#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوهشت
اما مطمئن هستم که با فرامرز نرفته، سوزان خواهر منه، فرامرز بهترین رفیق من...
آروم باشید خانم، تشریف داشته باشید بگم ازتون پذیرایی کنن، منم چند تا تماس میگیرم فرامرز رو پیدا میکنم...
این رو گفت و با تلفن از منشیش خواست بیاد تو اتاق، منشی که وارد اتاق شد با اخم هایی درهم گفت:به محسن آقا بگو از خانم پذیرایی کنن، خودتم برو شماره ی خونه ی محبی رو واسم بگیر وصل کن..
منشی با تعجب گفت:خونه ی آقای محبی چرا؟ چیزی شده؟ خودش تو شرکته ها!
برادر سوزان با تعجب گفت:محبی تو شرکته؟ مگه قرار نبود با فرامرز بره همدان و تبریز؟
منشی شونه ای بالا انداخت و گفت:تا جایی که من میدونم ایشون تنها رفتن... آقای محبی هم داره بسته بندی ها رو چک میکنه... بگم بیاد؟
برادر سوزان سری به نشونه ی نه تکون داد و مات و مبهوت روی صندلی نشست،
دیگه مطمئن شده بودم حرف های اون مرد راست بوده...
آقا سپهر، برادر سوزان کلافه دستی به گردنش کشید و گفت:حتما اشتباهی پیش اومده، یعنی من مطمئنم سوزان هرجا باشه با فرامرز نیست... چون هر دو نفرشون رو میشناسم... دوستی من با فرامرز برمیگرده به دوران مدرسه! فرامرز محاله همچین کاری کرده باشه... شما بهتره برگردید خونه، من قول میدم هر خبری از فرامرز گرفتم بهتون اطلاع بدم...
با حالی زار نالیدم:اگر... اگر واقعا باهم باشن چی؟
آقا سپهر سری تکون داد و گفتداجازه بدید من خودم شما رو برسونم خونه، رنگ به صورت ندارید...
بعدم منشیش رو صدا کرد و ازش خواست بهم کمک کنه... اگر اون زن دستم رو نمیگرفت نمیتونستم قدم از قدم بردارم، انقدر حالم بد بود که حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم... فکر از دست دادن فرامرز و علاقش، از دست دادن زندگی که دوستش داشتم... اون همه ثروت و رفاه و آرامش... آخ که داشتم دیوونه میشدم... همش با خودم میگفتم اگر فرامرز از اول من رو دوست نداشت چرا اون همه اصرار داشت به ازدواج؟ چرا زنش رو طلاق داد...چرا آفاق بیچاره رو به خودش علاقممد کرد؟ من چه گناهی کرده بودم که اینجوری باید تاوان میدادم؟
یاد حرف ستاره خانم افتادم، میگفت علاقه فرامرز به تو زودگذره، انگار حرفش درست بود، شایدم همه چیز تموم شده بود... شاید من انقدر غرق کارهای خودم بودم که خاموش شدن علاقه تو چشم هاش رو ندیده بودم...
تا رسیدن به خونه بی صدا فقط اشک ریختم، آقا سپهر هم دیگه تلاشی برای قانع کردنم نمیکرد، انگار خودشم باورش شده بود فرامرز و سوزان باهم هستن...
جلوی در خونه که نگه داشت نگران نگاهی بهم انداخت و گفت:سیما هنوز پیش شماست؟ تنها نیستید خونه؟
دست کردم از تو کیفم کلید خونه رو دربیارم که تازه یادم اومد ماشینم رو جلوی شرکت جا گذاشتم، با صدای گرفته ای گفتم:بله، سیما هستش... من... ماشینم رو جلوی شرکت شما جا گذاشتم...
دستش رو به سمتم دراز کرد:سوئیچ رو بدید، من ماشین رو براتون میارم...
بی تعارف سوئیچ رو کف دستش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم، خودشم همراهم تا جلوی در اومد، در خونه رو که باز کردم سیما تو حیاط بود، با دیدنم هول زده دوید سمتم:خوبید خانم جان؟
آقا سپهر پشت سرم وارد حیاط شد و گفت:سلام سیما خانم، خانمت رو ببر اتاقشون استراحت کنن، حواست بهشون باشه... تا برگشت فرامرز هم نذار تنها جایی برن، هرجا خواستن برن حتما همراهش برو...
بعدم رو به من گفت:من فرامرز رو هرجور شده تا آخر شب پیدا میکنم... خودم باهاتون تماس میگیرم..
سیما گفت:آقا فرامرز از صبح ده بار تماس گرفته... خیلی عصبانی بود که شما از خونه بیرون رفتید..
پوزخندی زدم و بی جون به سمت ساختمون رفتم، احتمالا فرامرز میترسید من بفهمم با کی رفته سفر! حتما واسه همین بود که میگفت از خونه بیرون نرو،میخواست بمونم خونه و عین کبک سرم رو زیر برف کنم...
روی مبل دراز کشیدم و در جواب سیما که میگفت چیزی میخورم سری به نشونه ی نه تکون دادم، خیره شدم به خونه ای که شاید دیگه خونه ی من نبود... شاید از اولم خونه ی من نبود...
به بچه ای که تو راه داشتم فکر کردم،نباید به فرامرز میگفتم حامله ام... نمیخواستم به خاطر بچه من رو بخواد... اگر واقعا سوزان رو دوست داشت من از زندگیش میرفتم... محال بود بمونم و التماس علاقه ای رو بکنم که به سال نرسیده ته کشیده بود...
سیما ظرفی پر از میوه جلوم گذاشت و خودش نشست روی زمین و گفت:چرا انقدر خودتون رو عذاب میدید خانم؟
چونه ام لرزید:تو چه میدونی من چی میکشم؟
آهی کشید و گفت:میدونم خانم... دیشب که تلفن زنگ خورد از خواب پریدم... وقتی برداشتم صدای اون مرد رو شنیدم... خانم جان... من سال های زیادیه تو این خونه کار میکنم، آقا فرامرز رو خیلی خوب میشناسم.
من آقا رو موقعی که با سوزان خانم زندگی میکرد دیدم...وقتی کنار شما بود هم دیدم...
ادامه دارد....
✾࿐
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوهشت
اما مطمئن هستم که با فرامرز نرفته، سوزان خواهر منه، فرامرز بهترین رفیق من...
آروم باشید خانم، تشریف داشته باشید بگم ازتون پذیرایی کنن، منم چند تا تماس میگیرم فرامرز رو پیدا میکنم...
این رو گفت و با تلفن از منشیش خواست بیاد تو اتاق، منشی که وارد اتاق شد با اخم هایی درهم گفت:به محسن آقا بگو از خانم پذیرایی کنن، خودتم برو شماره ی خونه ی محبی رو واسم بگیر وصل کن..
منشی با تعجب گفت:خونه ی آقای محبی چرا؟ چیزی شده؟ خودش تو شرکته ها!
برادر سوزان با تعجب گفت:محبی تو شرکته؟ مگه قرار نبود با فرامرز بره همدان و تبریز؟
منشی شونه ای بالا انداخت و گفت:تا جایی که من میدونم ایشون تنها رفتن... آقای محبی هم داره بسته بندی ها رو چک میکنه... بگم بیاد؟
برادر سوزان سری به نشونه ی نه تکون داد و مات و مبهوت روی صندلی نشست،
دیگه مطمئن شده بودم حرف های اون مرد راست بوده...
آقا سپهر، برادر سوزان کلافه دستی به گردنش کشید و گفت:حتما اشتباهی پیش اومده، یعنی من مطمئنم سوزان هرجا باشه با فرامرز نیست... چون هر دو نفرشون رو میشناسم... دوستی من با فرامرز برمیگرده به دوران مدرسه! فرامرز محاله همچین کاری کرده باشه... شما بهتره برگردید خونه، من قول میدم هر خبری از فرامرز گرفتم بهتون اطلاع بدم...
با حالی زار نالیدم:اگر... اگر واقعا باهم باشن چی؟
آقا سپهر سری تکون داد و گفتداجازه بدید من خودم شما رو برسونم خونه، رنگ به صورت ندارید...
بعدم منشیش رو صدا کرد و ازش خواست بهم کمک کنه... اگر اون زن دستم رو نمیگرفت نمیتونستم قدم از قدم بردارم، انقدر حالم بد بود که حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم... فکر از دست دادن فرامرز و علاقش، از دست دادن زندگی که دوستش داشتم... اون همه ثروت و رفاه و آرامش... آخ که داشتم دیوونه میشدم... همش با خودم میگفتم اگر فرامرز از اول من رو دوست نداشت چرا اون همه اصرار داشت به ازدواج؟ چرا زنش رو طلاق داد...چرا آفاق بیچاره رو به خودش علاقممد کرد؟ من چه گناهی کرده بودم که اینجوری باید تاوان میدادم؟
یاد حرف ستاره خانم افتادم، میگفت علاقه فرامرز به تو زودگذره، انگار حرفش درست بود، شایدم همه چیز تموم شده بود... شاید من انقدر غرق کارهای خودم بودم که خاموش شدن علاقه تو چشم هاش رو ندیده بودم...
تا رسیدن به خونه بی صدا فقط اشک ریختم، آقا سپهر هم دیگه تلاشی برای قانع کردنم نمیکرد، انگار خودشم باورش شده بود فرامرز و سوزان باهم هستن...
جلوی در خونه که نگه داشت نگران نگاهی بهم انداخت و گفت:سیما هنوز پیش شماست؟ تنها نیستید خونه؟
دست کردم از تو کیفم کلید خونه رو دربیارم که تازه یادم اومد ماشینم رو جلوی شرکت جا گذاشتم، با صدای گرفته ای گفتم:بله، سیما هستش... من... ماشینم رو جلوی شرکت شما جا گذاشتم...
دستش رو به سمتم دراز کرد:سوئیچ رو بدید، من ماشین رو براتون میارم...
بی تعارف سوئیچ رو کف دستش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم، خودشم همراهم تا جلوی در اومد، در خونه رو که باز کردم سیما تو حیاط بود، با دیدنم هول زده دوید سمتم:خوبید خانم جان؟
آقا سپهر پشت سرم وارد حیاط شد و گفت:سلام سیما خانم، خانمت رو ببر اتاقشون استراحت کنن، حواست بهشون باشه... تا برگشت فرامرز هم نذار تنها جایی برن، هرجا خواستن برن حتما همراهش برو...
بعدم رو به من گفت:من فرامرز رو هرجور شده تا آخر شب پیدا میکنم... خودم باهاتون تماس میگیرم..
سیما گفت:آقا فرامرز از صبح ده بار تماس گرفته... خیلی عصبانی بود که شما از خونه بیرون رفتید..
پوزخندی زدم و بی جون به سمت ساختمون رفتم، احتمالا فرامرز میترسید من بفهمم با کی رفته سفر! حتما واسه همین بود که میگفت از خونه بیرون نرو،میخواست بمونم خونه و عین کبک سرم رو زیر برف کنم...
روی مبل دراز کشیدم و در جواب سیما که میگفت چیزی میخورم سری به نشونه ی نه تکون دادم، خیره شدم به خونه ای که شاید دیگه خونه ی من نبود... شاید از اولم خونه ی من نبود...
به بچه ای که تو راه داشتم فکر کردم،نباید به فرامرز میگفتم حامله ام... نمیخواستم به خاطر بچه من رو بخواد... اگر واقعا سوزان رو دوست داشت من از زندگیش میرفتم... محال بود بمونم و التماس علاقه ای رو بکنم که به سال نرسیده ته کشیده بود...
سیما ظرفی پر از میوه جلوم گذاشت و خودش نشست روی زمین و گفت:چرا انقدر خودتون رو عذاب میدید خانم؟
چونه ام لرزید:تو چه میدونی من چی میکشم؟
آهی کشید و گفت:میدونم خانم... دیشب که تلفن زنگ خورد از خواب پریدم... وقتی برداشتم صدای اون مرد رو شنیدم... خانم جان... من سال های زیادیه تو این خونه کار میکنم، آقا فرامرز رو خیلی خوب میشناسم.
من آقا رو موقعی که با سوزان خانم زندگی میکرد دیدم...وقتی کنار شما بود هم دیدم...
ادامه دارد....
✾࿐
۳۰۶
۷:۲۶