عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined .#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوپنحاهوسه سوزان ابرویی بالا انداخت و گفت:زنت خونه نیست، مگه نه؟ بهت که گفتم! همین بلایی که سر شوهر اولش اورد ،، همین بلا رو سر توام آورد! این زن فقط دنبال پوله... اول خیال میکرد رحیم پولداره، وقتی فهمید اشتباه کرده افتاد دنبال مردی که خیال میکرد میتونه اون رو به آروزهاش برسونه، بعدم که فاز معصومیت گرفت تا دل تو رو به دست بیاره و حالا هم نوبت این مرد بیچاره اس! به سختی زبون باز کردم:الان کجاست؟ مگه نمیگی واسش بپا گذاشتی؟خب.. بهم آدرس بده... باید با چشم های خودم ببینم... سوزان شونه ای بالا انداخت و گفت:گمش کرده... امروز ظهر تو ترافیک گمش کرده... تو صورتش فریاد زدم: مگه آدمت دو روز دنبال زن من نبوده؟ خیلی خب... آدرس جاهایی که رفته رو بهم بده... سوزان اخمی کرد و از تو کیفش یک کاغذ درآورد و گرفت سمتم:خیلی خب... چرا داد میزنی! بیا... آدرس اول آدرس خونه ی اون مرده، آدرس بعدی آدرس کافه ای که باهم رفتن، اون یکی هم مزونی که با هم رفتن... کاغذ رو از دستش کشیدم و به سمت ماشین رفتم، سوزان دنبالم دوید و گفت:صبر کن... بذار باهات بیام... میری کار دست خودت میدی... سریع خودش رو بهم رسوند و سوار ماشین شد، هنوز ماشین رو روشن نکرده بودم که با آرامش گفت:صبر کن فرامرز... یک چیز دیگه هم هست که باید بشنوی... هرچند میدونم با شنیدنش حسابی عصبانی میشی... اما میخوام بدونی چی در انتظارته... بهت زده نگاهش کردم، بعد مکث کوتاهی گفت:آفاق... حامله اس... برای چند لحظه انگار کلمات معنای خودش رو از دست داده بود... دستم بین راه مونده بود و سوئیچ ماشین انگار تو دستم خشک شده بود، سوزان با ملایمت گفت +آدمی که دنبالش بوده اون رو دیده که با همون مرد رفته آزمایشگاه... از متصدی آزمایشگاه شنیده که تست بارداری آفاق مثبت بوده... از اونجا با همون مرد بیرون زدن... گویا زیاد هم سرحال نبوده... ا! تمام مدتی که دوسش داشتم و هرچی میخواست در اختیارش میذاشتی! میدونی چرا؟ چون این زن ظرفیت این رفاه رو نداشته! چون این زن تو رو فقط به خاطر پولت میخواسته... در ماشین رو باز کردم و با صدای خفه ای گفتم:پیاده شو... +اما... من... مشتی به فرمون کوبیدم و فریاد زدم:پیاده شو...نمیخوام صدات رو بشنوم.... سوزان سری به نشونه ی افسوس تکون داد و پیاده شد، به محض اینکه در ماشین رو بست سریع حرکت کردم و به سمت آدرسی رفتم که روی کاغذ نوشته بود، اول باید به اون خونه میرفتم...به خونه ای که سوزان ادعا می‌کرد آفاق اونجاست... نیمه های راه بود که با عصبانیت ماشین رو کشوندم گوشه ی خیابون، مشتی به فرمون کوبوندم و فریاد زدم... نباید به آفاق شک میکردم... حق نداشتم به زنی که خالصانه علاقش رو به پام ریخته بود شک کنم... آفاق هرجا بود برمی‌گشت خونه... محال بود شب رو جایی غیر خونه بگذرونه... چند دقیقه ای همونجا موندم، از تلفن کارتی اون نزدیک تماسی با خونه گرفتم و سراغ آفاق رو گرفتم، سیما میگفت هنوز نیومده و من نمیدونستم باید چیکار کنم... خیره شدم به آدرس تو دستم... کاغذ رو مچاله کردم و انداختم تو جوب و سوار ماشین شدم، سوزان از خداش بود زندگی ما رو خراب کنه، دلیلی نداشت به حرف هاش گوش کنم... اما اون عکس ها... ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه ی ماندانا رفتم، آفاق هرجا بود ماندانا قطعا خبر داشت... ساعت از ده شب گذشته بود و میدونستم بد موقع اس، اما چاره ای نداشتم... دستم رو روی زنگ در گذاشتم و کمی عقب ایستادم، طولی نکشید که صدای مردونه ای به گوشم رسید... گلویی صاف کردم و گفتم:شبتون بخیر، ببخشید اگر بد موقع مزاحم شدم... من با ماندانا خانم کار دارم، فرامرز هستم... همسر دوستشون .. مرد مکثی کرد و ماندانا رو صدا زد، وقتی اسم من رو براش برد نمیدونم ماندانا چی گفت که در رو برام باز کرد و تعارف کرد برم داخل.. پا به داخل خونه گذاشتم، نرسیده به در ورودی ماندانا رو دیدم..با تعجب داشت به سمتم میومد. نزدیکم که شد سلامی کرد و گفت:چیزی شده؟ اتفاقی برای آفاق افتاده؟ دلم نمیخواست این زن بدونه من به آفاق شک کردم، مشت گره کرده ام رو باز کردم و با لحن آرومی گفتم:آفاق..برنگشته خونه..گفتم شاید شما ازش خبر داشته باشید. ماندانا اخمی کرد و گفت:یعنی چی برنگشته خونه؟ مگه آفاق نرفته بود روستا؟ گیج و منگ گفتم:روستا؟ ماندانا سری تکون داد و گفت:بله.سه چهار روز قبل با من تماس گرفت، گفت مشکلی براش پیش اومده... گفت مدتی رو میره روستا و هروقت برگشت خودش باهام تماس میگیره. اخمی کردم و گفتم:سه چهار روز قبل؟ شما مگه همین دو روز قبل نرفته بودید مزون برای خرید لباس؟ سری به نشونه ی نه تکون داد و با تعجب گفت:من و آفاق؟ نه!من یک هفته اس هست آفاق رو اصلا ندیدم!قبلش یکم مریض احوال بودم.در کل هم سه چهار ماهی هست کمتر میاد باشگاه، تو دورهمی ها هم خیلی کم شرکت میکنه.. ادامه دارد....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهوچهار


گوشه گیر و ساکت شده بود... من یکی دوبار خواستم باهاش صحبت کنم اما خیلی دوست نداشت حرف بزنه انگار...
هر لحظه داشتم گیج تر میشدم، آفاق بارها و بارها به من گفته بود همراه ماندانا بیرونه، برای خرید رفتن، مهمونی رفتن و باشگاه رفتن همیشه با ماندانا بود! حتی چند باری که من سفرهای یک روزه داشتم اون رو به خونه دعوت میکرد تا تنها نباشه... اما حالا داشتم حرف های جدید می‌شنیدم... حرفهایی که باور کردنش برام بی نهایت سخت بود...
با صدای بی جونی خداحافظی کردم و با عجله از اون خونه بیرون زدم، تو ماشین نشستم و به این فکر کردم که باید کجا برم؟ سراغ زنم رو از کی بگیرم؟ اصلا آفاق چرا باید به دروغ به ماندانا میگفت رفته روستا! تو اون خونه چه اتفاقی افتاده بود که من ازش بی خبر بودم...
دوباره با سیما تماس گرفتم، خدا خدا میکردم آفاق برگشته باشه خونه اما سیما میگفت هنوز نیومده...
تلفن رو سرجاش گذاشتم و به سمت کلانتری رفتم، نمیخواستم قبول کنم آفاق به عشق نابی که بهش داشتم شک کرده... من نادون میخواستم عید همون سال ببرمش سفر خارجی و ازش بخوام به عقد دائمم در بیاد... هزار جور برنامه چیده بودم تا خوشحالش کنم... میخواستم لب ساحل دوباره ازش خواستگاری کنم...
مشخصات آفاق و اطلاعات ماشین رو به کلانتری دادم و اعلام مفقودی کردم، با یکی از آشناهایی که تو نیروی انتظامی داشتم تماس گرفتم و ازش خواستم پیگیر پیدا کردن آفاق بشه و خودم با حالی پریشون از کلانتری بیرون زدم
ساعت از دوازده شب گذشته بود، به چندین بیمارستان سر زده بودم اما خبری از آفاق نبود... این زن انگار آب شده بود و رفته بود تو زمین...
نمیخواستم به اون خونه برم... نمیخواستم مهر تایید به حرف های سوزان بزنم...تا دو شب به چندین بیمارستان سر زدم، آفاق نبود... هیچ جا نبود..حتی هنوز به خونه هم برنگشته بود...
ساعت از دو شب گذشته بود وقتی طاقتم طاق شد و به سمت آدرسی که حفظ کرده بودم رفتم... دیگه نمیتونستم تو خیابون ها دنبالش بگردم... از تصور درست بودن حرف های سوزان داشتم نابود میشدم...
نیم ساعت بعد ماشینم جلوی در سبز رنگی از حرکت ایستاد. سرم داشت از درد منفجر میشد... معده ام به شدت میسوخت و حس میکردم هر لحظه ممکنه از فشار عصبی سکته کنم...
چرخی اطراف خونه زدم، کوچه خلوت بود، دیوار خونه هم کوتاه بود، با یک پرش موفق شدم دستم رو به لبه ی دیوار بگیرم و بالا برم، وارد حیاط خونه شدم...
خونه تاریک بود و سکوت عجیبی همه جا رو گرفته بود...
قدمی به سمت ورودی خونه برداشتم، دیگه برای پشیمون شدن دیر بود هرچند شرمنده بودم بابت شکی که به آفاق کرده بودم..
صدای نفس هام پیچیده بود تو گوشم... دست روی دستگیره ی در ورودی گذاشتم
در با صدای جیر جیری باز شد...
کمی منتظر موندم تا چشمم به تاریکی عادت کنه و بعد وارد سالن شدم... گوشم رو تیز کردم بلکه صدایی به گوشم برسه اما همه جا ساکت بود... از خالی بودن سالن که مطمئن شدم لامپ کنار در ورودی رو روشن کردم و تازه تونستم جلوم رو درست ببینم...
یک سالن سی متری که با چند فرق و دو دست مبل پوشیده شده، دو اتاق تو سالن بود و یک راهرو که به دو در دیگه ختم میشد... به ظاهر خونه خالی بود چون هیچ کفشی جلوی در نبود...
آهسته به سمت اتاق های تو سالن رفتم، اتاق اول و دوم خالی بود... فقط فرش و کمد و تخت بود...وارد راهرو شدم، در اول سرویس بهداشتی بود، اما در دوم یک اتاق بزرگ بو، وقتی دیدم هیچکس تو اتاق نیست لامپ رو روشن کردم...
بوی عطری که برای آفاق خریده بود میومد..همه چیز واضح و مشخص بود، اما نمیخواستم باور کنم... همش با خودم میگفتم این ها همه صحنه سازیه...
به سمت میز آرایش رفتم، با دیدن چیزی که روی میز آرایش بود حس کردم پاهام سست شد...
دست هایی که از شدت خشم و عصبانیت میلرزید رو جلو بردم ...
دیگه نمیتونستم اونجا بمونم... دلیلی برای موندن هم نداشتم... همه چیز بهم ثابت شده بود...
با قدم های بلند از خونه بیرون زدم، در حیاط رو بهم کوبیدم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه رفتم...

از زبان آفاق..

با شنیدن صدای ضربه هایی که انگار به در می‌خورد چشم باز کردم، پشت فرمون ماشینم بودم!
گیج و منگ نگاهی به اطراف انداختم، زن چادری داشت به شیشه میکوبید...سرم سنگین بود...
زن که دید دارم هاج و واج نگاهش میکنم شونه ای بالا انداخت و دور شد..
به سختی سرم رو بلند کردم و اطراف رو نگاه کردم، تو یک خیابون بودم... خیابونی که به عمرم نیومده بودم... همه جا واسم غریبه بود... بدتر از همه ی این ها این بود که هرچی فکر میکردم یادم نمیومد چرا اونجام!
ساعت هفت صبح بود و درستش این بود که من روی تخت خونه ام از خواب بیدار بشم نه تو ماشینم!فکرم کار نمی‌کرد، سرم سنگین بود و اصلا به خاطر نمیاوردم چرا اون موقع صبح تو خیابونم!


ادامه دارد...


undefined۱۵

۳۳۷

۹:۰۳