عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوپنجاه فردای اون روز بعد صبحانه برای پرت شدن حواسم سرم گرم خوندن یک کتاب بود که زنگ خونه به صدا دراومد... کلافه گفتم:اهمیت نده سیما! حتما باز مانداناس... سیما با کنجکاوی گفت:خانم طوری شده بین شما؟ کتاب رو بستم و گفتم:نه... چیزی نشده... ولی این روزها حوصله ی خودمم ندارم، چه برسه به حرافی های این زن... حالم که بهتر بشه خودم میرم از دلش درمیارم... ده دقیقه بعد تلفن خونه به صدا دراومد، با عصبانیت گفتم:ای بابا... دست بردار نیست چرا! سیما به سمت تلفن رفت و گفت:شاید آقا باشه... گوشی رو برداشت، برای چند لحظه انگار به حرف کسی که پشت تلفن بود گوش داد و بعد با گیجی تلفن رو گذاشت.. کنجکاو از جا بلند شدم:کی بود؟ چی میگفت؟ سیما با تردید گفت:یک مرد بود... فکر کنم همون مردی که اون شب بهتون زنگ زده بود... وحشت زده گفتم:خب؟ چی میگفت؟ +گفت... گفت یک هدیه داره براتون... انداختن تو حیاط... نفهمیدم چطور خودم رو به حیاط رسوندم، پای برهنه تا دم در دویدم، یک پاکت زرد رنگ درست جلوی در خونه بود... سیما خانم هم سریع دنبالم دوید با دست هایی لرزون پاکت رو برداشتم، سیما سریع نزدیک شد و گفت:خانم... بدید من... بریم داخل بازش کنیم... هنوز پاکت رو باز نکرده بودم اما انگار میدونستم تو اون پاکت کذایی چه خبره.. با تنی لرزون روی مبل نشستم:بده پاکت رو سیما خانم... +خانم جان، تو رو خدا بذارید آقا بیان... با خشم پا به زمین کوبیدم و جیغ زدم:بده اون پاکت رو... با دست هایی لرزون پاکت رو به سمتم گرفت، از وسط پاره اش کردم... حدسم درست بود... چند تا عکس بود... زمزمه کردم:میخوان عذابم بدن... میخوان زندگیم رو نابود کنن... دل به دل خودم میدادم اما عکس ها واضح بود... فرامرز و سوزان... روی مبل نشسته بودن... انگار تو هتل بودن، سوزان می‌خندید و فرامرز نگاهش میکرد... همون لباسی که خودم براش خریده بودم تنش بود... حلقه اش دستش بود... ساعتی که خودم براش خریده بود دستش بود... عکس دوم تو خیابون بودن، کنار هم... شونه به شونه ی هم... عین زن و شوهر... صدایی تو سرم گفت خب اینا زن و شوهر بودن... تو پریدی وسط زندگیشون. قلبم داشت از جا کنده میشد، انگار دنیا بر سرم آوار شده بود... تازه فهمیده بودم من هیچوقت رحیم و دوست نداشتم، رحیم زن گرفت، ... اما من هیچوقت اینجوری ناراحت نشدم! از فرامرز فقط یک عکس دیده بودم، یک عکس به ظاهر ساده... اما داغون شدم... سیما هراسون لیوان آبی رو به لب هام نزدیک کرد:آفاق خانم... نکن اینجوری با خودت... چیزی نشده که... این عکس ها چیزی رو ثابت نمیکنه... بذار آقا فرامرز بیاد... خودتو ناراحت نکن.. گفتم:من چیکار کنم سیما؟ فرامرز بهم گفت تنهاست...بهم دروغ گفت... من چیکار کنم؟ اگر این زندگی از دستم بره چیکار کنم؟ عین بید میلرزیدم، از تصور نابود شدن زندگی که شدیدا وابسته اش بودم... از تصور دوباره شکست خوردن... با لحن مادرانه ای گفت:دنیا که به آخر نرسیده دردت به سرم. هنوز چیزی نشده که اینجوری میکنی با خودت... صبر کن شوهرت بیاد،بشین با حوصله باهاش حرف بزن... باور کن تهش مشخص میشه همه چیز سوتفاهم بوده... سیما خانم دلداریم میداد اما دل من آروم نمی‌گرفت، کدوم سوتفاهم؟ دروغ گفتن فرامرز و عکس های سوزان واضح و مشخص بود... باید یک کاری میکردم...با نشستن و منتظر موندن هیچی نصیبم نمیشد با عجله از پله ها بالا رفتم، اولین مانتویی که دستم اومد رو پوشیدم، سوویچ ماشین رو برداشتم و برگشتم پایین، عکس هارو تو کیفم انداختم و به سمت در حیاط رفتم.. سیما دنبالم دوید:کجا میری آفاق جان؟ نکن... تو الان حالت خوب نیست... خواست مانعم بشه که با عصبانیت گفتم:ولم کن باید برم پیش برادر این زن... باید تکلیفم رو روشن کنم... هرجا هستن خودم باید برم پیششون... باید با چشم های خودم ببینم چه بلایی داره سر زندگیم میاد... ماشین رو روشن کردم و به سرعت از خونه بیرون زدم و به سمت شرکت رفتم، وارد شرکت که شدم دیگه معطل نموندم تا منشی ورودم رو به سپهر اعلام کنه. با توپ پر جلو رفتم و در اتاق رو به ضرب باز کردم، منشی سراسیمه به سمتم اومد:چیکار میکنید خانم، اجازه بدید من اطلاع بدم بهشون... با چشم های خیس از اشک نگاه کردم به سپهری که با تعجب داشت نگاهم میکرد، از پشت میزش بلند شد و رو به منشی گفت:شما بیرون باش، بفرمایید تو... بفرمایید بشینید.. جلو رفتم، عکس ها رو ریختم رو میزش و با بغضی و صدایی که سعی می‌کردم بالا نره گفتم:تحویل بگیرید.. پا به زمین کوبیدم و جیغ زدم:پس این عکس ها چیه؟ واسه چی یکی این عکس ها رو واسه من فرستاده؟ بهت زده عکس ها رو برداشت، نگاه کوتاهی به عکس ها انداخت و گفت:خب... این عکس ها... ممکنه برای الان نباشه... دیگه توان ایستادن نداشتم، خودم رو روی مبل انداختم و گفتم:برای الانه، ادامه دارد... ✾࿐༅
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهویک


این لباس رو خودم براش خریدم، ساعت تو دستش رو هم... حلقه اش... همه چیز مشخصه... منم بچه نیستم .. یک راه جلوی من بذارید... من باید همین الان برم تبریز، باید با چشم های خودم همه چیز رو....
سپهر کلافه گفت:چی میگید خانم! کجا برید؟اصلا گیریم شما برید، مگه میدونید اونا کجان؟
+میگید چیکار کنم؟ بشینم و دست رو دست بذارم تا زندگیم از دستم بره؟ این دو روز قد ده سال گذشته برام، مدام تماس تلفنی های عجیب میگیرم، یکی میخواد زندگی من رو خراب کنه... یکی که خیلی خوب هم داره موفق میشه...
سپهر لیوان آبی به دستم داد و گفت:من ازتون خواهش میکنم آروم باشید، اجازه بدید فرامرز برگرده تا همه چیز مشخص بشه... شما تشریف ببرید خونه، یکم استراحت کنید... من فرامرز رو پیدا میکنم و باهاش صحبت میکنم...
با تردید نگاهش کردم، دلیلی نداشت این مرد خیرخواه زندگی من باشه! البته که از خداش بود که دوستش و خواهرش دوباره برگردن پیش هم...
از جا بلند شدم، عکس ها رو برداشتم و تو کیفم گذاشتم:من برمیگردم خونه، نه به خاطر حرف شما، چون من و شما تو این ماجرا مقابل هم هستیم. من درک میکنم که شما از خداتونه سوزان برگرده پیش فرامرز...
حرفم رو قطع کرد و با اخم هایی درهم گفت:نه! اصلا اینطور نیست... سوزان خواهر منه، ولی من ابدا بهش پیشنهاد ندادم و نمیدم که برگرده به ازدواجی که تمومش کرده... فرامرز هم رفیق منه، عین برادر نداشته ام... من دارم میبینم که کنار شما خوشبخت تره... باور کنید اگر حرفی میزنم به صلاح هر سه نفر شماست...
سری به نشونه ی تایید تکون دادم،زیر لب بابت مزاحم شدنم معذرت خواهی کردم و در جواب درخواستش برای رسوندنم مخالفت کردم و از شرکت بیرون زدم...
با یادآوری نوبت دکتری که داشتم سریع برگشتم خونه، سوالات تموم نشدنی سیما رو سرسری جواب دادم و دوش گرفتم و بعد خوردن ناهار برای رفتن به مطب دکتر آماده شدم، نمیخواستم حال بدم ذره ای روی بچه ام تاثیر بذاره. از سیما خواستم اگر فرامرز تماس گرفت بهش بگه کمی حالم بد بوده و رفتم دکتر، بعدم سریع سوار ماشین شدم و از خونه بیرون زدم...
تا رسیدن به مطب دکتر حتی لحظه ای اشکم بند نیومد، همش با خودم میگفتم من بعد دیدن اون عکس ها و فهمیدن حقیقت سفر فرامرز چطور هنوز سر پام؟ مجبور بودم سرپا بمونم... به خاطر بچه ای که تنها امیدم برای موندن پیش فرامرز بود...
مطب دکتر شلوغ بود، اما منشی من رو می‌شناخت و وقتی حال پریشون و چشم های سرخ شده از گریه ام رو دید از مراجعی که نوبتش بود خواهش کرد جاش رو به من بده، انقدر چهره ام زرد و زار بود که اون خانم مخالفتی نکرد... با صدای لرزونی ازش تشکر کردم و وارد اتاق دکتر شدم..
خانم دکتر جوونی که از وقتی با فرامرز ازدواج کرده بودم چند باری پیشش رفته بودم و صدقه سر لطف فرامرز و بسته های آجیلی که هربار بهم میداد تا برای دکتر بیارم حسابی تحویلم میگرفت...
دکتر وقتی جواب آزمایشم رو دید ازم خواست برم و کمی آب بخورم بعد برگردم داخل، تقریبا چهل دقیقه ای طول کشید تا دوباره برگشتم داخل، مشغول آماده کردن دستگاه سونوگرافی شد و کمی بعد با اخم هایی درهم گفت:گریه چرا آفاق جان؟ چرا انقدر بهم ریخته ای؟
آهی کشیدم و سکوت کردم، فهمید نمیخوام حرف بزنم برای همین دیگه اصراری نکرد و مشغول کارش شد، چند لحظه ای خیره شد به تلویزیون کوچک جلوش و بعد با لبخند محوی گفت:قلب جنین تشکیل شده، تو هفته هشتم بارداری هستی، ماه های اول خیلی مهمه، از استرس و اضطراب باید دوری کنی، گریه و زاری واسه بچه ات عین سمه... متوجهی؟
برگشت پشت میزش و مشغول نوشتن چیزی روی کاغذ شد...
+برات چند تا مکمل مینویسم، باید حواست به تغذیه ات باشه، مواد غذایی سالم و تازه، سبزیجات و و آجیل حتما باید تو برنامه ی غذاییت باشه، ماه های اول به دور از استرس، بیشتر استراحت میکنی... سه ماهه ی اول خیلی مهمه عزیزم، برای همین توصیه میکنم فعلا جز خودت و همسرت کسی از بارداریت با خبر نشه، این برای آرامش خودته...
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، دکتر کمی دیگه باهام صحبت کرد و از احساساتی که از همون ماه اول بچه ام متوجه میشد گفت تا من رو وادار کنه کمتر گریه کنم..
وقتی کارم تموم شد و از مطب دکتر بیرون زدم ساعت از هشت شب گذشته بود. تمام تلاشم رو میکردم تا کمی آرومتر باشم، چند نفس عمیق کشیدم و سوار ماشین شدم...
حواسم رو داده بودم به رانندگیم، چیزی تا رسیدن به خونه نمونده بود، وارد یکی از کوچه های فرعی شدم که باعث می‌شد مسیر رسیدنم به خونه کوتاه تر بشه و منم همیشه عادت داشتم از اون مسیر به خونه میرفتم، به محض وارد شدنم از فاصله ی تقریبا ده متری چشمم به جسم بلندی افتاد که درست وسط کوچه افتاده بود ، سرعتم رو کم کردم و چشم هام رو ریز کردم و با دقت نگاهی به اون جسم انداختم، انگار یک آدم بود!


ادامه دارد...
undefined۱۰
undefined۱

۳۴۶

۱۹:۴۴