عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوچهلونه من دیدم آقا چقدر برای ازدواج به شما تلاش کرد، آقا فرامرز کنار شما خوشبخت بود، آرامش داشت... خنده هاش واقعی بود... وقتی لبخند میزدید انگار دنیا رو بهش میدادن... من هیچکدوم از این رفتارها رو وقتی کنار سوزان خانم بودن ندیدم.. به جون بچه هام که ندیدم... نکنید اینجوری با خودتون، نذارید آدم های حسود اطرافتون زندگیتون رو نابود کنن... بذارید آقا برگردن، باهاش صحبت کنید... من مطمئنم آقا با سوزان خانم جایی نرفته، حتی اگر رفته باشه حتما واسه کارش دلیل داشته... حرف های سیما کمی آرومم کرد، اما بازم دست و دلم به کاری نمیرفت، حتی وقتی ماندانا تماس گرفت به سیما گفتم دست به سرش کنه و بگه آفاق خسته اس و خوابیده. حوصله ی حرف زدن با هیچکس رو نداشتم و میخواستم فقط منتظر برگشت فرامرز بمونم تا همه چیز مشخص بشه... موقع ناهار بود که تلفن دوباره زنگ خورد، با خودم گفتم حتما باز مانداناس، بی حوصله رو به سیما گفتم:یک چیزی بهش بگو که دیگه زنگ نزنه، هیچ حوصله اش رو ندارم... سیما چشمی گفت و تلفن رو برداشت. تا گفت الو چشم هاش برقی زد و گفت:آقا فرامرزه خانم... نفهمیدم فاصله ی میز ناهارخوری تا تلفن رو چطور طی کردم، گوشی رو که برداشتم و صدای سلام فرامرز رو شنیدم انگار دلم آروم گرفت‌. با بغض روی صندلی نشستم و گفتم:خوبی؟ کجایی؟ سیما خانم نزدیکم نشست و آهسته گفت:الان بحث نکنید خانم، اجازه بدید برگردن... فرامرز کلافه گفت:تو کجایی آفاق؟ چرا هرچی زنگ میزنم خونه نیستی؟ صبح به اون زودی کجا رفته بودی؟ گفتم:رفته بودم یکم قدم بزنم، حالم خوب نبود... تو... کجایی؟ هنوز همدانی؟ +آره،امروز میرم سمت تبریز... احتمالا کارم اونجا زیاد طول نکشه... از استرس کل بدنم میلرزید،به هر سختی بود گفتم:تنهایی؟ یعنی... تنها رفتی سفر؟ فرامرز مکثی کرد و گفت:آره...چطور؟ دروغ میگفت... شک نداشتم این صدای لرزون و پر تردید داشت دروغ میگفت... گفتم:هیچی... فقط خواستم بدونم... جات تو خونه خیلی خالیه فرامرز... روزهای آخر سال به حد کافی دلگیر هست... تو رو خدا زودتر برگرد... لحنش با محبت شد:خیلی زود میام، باور کن این سفر واجب بود ،وگرنه محال بود تنهات بذارم... توام لطف کن کمتر از خونه بیرون برو، میخوام خیالم بابت تو راحت باشه... باشه ای گفتم و کمی باهاش حرف زدم و بعد تلفن رو گذاشتم... سیما خانم با محبت گفت:کار خوبی کردید چیزی نگفتید، از راه دور بحث کردن فقط گره ی کار رو سفت تر میکنه... بذارید برگردن... بعد رو در رو حرف بزنید... هرچند شک داشتم به درست و غلط بودن کارم،اما خودمم حوصله ی بحث از راه دور رو نداشتم و ترجیح میدادم وقتی فرامرز برگشت تکلیف این ماجرا رو روشن کنم.... ساعت شش غروب بود و آقا سپهر تازه ماشینم رو آورده بود تو خونه و کلیدش رو داده بود سیما تا بهم بده، بعدم به سیما گفته بود به خانمت بگو خواهر من رفته سفر، اما همراه فرامرز نیست... خیالم راحت نشده بود، اما مجبور بودم صبر کنم ببینم چی پیش میاد.... داشتم تو تراس کمی هوا میخوردم که زنگ خونه رو زدن، از روی صندلی بلند شدم و سرکی به کوچه کشیدم، ماندانا بود و البته همراه مهرداد! سریع از اتاق بیرون رفتم و با صدای بلندی سیما رو صدا زدم:سیما... در رو باز کردی؟ +نه خانم، تازه داشتم میرفتم ببینم کیه... +مانداناس،سیما... تحت هیچ شرایطی راهش نمیدی داخل، فهمیدی؟ تحت هیچ شرایطی... بهش بگو آفاق براش یک مشکلی پیش اومده رفته روستا پیش خانواده اش... بگو تاکید کردن در نبودشون کسی رو راه ندم خونه... سیما خانم چشمی گفت و آیفون رو برداشت، روی پله های نشستم و منتظر موندم ببینم چی میشه... سیما خانم نگاهی به من انداخت و گفت:آفاق خانم خونه نیستن...نه...رفتن روستا... من نمیدونم یک مشکلی براشون پیش اومده بود... نه... نمیدونم... شرمنده خانم تاکید کردن در نبودشون کسی رو راه ندم... نه خانم شرمنده... لطفا برید هروقت خودشون اومدن تشریف بیارید.... چشم... من بهشون میگم باهاتون تماس بگیرن... اینو گفت و کلافه آیفون رو گذاشت و گفت:خیلی اصرار داشتن که بیان تو! آهی کشیدم و از جا بلند شدم، حس خوبی به اتفاقاتی که در جریان بود نداشتم، تنها چیزی که میدونستم این بود که باید از این زن فاصله میگرفتم... اون شب یکبار دیگه با فرامرز حرف زدم، رسیده بود تبریز و میگفت فردا کارش رو تو تبریز تموم میکنه و برمیگرده شیراز، با حساب مدت زمانی که تو راه بود احتمالا دو روز دیگه برمی‌گشت... هزار جور فکر تو سرم میچرخید، باید پرینت تلفن خونه رو می‌گرفتیم تا ببینیم تماس های مشکوک از کجا گرفته میشن... به فرامرز گفته بودم موقع خواب تلفن رو از برق میکشم و اگر زنگ زد نگران نشه، اما در واقع از ترس زنگ زدن اون مرد میخواستم تلفن ها رو قطع کنم... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنجاه


فردای اون روز بعد صبحانه برای پرت شدن حواسم سرم گرم خوندن یک کتاب بود که زنگ خونه به صدا دراومد... کلافه گفتم:اهمیت نده سیما! حتما باز مانداناس...
سیما با کنجکاوی گفت:خانم طوری شده بین شما؟
کتاب رو بستم و گفتم:نه... چیزی نشده... ولی این روزها حوصله ی خودمم ندارم، چه برسه به حرافی های این زن... حالم که بهتر بشه خودم میرم از دلش درمیارم...
ده دقیقه بعد تلفن خونه به صدا دراومد، با عصبانیت گفتم:ای بابا... دست بردار نیست چرا!
سیما به سمت تلفن رفت و گفت:شاید آقا باشه...
گوشی رو برداشت، برای چند لحظه انگار به حرف کسی که پشت تلفن بود گوش داد و بعد با گیجی تلفن رو گذاشت..
کنجکاو از جا بلند شدم:کی بود؟ چی میگفت؟
سیما با تردید گفت:یک مرد بود... فکر کنم همون مردی که اون شب بهتون زنگ زده بود...
وحشت زده گفتم:خب؟ چی میگفت؟
+گفت... گفت یک هدیه داره براتون... انداختن تو حیاط...
نفهمیدم چطور خودم رو به حیاط رسوندم، پای برهنه تا دم در دویدم، یک پاکت زرد رنگ درست جلوی در خونه بود... سیما خانم هم سریع دنبالم دوید
با دست هایی لرزون پاکت رو برداشتم، سیما سریع نزدیک شد و گفت:خانم... بدید من... بریم داخل بازش کنیم...
هنوز پاکت رو باز نکرده بودم اما انگار میدونستم تو اون پاکت کذایی چه خبره..
با تنی لرزون روی مبل نشستم:بده پاکت رو سیما خانم...
+خانم جان، تو رو خدا بذارید آقا بیان...
با خشم پا به زمین کوبیدم و جیغ زدم:بده اون پاکت رو...
با دست هایی لرزون پاکت رو به سمتم گرفت، از وسط پاره اش کردم... حدسم درست بود... چند تا عکس بود...
زمزمه کردم:میخوان عذابم بدن... میخوان زندگیم رو نابود کنن...
دل به دل خودم میدادم اما عکس ها واضح بود... فرامرز و سوزان... روی مبل نشسته بودن... انگار تو هتل بودن، سوزان می‌خندید و فرامرز نگاهش میکرد... همون لباسی که خودم براش خریده بودم تنش بود... حلقه اش دستش بود... ساعتی که خودم براش خریده بود دستش بود...
عکس دوم تو خیابون بودن، کنار هم... شونه به شونه ی هم... عین زن و شوهر... صدایی تو سرم گفت خب اینا زن و شوهر بودن... تو پریدی وسط زندگیشون.
قلبم داشت از جا کنده میشد، انگار دنیا بر سرم آوار شده بود... تازه فهمیده بودم من هیچوقت رحیم و دوست نداشتم، رحیم زن گرفت، ... اما من هیچوقت اینجوری ناراحت نشدم! از فرامرز فقط یک عکس دیده بودم، یک عکس به ظاهر ساده... اما داغون شدم...
سیما هراسون لیوان آبی رو به لب هام نزدیک کرد:آفاق خانم... نکن اینجوری با خودت... چیزی نشده که... این عکس ها چیزی رو ثابت نمیکنه... بذار آقا فرامرز بیاد... خودتو ناراحت نکن..
گفتم:من چیکار کنم سیما؟ فرامرز بهم گفت تنهاست...بهم دروغ گفت... من چیکار کنم؟ اگر این زندگی از دستم بره چیکار کنم؟
عین بید میلرزیدم، از تصور نابود شدن زندگی که شدیدا وابسته اش بودم... از تصور دوباره شکست خوردن...
با لحن مادرانه ای گفت:دنیا که به آخر نرسیده دردت به سرم. هنوز چیزی نشده که اینجوری میکنی با خودت... صبر کن شوهرت بیاد،بشین با حوصله باهاش حرف بزن... باور کن تهش مشخص میشه همه چیز سوتفاهم بوده...
سیما خانم دلداریم میداد اما دل من آروم نمی‌گرفت، کدوم سوتفاهم؟ دروغ گفتن فرامرز و عکس های سوزان واضح و مشخص بود...
باید یک کاری میکردم...با نشستن و منتظر موندن هیچی نصیبم نمیشد
با عجله از پله ها بالا رفتم، اولین مانتویی که دستم اومد رو پوشیدم، سوویچ ماشین رو برداشتم و برگشتم پایین، عکس هارو تو کیفم انداختم و به سمت در حیاط رفتم..
سیما دنبالم دوید:کجا میری آفاق جان؟ نکن... تو الان حالت خوب نیست...
خواست مانعم بشه که با عصبانیت گفتم:ولم کن باید برم پیش برادر این زن... باید تکلیفم رو روشن کنم... هرجا هستن خودم باید برم پیششون... باید با چشم های خودم ببینم چه بلایی داره سر زندگیم میاد...
ماشین رو روشن کردم و به سرعت از خونه بیرون زدم و به سمت شرکت رفتم،
وارد شرکت که شدم دیگه معطل نموندم تا منشی ورودم رو به سپهر اعلام کنه. با توپ پر جلو رفتم و در اتاق رو به ضرب باز کردم، منشی سراسیمه به سمتم اومد:چیکار میکنید خانم، اجازه بدید من اطلاع بدم بهشون...
با چشم های خیس از اشک نگاه کردم به سپهری که با تعجب داشت نگاهم میکرد، از پشت میزش بلند شد و رو به منشی گفت:شما بیرون باش، بفرمایید تو... بفرمایید بشینید..
جلو رفتم، عکس ها رو ریختم رو میزش و با بغضی و صدایی که سعی می‌کردم بالا نره گفتم:تحویل بگیرید..
پا به زمین کوبیدم و جیغ زدم:پس این عکس ها چیه؟ واسه چی یکی این عکس ها رو واسه من فرستاده؟
بهت زده عکس ها رو برداشت، نگاه کوتاهی به عکس ها انداخت و گفت:خب... این عکس ها... ممکنه برای الان نباشه...
دیگه توان ایستادن نداشتم، خودم رو روی مبل انداختم و گفتم:برای الانه،


ادامه دارد...



✾࿐༅
undefined۱۲
undefined۱

۳۲۲

۱۲:۰۴