.#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنحاهوسه
سوزان ابرویی بالا انداخت و گفت:زنت خونه نیست، مگه نه؟ بهت که گفتم! همین بلایی که سر شوهر اولش اورد ،، همین بلا رو سر توام آورد! این زن فقط دنبال پوله... اول خیال میکرد رحیم پولداره، وقتی فهمید اشتباه کرده افتاد دنبال مردی که خیال میکرد میتونه اون رو به آروزهاش برسونه، بعدم که فاز معصومیت گرفت تا دل تو رو به دست بیاره و حالا هم نوبت این مرد بیچاره اس!
به سختی زبون باز کردم:الان کجاست؟ مگه نمیگی واسش بپا گذاشتی؟خب.. بهم آدرس بده... باید با چشم های خودم ببینم...
سوزان شونه ای بالا انداخت و گفت:گمش کرده... امروز ظهر تو ترافیک گمش کرده...
تو صورتش فریاد زدم: مگه آدمت دو روز دنبال زن من نبوده؟ خیلی خب... آدرس جاهایی که رفته رو بهم بده...
سوزان اخمی کرد و از تو کیفش یک کاغذ درآورد و گرفت سمتم:خیلی خب... چرا داد میزنی! بیا... آدرس اول آدرس خونه ی اون مرده، آدرس بعدی آدرس کافه ای که باهم رفتن، اون یکی هم مزونی که با هم رفتن...
کاغذ رو از دستش کشیدم و به سمت ماشین رفتم، سوزان دنبالم دوید و گفت:صبر کن... بذار باهات بیام... میری کار دست خودت میدی...
سریع خودش رو بهم رسوند و سوار ماشین شد، هنوز ماشین رو روشن نکرده بودم که با آرامش گفت:صبر کن فرامرز... یک چیز دیگه هم هست که باید بشنوی... هرچند میدونم با شنیدنش حسابی عصبانی میشی... اما میخوام بدونی چی در انتظارته...
بهت زده نگاهش کردم، بعد مکث کوتاهی گفت:آفاق... حامله اس...
برای چند لحظه انگار کلمات معنای خودش رو از دست داده بود... دستم بین راه مونده بود و سوئیچ ماشین انگار تو دستم خشک شده بود، سوزان با ملایمت گفت
+آدمی که دنبالش بوده اون رو دیده که با همون مرد رفته آزمایشگاه... از متصدی آزمایشگاه شنیده که تست بارداری آفاق مثبت بوده... از اونجا با همون مرد بیرون زدن... گویا زیاد هم سرحال نبوده... ا! تمام مدتی که دوسش داشتم و هرچی میخواست در اختیارش میذاشتی! میدونی چرا؟ چون این زن ظرفیت این رفاه رو نداشته! چون این زن تو رو فقط به خاطر پولت میخواسته...
در ماشین رو باز کردم و با صدای خفه ای گفتم:پیاده شو...
+اما... من...
مشتی به فرمون کوبیدم و فریاد زدم:پیاده شو...نمیخوام صدات رو بشنوم....
سوزان سری به نشونه ی افسوس تکون داد و پیاده شد، به محض اینکه در ماشین رو بست سریع حرکت کردم و به سمت آدرسی رفتم که روی کاغذ نوشته بود، اول باید به اون خونه میرفتم...به خونه ای که سوزان ادعا میکرد آفاق اونجاست...
نیمه های راه بود که با عصبانیت ماشین رو کشوندم گوشه ی خیابون، مشتی به فرمون کوبوندم و فریاد زدم... نباید به آفاق شک میکردم... حق نداشتم به زنی که خالصانه علاقش رو به پام ریخته بود شک کنم... آفاق هرجا بود برمیگشت خونه... محال بود شب رو جایی غیر خونه بگذرونه...
چند دقیقه ای همونجا موندم، از تلفن کارتی اون نزدیک تماسی با خونه گرفتم و سراغ آفاق رو گرفتم، سیما میگفت هنوز نیومده و من نمیدونستم باید چیکار کنم...
خیره شدم به آدرس تو دستم... کاغذ رو مچاله کردم و انداختم تو جوب و سوار ماشین شدم، سوزان از خداش بود زندگی ما رو خراب کنه، دلیلی نداشت به حرف هاش گوش کنم...
اما اون عکس ها...
ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه ی ماندانا رفتم، آفاق هرجا بود ماندانا قطعا خبر داشت...
ساعت از ده شب گذشته بود و میدونستم بد موقع اس، اما چاره ای نداشتم... دستم رو روی زنگ در گذاشتم و کمی عقب ایستادم، طولی نکشید که صدای مردونه ای به گوشم رسید...
گلویی صاف کردم و گفتم:شبتون بخیر، ببخشید اگر بد موقع مزاحم شدم... من با ماندانا خانم کار دارم، فرامرز هستم... همسر دوستشون ..
مرد مکثی کرد و ماندانا رو صدا زد، وقتی اسم من رو براش برد نمیدونم ماندانا چی گفت که در رو برام باز کرد و تعارف کرد برم داخل..
پا به داخل خونه گذاشتم، نرسیده به در ورودی ماندانا رو دیدم..با تعجب داشت به سمتم میومد.
نزدیکم که شد سلامی کرد و گفت:چیزی شده؟ اتفاقی برای آفاق افتاده؟
دلم نمیخواست این زن بدونه من به آفاق شک کردم، مشت گره کرده ام رو باز کردم و با لحن آرومی گفتم:آفاق..برنگشته خونه..گفتم شاید شما ازش خبر داشته باشید.
ماندانا اخمی کرد و گفت:یعنی چی برنگشته خونه؟ مگه آفاق نرفته بود روستا؟
گیج و منگ گفتم:روستا؟
ماندانا سری تکون داد و گفت:بله.سه چهار روز قبل با من تماس گرفت، گفت مشکلی براش پیش اومده... گفت مدتی رو میره روستا و هروقت برگشت خودش باهام تماس میگیره.
اخمی کردم و گفتم:سه چهار روز قبل؟ شما مگه همین دو روز قبل نرفته بودید مزون برای خرید لباس؟
سری به نشونه ی نه تکون داد و با تعجب گفت:من و آفاق؟ نه!من یک هفته اس هست آفاق رو اصلا ندیدم!قبلش یکم مریض احوال بودم.در کل هم سه چهار ماهی هست کمتر میاد باشگاه، تو دورهمی ها هم خیلی کم شرکت میکنه..
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنحاهوسه
سوزان ابرویی بالا انداخت و گفت:زنت خونه نیست، مگه نه؟ بهت که گفتم! همین بلایی که سر شوهر اولش اورد ،، همین بلا رو سر توام آورد! این زن فقط دنبال پوله... اول خیال میکرد رحیم پولداره، وقتی فهمید اشتباه کرده افتاد دنبال مردی که خیال میکرد میتونه اون رو به آروزهاش برسونه، بعدم که فاز معصومیت گرفت تا دل تو رو به دست بیاره و حالا هم نوبت این مرد بیچاره اس!
به سختی زبون باز کردم:الان کجاست؟ مگه نمیگی واسش بپا گذاشتی؟خب.. بهم آدرس بده... باید با چشم های خودم ببینم...
سوزان شونه ای بالا انداخت و گفت:گمش کرده... امروز ظهر تو ترافیک گمش کرده...
تو صورتش فریاد زدم: مگه آدمت دو روز دنبال زن من نبوده؟ خیلی خب... آدرس جاهایی که رفته رو بهم بده...
سوزان اخمی کرد و از تو کیفش یک کاغذ درآورد و گرفت سمتم:خیلی خب... چرا داد میزنی! بیا... آدرس اول آدرس خونه ی اون مرده، آدرس بعدی آدرس کافه ای که باهم رفتن، اون یکی هم مزونی که با هم رفتن...
کاغذ رو از دستش کشیدم و به سمت ماشین رفتم، سوزان دنبالم دوید و گفت:صبر کن... بذار باهات بیام... میری کار دست خودت میدی...
سریع خودش رو بهم رسوند و سوار ماشین شد، هنوز ماشین رو روشن نکرده بودم که با آرامش گفت:صبر کن فرامرز... یک چیز دیگه هم هست که باید بشنوی... هرچند میدونم با شنیدنش حسابی عصبانی میشی... اما میخوام بدونی چی در انتظارته...
بهت زده نگاهش کردم، بعد مکث کوتاهی گفت:آفاق... حامله اس...
برای چند لحظه انگار کلمات معنای خودش رو از دست داده بود... دستم بین راه مونده بود و سوئیچ ماشین انگار تو دستم خشک شده بود، سوزان با ملایمت گفت
+آدمی که دنبالش بوده اون رو دیده که با همون مرد رفته آزمایشگاه... از متصدی آزمایشگاه شنیده که تست بارداری آفاق مثبت بوده... از اونجا با همون مرد بیرون زدن... گویا زیاد هم سرحال نبوده... ا! تمام مدتی که دوسش داشتم و هرچی میخواست در اختیارش میذاشتی! میدونی چرا؟ چون این زن ظرفیت این رفاه رو نداشته! چون این زن تو رو فقط به خاطر پولت میخواسته...
در ماشین رو باز کردم و با صدای خفه ای گفتم:پیاده شو...
+اما... من...
مشتی به فرمون کوبیدم و فریاد زدم:پیاده شو...نمیخوام صدات رو بشنوم....
سوزان سری به نشونه ی افسوس تکون داد و پیاده شد، به محض اینکه در ماشین رو بست سریع حرکت کردم و به سمت آدرسی رفتم که روی کاغذ نوشته بود، اول باید به اون خونه میرفتم...به خونه ای که سوزان ادعا میکرد آفاق اونجاست...
نیمه های راه بود که با عصبانیت ماشین رو کشوندم گوشه ی خیابون، مشتی به فرمون کوبوندم و فریاد زدم... نباید به آفاق شک میکردم... حق نداشتم به زنی که خالصانه علاقش رو به پام ریخته بود شک کنم... آفاق هرجا بود برمیگشت خونه... محال بود شب رو جایی غیر خونه بگذرونه...
چند دقیقه ای همونجا موندم، از تلفن کارتی اون نزدیک تماسی با خونه گرفتم و سراغ آفاق رو گرفتم، سیما میگفت هنوز نیومده و من نمیدونستم باید چیکار کنم...
خیره شدم به آدرس تو دستم... کاغذ رو مچاله کردم و انداختم تو جوب و سوار ماشین شدم، سوزان از خداش بود زندگی ما رو خراب کنه، دلیلی نداشت به حرف هاش گوش کنم...
اما اون عکس ها...
ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه ی ماندانا رفتم، آفاق هرجا بود ماندانا قطعا خبر داشت...
ساعت از ده شب گذشته بود و میدونستم بد موقع اس، اما چاره ای نداشتم... دستم رو روی زنگ در گذاشتم و کمی عقب ایستادم، طولی نکشید که صدای مردونه ای به گوشم رسید...
گلویی صاف کردم و گفتم:شبتون بخیر، ببخشید اگر بد موقع مزاحم شدم... من با ماندانا خانم کار دارم، فرامرز هستم... همسر دوستشون ..
مرد مکثی کرد و ماندانا رو صدا زد، وقتی اسم من رو براش برد نمیدونم ماندانا چی گفت که در رو برام باز کرد و تعارف کرد برم داخل..
پا به داخل خونه گذاشتم، نرسیده به در ورودی ماندانا رو دیدم..با تعجب داشت به سمتم میومد.
نزدیکم که شد سلامی کرد و گفت:چیزی شده؟ اتفاقی برای آفاق افتاده؟
دلم نمیخواست این زن بدونه من به آفاق شک کردم، مشت گره کرده ام رو باز کردم و با لحن آرومی گفتم:آفاق..برنگشته خونه..گفتم شاید شما ازش خبر داشته باشید.
ماندانا اخمی کرد و گفت:یعنی چی برنگشته خونه؟ مگه آفاق نرفته بود روستا؟
گیج و منگ گفتم:روستا؟
ماندانا سری تکون داد و گفت:بله.سه چهار روز قبل با من تماس گرفت، گفت مشکلی براش پیش اومده... گفت مدتی رو میره روستا و هروقت برگشت خودش باهام تماس میگیره.
اخمی کردم و گفتم:سه چهار روز قبل؟ شما مگه همین دو روز قبل نرفته بودید مزون برای خرید لباس؟
سری به نشونه ی نه تکون داد و با تعجب گفت:من و آفاق؟ نه!من یک هفته اس هست آفاق رو اصلا ندیدم!قبلش یکم مریض احوال بودم.در کل هم سه چهار ماهی هست کمتر میاد باشگاه، تو دورهمی ها هم خیلی کم شرکت میکنه..
ادامه دارد....
۳۰۰
۷:۲۶