و عربده راضی شدم ز شرم برآیکه تیغ غمزه دگر زنگ در نیام گرفت
«نظیری» و می و مطرب، گدای خواهد شدفقیه شهر، که او عادت کرام گرفت
#نظیری_نیشابوری @chaameghazal undefined

۱۹:۲۰

غمی نباشد اگر عاشق از معاش بیفتدولی مباد که یک لحظه از تلاش بیفتد!
مرا به طایفه‌ی عاقلان چه‌کار؟ که هرگزدلم نخواسته کارم به این قماش بیفتد
مرا مبین که لبم از شراب دست کشیدههنوز اهل دلم هر زمان که پاش بیفتد!
میان عاشق و یک کارمند ساده چه فرقی‌ست؟اگر که عشق به "این باش" و "آن مباش" بیفتد
خداکند که بیفتند عاقلان همه در خونولی مباد که بر عاشقی خراش بیفتد
#علیرضا_نورعلیپور @chaameghazal undefined

۶:۴۳

منم آن سیل که دریا نکند خاموشمکوه را کشتی طوفان زده سازد جوشم
از ملامت نکنم شکوه ز بی‌حوصلگیسخن تلخ، می تلخ بود در گوشم
جوش من لنگر آرام نمی‌داند چیستنیست چون بادهٔ نارس دو سه روزی جوشم
از خرابات مغان پای برون نگذارمتا سبو دست نوازش نکشد بر دوشم
چشم پُر کار بتان، ساغر خالی است مرامی گلرنگ چه باشد که رباید هوشم؟
نیم ایمن ز پشیمانی بی‌انصافانبه زر قلب اگر یوسف خود بفروشم
گرچه از شمع تهی نیست کنارم شب‌ها دایم از شرم چو محراب تهی آغوشم
نیست از نوش چو زنبور به جز نیش مراگرچه نُه دایره شد شانِ* عسل از نوشم
منم آن کودک بدخو که ز ناسازیِ دلنتوان کرد به کام دو جهان خاموشم
چون به پای خم می سر نگذارم صائب؟من که از باده گلرنگ فزاید هوشم
#صائب_تبریزی *: خانهٔ زنبور عسل@chaameghazal undefined

۱۸:۰۶

بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجاکه برون شد دلِ سرمست من از دست اینجا
چون توانم شد از اینجا که غمش موی‌کشاندلم آورد و به زنجیر فرو بست اینجا؟
تا نگوئی که من اینجا ز چه مست افتادمهیچ هُشیار نیامد که نشد مست اینجا
کیست این فتنه‌ی نوخاسته کز مهر رُخشاین دل شیفته حال آمد و بنشست اینجا؟
دل مسکین مرا نیست در اینجا قدریزانک صد دل چو دل خستهٔ من هست اینجا
دوش کز ساغر دل خون جگر می‌خوردمشیشه ناگه بشد از دستم و بشکست اینجا
نام خواجو مبر ای خواجه درین ورطه که هستصد چو آن خستهٔ دل‌سوخته در شست اینجا
#خواجوی_کرمانی@chaameghazal undefined

۱۱:۴۵

خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی جانسوزهر طرف می‌سوزد این آتشپرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پودمن به هر سو می‌دوم گریاندر لهیب آتش پر دود
وز میان خنده‌هایم تلخو خروش گریه‌ام ناشاداز درون خسته‌ی سوزانمی‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد…
خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی رحمهمچنان می‌سوزد این آتشنقش‌هایی را که من بستم به خون دلبر سر و چشم در و دیواردر شب رسوای بی ساحل
وای بر من، سوزد و سوزدغنچه‌هایی را که پروردم به دشواریدر دهان گود گلدان‌هاروزهای سخت بیماری
از فراز بام‌هاشان، شاددشمنانم موذیانه خنده‌های فتحشان بر لببر من آتش به جان ناظردر پناه این مشبّک شبمن به هر سو می‌دومگریان ازین بیدادمی‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد…
وای بر من، همچنان می‌سوزد این آتشآنچه دارم یادگار و دفتر و دیوانو آنچه دارد منظر و ایوانمن به دستان پر از تاولاین طرف را می‌کنم خاموشوز لهیب آن روم از هوشزآن دگر سو شعله برخیزد، به گردش دودتا سحرگاهان، که می‌داند که بود من شود نابود…
خفته‌اند این مهربان همسایگانم شاد در بسترصبح از من مانده بر جا مشت خاکستروای، آیا هیچ سر بر می‌کنند از خوابمهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیادمی‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد…
#مهدی_اخوان‌ثالث @chaameghazal undefined

۱۱:۴۵

آنکه از فرط گنه ناله کند زار کجاست؟آنکه زاغیار برد شکوه بر یار کجاست؟
باز ماه رمضان آمد و بر بام فلکمی زند بانگ منادی که: «گنهکار کجاست؟»
سفره رنگین و خدا چشم به راه من و توستتا که معلوم شود طالب دیدار کجاست
بار عام است خدا را به ضیافت بشتابتا نگوئی که در رحمت دادار کجاست
مرغ شب نیمه‌ی شب دیده به ره می‌گوید:«سوز دل ساز بود، دیده بیدار کجاست؟»
ماه رحمت بود ای ابر خطاپوش ببارتا نگویند که آن وعدهٔ ایثار کجاست
حق به کان کرمش طرفه متاعی دارددر و دیوار زند داد: «خریدار کجاست؟»
آن خدائی که رحیم است و کریم است و غفورگوید ای سوته دلان، عاشق دلدار کجاست؟
منِ ژولیده به آوای جلی می‌گویمآنکه با توبه ستاند سپر نار کجاست؟
#ژولیده_نیشابوری@chaameghazal undefined

۸:۵۰

صبوری نیز راه گریه را بر من نمی‌گیردکسی راه مسافر را دم رفتن نمی‌گیرد
مرا آنگونه می‌خواهی که می‌خواهی، چه می‌خواهی؟غباری را که توفان نیز بر دامن نمی‌گیرد؟
من از ترس جدایی حرف‌هایم را نخواهم خوردصدای کوه، زیر ریزش بهمن نمی‌گیرد
تو در هر جامه‌ای باشی به چشم عشق زیباییکسی که اهل دل باشد سراغ از تن نمی‌گیرد
امان از دل که می‌گوید بزن بر طبل رسواییولی دیوانگی‌های مرا گردن نمی‌گیرد
مرا چون دیگران دلخوش به تنهایی مکن ای عشقکه تنهایی در این دنیا تو را از من نمی‌گیرد
#محمدحسن_جمشیدی@chaameghazal undefined

۱۶:۵۲