عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوچهلوهشت اما مطمئن هستم که با فرامرز نرفته، سوزان خواهر منه، فرامرز بهترین رفیق من... آروم باشید خانم، تشریف داشته باشید بگم ازتون پذیرایی کنن، منم چند تا تماس میگیرم فرامرز رو پیدا میکنم... این رو گفت و با تلفن از منشیش خواست بیاد تو اتاق، منشی که وارد اتاق شد با اخم هایی درهم گفت:به محسن آقا بگو از خانم پذیرایی کنن، خودتم برو شماره ی خونه ی محبی رو واسم بگیر وصل کن.. منشی با تعجب گفت:خونه ی آقای محبی چرا؟ چیزی شده؟ خودش تو شرکته ها! برادر سوزان با تعجب گفت:محبی تو شرکته؟ مگه قرار نبود با فرامرز بره همدان و تبریز؟ منشی شونه ای بالا انداخت و گفت:تا جایی که من میدونم ایشون تنها رفتن... آقای محبی هم داره بسته بندی ها رو چک میکنه... بگم بیاد؟ برادر سوزان سری به نشونه ی نه تکون داد و مات و مبهوت روی صندلی نشست، دیگه مطمئن شده بودم حرف های اون مرد راست بوده... آقا سپهر، برادر سوزان کلافه دستی به گردنش کشید و گفت:حتما اشتباهی پیش اومده، یعنی من مطمئنم سوزان هرجا باشه با فرامرز نیست... چون هر دو نفرشون رو میشناسم... دوستی من با فرامرز برمیگرده به دوران مدرسه! فرامرز محاله همچین کاری کرده باشه... شما بهتره برگردید خونه، من قول میدم هر خبری از فرامرز گرفتم بهتون اطلاع بدم... با حالی زار نالیدم:اگر... اگر واقعا باهم باشن چی؟ آقا سپهر سری تکون داد و گفتداجازه بدید من خودم شما رو برسونم خونه، رنگ به صورت ندارید... بعدم منشیش رو صدا کرد و ازش خواست بهم کمک کنه... اگر اون زن دستم رو نمی‌گرفت نمیتونستم قدم از قدم بردارم، انقدر حالم بد بود که حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم... فکر از دست دادن فرامرز و علاقش، از دست دادن زندگی که دوستش داشتم... اون همه ثروت و رفاه و آرامش... آخ که داشتم دیوونه میشدم... همش با خودم میگفتم اگر فرامرز از اول من رو دوست نداشت چرا اون همه اصرار داشت به ازدواج؟ چرا زنش رو طلاق داد...چرا آفاق بیچاره رو به خودش علاقممد کرد؟ من چه گناهی کرده بودم که اینجوری باید تاوان میدادم؟ یاد حرف ستاره خانم افتادم، میگفت علاقه فرامرز به تو زودگذره، انگار حرفش درست بود، شایدم همه چیز تموم شده بود... شاید من انقدر غرق کارهای خودم بودم که خاموش شدن علاقه تو چشم هاش رو ندیده بودم... تا رسیدن به خونه بی صدا فقط اشک ریختم، آقا سپهر هم دیگه تلاشی برای قانع کردنم نمی‌کرد، انگار خودشم باورش شده بود فرامرز و سوزان باهم هستن... جلوی در خونه که نگه داشت نگران نگاهی بهم انداخت و گفت:سیما هنوز پیش شماست؟ تنها نیستید خونه؟ دست کردم از تو کیفم کلید خونه رو دربیارم که تازه یادم اومد ماشینم رو جلوی شرکت جا گذاشتم، با صدای گرفته ای گفتم:بله، سیما هستش... من... ماشینم رو جلوی شرکت شما جا گذاشتم... دستش رو به سمتم دراز کرد:سوئیچ رو بدید، من ماشین رو براتون میارم... بی تعارف سوئیچ رو کف دستش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم، خودشم همراهم تا جلوی در اومد، در خونه رو که باز کردم سیما تو حیاط بود، با دیدنم هول زده دوید سمتم:خوبید خانم جان؟ آقا سپهر پشت سرم وارد حیاط شد و گفت:سلام سیما خانم، خانمت رو ببر اتاقشون استراحت کنن، حواست بهشون باشه... تا برگشت فرامرز هم نذار تنها جایی برن، هرجا خواستن برن حتما همراهش برو... بعدم رو به من گفت:من فرامرز رو هرجور شده تا آخر شب پیدا میکنم... خودم باهاتون تماس میگیرم.. سیما گفت:آقا فرامرز از صبح ده بار تماس گرفته... خیلی عصبانی بود که شما از خونه بیرون رفتید.. پوزخندی زدم و بی جون به سمت ساختمون رفتم، احتمالا فرامرز می‌ترسید من بفهمم با کی رفته سفر! حتما واسه همین بود که می‌گفت از خونه بیرون نرو،میخواست بمونم خونه و عین کبک سرم رو زیر برف کنم... روی مبل دراز کشیدم و در جواب سیما که می‌گفت چیزی میخورم سری به نشونه ی نه تکون دادم، خیره شدم به خونه ای که شاید دیگه خونه ی من نبود... شاید از اولم خونه ی من نبود... به بچه ای که تو راه داشتم فکر کردم،نباید به فرامرز میگفتم حامله ام... نمیخواستم به خاطر بچه من رو بخواد... اگر واقعا سوزان رو دوست داشت من از زندگیش میرفتم... محال بود بمونم و التماس علاقه ای رو بکنم که به سال نرسیده ته کشیده بود... سیما ظرفی پر از میوه جلوم گذاشت و خودش نشست روی زمین و گفت:چرا انقدر خودتون رو عذاب میدید خانم؟ چونه ام لرزید:تو چه میدونی من چی میکشم؟ آهی کشید و گفت:میدونم خانم... دیشب که تلفن زنگ خورد از خواب پریدم... وقتی برداشتم صدای اون مرد رو شنیدم... خانم جان... من سال های زیادیه تو این خونه کار میکنم، آقا فرامرز رو خیلی خوب میشناسم. من آقا رو موقعی که با سوزان خانم زندگی می‌کرد دیدم...وقتی کنار شما بود هم دیدم... ادامه دارد.... ✾࿐
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلونه


من دیدم آقا چقدر برای ازدواج به شما تلاش کرد، آقا فرامرز کنار شما خوشبخت بود، آرامش داشت...
خنده هاش واقعی بود... وقتی لبخند میزدید انگار دنیا رو بهش میدادن... من هیچکدوم از این رفتارها رو وقتی کنار سوزان خانم بودن ندیدم.. به جون بچه هام که ندیدم... نکنید اینجوری با خودتون، نذارید آدم های حسود اطرافتون زندگیتون رو نابود کنن... بذارید آقا برگردن، باهاش صحبت کنید... من مطمئنم آقا با سوزان خانم جایی نرفته، حتی اگر رفته باشه حتما واسه کارش دلیل داشته...
حرف های سیما کمی آرومم کرد، اما بازم دست و دلم به کاری نمیرفت، حتی وقتی ماندانا تماس گرفت به سیما گفتم دست به سرش کنه و بگه آفاق خسته اس و خوابیده. حوصله ی حرف زدن با هیچکس رو نداشتم و میخواستم فقط منتظر برگشت فرامرز بمونم تا همه چیز مشخص بشه...
موقع ناهار بود که تلفن دوباره زنگ خورد، با خودم گفتم حتما باز مانداناس، بی حوصله رو به سیما گفتم:یک چیزی بهش بگو که دیگه زنگ نزنه، هیچ حوصله اش رو ندارم...
سیما چشمی گفت و تلفن رو برداشت. تا گفت الو چشم هاش برقی زد و گفت:آقا فرامرزه خانم...
نفهمیدم فاصله ی میز ناهارخوری تا تلفن رو چطور طی کردم، گوشی رو که برداشتم و صدای سلام فرامرز رو شنیدم انگار دلم آروم گرفت‌.
با بغض روی صندلی نشستم و گفتم:خوبی؟ کجایی؟
سیما خانم نزدیکم نشست و آهسته گفت:الان بحث نکنید خانم، اجازه بدید برگردن...
فرامرز کلافه گفت:تو کجایی آفاق؟ چرا هرچی زنگ میزنم خونه نیستی؟ صبح به اون زودی کجا رفته بودی؟
گفتم:رفته بودم یکم قدم بزنم، حالم خوب نبود... تو... کجایی؟ هنوز همدانی؟
+آره،امروز میرم سمت تبریز... احتمالا کارم اونجا زیاد طول نکشه...
از استرس کل بدنم میلرزید،به هر سختی بود گفتم:تنهایی؟ یعنی... تنها رفتی سفر؟
فرامرز مکثی کرد و گفت:آره...چطور؟

دروغ میگفت... شک نداشتم این صدای لرزون و پر تردید داشت دروغ میگفت... گفتم:هیچی... فقط خواستم بدونم... جات تو خونه خیلی خالیه فرامرز... روزهای آخر سال به حد کافی دلگیر هست... تو رو خدا زودتر برگرد...
لحنش با محبت شد:خیلی زود میام، باور کن این سفر واجب بود ،وگرنه محال بود تنهات بذارم... توام لطف کن کمتر از خونه بیرون برو، میخوام خیالم بابت تو راحت باشه...
باشه ای گفتم و کمی باهاش حرف زدم و بعد تلفن رو گذاشتم...
سیما خانم با محبت گفت:کار خوبی کردید چیزی نگفتید، از راه دور بحث کردن فقط گره ی کار رو سفت تر میکنه... بذارید برگردن... بعد رو در رو حرف بزنید...
هرچند شک داشتم به درست و غلط بودن کارم،اما خودمم حوصله ی بحث از راه دور رو نداشتم و ترجیح میدادم وقتی فرامرز برگشت تکلیف این ماجرا رو روشن کنم....
ساعت شش غروب بود و آقا سپهر تازه ماشینم رو آورده بود تو خونه و کلیدش رو داده بود سیما تا بهم بده، بعدم به سیما گفته بود به خانمت بگو خواهر من رفته سفر، اما همراه فرامرز نیست... خیالم راحت نشده بود، اما مجبور بودم صبر کنم ببینم چی پیش میاد....
داشتم تو تراس کمی هوا میخوردم که زنگ خونه رو زدن، از روی صندلی بلند شدم و سرکی به کوچه کشیدم، ماندانا بود و البته همراه مهرداد!
سریع از اتاق بیرون رفتم و با صدای بلندی سیما رو صدا زدم:سیما... در رو باز کردی؟
+نه خانم، تازه داشتم میرفتم ببینم کیه...
+مانداناس،سیما... تحت هیچ شرایطی راهش نمیدی داخل، فهمیدی؟ تحت هیچ شرایطی... بهش بگو آفاق براش یک مشکلی پیش اومده رفته روستا پیش خانواده اش... بگو تاکید کردن در نبودشون کسی رو راه ندم خونه...
سیما خانم چشمی گفت و آیفون رو برداشت، روی پله های نشستم و منتظر موندم ببینم چی میشه...
سیما خانم نگاهی به من انداخت و گفت:آفاق خانم خونه نیستن...نه...رفتن روستا... من نمیدونم یک مشکلی براشون پیش اومده بود... نه... نمیدونم... شرمنده خانم تاکید کردن در نبودشون کسی رو راه ندم... نه خانم شرمنده... لطفا برید هروقت خودشون اومدن تشریف بیارید.... چشم... من بهشون میگم باهاتون تماس بگیرن...
اینو گفت و کلافه آیفون رو گذاشت و گفت:خیلی اصرار داشتن که بیان تو!
آهی کشیدم و از جا بلند شدم، حس خوبی به اتفاقاتی که در جریان بود نداشتم، تنها چیزی که میدونستم این بود که باید از این زن فاصله میگرفتم...
اون شب یکبار دیگه با فرامرز حرف زدم، رسیده بود تبریز و میگفت فردا کارش رو تو تبریز تموم میکنه و برمیگرده شیراز، با حساب مدت زمانی که تو راه بود احتمالا دو روز دیگه برمی‌گشت...
هزار جور فکر تو سرم میچرخید، باید پرینت تلفن خونه رو می‌گرفتیم تا ببینیم تماس های مشکوک از کجا گرفته میشن...
به فرامرز گفته بودم موقع خواب تلفن رو از برق میکشم و اگر زنگ زد نگران نشه، اما در واقع از ترس زنگ زدن اون مرد میخواستم تلفن ها رو قطع کنم...



ادامه دارد...
undefined۱۲

۳۱۱

۱۰:۴۳