#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهوچهار
گوشه گیر و ساکت شده بود... من یکی دوبار خواستم باهاش صحبت کنم اما خیلی دوست نداشت حرف بزنه انگار...
هر لحظه داشتم گیج تر میشدم، آفاق بارها و بارها به من گفته بود همراه ماندانا بیرونه، برای خرید رفتن، مهمونی رفتن و باشگاه رفتن همیشه با ماندانا بود! حتی چند باری که من سفرهای یک روزه داشتم اون رو به خونه دعوت میکرد تا تنها نباشه... اما حالا داشتم حرف های جدید میشنیدم... حرفهایی که باور کردنش برام بی نهایت سخت بود...
با صدای بی جونی خداحافظی کردم و با عجله از اون خونه بیرون زدم، تو ماشین نشستم و به این فکر کردم که باید کجا برم؟ سراغ زنم رو از کی بگیرم؟ اصلا آفاق چرا باید به دروغ به ماندانا میگفت رفته روستا! تو اون خونه چه اتفاقی افتاده بود که من ازش بی خبر بودم...
دوباره با سیما تماس گرفتم، خدا خدا میکردم آفاق برگشته باشه خونه اما سیما میگفت هنوز نیومده...
تلفن رو سرجاش گذاشتم و به سمت کلانتری رفتم، نمیخواستم قبول کنم آفاق به عشق نابی که بهش داشتم شک کرده... من نادون میخواستم عید همون سال ببرمش سفر خارجی و ازش بخوام به عقد دائمم در بیاد... هزار جور برنامه چیده بودم تا خوشحالش کنم... میخواستم لب ساحل دوباره ازش خواستگاری کنم...
مشخصات آفاق و اطلاعات ماشین رو به کلانتری دادم و اعلام مفقودی کردم، با یکی از آشناهایی که تو نیروی انتظامی داشتم تماس گرفتم و ازش خواستم پیگیر پیدا کردن آفاق بشه و خودم با حالی پریشون از کلانتری بیرون زدم
ساعت از دوازده شب گذشته بود، به چندین بیمارستان سر زده بودم اما خبری از آفاق نبود... این زن انگار آب شده بود و رفته بود تو زمین...
نمیخواستم به اون خونه برم... نمیخواستم مهر تایید به حرف های سوزان بزنم...تا دو شب به چندین بیمارستان سر زدم، آفاق نبود... هیچ جا نبود..حتی هنوز به خونه هم برنگشته بود...
ساعت از دو شب گذشته بود وقتی طاقتم طاق شد و به سمت آدرسی که حفظ کرده بودم رفتم... دیگه نمیتونستم تو خیابون ها دنبالش بگردم... از تصور درست بودن حرف های سوزان داشتم نابود میشدم...
نیم ساعت بعد ماشینم جلوی در سبز رنگی از حرکت ایستاد. سرم داشت از درد منفجر میشد... معده ام به شدت میسوخت و حس میکردم هر لحظه ممکنه از فشار عصبی سکته کنم...
چرخی اطراف خونه زدم، کوچه خلوت بود، دیوار خونه هم کوتاه بود، با یک پرش موفق شدم دستم رو به لبه ی دیوار بگیرم و بالا برم، وارد حیاط خونه شدم...
خونه تاریک بود و سکوت عجیبی همه جا رو گرفته بود...
قدمی به سمت ورودی خونه برداشتم، دیگه برای پشیمون شدن دیر بود هرچند شرمنده بودم بابت شکی که به آفاق کرده بودم..
صدای نفس هام پیچیده بود تو گوشم... دست روی دستگیره ی در ورودی گذاشتم
در با صدای جیر جیری باز شد...
کمی منتظر موندم تا چشمم به تاریکی عادت کنه و بعد وارد سالن شدم... گوشم رو تیز کردم بلکه صدایی به گوشم برسه اما همه جا ساکت بود... از خالی بودن سالن که مطمئن شدم لامپ کنار در ورودی رو روشن کردم و تازه تونستم جلوم رو درست ببینم...
یک سالن سی متری که با چند فرق و دو دست مبل پوشیده شده، دو اتاق تو سالن بود و یک راهرو که به دو در دیگه ختم میشد... به ظاهر خونه خالی بود چون هیچ کفشی جلوی در نبود...
آهسته به سمت اتاق های تو سالن رفتم، اتاق اول و دوم خالی بود... فقط فرش و کمد و تخت بود...وارد راهرو شدم، در اول سرویس بهداشتی بود، اما در دوم یک اتاق بزرگ بو، وقتی دیدم هیچکس تو اتاق نیست لامپ رو روشن کردم...
بوی عطری که برای آفاق خریده بود میومد..همه چیز واضح و مشخص بود، اما نمیخواستم باور کنم... همش با خودم میگفتم این ها همه صحنه سازیه...
به سمت میز آرایش رفتم، با دیدن چیزی که روی میز آرایش بود حس کردم پاهام سست شد...
دست هایی که از شدت خشم و عصبانیت میلرزید رو جلو بردم ...
دیگه نمیتونستم اونجا بمونم... دلیلی برای موندن هم نداشتم... همه چیز بهم ثابت شده بود...
با قدم های بلند از خونه بیرون زدم، در حیاط رو بهم کوبیدم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه رفتم...
از زبان آفاق..
با شنیدن صدای ضربه هایی که انگار به در میخورد چشم باز کردم، پشت فرمون ماشینم بودم!
گیج و منگ نگاهی به اطراف انداختم، زن چادری داشت به شیشه میکوبید...سرم سنگین بود...
زن که دید دارم هاج و واج نگاهش میکنم شونه ای بالا انداخت و دور شد..
به سختی سرم رو بلند کردم و اطراف رو نگاه کردم، تو یک خیابون بودم... خیابونی که به عمرم نیومده بودم... همه جا واسم غریبه بود... بدتر از همه ی این ها این بود که هرچی فکر میکردم یادم نمیومد چرا اونجام!
ساعت هفت صبح بود و درستش این بود که من روی تخت خونه ام از خواب بیدار بشم نه تو ماشینم!فکرم کار نمیکرد، سرم سنگین بود و اصلا به خاطر نمیاوردم چرا اون موقع صبح تو خیابونم!
ادامه دارد...
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهوچهار
گوشه گیر و ساکت شده بود... من یکی دوبار خواستم باهاش صحبت کنم اما خیلی دوست نداشت حرف بزنه انگار...
هر لحظه داشتم گیج تر میشدم، آفاق بارها و بارها به من گفته بود همراه ماندانا بیرونه، برای خرید رفتن، مهمونی رفتن و باشگاه رفتن همیشه با ماندانا بود! حتی چند باری که من سفرهای یک روزه داشتم اون رو به خونه دعوت میکرد تا تنها نباشه... اما حالا داشتم حرف های جدید میشنیدم... حرفهایی که باور کردنش برام بی نهایت سخت بود...
با صدای بی جونی خداحافظی کردم و با عجله از اون خونه بیرون زدم، تو ماشین نشستم و به این فکر کردم که باید کجا برم؟ سراغ زنم رو از کی بگیرم؟ اصلا آفاق چرا باید به دروغ به ماندانا میگفت رفته روستا! تو اون خونه چه اتفاقی افتاده بود که من ازش بی خبر بودم...
دوباره با سیما تماس گرفتم، خدا خدا میکردم آفاق برگشته باشه خونه اما سیما میگفت هنوز نیومده...
تلفن رو سرجاش گذاشتم و به سمت کلانتری رفتم، نمیخواستم قبول کنم آفاق به عشق نابی که بهش داشتم شک کرده... من نادون میخواستم عید همون سال ببرمش سفر خارجی و ازش بخوام به عقد دائمم در بیاد... هزار جور برنامه چیده بودم تا خوشحالش کنم... میخواستم لب ساحل دوباره ازش خواستگاری کنم...
مشخصات آفاق و اطلاعات ماشین رو به کلانتری دادم و اعلام مفقودی کردم، با یکی از آشناهایی که تو نیروی انتظامی داشتم تماس گرفتم و ازش خواستم پیگیر پیدا کردن آفاق بشه و خودم با حالی پریشون از کلانتری بیرون زدم
ساعت از دوازده شب گذشته بود، به چندین بیمارستان سر زده بودم اما خبری از آفاق نبود... این زن انگار آب شده بود و رفته بود تو زمین...
نمیخواستم به اون خونه برم... نمیخواستم مهر تایید به حرف های سوزان بزنم...تا دو شب به چندین بیمارستان سر زدم، آفاق نبود... هیچ جا نبود..حتی هنوز به خونه هم برنگشته بود...
ساعت از دو شب گذشته بود وقتی طاقتم طاق شد و به سمت آدرسی که حفظ کرده بودم رفتم... دیگه نمیتونستم تو خیابون ها دنبالش بگردم... از تصور درست بودن حرف های سوزان داشتم نابود میشدم...
نیم ساعت بعد ماشینم جلوی در سبز رنگی از حرکت ایستاد. سرم داشت از درد منفجر میشد... معده ام به شدت میسوخت و حس میکردم هر لحظه ممکنه از فشار عصبی سکته کنم...
چرخی اطراف خونه زدم، کوچه خلوت بود، دیوار خونه هم کوتاه بود، با یک پرش موفق شدم دستم رو به لبه ی دیوار بگیرم و بالا برم، وارد حیاط خونه شدم...
خونه تاریک بود و سکوت عجیبی همه جا رو گرفته بود...
قدمی به سمت ورودی خونه برداشتم، دیگه برای پشیمون شدن دیر بود هرچند شرمنده بودم بابت شکی که به آفاق کرده بودم..
صدای نفس هام پیچیده بود تو گوشم... دست روی دستگیره ی در ورودی گذاشتم
در با صدای جیر جیری باز شد...
کمی منتظر موندم تا چشمم به تاریکی عادت کنه و بعد وارد سالن شدم... گوشم رو تیز کردم بلکه صدایی به گوشم برسه اما همه جا ساکت بود... از خالی بودن سالن که مطمئن شدم لامپ کنار در ورودی رو روشن کردم و تازه تونستم جلوم رو درست ببینم...
یک سالن سی متری که با چند فرق و دو دست مبل پوشیده شده، دو اتاق تو سالن بود و یک راهرو که به دو در دیگه ختم میشد... به ظاهر خونه خالی بود چون هیچ کفشی جلوی در نبود...
آهسته به سمت اتاق های تو سالن رفتم، اتاق اول و دوم خالی بود... فقط فرش و کمد و تخت بود...وارد راهرو شدم، در اول سرویس بهداشتی بود، اما در دوم یک اتاق بزرگ بو، وقتی دیدم هیچکس تو اتاق نیست لامپ رو روشن کردم...
بوی عطری که برای آفاق خریده بود میومد..همه چیز واضح و مشخص بود، اما نمیخواستم باور کنم... همش با خودم میگفتم این ها همه صحنه سازیه...
به سمت میز آرایش رفتم، با دیدن چیزی که روی میز آرایش بود حس کردم پاهام سست شد...
دست هایی که از شدت خشم و عصبانیت میلرزید رو جلو بردم ...
دیگه نمیتونستم اونجا بمونم... دلیلی برای موندن هم نداشتم... همه چیز بهم ثابت شده بود...
با قدم های بلند از خونه بیرون زدم، در حیاط رو بهم کوبیدم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه رفتم...
از زبان آفاق..
با شنیدن صدای ضربه هایی که انگار به در میخورد چشم باز کردم، پشت فرمون ماشینم بودم!
گیج و منگ نگاهی به اطراف انداختم، زن چادری داشت به شیشه میکوبید...سرم سنگین بود...
زن که دید دارم هاج و واج نگاهش میکنم شونه ای بالا انداخت و دور شد..
به سختی سرم رو بلند کردم و اطراف رو نگاه کردم، تو یک خیابون بودم... خیابونی که به عمرم نیومده بودم... همه جا واسم غریبه بود... بدتر از همه ی این ها این بود که هرچی فکر میکردم یادم نمیومد چرا اونجام!
ساعت هفت صبح بود و درستش این بود که من روی تخت خونه ام از خواب بیدار بشم نه تو ماشینم!فکرم کار نمیکرد، سرم سنگین بود و اصلا به خاطر نمیاوردم چرا اون موقع صبح تو خیابونم!
ادامه دارد...
✾
۳۳۷
۹:۰۳