عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوپنجاهویک این لباس رو خودم براش خریدم، ساعت تو دستش رو هم... حلقه اش... همه چیز مشخصه... منم بچه نیستم .. یک راه جلوی من بذارید... من باید همین الان برم تبریز، باید با چشم های خودم همه چیز رو.... سپهر کلافه گفت:چی میگید خانم! کجا برید؟اصلا گیریم شما برید، مگه میدونید اونا کجان؟ +میگید چیکار کنم؟ بشینم و دست رو دست بذارم تا زندگیم از دستم بره؟ این دو روز قد ده سال گذشته برام، مدام تماس تلفنی های عجیب میگیرم، یکی میخواد زندگی من رو خراب کنه... یکی که خیلی خوب هم داره موفق میشه... سپهر لیوان آبی به دستم داد و گفت:من ازتون خواهش میکنم آروم باشید، اجازه بدید فرامرز برگرده تا همه چیز مشخص بشه... شما تشریف ببرید خونه، یکم استراحت کنید... من فرامرز رو پیدا میکنم و باهاش صحبت میکنم... با تردید نگاهش کردم، دلیلی نداشت این مرد خیرخواه زندگی من باشه! البته که از خداش بود که دوستش و خواهرش دوباره برگردن پیش هم... از جا بلند شدم، عکس ها رو برداشتم و تو کیفم گذاشتم:من برمیگردم خونه، نه به خاطر حرف شما، چون من و شما تو این ماجرا مقابل هم هستیم. من درک میکنم که شما از خداتونه سوزان برگرده پیش فرامرز... حرفم رو قطع کرد و با اخم هایی درهم گفت:نه! اصلا اینطور نیست... سوزان خواهر منه، ولی من ابدا بهش پیشنهاد ندادم و نمیدم که برگرده به ازدواجی که تمومش کرده... فرامرز هم رفیق منه، عین برادر نداشته ام... من دارم میبینم که کنار شما خوشبخت تره... باور کنید اگر حرفی میزنم به صلاح هر سه نفر شماست... سری به نشونه ی تایید تکون دادم،زیر لب بابت مزاحم شدنم معذرت خواهی کردم و در جواب درخواستش برای رسوندنم مخالفت کردم و از شرکت بیرون زدم... با یادآوری نوبت دکتری که داشتم سریع برگشتم خونه، سوالات تموم نشدنی سیما رو سرسری جواب دادم و دوش گرفتم و بعد خوردن ناهار برای رفتن به مطب دکتر آماده شدم، نمیخواستم حال بدم ذره ای روی بچه ام تاثیر بذاره. از سیما خواستم اگر فرامرز تماس گرفت بهش بگه کمی حالم بد بوده و رفتم دکتر، بعدم سریع سوار ماشین شدم و از خونه بیرون زدم... تا رسیدن به مطب دکتر حتی لحظه ای اشکم بند نیومد، همش با خودم میگفتم من بعد دیدن اون عکس ها و فهمیدن حقیقت سفر فرامرز چطور هنوز سر پام؟ مجبور بودم سرپا بمونم... به خاطر بچه ای که تنها امیدم برای موندن پیش فرامرز بود... مطب دکتر شلوغ بود، اما منشی من رو می‌شناخت و وقتی حال پریشون و چشم های سرخ شده از گریه ام رو دید از مراجعی که نوبتش بود خواهش کرد جاش رو به من بده، انقدر چهره ام زرد و زار بود که اون خانم مخالفتی نکرد... با صدای لرزونی ازش تشکر کردم و وارد اتاق دکتر شدم.. خانم دکتر جوونی که از وقتی با فرامرز ازدواج کرده بودم چند باری پیشش رفته بودم و صدقه سر لطف فرامرز و بسته های آجیلی که هربار بهم میداد تا برای دکتر بیارم حسابی تحویلم میگرفت... دکتر وقتی جواب آزمایشم رو دید ازم خواست برم و کمی آب بخورم بعد برگردم داخل، تقریبا چهل دقیقه ای طول کشید تا دوباره برگشتم داخل، مشغول آماده کردن دستگاه سونوگرافی شد و کمی بعد با اخم هایی درهم گفت:گریه چرا آفاق جان؟ چرا انقدر بهم ریخته ای؟ آهی کشیدم و سکوت کردم، فهمید نمیخوام حرف بزنم برای همین دیگه اصراری نکرد و مشغول کارش شد، چند لحظه ای خیره شد به تلویزیون کوچک جلوش و بعد با لبخند محوی گفت:قلب جنین تشکیل شده، تو هفته هشتم بارداری هستی، ماه های اول خیلی مهمه، از استرس و اضطراب باید دوری کنی، گریه و زاری واسه بچه ات عین سمه... متوجهی؟ برگشت پشت میزش و مشغول نوشتن چیزی روی کاغذ شد... +برات چند تا مکمل مینویسم، باید حواست به تغذیه ات باشه، مواد غذایی سالم و تازه، سبزیجات و و آجیل حتما باید تو برنامه ی غذاییت باشه، ماه های اول به دور از استرس، بیشتر استراحت میکنی... سه ماهه ی اول خیلی مهمه عزیزم، برای همین توصیه میکنم فعلا جز خودت و همسرت کسی از بارداریت با خبر نشه، این برای آرامش خودته... سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، دکتر کمی دیگه باهام صحبت کرد و از احساساتی که از همون ماه اول بچه ام متوجه میشد گفت تا من رو وادار کنه کمتر گریه کنم.. وقتی کارم تموم شد و از مطب دکتر بیرون زدم ساعت از هشت شب گذشته بود. تمام تلاشم رو میکردم تا کمی آرومتر باشم، چند نفس عمیق کشیدم و سوار ماشین شدم... حواسم رو داده بودم به رانندگیم، چیزی تا رسیدن به خونه نمونده بود، وارد یکی از کوچه های فرعی شدم که باعث می‌شد مسیر رسیدنم به خونه کوتاه تر بشه و منم همیشه عادت داشتم از اون مسیر به خونه میرفتم، به محض وارد شدنم از فاصله ی تقریبا ده متری چشمم به جسم بلندی افتاد که درست وسط کوچه افتاده بود ، سرعتم رو کم کردم و چشم هام رو ریز کردم و با دقت نگاهی به اون جسم انداختم، انگار یک آدم بود! ادامه دارد...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهودو


درست وسط کوچه افتاده بود و عین بید میلرزید...
وحشت زده ماشین رو تو چند قدمی اش
نگه داشتم، نور ماشین که روی صورتش افتاد متوجه جوونی تقریبا سی ساله شدم، زیر چشم هاش کبود بود و لرزش بدنش انگار از کنترل خودش خارج بود، سیاهی چشمش رو به بالا بود ...
بی اختیار در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم، نگاهی به اطراف انداختم، اون ساعت از شب، تو آخرین روزهای زمستون، اون کوچه خیلی خلوت بود... ترسیده صداش کردم:آقا... آقا خوبی؟
لرزش بدنش متوقف شد، چشم هاش بسته شد و انگار از هوش رفت... دستم رو جلوی بینی اش گرفتم تا ببینم اصلا نفس میکشه یا نه...
همه چیز تو یک لحظه اتفاق افتاد، قرار گرفتن یک دستمال درست از پشت سرم، روی دهنم ... سعی کردم نفسم رو حبس کنم.. !
فایده ای نداشت، در با اولین تنفس چشم هام بی اختیار بسته شد و از حال رفتم...

از زبان فرامرز

در ماشین رو باز کردم و ساک سوزان رو از صندوق عقب ماشین درآوردم، سوزان اما قصد پیاده شدن نداشت! ساک رو جلوی در خونه اش گذاشتم و با عصبانیت گفتم:پیاده شو، خسته ام میخوام برم خونه....
نگاه تندی بهم انداخت و گفت:حرف هام رو باور نمیکنی نه؟ این همه مدرک بهت نشون دادم! باز هم حرف خودت رو میزنی!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:حرف هات یک مشت حرف بیخود بود که فقط به درد خودت میخوره، من به زنم اعتماد دارم، توام سعی نکن با این حرف ها خودت رو خراب کنی... دور از چشم من پاشدی اومدی همدان تا من رو مجبور کنی به زنم دروغ بگم! بعدم یک مشت مزخرف ردیف کردی واسه من! فکر کردی من باور میکنم ؟سفر کاری من و خراب کردی! الانم نمیخوای دست برداری؟
سوزان نیشخندی زد و از ماشین پیاده شد، روبه روم ایستاد و گفت:خیلی خب، باور نکن... ولی من واسه تک تک حرف هام مدرک دارم! من همون روز اولی که دیدمش فهمیدم این زن فقط چشم به مال و اموال تو داره، میره دنبال زندگیش! واسه همین همه جا واسش بپا گذاشتم! میفهمی؟ همه جا! اگر حرف من رو باور نداری... همینجا وایستا تا زنگ بزنم یکی برات مدرک بیاره...
شک افتاد به دلم، سوزان خیلی محکم از مدرک حرف می‌زد...
اخمی کردم و گفتم:مدارکت هم عین حرف هات..
پا به زمین کوبید و گفت:فقط نیم ساعت صبر کن... بعد میفهمی مدارکم چقدر قویه! اصلا فکر کردی واسه چی مجبورت کردم یک شب زودتر برگردیم شیراز؟ خیالش راحته که تو فردا صبح حرکت میکنی و تا شب هم نمیرسی!
مشتم رو به دیوار پشت سرش کوبیدم و فریاد زدم:ساکت شو سوزان...
با عجله سوار ماشین شدم، دیگه نمیخواستم بمونم و حرفهای بیخود این زن رو بشنوم...
با عجله به سمت خونه رفتم. میدونستم آفاق خونه اس... ساعت از نه شب گذشته بود و قطعا اون ساعت از شب خونه بود...
ماشین رو دم در نگه داشتم و با عجله به سمت خونه رفتم، در حیاط رو که باز کردم مکثی کردم و چند نفس عمیق کشیدم، حق نداشتم به آفاق شک کنم... اما با این عجله ای که من برای دیدنش داشتم ،انگار سوزان موفق شده بود بذر شک رو تو دلم بکاره...
قدم هام رو آهسته تر کردم و به سمت خونه رفتم، نرسیده به در ورودی چشمم به سیما افتاد که نگران روی پله های ورودی نشسته بود، به محض دیدن من سراسیمه از جا بلند شد...
اخمی کردم و گفتم:چرا اینجا نشستی؟
دستپاچه بود... لب گزید و بریده بریده گفت:خانم گفتن... گفتن شما فردا... گفتن فردا میایید...
+آفاق کجاست؟
سری تکون داد و نمیدونمی گفت...
عصبانی شدم، با خشم گفتم:یعنی چی نمیدونم؟ این موقع شب کجاست؟
سیما به آنی زد زیر گریه:نمیدونم آقا... به خدا نمیدونم... اصلا این چند روزی که شما نبودید درست حسابی خونه نبودن،صبح زود میرفتن شب برمیگشتن...ولی امروز دیگه خیلی دیر کردن...به منم که جواب نمیدادن کجا میرن و با کی میرن...
انگار یکی با مشت کوبید تو صورتم... به سیما اعتماد داشتم... سال های زیادی بود واسم کار می‌کرد، از همون موقعی که یک دختر جوون بود و مورد اعتماد مادرم... ولی آفاق... کجا رفته بود... ساعت از نه شب گذشته بود...
لبه ی پله نشستم و سرم رو بین دست هام گرفتم، باید دنبالش میگشتم... آفاق فقط یک دوست صمیمی داشت و اونم ماندانا بود! حتما اون از جای آفاق خبر داشت...
سریع از جا بلند شدم، هنوز به در حیاط نرسیده بودم که یکی زنگ در رو زد، نفس راحتی کشیدم... حتما آفاق برگشته بود...
در رو که باز کردم چشم تو چشم شدم با سوزان... لبخندی به لب داشت و انگار تو یک جنگ پیروز شده بود... من رو که دید سرخوش پاکتی رو گرفت جلوم:خدمت شما آقا فرامرز..
دستم بی اختیار جلو رفت، پاکت رو باز کردم...چند عکس تو پاکت بود... عکس آفاق... تو یک کافه... با یک مرد... سر یک میز...عکس بعدی... عکس آفاق سوار ماشین... همون مرد کنارش ایستاده بود..عکس ها از دور گرفته شده بود، اما همه چیز مشخص بود... مردی که تا اون روز ندیده بودمش..نمیتونستم باور کنم...



ادامه دارد‌...


✾࿐
undefined۱۲
undefined۳

۳۴۶

۱۹:۴۵