عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوپنجاهودو درست وسط کوچه افتاده بود و عین بید میلرزید... وحشت زده ماشین رو تو چند قدمی اش نگه داشتم، نور ماشین که روی صورتش افتاد متوجه جوونی تقریبا سی ساله شدم، زیر چشم هاش کبود بود و لرزش بدنش انگار از کنترل خودش خارج بود، سیاهی چشمش رو به بالا بود ... بی اختیار در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم، نگاهی به اطراف انداختم، اون ساعت از شب، تو آخرین روزهای زمستون، اون کوچه خیلی خلوت بود... ترسیده صداش کردم:آقا... آقا خوبی؟ لرزش بدنش متوقف شد، چشم هاش بسته شد و انگار از هوش رفت... دستم رو جلوی بینی اش گرفتم تا ببینم اصلا نفس میکشه یا نه... همه چیز تو یک لحظه اتفاق افتاد، قرار گرفتن یک دستمال درست از پشت سرم، روی دهنم ... سعی کردم نفسم رو حبس کنم.. ! فایده ای نداشت، در با اولین تنفس چشم هام بی اختیار بسته شد و از حال رفتم... از زبان فرامرز در ماشین رو باز کردم و ساک سوزان رو از صندوق عقب ماشین درآوردم، سوزان اما قصد پیاده شدن نداشت! ساک رو جلوی در خونه اش گذاشتم و با عصبانیت گفتم:پیاده شو، خسته ام میخوام برم خونه.... نگاه تندی بهم انداخت و گفت:حرف هام رو باور نمیکنی نه؟ این همه مدرک بهت نشون دادم! باز هم حرف خودت رو میزنی! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:حرف هات یک مشت حرف بیخود بود که فقط به درد خودت میخوره، من به زنم اعتماد دارم، توام سعی نکن با این حرف ها خودت رو خراب کنی... دور از چشم من پاشدی اومدی همدان تا من رو مجبور کنی به زنم دروغ بگم! بعدم یک مشت مزخرف ردیف کردی واسه من! فکر کردی من باور میکنم ؟سفر کاری من و خراب کردی! الانم نمیخوای دست برداری؟ سوزان نیشخندی زد و از ماشین پیاده شد، روبه روم ایستاد و گفت:خیلی خب، باور نکن... ولی من واسه تک تک حرف هام مدرک دارم! من همون روز اولی که دیدمش فهمیدم این زن فقط چشم به مال و اموال تو داره، میره دنبال زندگیش! واسه همین همه جا واسش بپا گذاشتم! میفهمی؟ همه جا! اگر حرف من رو باور نداری... همینجا وایستا تا زنگ بزنم یکی برات مدرک بیاره... شک افتاد به دلم، سوزان خیلی محکم از مدرک حرف می‌زد... اخمی کردم و گفتم:مدارکت هم عین حرف هات.. پا به زمین کوبید و گفت:فقط نیم ساعت صبر کن... بعد میفهمی مدارکم چقدر قویه! اصلا فکر کردی واسه چی مجبورت کردم یک شب زودتر برگردیم شیراز؟ خیالش راحته که تو فردا صبح حرکت میکنی و تا شب هم نمیرسی! مشتم رو به دیوار پشت سرش کوبیدم و فریاد زدم:ساکت شو سوزان... با عجله سوار ماشین شدم، دیگه نمیخواستم بمونم و حرفهای بیخود این زن رو بشنوم... با عجله به سمت خونه رفتم. میدونستم آفاق خونه اس... ساعت از نه شب گذشته بود و قطعا اون ساعت از شب خونه بود... ماشین رو دم در نگه داشتم و با عجله به سمت خونه رفتم، در حیاط رو که باز کردم مکثی کردم و چند نفس عمیق کشیدم، حق نداشتم به آفاق شک کنم... اما با این عجله ای که من برای دیدنش داشتم ،انگار سوزان موفق شده بود بذر شک رو تو دلم بکاره... قدم هام رو آهسته تر کردم و به سمت خونه رفتم، نرسیده به در ورودی چشمم به سیما افتاد که نگران روی پله های ورودی نشسته بود، به محض دیدن من سراسیمه از جا بلند شد... اخمی کردم و گفتم:چرا اینجا نشستی؟ دستپاچه بود... لب گزید و بریده بریده گفت:خانم گفتن... گفتن شما فردا... گفتن فردا میایید... +آفاق کجاست؟ سری تکون داد و نمیدونمی گفت... عصبانی شدم، با خشم گفتم:یعنی چی نمیدونم؟ این موقع شب کجاست؟ سیما به آنی زد زیر گریه:نمیدونم آقا... به خدا نمیدونم... اصلا این چند روزی که شما نبودید درست حسابی خونه نبودن،صبح زود میرفتن شب برمیگشتن...ولی امروز دیگه خیلی دیر کردن...به منم که جواب نمیدادن کجا میرن و با کی میرن... انگار یکی با مشت کوبید تو صورتم... به سیما اعتماد داشتم... سال های زیادی بود واسم کار می‌کرد، از همون موقعی که یک دختر جوون بود و مورد اعتماد مادرم... ولی آفاق... کجا رفته بود... ساعت از نه شب گذشته بود... لبه ی پله نشستم و سرم رو بین دست هام گرفتم، باید دنبالش میگشتم... آفاق فقط یک دوست صمیمی داشت و اونم ماندانا بود! حتما اون از جای آفاق خبر داشت... سریع از جا بلند شدم، هنوز به در حیاط نرسیده بودم که یکی زنگ در رو زد، نفس راحتی کشیدم... حتما آفاق برگشته بود... در رو که باز کردم چشم تو چشم شدم با سوزان... لبخندی به لب داشت و انگار تو یک جنگ پیروز شده بود... من رو که دید سرخوش پاکتی رو گرفت جلوم:خدمت شما آقا فرامرز.. دستم بی اختیار جلو رفت، پاکت رو باز کردم...چند عکس تو پاکت بود... عکس آفاق... تو یک کافه... با یک مرد... سر یک میز...عکس بعدی... عکس آفاق سوار ماشین... همون مرد کنارش ایستاده بود..عکس ها از دور گرفته شده بود، اما همه چیز مشخص بود... مردی که تا اون روز ندیده بودمش..نمیتونستم باور کنم... ادامه دارد‌... ✾࿐
thumbnail
.#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنحاهوسه


سوزان ابرویی بالا انداخت و گفت:زنت خونه نیست، مگه نه؟ بهت که گفتم! همین بلایی که سر شوهر اولش اورد ،، همین بلا رو سر توام آورد! این زن فقط دنبال پوله... اول خیال میکرد رحیم پولداره، وقتی فهمید اشتباه کرده افتاد دنبال مردی که خیال میکرد میتونه اون رو به آروزهاش برسونه، بعدم که فاز معصومیت گرفت تا دل تو رو به دست بیاره و حالا هم نوبت این مرد بیچاره اس!
به سختی زبون باز کردم:الان کجاست؟ مگه نمیگی واسش بپا گذاشتی؟خب.. بهم آدرس بده... باید با چشم های خودم ببینم...
سوزان شونه ای بالا انداخت و گفت:گمش کرده... امروز ظهر تو ترافیک گمش کرده...
تو صورتش فریاد زدم: مگه آدمت دو روز دنبال زن من نبوده؟ خیلی خب... آدرس جاهایی که رفته رو بهم بده...
سوزان اخمی کرد و از تو کیفش یک کاغذ درآورد و گرفت سمتم:خیلی خب... چرا داد میزنی! بیا... آدرس اول آدرس خونه ی اون مرده، آدرس بعدی آدرس کافه ای که باهم رفتن، اون یکی هم مزونی که با هم رفتن...
کاغذ رو از دستش کشیدم و به سمت ماشین رفتم، سوزان دنبالم دوید و گفت:صبر کن... بذار باهات بیام... میری کار دست خودت میدی...
سریع خودش رو بهم رسوند و سوار ماشین شد، هنوز ماشین رو روشن نکرده بودم که با آرامش گفت:صبر کن فرامرز... یک چیز دیگه هم هست که باید بشنوی... هرچند میدونم با شنیدنش حسابی عصبانی میشی... اما میخوام بدونی چی در انتظارته...
بهت زده نگاهش کردم، بعد مکث کوتاهی گفت:آفاق... حامله اس...
برای چند لحظه انگار کلمات معنای خودش رو از دست داده بود... دستم بین راه مونده بود و سوئیچ ماشین انگار تو دستم خشک شده بود، سوزان با ملایمت گفت
+آدمی که دنبالش بوده اون رو دیده که با همون مرد رفته آزمایشگاه... از متصدی آزمایشگاه شنیده که تست بارداری آفاق مثبت بوده... از اونجا با همون مرد بیرون زدن... گویا زیاد هم سرحال نبوده... ا! تمام مدتی که دوسش داشتم و هرچی میخواست در اختیارش میذاشتی! میدونی چرا؟ چون این زن ظرفیت این رفاه رو نداشته! چون این زن تو رو فقط به خاطر پولت میخواسته...
در ماشین رو باز کردم و با صدای خفه ای گفتم:پیاده شو...
+اما... من...
مشتی به فرمون کوبیدم و فریاد زدم:پیاده شو...نمیخوام صدات رو بشنوم....
سوزان سری به نشونه ی افسوس تکون داد و پیاده شد، به محض اینکه در ماشین رو بست سریع حرکت کردم و به سمت آدرسی رفتم که روی کاغذ نوشته بود، اول باید به اون خونه میرفتم...به خونه ای که سوزان ادعا می‌کرد آفاق اونجاست...
نیمه های راه بود که با عصبانیت ماشین رو کشوندم گوشه ی خیابون، مشتی به فرمون کوبوندم و فریاد زدم... نباید به آفاق شک میکردم... حق نداشتم به زنی که خالصانه علاقش رو به پام ریخته بود شک کنم... آفاق هرجا بود برمی‌گشت خونه... محال بود شب رو جایی غیر خونه بگذرونه...
چند دقیقه ای همونجا موندم، از تلفن کارتی اون نزدیک تماسی با خونه گرفتم و سراغ آفاق رو گرفتم، سیما میگفت هنوز نیومده و من نمیدونستم باید چیکار کنم...
خیره شدم به آدرس تو دستم... کاغذ رو مچاله کردم و انداختم تو جوب و سوار ماشین شدم، سوزان از خداش بود زندگی ما رو خراب کنه، دلیلی نداشت به حرف هاش گوش کنم...
اما اون عکس ها...
ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه ی ماندانا رفتم، آفاق هرجا بود ماندانا قطعا خبر داشت...
ساعت از ده شب گذشته بود و میدونستم بد موقع اس، اما چاره ای نداشتم... دستم رو روی زنگ در گذاشتم و کمی عقب ایستادم، طولی نکشید که صدای مردونه ای به گوشم رسید...
گلویی صاف کردم و گفتم:شبتون بخیر، ببخشید اگر بد موقع مزاحم شدم... من با ماندانا خانم کار دارم، فرامرز هستم... همسر دوستشون ..
مرد مکثی کرد و ماندانا رو صدا زد، وقتی اسم من رو براش برد نمیدونم ماندانا چی گفت که در رو برام باز کرد و تعارف کرد برم داخل..
پا به داخل خونه گذاشتم، نرسیده به در ورودی ماندانا رو دیدم..با تعجب داشت به سمتم میومد.
نزدیکم که شد سلامی کرد و گفت:چیزی شده؟ اتفاقی برای آفاق افتاده؟
دلم نمیخواست این زن بدونه من به آفاق شک کردم، مشت گره کرده ام رو باز کردم و با لحن آرومی گفتم:آفاق..برنگشته خونه..گفتم شاید شما ازش خبر داشته باشید.
ماندانا اخمی کرد و گفت:یعنی چی برنگشته خونه؟ مگه آفاق نرفته بود روستا؟
گیج و منگ گفتم:روستا؟
ماندانا سری تکون داد و گفت:بله.سه چهار روز قبل با من تماس گرفت، گفت مشکلی براش پیش اومده... گفت مدتی رو میره روستا و هروقت برگشت خودش باهام تماس میگیره.
اخمی کردم و گفتم:سه چهار روز قبل؟ شما مگه همین دو روز قبل نرفته بودید مزون برای خرید لباس؟
سری به نشونه ی نه تکون داد و با تعجب گفت:من و آفاق؟ نه!من یک هفته اس هست آفاق رو اصلا ندیدم!قبلش یکم مریض احوال بودم.در کل هم سه چهار ماهی هست کمتر میاد باشگاه، تو دورهمی ها هم خیلی کم شرکت میکنه..


ادامه دارد....
undefined۱۳

۳۰۰

۷:۲۶