#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهویک
این لباس رو خودم براش خریدم، ساعت تو دستش رو هم... حلقه اش... همه چیز مشخصه... منم بچه نیستم .. یک راه جلوی من بذارید... من باید همین الان برم تبریز، باید با چشم های خودم همه چیز رو....
سپهر کلافه گفت:چی میگید خانم! کجا برید؟اصلا گیریم شما برید، مگه میدونید اونا کجان؟
+میگید چیکار کنم؟ بشینم و دست رو دست بذارم تا زندگیم از دستم بره؟ این دو روز قد ده سال گذشته برام، مدام تماس تلفنی های عجیب میگیرم، یکی میخواد زندگی من رو خراب کنه... یکی که خیلی خوب هم داره موفق میشه...
سپهر لیوان آبی به دستم داد و گفت:من ازتون خواهش میکنم آروم باشید، اجازه بدید فرامرز برگرده تا همه چیز مشخص بشه... شما تشریف ببرید خونه، یکم استراحت کنید... من فرامرز رو پیدا میکنم و باهاش صحبت میکنم...
با تردید نگاهش کردم، دلیلی نداشت این مرد خیرخواه زندگی من باشه! البته که از خداش بود که دوستش و خواهرش دوباره برگردن پیش هم...
از جا بلند شدم، عکس ها رو برداشتم و تو کیفم گذاشتم:من برمیگردم خونه، نه به خاطر حرف شما، چون من و شما تو این ماجرا مقابل هم هستیم. من درک میکنم که شما از خداتونه سوزان برگرده پیش فرامرز...
حرفم رو قطع کرد و با اخم هایی درهم گفت:نه! اصلا اینطور نیست... سوزان خواهر منه، ولی من ابدا بهش پیشنهاد ندادم و نمیدم که برگرده به ازدواجی که تمومش کرده... فرامرز هم رفیق منه، عین برادر نداشته ام... من دارم میبینم که کنار شما خوشبخت تره... باور کنید اگر حرفی میزنم به صلاح هر سه نفر شماست...
سری به نشونه ی تایید تکون دادم،زیر لب بابت مزاحم شدنم معذرت خواهی کردم و در جواب درخواستش برای رسوندنم مخالفت کردم و از شرکت بیرون زدم...
با یادآوری نوبت دکتری که داشتم سریع برگشتم خونه، سوالات تموم نشدنی سیما رو سرسری جواب دادم و دوش گرفتم و بعد خوردن ناهار برای رفتن به مطب دکتر آماده شدم، نمیخواستم حال بدم ذره ای روی بچه ام تاثیر بذاره. از سیما خواستم اگر فرامرز تماس گرفت بهش بگه کمی حالم بد بوده و رفتم دکتر، بعدم سریع سوار ماشین شدم و از خونه بیرون زدم...
تا رسیدن به مطب دکتر حتی لحظه ای اشکم بند نیومد، همش با خودم میگفتم من بعد دیدن اون عکس ها و فهمیدن حقیقت سفر فرامرز چطور هنوز سر پام؟ مجبور بودم سرپا بمونم... به خاطر بچه ای که تنها امیدم برای موندن پیش فرامرز بود...
مطب دکتر شلوغ بود، اما منشی من رو میشناخت و وقتی حال پریشون و چشم های سرخ شده از گریه ام رو دید از مراجعی که نوبتش بود خواهش کرد جاش رو به من بده، انقدر چهره ام زرد و زار بود که اون خانم مخالفتی نکرد... با صدای لرزونی ازش تشکر کردم و وارد اتاق دکتر شدم..
خانم دکتر جوونی که از وقتی با فرامرز ازدواج کرده بودم چند باری پیشش رفته بودم و صدقه سر لطف فرامرز و بسته های آجیلی که هربار بهم میداد تا برای دکتر بیارم حسابی تحویلم میگرفت...
دکتر وقتی جواب آزمایشم رو دید ازم خواست برم و کمی آب بخورم بعد برگردم داخل، تقریبا چهل دقیقه ای طول کشید تا دوباره برگشتم داخل، مشغول آماده کردن دستگاه سونوگرافی شد و کمی بعد با اخم هایی درهم گفت:گریه چرا آفاق جان؟ چرا انقدر بهم ریخته ای؟
آهی کشیدم و سکوت کردم، فهمید نمیخوام حرف بزنم برای همین دیگه اصراری نکرد و مشغول کارش شد، چند لحظه ای خیره شد به تلویزیون کوچک جلوش و بعد با لبخند محوی گفت:قلب جنین تشکیل شده، تو هفته هشتم بارداری هستی، ماه های اول خیلی مهمه، از استرس و اضطراب باید دوری کنی، گریه و زاری واسه بچه ات عین سمه... متوجهی؟
برگشت پشت میزش و مشغول نوشتن چیزی روی کاغذ شد...
+برات چند تا مکمل مینویسم، باید حواست به تغذیه ات باشه، مواد غذایی سالم و تازه، سبزیجات و و آجیل حتما باید تو برنامه ی غذاییت باشه، ماه های اول به دور از استرس، بیشتر استراحت میکنی... سه ماهه ی اول خیلی مهمه عزیزم، برای همین توصیه میکنم فعلا جز خودت و همسرت کسی از بارداریت با خبر نشه، این برای آرامش خودته...
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، دکتر کمی دیگه باهام صحبت کرد و از احساساتی که از همون ماه اول بچه ام متوجه میشد گفت تا من رو وادار کنه کمتر گریه کنم..
وقتی کارم تموم شد و از مطب دکتر بیرون زدم ساعت از هشت شب گذشته بود. تمام تلاشم رو میکردم تا کمی آرومتر باشم، چند نفس عمیق کشیدم و سوار ماشین شدم...
حواسم رو داده بودم به رانندگیم، چیزی تا رسیدن به خونه نمونده بود، وارد یکی از کوچه های فرعی شدم که باعث میشد مسیر رسیدنم به خونه کوتاه تر بشه و منم همیشه عادت داشتم از اون مسیر به خونه میرفتم، به محض وارد شدنم از فاصله ی تقریبا ده متری چشمم به جسم بلندی افتاد که درست وسط کوچه افتاده بود ، سرعتم رو کم کردم و چشم هام رو ریز کردم و با دقت نگاهی به اون جسم انداختم، انگار یک آدم بود!
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاهویک
این لباس رو خودم براش خریدم، ساعت تو دستش رو هم... حلقه اش... همه چیز مشخصه... منم بچه نیستم .. یک راه جلوی من بذارید... من باید همین الان برم تبریز، باید با چشم های خودم همه چیز رو....
سپهر کلافه گفت:چی میگید خانم! کجا برید؟اصلا گیریم شما برید، مگه میدونید اونا کجان؟
+میگید چیکار کنم؟ بشینم و دست رو دست بذارم تا زندگیم از دستم بره؟ این دو روز قد ده سال گذشته برام، مدام تماس تلفنی های عجیب میگیرم، یکی میخواد زندگی من رو خراب کنه... یکی که خیلی خوب هم داره موفق میشه...
سپهر لیوان آبی به دستم داد و گفت:من ازتون خواهش میکنم آروم باشید، اجازه بدید فرامرز برگرده تا همه چیز مشخص بشه... شما تشریف ببرید خونه، یکم استراحت کنید... من فرامرز رو پیدا میکنم و باهاش صحبت میکنم...
با تردید نگاهش کردم، دلیلی نداشت این مرد خیرخواه زندگی من باشه! البته که از خداش بود که دوستش و خواهرش دوباره برگردن پیش هم...
از جا بلند شدم، عکس ها رو برداشتم و تو کیفم گذاشتم:من برمیگردم خونه، نه به خاطر حرف شما، چون من و شما تو این ماجرا مقابل هم هستیم. من درک میکنم که شما از خداتونه سوزان برگرده پیش فرامرز...
حرفم رو قطع کرد و با اخم هایی درهم گفت:نه! اصلا اینطور نیست... سوزان خواهر منه، ولی من ابدا بهش پیشنهاد ندادم و نمیدم که برگرده به ازدواجی که تمومش کرده... فرامرز هم رفیق منه، عین برادر نداشته ام... من دارم میبینم که کنار شما خوشبخت تره... باور کنید اگر حرفی میزنم به صلاح هر سه نفر شماست...
سری به نشونه ی تایید تکون دادم،زیر لب بابت مزاحم شدنم معذرت خواهی کردم و در جواب درخواستش برای رسوندنم مخالفت کردم و از شرکت بیرون زدم...
با یادآوری نوبت دکتری که داشتم سریع برگشتم خونه، سوالات تموم نشدنی سیما رو سرسری جواب دادم و دوش گرفتم و بعد خوردن ناهار برای رفتن به مطب دکتر آماده شدم، نمیخواستم حال بدم ذره ای روی بچه ام تاثیر بذاره. از سیما خواستم اگر فرامرز تماس گرفت بهش بگه کمی حالم بد بوده و رفتم دکتر، بعدم سریع سوار ماشین شدم و از خونه بیرون زدم...
تا رسیدن به مطب دکتر حتی لحظه ای اشکم بند نیومد، همش با خودم میگفتم من بعد دیدن اون عکس ها و فهمیدن حقیقت سفر فرامرز چطور هنوز سر پام؟ مجبور بودم سرپا بمونم... به خاطر بچه ای که تنها امیدم برای موندن پیش فرامرز بود...
مطب دکتر شلوغ بود، اما منشی من رو میشناخت و وقتی حال پریشون و چشم های سرخ شده از گریه ام رو دید از مراجعی که نوبتش بود خواهش کرد جاش رو به من بده، انقدر چهره ام زرد و زار بود که اون خانم مخالفتی نکرد... با صدای لرزونی ازش تشکر کردم و وارد اتاق دکتر شدم..
خانم دکتر جوونی که از وقتی با فرامرز ازدواج کرده بودم چند باری پیشش رفته بودم و صدقه سر لطف فرامرز و بسته های آجیلی که هربار بهم میداد تا برای دکتر بیارم حسابی تحویلم میگرفت...
دکتر وقتی جواب آزمایشم رو دید ازم خواست برم و کمی آب بخورم بعد برگردم داخل، تقریبا چهل دقیقه ای طول کشید تا دوباره برگشتم داخل، مشغول آماده کردن دستگاه سونوگرافی شد و کمی بعد با اخم هایی درهم گفت:گریه چرا آفاق جان؟ چرا انقدر بهم ریخته ای؟
آهی کشیدم و سکوت کردم، فهمید نمیخوام حرف بزنم برای همین دیگه اصراری نکرد و مشغول کارش شد، چند لحظه ای خیره شد به تلویزیون کوچک جلوش و بعد با لبخند محوی گفت:قلب جنین تشکیل شده، تو هفته هشتم بارداری هستی، ماه های اول خیلی مهمه، از استرس و اضطراب باید دوری کنی، گریه و زاری واسه بچه ات عین سمه... متوجهی؟
برگشت پشت میزش و مشغول نوشتن چیزی روی کاغذ شد...
+برات چند تا مکمل مینویسم، باید حواست به تغذیه ات باشه، مواد غذایی سالم و تازه، سبزیجات و و آجیل حتما باید تو برنامه ی غذاییت باشه، ماه های اول به دور از استرس، بیشتر استراحت میکنی... سه ماهه ی اول خیلی مهمه عزیزم، برای همین توصیه میکنم فعلا جز خودت و همسرت کسی از بارداریت با خبر نشه، این برای آرامش خودته...
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، دکتر کمی دیگه باهام صحبت کرد و از احساساتی که از همون ماه اول بچه ام متوجه میشد گفت تا من رو وادار کنه کمتر گریه کنم..
وقتی کارم تموم شد و از مطب دکتر بیرون زدم ساعت از هشت شب گذشته بود. تمام تلاشم رو میکردم تا کمی آرومتر باشم، چند نفس عمیق کشیدم و سوار ماشین شدم...
حواسم رو داده بودم به رانندگیم، چیزی تا رسیدن به خونه نمونده بود، وارد یکی از کوچه های فرعی شدم که باعث میشد مسیر رسیدنم به خونه کوتاه تر بشه و منم همیشه عادت داشتم از اون مسیر به خونه میرفتم، به محض وارد شدنم از فاصله ی تقریبا ده متری چشمم به جسم بلندی افتاد که درست وسط کوچه افتاده بود ، سرعتم رو کم کردم و چشم هام رو ریز کردم و با دقت نگاهی به اون جسم انداختم، انگار یک آدم بود!
ادامه دارد...
۳۴۶
۱۹:۴۴