#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاه
فردای اون روز بعد صبحانه برای پرت شدن حواسم سرم گرم خوندن یک کتاب بود که زنگ خونه به صدا دراومد... کلافه گفتم:اهمیت نده سیما! حتما باز مانداناس...
سیما با کنجکاوی گفت:خانم طوری شده بین شما؟
کتاب رو بستم و گفتم:نه... چیزی نشده... ولی این روزها حوصله ی خودمم ندارم، چه برسه به حرافی های این زن... حالم که بهتر بشه خودم میرم از دلش درمیارم...
ده دقیقه بعد تلفن خونه به صدا دراومد، با عصبانیت گفتم:ای بابا... دست بردار نیست چرا!
سیما به سمت تلفن رفت و گفت:شاید آقا باشه...
گوشی رو برداشت، برای چند لحظه انگار به حرف کسی که پشت تلفن بود گوش داد و بعد با گیجی تلفن رو گذاشت..
کنجکاو از جا بلند شدم:کی بود؟ چی میگفت؟
سیما با تردید گفت:یک مرد بود... فکر کنم همون مردی که اون شب بهتون زنگ زده بود...
وحشت زده گفتم:خب؟ چی میگفت؟
+گفت... گفت یک هدیه داره براتون... انداختن تو حیاط...
نفهمیدم چطور خودم رو به حیاط رسوندم، پای برهنه تا دم در دویدم، یک پاکت زرد رنگ درست جلوی در خونه بود... سیما خانم هم سریع دنبالم دوید
با دست هایی لرزون پاکت رو برداشتم، سیما سریع نزدیک شد و گفت:خانم... بدید من... بریم داخل بازش کنیم...
هنوز پاکت رو باز نکرده بودم اما انگار میدونستم تو اون پاکت کذایی چه خبره..
با تنی لرزون روی مبل نشستم:بده پاکت رو سیما خانم...
+خانم جان، تو رو خدا بذارید آقا بیان...
با خشم پا به زمین کوبیدم و جیغ زدم:بده اون پاکت رو...
با دست هایی لرزون پاکت رو به سمتم گرفت، از وسط پاره اش کردم... حدسم درست بود... چند تا عکس بود...
زمزمه کردم:میخوان عذابم بدن... میخوان زندگیم رو نابود کنن...
دل به دل خودم میدادم اما عکس ها واضح بود... فرامرز و سوزان... روی مبل نشسته بودن... انگار تو هتل بودن، سوزان میخندید و فرامرز نگاهش میکرد... همون لباسی که خودم براش خریده بودم تنش بود... حلقه اش دستش بود... ساعتی که خودم براش خریده بود دستش بود...
عکس دوم تو خیابون بودن، کنار هم... شونه به شونه ی هم... عین زن و شوهر... صدایی تو سرم گفت خب اینا زن و شوهر بودن... تو پریدی وسط زندگیشون.
قلبم داشت از جا کنده میشد، انگار دنیا بر سرم آوار شده بود... تازه فهمیده بودم من هیچوقت رحیم و دوست نداشتم، رحیم زن گرفت، ... اما من هیچوقت اینجوری ناراحت نشدم! از فرامرز فقط یک عکس دیده بودم، یک عکس به ظاهر ساده... اما داغون شدم...
سیما هراسون لیوان آبی رو به لب هام نزدیک کرد:آفاق خانم... نکن اینجوری با خودت... چیزی نشده که... این عکس ها چیزی رو ثابت نمیکنه... بذار آقا فرامرز بیاد... خودتو ناراحت نکن..
گفتم:من چیکار کنم سیما؟ فرامرز بهم گفت تنهاست...بهم دروغ گفت... من چیکار کنم؟ اگر این زندگی از دستم بره چیکار کنم؟
عین بید میلرزیدم، از تصور نابود شدن زندگی که شدیدا وابسته اش بودم... از تصور دوباره شکست خوردن...
با لحن مادرانه ای گفت:دنیا که به آخر نرسیده دردت به سرم. هنوز چیزی نشده که اینجوری میکنی با خودت... صبر کن شوهرت بیاد،بشین با حوصله باهاش حرف بزن... باور کن تهش مشخص میشه همه چیز سوتفاهم بوده...
سیما خانم دلداریم میداد اما دل من آروم نمیگرفت، کدوم سوتفاهم؟ دروغ گفتن فرامرز و عکس های سوزان واضح و مشخص بود...
باید یک کاری میکردم...با نشستن و منتظر موندن هیچی نصیبم نمیشد
با عجله از پله ها بالا رفتم، اولین مانتویی که دستم اومد رو پوشیدم، سوویچ ماشین رو برداشتم و برگشتم پایین، عکس هارو تو کیفم انداختم و به سمت در حیاط رفتم..
سیما دنبالم دوید:کجا میری آفاق جان؟ نکن... تو الان حالت خوب نیست...
خواست مانعم بشه که با عصبانیت گفتم:ولم کن باید برم پیش برادر این زن... باید تکلیفم رو روشن کنم... هرجا هستن خودم باید برم پیششون... باید با چشم های خودم ببینم چه بلایی داره سر زندگیم میاد...
ماشین رو روشن کردم و به سرعت از خونه بیرون زدم و به سمت شرکت رفتم،
وارد شرکت که شدم دیگه معطل نموندم تا منشی ورودم رو به سپهر اعلام کنه. با توپ پر جلو رفتم و در اتاق رو به ضرب باز کردم، منشی سراسیمه به سمتم اومد:چیکار میکنید خانم، اجازه بدید من اطلاع بدم بهشون...
با چشم های خیس از اشک نگاه کردم به سپهری که با تعجب داشت نگاهم میکرد، از پشت میزش بلند شد و رو به منشی گفت:شما بیرون باش، بفرمایید تو... بفرمایید بشینید..
جلو رفتم، عکس ها رو ریختم رو میزش و با بغضی و صدایی که سعی میکردم بالا نره گفتم:تحویل بگیرید..
پا به زمین کوبیدم و جیغ زدم:پس این عکس ها چیه؟ واسه چی یکی این عکس ها رو واسه من فرستاده؟
بهت زده عکس ها رو برداشت، نگاه کوتاهی به عکس ها انداخت و گفت:خب... این عکس ها... ممکنه برای الان نباشه...
دیگه توان ایستادن نداشتم، خودم رو روی مبل انداختم و گفتم:برای الانه،
ادامه دارد...
✾࿐༅
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاه
فردای اون روز بعد صبحانه برای پرت شدن حواسم سرم گرم خوندن یک کتاب بود که زنگ خونه به صدا دراومد... کلافه گفتم:اهمیت نده سیما! حتما باز مانداناس...
سیما با کنجکاوی گفت:خانم طوری شده بین شما؟
کتاب رو بستم و گفتم:نه... چیزی نشده... ولی این روزها حوصله ی خودمم ندارم، چه برسه به حرافی های این زن... حالم که بهتر بشه خودم میرم از دلش درمیارم...
ده دقیقه بعد تلفن خونه به صدا دراومد، با عصبانیت گفتم:ای بابا... دست بردار نیست چرا!
سیما به سمت تلفن رفت و گفت:شاید آقا باشه...
گوشی رو برداشت، برای چند لحظه انگار به حرف کسی که پشت تلفن بود گوش داد و بعد با گیجی تلفن رو گذاشت..
کنجکاو از جا بلند شدم:کی بود؟ چی میگفت؟
سیما با تردید گفت:یک مرد بود... فکر کنم همون مردی که اون شب بهتون زنگ زده بود...
وحشت زده گفتم:خب؟ چی میگفت؟
+گفت... گفت یک هدیه داره براتون... انداختن تو حیاط...
نفهمیدم چطور خودم رو به حیاط رسوندم، پای برهنه تا دم در دویدم، یک پاکت زرد رنگ درست جلوی در خونه بود... سیما خانم هم سریع دنبالم دوید
با دست هایی لرزون پاکت رو برداشتم، سیما سریع نزدیک شد و گفت:خانم... بدید من... بریم داخل بازش کنیم...
هنوز پاکت رو باز نکرده بودم اما انگار میدونستم تو اون پاکت کذایی چه خبره..
با تنی لرزون روی مبل نشستم:بده پاکت رو سیما خانم...
+خانم جان، تو رو خدا بذارید آقا بیان...
با خشم پا به زمین کوبیدم و جیغ زدم:بده اون پاکت رو...
با دست هایی لرزون پاکت رو به سمتم گرفت، از وسط پاره اش کردم... حدسم درست بود... چند تا عکس بود...
زمزمه کردم:میخوان عذابم بدن... میخوان زندگیم رو نابود کنن...
دل به دل خودم میدادم اما عکس ها واضح بود... فرامرز و سوزان... روی مبل نشسته بودن... انگار تو هتل بودن، سوزان میخندید و فرامرز نگاهش میکرد... همون لباسی که خودم براش خریده بودم تنش بود... حلقه اش دستش بود... ساعتی که خودم براش خریده بود دستش بود...
عکس دوم تو خیابون بودن، کنار هم... شونه به شونه ی هم... عین زن و شوهر... صدایی تو سرم گفت خب اینا زن و شوهر بودن... تو پریدی وسط زندگیشون.
قلبم داشت از جا کنده میشد، انگار دنیا بر سرم آوار شده بود... تازه فهمیده بودم من هیچوقت رحیم و دوست نداشتم، رحیم زن گرفت، ... اما من هیچوقت اینجوری ناراحت نشدم! از فرامرز فقط یک عکس دیده بودم، یک عکس به ظاهر ساده... اما داغون شدم...
سیما هراسون لیوان آبی رو به لب هام نزدیک کرد:آفاق خانم... نکن اینجوری با خودت... چیزی نشده که... این عکس ها چیزی رو ثابت نمیکنه... بذار آقا فرامرز بیاد... خودتو ناراحت نکن..
گفتم:من چیکار کنم سیما؟ فرامرز بهم گفت تنهاست...بهم دروغ گفت... من چیکار کنم؟ اگر این زندگی از دستم بره چیکار کنم؟
عین بید میلرزیدم، از تصور نابود شدن زندگی که شدیدا وابسته اش بودم... از تصور دوباره شکست خوردن...
با لحن مادرانه ای گفت:دنیا که به آخر نرسیده دردت به سرم. هنوز چیزی نشده که اینجوری میکنی با خودت... صبر کن شوهرت بیاد،بشین با حوصله باهاش حرف بزن... باور کن تهش مشخص میشه همه چیز سوتفاهم بوده...
سیما خانم دلداریم میداد اما دل من آروم نمیگرفت، کدوم سوتفاهم؟ دروغ گفتن فرامرز و عکس های سوزان واضح و مشخص بود...
باید یک کاری میکردم...با نشستن و منتظر موندن هیچی نصیبم نمیشد
با عجله از پله ها بالا رفتم، اولین مانتویی که دستم اومد رو پوشیدم، سوویچ ماشین رو برداشتم و برگشتم پایین، عکس هارو تو کیفم انداختم و به سمت در حیاط رفتم..
سیما دنبالم دوید:کجا میری آفاق جان؟ نکن... تو الان حالت خوب نیست...
خواست مانعم بشه که با عصبانیت گفتم:ولم کن باید برم پیش برادر این زن... باید تکلیفم رو روشن کنم... هرجا هستن خودم باید برم پیششون... باید با چشم های خودم ببینم چه بلایی داره سر زندگیم میاد...
ماشین رو روشن کردم و به سرعت از خونه بیرون زدم و به سمت شرکت رفتم،
وارد شرکت که شدم دیگه معطل نموندم تا منشی ورودم رو به سپهر اعلام کنه. با توپ پر جلو رفتم و در اتاق رو به ضرب باز کردم، منشی سراسیمه به سمتم اومد:چیکار میکنید خانم، اجازه بدید من اطلاع بدم بهشون...
با چشم های خیس از اشک نگاه کردم به سپهری که با تعجب داشت نگاهم میکرد، از پشت میزش بلند شد و رو به منشی گفت:شما بیرون باش، بفرمایید تو... بفرمایید بشینید..
جلو رفتم، عکس ها رو ریختم رو میزش و با بغضی و صدایی که سعی میکردم بالا نره گفتم:تحویل بگیرید..
پا به زمین کوبیدم و جیغ زدم:پس این عکس ها چیه؟ واسه چی یکی این عکس ها رو واسه من فرستاده؟
بهت زده عکس ها رو برداشت، نگاه کوتاهی به عکس ها انداخت و گفت:خب... این عکس ها... ممکنه برای الان نباشه...
دیگه توان ایستادن نداشتم، خودم رو روی مبل انداختم و گفتم:برای الانه،
ادامه دارد...
✾࿐༅
۳۲۲
۱۲:۰۴