#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلونه
من دیدم آقا چقدر برای ازدواج به شما تلاش کرد، آقا فرامرز کنار شما خوشبخت بود، آرامش داشت...
خنده هاش واقعی بود... وقتی لبخند میزدید انگار دنیا رو بهش میدادن... من هیچکدوم از این رفتارها رو وقتی کنار سوزان خانم بودن ندیدم.. به جون بچه هام که ندیدم... نکنید اینجوری با خودتون، نذارید آدم های حسود اطرافتون زندگیتون رو نابود کنن... بذارید آقا برگردن، باهاش صحبت کنید... من مطمئنم آقا با سوزان خانم جایی نرفته، حتی اگر رفته باشه حتما واسه کارش دلیل داشته...
حرف های سیما کمی آرومم کرد، اما بازم دست و دلم به کاری نمیرفت، حتی وقتی ماندانا تماس گرفت به سیما گفتم دست به سرش کنه و بگه آفاق خسته اس و خوابیده. حوصله ی حرف زدن با هیچکس رو نداشتم و میخواستم فقط منتظر برگشت فرامرز بمونم تا همه چیز مشخص بشه...
موقع ناهار بود که تلفن دوباره زنگ خورد، با خودم گفتم حتما باز مانداناس، بی حوصله رو به سیما گفتم:یک چیزی بهش بگو که دیگه زنگ نزنه، هیچ حوصله اش رو ندارم...
سیما چشمی گفت و تلفن رو برداشت. تا گفت الو چشم هاش برقی زد و گفت:آقا فرامرزه خانم...
نفهمیدم فاصله ی میز ناهارخوری تا تلفن رو چطور طی کردم، گوشی رو که برداشتم و صدای سلام فرامرز رو شنیدم انگار دلم آروم گرفت.
با بغض روی صندلی نشستم و گفتم:خوبی؟ کجایی؟
سیما خانم نزدیکم نشست و آهسته گفت:الان بحث نکنید خانم، اجازه بدید برگردن...
فرامرز کلافه گفت:تو کجایی آفاق؟ چرا هرچی زنگ میزنم خونه نیستی؟ صبح به اون زودی کجا رفته بودی؟
گفتم:رفته بودم یکم قدم بزنم، حالم خوب نبود... تو... کجایی؟ هنوز همدانی؟
+آره،امروز میرم سمت تبریز... احتمالا کارم اونجا زیاد طول نکشه...
از استرس کل بدنم میلرزید،به هر سختی بود گفتم:تنهایی؟ یعنی... تنها رفتی سفر؟
فرامرز مکثی کرد و گفت:آره...چطور؟
دروغ میگفت... شک نداشتم این صدای لرزون و پر تردید داشت دروغ میگفت... گفتم:هیچی... فقط خواستم بدونم... جات تو خونه خیلی خالیه فرامرز... روزهای آخر سال به حد کافی دلگیر هست... تو رو خدا زودتر برگرد...
لحنش با محبت شد:خیلی زود میام، باور کن این سفر واجب بود ،وگرنه محال بود تنهات بذارم... توام لطف کن کمتر از خونه بیرون برو، میخوام خیالم بابت تو راحت باشه...
باشه ای گفتم و کمی باهاش حرف زدم و بعد تلفن رو گذاشتم...
سیما خانم با محبت گفت:کار خوبی کردید چیزی نگفتید، از راه دور بحث کردن فقط گره ی کار رو سفت تر میکنه... بذارید برگردن... بعد رو در رو حرف بزنید...
هرچند شک داشتم به درست و غلط بودن کارم،اما خودمم حوصله ی بحث از راه دور رو نداشتم و ترجیح میدادم وقتی فرامرز برگشت تکلیف این ماجرا رو روشن کنم....
ساعت شش غروب بود و آقا سپهر تازه ماشینم رو آورده بود تو خونه و کلیدش رو داده بود سیما تا بهم بده، بعدم به سیما گفته بود به خانمت بگو خواهر من رفته سفر، اما همراه فرامرز نیست... خیالم راحت نشده بود، اما مجبور بودم صبر کنم ببینم چی پیش میاد....
داشتم تو تراس کمی هوا میخوردم که زنگ خونه رو زدن، از روی صندلی بلند شدم و سرکی به کوچه کشیدم، ماندانا بود و البته همراه مهرداد!
سریع از اتاق بیرون رفتم و با صدای بلندی سیما رو صدا زدم:سیما... در رو باز کردی؟
+نه خانم، تازه داشتم میرفتم ببینم کیه...
+مانداناس،سیما... تحت هیچ شرایطی راهش نمیدی داخل، فهمیدی؟ تحت هیچ شرایطی... بهش بگو آفاق براش یک مشکلی پیش اومده رفته روستا پیش خانواده اش... بگو تاکید کردن در نبودشون کسی رو راه ندم خونه...
سیما خانم چشمی گفت و آیفون رو برداشت، روی پله های نشستم و منتظر موندم ببینم چی میشه...
سیما خانم نگاهی به من انداخت و گفت:آفاق خانم خونه نیستن...نه...رفتن روستا... من نمیدونم یک مشکلی براشون پیش اومده بود... نه... نمیدونم... شرمنده خانم تاکید کردن در نبودشون کسی رو راه ندم... نه خانم شرمنده... لطفا برید هروقت خودشون اومدن تشریف بیارید.... چشم... من بهشون میگم باهاتون تماس بگیرن...
اینو گفت و کلافه آیفون رو گذاشت و گفت:خیلی اصرار داشتن که بیان تو!
آهی کشیدم و از جا بلند شدم، حس خوبی به اتفاقاتی که در جریان بود نداشتم، تنها چیزی که میدونستم این بود که باید از این زن فاصله میگرفتم...
اون شب یکبار دیگه با فرامرز حرف زدم، رسیده بود تبریز و میگفت فردا کارش رو تو تبریز تموم میکنه و برمیگرده شیراز، با حساب مدت زمانی که تو راه بود احتمالا دو روز دیگه برمیگشت...
هزار جور فکر تو سرم میچرخید، باید پرینت تلفن خونه رو میگرفتیم تا ببینیم تماس های مشکوک از کجا گرفته میشن...
به فرامرز گفته بودم موقع خواب تلفن رو از برق میکشم و اگر زنگ زد نگران نشه، اما در واقع از ترس زنگ زدن اون مرد میخواستم تلفن ها رو قطع کنم...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلونه
من دیدم آقا چقدر برای ازدواج به شما تلاش کرد، آقا فرامرز کنار شما خوشبخت بود، آرامش داشت...
خنده هاش واقعی بود... وقتی لبخند میزدید انگار دنیا رو بهش میدادن... من هیچکدوم از این رفتارها رو وقتی کنار سوزان خانم بودن ندیدم.. به جون بچه هام که ندیدم... نکنید اینجوری با خودتون، نذارید آدم های حسود اطرافتون زندگیتون رو نابود کنن... بذارید آقا برگردن، باهاش صحبت کنید... من مطمئنم آقا با سوزان خانم جایی نرفته، حتی اگر رفته باشه حتما واسه کارش دلیل داشته...
حرف های سیما کمی آرومم کرد، اما بازم دست و دلم به کاری نمیرفت، حتی وقتی ماندانا تماس گرفت به سیما گفتم دست به سرش کنه و بگه آفاق خسته اس و خوابیده. حوصله ی حرف زدن با هیچکس رو نداشتم و میخواستم فقط منتظر برگشت فرامرز بمونم تا همه چیز مشخص بشه...
موقع ناهار بود که تلفن دوباره زنگ خورد، با خودم گفتم حتما باز مانداناس، بی حوصله رو به سیما گفتم:یک چیزی بهش بگو که دیگه زنگ نزنه، هیچ حوصله اش رو ندارم...
سیما چشمی گفت و تلفن رو برداشت. تا گفت الو چشم هاش برقی زد و گفت:آقا فرامرزه خانم...
نفهمیدم فاصله ی میز ناهارخوری تا تلفن رو چطور طی کردم، گوشی رو که برداشتم و صدای سلام فرامرز رو شنیدم انگار دلم آروم گرفت.
با بغض روی صندلی نشستم و گفتم:خوبی؟ کجایی؟
سیما خانم نزدیکم نشست و آهسته گفت:الان بحث نکنید خانم، اجازه بدید برگردن...
فرامرز کلافه گفت:تو کجایی آفاق؟ چرا هرچی زنگ میزنم خونه نیستی؟ صبح به اون زودی کجا رفته بودی؟
گفتم:رفته بودم یکم قدم بزنم، حالم خوب نبود... تو... کجایی؟ هنوز همدانی؟
+آره،امروز میرم سمت تبریز... احتمالا کارم اونجا زیاد طول نکشه...
از استرس کل بدنم میلرزید،به هر سختی بود گفتم:تنهایی؟ یعنی... تنها رفتی سفر؟
فرامرز مکثی کرد و گفت:آره...چطور؟
دروغ میگفت... شک نداشتم این صدای لرزون و پر تردید داشت دروغ میگفت... گفتم:هیچی... فقط خواستم بدونم... جات تو خونه خیلی خالیه فرامرز... روزهای آخر سال به حد کافی دلگیر هست... تو رو خدا زودتر برگرد...
لحنش با محبت شد:خیلی زود میام، باور کن این سفر واجب بود ،وگرنه محال بود تنهات بذارم... توام لطف کن کمتر از خونه بیرون برو، میخوام خیالم بابت تو راحت باشه...
باشه ای گفتم و کمی باهاش حرف زدم و بعد تلفن رو گذاشتم...
سیما خانم با محبت گفت:کار خوبی کردید چیزی نگفتید، از راه دور بحث کردن فقط گره ی کار رو سفت تر میکنه... بذارید برگردن... بعد رو در رو حرف بزنید...
هرچند شک داشتم به درست و غلط بودن کارم،اما خودمم حوصله ی بحث از راه دور رو نداشتم و ترجیح میدادم وقتی فرامرز برگشت تکلیف این ماجرا رو روشن کنم....
ساعت شش غروب بود و آقا سپهر تازه ماشینم رو آورده بود تو خونه و کلیدش رو داده بود سیما تا بهم بده، بعدم به سیما گفته بود به خانمت بگو خواهر من رفته سفر، اما همراه فرامرز نیست... خیالم راحت نشده بود، اما مجبور بودم صبر کنم ببینم چی پیش میاد....
داشتم تو تراس کمی هوا میخوردم که زنگ خونه رو زدن، از روی صندلی بلند شدم و سرکی به کوچه کشیدم، ماندانا بود و البته همراه مهرداد!
سریع از اتاق بیرون رفتم و با صدای بلندی سیما رو صدا زدم:سیما... در رو باز کردی؟
+نه خانم، تازه داشتم میرفتم ببینم کیه...
+مانداناس،سیما... تحت هیچ شرایطی راهش نمیدی داخل، فهمیدی؟ تحت هیچ شرایطی... بهش بگو آفاق براش یک مشکلی پیش اومده رفته روستا پیش خانواده اش... بگو تاکید کردن در نبودشون کسی رو راه ندم خونه...
سیما خانم چشمی گفت و آیفون رو برداشت، روی پله های نشستم و منتظر موندم ببینم چی میشه...
سیما خانم نگاهی به من انداخت و گفت:آفاق خانم خونه نیستن...نه...رفتن روستا... من نمیدونم یک مشکلی براشون پیش اومده بود... نه... نمیدونم... شرمنده خانم تاکید کردن در نبودشون کسی رو راه ندم... نه خانم شرمنده... لطفا برید هروقت خودشون اومدن تشریف بیارید.... چشم... من بهشون میگم باهاتون تماس بگیرن...
اینو گفت و کلافه آیفون رو گذاشت و گفت:خیلی اصرار داشتن که بیان تو!
آهی کشیدم و از جا بلند شدم، حس خوبی به اتفاقاتی که در جریان بود نداشتم، تنها چیزی که میدونستم این بود که باید از این زن فاصله میگرفتم...
اون شب یکبار دیگه با فرامرز حرف زدم، رسیده بود تبریز و میگفت فردا کارش رو تو تبریز تموم میکنه و برمیگرده شیراز، با حساب مدت زمانی که تو راه بود احتمالا دو روز دیگه برمیگشت...
هزار جور فکر تو سرم میچرخید، باید پرینت تلفن خونه رو میگرفتیم تا ببینیم تماس های مشکوک از کجا گرفته میشن...
به فرامرز گفته بودم موقع خواب تلفن رو از برق میکشم و اگر زنگ زد نگران نشه، اما در واقع از ترس زنگ زدن اون مرد میخواستم تلفن ها رو قطع کنم...
ادامه دارد...
۳۱۱
۱۰:۴۳