عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوچهلوهفت تا صبح هزار بار مردم و زنده شدم، عین دیوونه ها افتاده بودم به جون وسایل فرامرز و دنبال یک رد از یک زن دیگه بودم... یک تار مو، یک رنگ رژ یا هر چیزی که مطمئنم کنه فرامرز داره دور از چشم من با سوزان آشتی میکنه... اما هیچی نبود..... صبح که از شدت گرسنگی وارد آشپزخونه شدم سیما با دیدن صورتم با تعجب سیلی به صورتش کوبید و گفت:خدا مرگم بده خانم... این چه حال و روزیه؟ چشم هاتون شده سرخ شده... یک استکان چایی تلخ خوردم و گفتم:آدرس خونه ی برادر سوزان رو هم نداری؟ +نه به خدا خانم، من چیزی نمیدونم... اگر کار واجب دارید خب برید شرکت آقا... اونجا حتما بهتون کمک میکنن... چطور به ذهن خودم نرسیده بود... سریع از جا بلند شدم و لباس پوشیدم، انقدر ضعف داشتم که مجبور شدم لقمه ای که سیما گرفته بود رو بخورم، خواستم از خونه بیرون برم که سیما نگران گفت:اگر آقا تماس گرفتن چی بگم خانم؟ مکثی کردم و گفتم:بگو آفاق حالش خوب نبود رفت خونه ی ماندانا... حرفی غیر این نزنی ها... سیما چشمی گفت و برگشت داخل و منم به سرعت از خونه بیرون زدم... شرکت فرامرز یک شرکت واردات آجیل و خشکبار بود که هم بسیار بزرگ بود هم بسیار خوشنام، من فقط یکی دوبار با خود فرامرز رفته بودم اونجا و زیاد میلی برای رفتن به اونجا نداشتم.... چند دقیقه ای تو ماشین نشستم تا به لرزش بدنم مسلط بشم، همش با خودم میگفتم بهتره آروم باشم، شاید تمام این ها نقشه ای از طرف رحیم باشه... حتما اینجوری میخواست بذر شک و تردید رو تو دل من بکاره و الحق که موفق هم شده بود... ساعت نه صبح بود که رسیدم جلوی در شرکت، به سختی از ماشین پیاده شدم و وارد شدم... شرکت به خاطر نزدیک بودن به عید حسابی شلوغ بود، چرخی تو محوطه ی اصلی زدم و با دیدن منشی شخصی فرامرز با عجله به سمتش رفتم خانم کاویانی با دیدنم با تعجب گفت:خوبید خانم؟ اینجا چیکار میکنید؟ بفرمایید بشینید... رنگ به صورت ندارید... بی جون روی صندلی نشستم و با صدای ضعیفی گفتم:من... میخوام با شریک فرامرز صحبت کنم... کار واجب دارم... مشکلی برام پیش اومده که باید سریعا با فرامرز تماس بگیرم، اما شماره تماسی ازش ندارم... شما نمیدونی با کی رفته سفر کاری؟ خانم کاویانی لب گزید و گفت:نه والا... قرار بود تنها برن... من در همین حد میدونم... اما اگر میخوایید بیشتر بدونید آقای ساعدی تو دفترشون هستن... اجازه بدید من هماهنگ کنم بفرمایید داخل... بعد از چند دقیقه خانم کاویانی من رو به سمت در سفید رنگی راهنمایی کرد، تقه ای به در زدم و با شنیدن صدای بفرمایید وارد اتاق شدم... مرد قد بلندی پشت میز نشسته بود که با دیدن من از جا بلند شد و تعارف کرد روی مبل بشینم، بی شباهت نبود به سوزان... روی مبل نشستم و کیفم رو روی پام گذاشتم، انقدر دلهره داشتم که حوصله ی مقدمه چینی نداشتم. برای همین سریع رفتم سر اصل مطلب و با صدای لرزونی گفتم:شما میدونید خواهرتون کجاست؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت:سوزان؟ شما با سوزان چیکار دارید؟ با چشم هایی خیس از اشک نگاهش کردم و گفتم:فرامرز رفته همدان، بعدم قرار بوده بره تبریز... درسته؟ سری به نشونه ی مثبت تکون داد:خب این ها چه ربطی به خواهر من داره؟ با صدای لرزونی گفتم:یکی به من زنگ زده... یک مرد... به من گفته... گفته فرامرز با خواهر شما رفته همدان... نیمه های شب دوباره تماس گرفته، گفت... .. من... کل شب رو بیدار بودم... خواهش میکنم بهم بگید خواهرتون کجاست... من چطور میتونم پیداش کنم؟ مرد اخمی کرد و گفت:چی میگید خانم؟ سوزان مدت هاس از فرامرز جدا شده، چه دلیلی داره بعد این همه وقت باهاش بره سفر! فرامرز با یکی از بچه های شرکت رفته همدان، بعدم باید میرفت تبریز، در اصل من باید میرفتم اما خانمم حالش بد شد، برای همین فرامرز مجبور شد بره... سوزان هم الان یا بیمارستانه، یا خونه... با التماس گفتم:یک آدرس از خواهرتون بهم بدید. من... باید ببینمش... تا نبینمش آروم نمیگیرم..‌ مرد کلافه گفت:اجازه بدید من باهاش تماس بگیرم... تکیه دادم به مبل و با چشم هایی خیس از اشک نگاهش کردم بهش... تلفن رو برداشت و مشغول شماره گرفتن شد، با یک نفر صحبت کرد و ازش در مورد سوزان سوال کرد و بعد تلفن رو گذاشت و گفت:خونه نبود، حتما بیمارستانه... اجازه بدید... دوباره مشغول شماره گرفتن شد... چند کلمه ای با کسی پشت تلفن صحبت کرد"شما مطمئنید؟ من دو روز قبل دیدمش، حرفی از مرخصی و سفر نمیزد! آشوب افتاد به دلم... پس اون مرد دروغ نمی‌گفت... سوزان واقعا با فرامرز رفته بود بی جون از جا بلند شدم، مرد سریع تلفن رو گذاشت و گفت:بشینید خانم، رنگ به صورت ندارید... من با بیمارستان تماس گرفتم، گویا سوزان دو روز قبل مرخصی گرفته...گفته یک سفر در پیش داره... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوهشت


اما مطمئن هستم که با فرامرز نرفته، سوزان خواهر منه، فرامرز بهترین رفیق من...
آروم باشید خانم، تشریف داشته باشید بگم ازتون پذیرایی کنن، منم چند تا تماس میگیرم فرامرز رو پیدا میکنم...
این رو گفت و با تلفن از منشیش خواست بیاد تو اتاق، منشی که وارد اتاق شد با اخم هایی درهم گفت:به محسن آقا بگو از خانم پذیرایی کنن، خودتم برو شماره ی خونه ی محبی رو واسم بگیر وصل کن..
منشی با تعجب گفت:خونه ی آقای محبی چرا؟ چیزی شده؟ خودش تو شرکته ها!
برادر سوزان با تعجب گفت:محبی تو شرکته؟ مگه قرار نبود با فرامرز بره همدان و تبریز؟
منشی شونه ای بالا انداخت و گفت:تا جایی که من میدونم ایشون تنها رفتن... آقای محبی هم داره بسته بندی ها رو چک میکنه... بگم بیاد؟
برادر سوزان سری به نشونه ی نه تکون داد و مات و مبهوت روی صندلی نشست،
دیگه مطمئن شده بودم حرف های اون مرد راست بوده...
آقا سپهر، برادر سوزان کلافه دستی به گردنش کشید و گفت:حتما اشتباهی پیش اومده، یعنی من مطمئنم سوزان هرجا باشه با فرامرز نیست... چون هر دو نفرشون رو میشناسم... دوستی من با فرامرز برمیگرده به دوران مدرسه! فرامرز محاله همچین کاری کرده باشه... شما بهتره برگردید خونه، من قول میدم هر خبری از فرامرز گرفتم بهتون اطلاع بدم...
با حالی زار نالیدم:اگر... اگر واقعا باهم باشن چی؟
آقا سپهر سری تکون داد و گفتداجازه بدید من خودم شما رو برسونم خونه، رنگ به صورت ندارید...
بعدم منشیش رو صدا کرد و ازش خواست بهم کمک کنه... اگر اون زن دستم رو نمی‌گرفت نمیتونستم قدم از قدم بردارم، انقدر حالم بد بود که حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم... فکر از دست دادن فرامرز و علاقش، از دست دادن زندگی که دوستش داشتم... اون همه ثروت و رفاه و آرامش... آخ که داشتم دیوونه میشدم... همش با خودم میگفتم اگر فرامرز از اول من رو دوست نداشت چرا اون همه اصرار داشت به ازدواج؟ چرا زنش رو طلاق داد...چرا آفاق بیچاره رو به خودش علاقممد کرد؟ من چه گناهی کرده بودم که اینجوری باید تاوان میدادم؟
یاد حرف ستاره خانم افتادم، میگفت علاقه فرامرز به تو زودگذره، انگار حرفش درست بود، شایدم همه چیز تموم شده بود... شاید من انقدر غرق کارهای خودم بودم که خاموش شدن علاقه تو چشم هاش رو ندیده بودم...
تا رسیدن به خونه بی صدا فقط اشک ریختم، آقا سپهر هم دیگه تلاشی برای قانع کردنم نمی‌کرد، انگار خودشم باورش شده بود فرامرز و سوزان باهم هستن...
جلوی در خونه که نگه داشت نگران نگاهی بهم انداخت و گفت:سیما هنوز پیش شماست؟ تنها نیستید خونه؟
دست کردم از تو کیفم کلید خونه رو دربیارم که تازه یادم اومد ماشینم رو جلوی شرکت جا گذاشتم، با صدای گرفته ای گفتم:بله، سیما هستش... من... ماشینم رو جلوی شرکت شما جا گذاشتم...
دستش رو به سمتم دراز کرد:سوئیچ رو بدید، من ماشین رو براتون میارم...
بی تعارف سوئیچ رو کف دستش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم، خودشم همراهم تا جلوی در اومد، در خونه رو که باز کردم سیما تو حیاط بود، با دیدنم هول زده دوید سمتم:خوبید خانم جان؟
آقا سپهر پشت سرم وارد حیاط شد و گفت:سلام سیما خانم، خانمت رو ببر اتاقشون استراحت کنن، حواست بهشون باشه... تا برگشت فرامرز هم نذار تنها جایی برن، هرجا خواستن برن حتما همراهش برو...
بعدم رو به من گفت:من فرامرز رو هرجور شده تا آخر شب پیدا میکنم... خودم باهاتون تماس میگیرم..
سیما گفت:آقا فرامرز از صبح ده بار تماس گرفته... خیلی عصبانی بود که شما از خونه بیرون رفتید..
پوزخندی زدم و بی جون به سمت ساختمون رفتم، احتمالا فرامرز می‌ترسید من بفهمم با کی رفته سفر! حتما واسه همین بود که می‌گفت از خونه بیرون نرو،میخواست بمونم خونه و عین کبک سرم رو زیر برف کنم...
روی مبل دراز کشیدم و در جواب سیما که می‌گفت چیزی میخورم سری به نشونه ی نه تکون دادم، خیره شدم به خونه ای که شاید دیگه خونه ی من نبود... شاید از اولم خونه ی من نبود...
به بچه ای که تو راه داشتم فکر کردم،نباید به فرامرز میگفتم حامله ام... نمیخواستم به خاطر بچه من رو بخواد... اگر واقعا سوزان رو دوست داشت من از زندگیش میرفتم... محال بود بمونم و التماس علاقه ای رو بکنم که به سال نرسیده ته کشیده بود...
سیما ظرفی پر از میوه جلوم گذاشت و خودش نشست روی زمین و گفت:چرا انقدر خودتون رو عذاب میدید خانم؟
چونه ام لرزید:تو چه میدونی من چی میکشم؟
آهی کشید و گفت:میدونم خانم... دیشب که تلفن زنگ خورد از خواب پریدم... وقتی برداشتم صدای اون مرد رو شنیدم... خانم جان... من سال های زیادیه تو این خونه کار میکنم، آقا فرامرز رو خیلی خوب میشناسم.
من آقا رو موقعی که با سوزان خانم زندگی می‌کرد دیدم...وقتی کنار شما بود هم دیدم...


ادامه دارد....


✾࿐
undefined۱۷
undefined۲

۳۰۶

۷:۲۶