عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوچهلوشش وحشت زده تلفن رو گذاشتم، صدا ها تو سرم میچرخید، فرامرز تو اون ده ماه حتی یک بار هم از عقد دائم حرف نزده بود... اما هزاران بار از علاقه اش گفته بود.... صدایی تو سرم گفت اگر بهت دروغ گفته باشه چی؟ اگر دوستت داشت چرا پیشنهاد دائمی کردن این ازدواج رو نمیداد؟ دوباره تلفن به صدا دراومد، سیما وارد سالن شد و با تعجب گفت:آقا فرامرزه خانم؟ چرا انقدر زنگ میزنه؟ با چشم هایی خیس از اشک خیره شدم بهش، شک به دلم افتاده بود... با شنیدن همون چند کلمه حرف انگار تمام محبت های فرامرز رو فراموش کرده بودم... تلفن مدام زنگ می‌خورد و صدای زنگش عین سوهان روی مغزم بود... با دست های لرزونی تلفن رو برداشتم و بی حرف روی گوشم گذاشتم.. صدای ماندانا رو که شنیدم انگار آبی رو آتیش درونم ریخته شد... +تویی ماندانا؟ با تعجب گفت:انتظار کسی غیر من رو داشتی؟ گفتم که برسم خونه بهت زنگ میزنم.. پاکت رو باز کردی؟ دیدی؟ بی جون روی مبل نشستم و گفتم:نه... وقت نکردم هنوز، یکم ضعف داشتم دراز کشیده بودم... نمیخواستم بهش بگم چی شده، انقدر حالم بد بود که تحمل شنیدن حرف های ماندانا رو نداشتم، اگر میگفتم دوباره همون حرف های همیشگیش رو میزد، اینکه مرد ها همه همینن.. ماندانا غرغر کنان گفت:بی ذوق، رفتم با سلیقه ی خودم واسه اون شب برات لباس خریدم! انقدر قشنگ بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و سریع خریدمش، اینم یک کادو از طرف من، به عنوان شیرینی اومدن اون فندق حسابش کن تا وقتی به دنیا اومد از خجالتش در بیام... دوباره فکرم پر کشید سمت حرف هایی که چند دقیقه قبل شنیده بودم... مردی که ادعا می‌کرد فرامرز با سوزان رفته سفر... ماندانا رو به بهانه ی خستگی دست به سر کردم و از سیما خواستم وسایلم رو به اتاقم ببره، خودمم به سختی از پله ها بالا رفتم و بعد عوض کردن لباسم، پاکت اهدایی ماندانا رو باز کردم، یک لباس مشکی رنگ بود .... بی‌حوصله لباس رو تو کمدم انداختم و روی تخت دراز کشیدم، سیما با سینی شام اومد اما هیچ میلی به غذا نداشتم.. سینی رو که روی میز گذاشت یکدفعه فکری به سرم زد و گفتم:سیما جون، تو شماره یا آدرسی از سوزان داری؟ سیما خانم با تعجب گفت:از سوزان خانم؟ نه والا... چیکارشون دارید خانم؟ با غصه گفتم:نمیدونی چطور میتونم پیداش کنم؟ +سوزان خانم عین شما نبود خانم... اهل حرف زدن با من نبود، یعنی من رو در حد و اندازه ای نمیدونست که باهام حرف بزنه، من فقط میدونستم برادرش با آقا شریکه، یعنی در اصل پدر سوزان خانم با پدر آقا فرامرز باهم شریک بودن، بعد فوت اون بندگان خدا، بچه هاشون باهم شریک شدن...سوزان خانم هم تو اون شراکت سهم داشته، ولی تمام رسیدگی هاش رو به برادرشون سپرده بودن...طوری شده خانم؟ چرا سراغ ایشون رو میگیرید؟ کمی آب خوردم و بی حوصله گفتم:تنهام بذار سیما، سینی شام رو هم ببر نمی‌خورم... سیما خانم که بیرون رفت بی اختیار صورتم غرق اشک شد، با حساب حرف هایی که سیما زده بود بعید نبود فرامرز تو اون سفر با سوزان باشه! به هرحال سوزان هم تو شراکتشون سهم داشت. از طرفی فرامرز گفته بود قرار بوده به جای خودش یک نفر دیگه بره اما لحظه ی آخر برنامه ی اون شخص عوض شده... احتمالا برای همین فرامرز نخواست من رو دنبال خودش ببره! چون با سوزان بود... اون شب تا نیمه های شب خواب به چشمم نیومد،اشکم حتی لحظه ای بند نمیومد و این وسط نگران طفل تو شکمم بودم... نمیدونم چه ساعتی از شب بود، شاید تازه چشم هام گرم شده بود که با شنیدن صدای زنگ تلفن سراسیمه از جا بلند شدم، قلبم تند تند میزد و تمام بدنم میلرزید... خم شدم و تلفن کنار تخت رو برداشتم و با صدای خفه ای الو گفتم... دوباره همون مرد بود... همون صدایی که مشخص بود جلوی دهنش رو گرفته تا من نشناسمش.. +خوابیدی؟ شوهرت پیش زن سابقشه! تو بهترین هتل همدان... میخوای اسم هتل و شماره اتاقشون رو بگم خودت تماس بگیری مطمئن بشی؟ با گریه گفتم:حرف بیخود میگی... فرامرز منو دوست داره،تو کی هستی؟ ها؟ رحیمی مگه نه؟ واسه همین جلوی دهنت رو گرفتی تا من صدات رو نشناسم! فکر کردی من حرفهای تو رو باور میکنم؟ مرد خندید و گفت:چه اهمیتی داره من کیم؟ بده دارم حقایق رو واست روشن میکنم؟ تا کی میخوای عین کبک سرت رو زیر برف کنی؟ امروز فرداست از اون خونه هم پرتت کنه بیرون و دوباره با سوزان برگرده سر زندگیش... تلفن رو محکم روی دستگاه کوبیدم و با خشم سیمش رو قطع کردم، جیغ زدم و لگدی به پاتختی زدم... میدونستم صدای داد و فریادم به گوش هیچکس نمیرسه، اتاق سیما پایین بود و از اتاق من هم دور بود... هق هق کنان خودم رو روی تخت انداختم، سرم داشت از درد منفجر میشد و از تصور درست بودن حرف های اون مرد داشتم خل میشدم... ادامه دارد..... ✾
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوهفت


تا صبح هزار بار مردم و زنده شدم، عین دیوونه ها افتاده بودم به جون وسایل فرامرز و دنبال یک رد از یک زن دیگه بودم... یک تار مو، یک رنگ رژ یا هر چیزی که مطمئنم کنه فرامرز داره دور از چشم من با سوزان آشتی میکنه... اما هیچی نبود.....
صبح که از شدت گرسنگی وارد آشپزخونه شدم سیما با دیدن صورتم با تعجب سیلی به صورتش کوبید و گفت:خدا مرگم بده خانم... این چه حال و روزیه؟ چشم هاتون شده سرخ شده...
یک استکان چایی تلخ خوردم و گفتم:آدرس خونه ی برادر سوزان رو هم نداری؟
+نه به خدا خانم، من چیزی نمیدونم... اگر کار واجب دارید خب برید شرکت آقا... اونجا حتما بهتون کمک میکنن...
چطور به ذهن خودم نرسیده بود... سریع از جا بلند شدم و لباس پوشیدم، انقدر ضعف داشتم که مجبور شدم لقمه ای که سیما گرفته بود رو بخورم، خواستم از خونه بیرون برم که سیما نگران گفت:اگر آقا تماس گرفتن چی بگم خانم؟
مکثی کردم و گفتم:بگو آفاق حالش خوب نبود رفت خونه ی ماندانا... حرفی غیر این نزنی ها...
سیما چشمی گفت و برگشت داخل و منم به سرعت از خونه بیرون زدم...
شرکت فرامرز یک شرکت واردات آجیل و خشکبار بود که هم بسیار بزرگ بود هم بسیار خوشنام، من فقط یکی دوبار با خود فرامرز رفته بودم اونجا و زیاد میلی برای رفتن به اونجا نداشتم....
چند دقیقه ای تو ماشین نشستم تا به لرزش بدنم مسلط بشم، همش با خودم میگفتم بهتره آروم باشم، شاید تمام این ها نقشه ای از طرف رحیم باشه... حتما اینجوری میخواست بذر شک و تردید رو تو دل من بکاره و الحق که موفق هم شده بود...
ساعت نه صبح بود که رسیدم جلوی در شرکت، به سختی از ماشین پیاده شدم و وارد شدم... شرکت به خاطر نزدیک بودن به عید حسابی شلوغ بود، چرخی تو محوطه ی اصلی زدم و با دیدن منشی شخصی فرامرز با عجله به سمتش رفتم
خانم کاویانی با دیدنم با تعجب گفت:خوبید خانم؟ اینجا چیکار میکنید؟ بفرمایید بشینید... رنگ به صورت ندارید...
بی جون روی صندلی نشستم و با صدای ضعیفی گفتم:من... میخوام با شریک فرامرز صحبت کنم... کار واجب دارم... مشکلی برام پیش اومده که باید سریعا با فرامرز تماس بگیرم، اما شماره تماسی ازش ندارم... شما نمیدونی با کی رفته سفر کاری؟
خانم کاویانی لب گزید و گفت:نه والا... قرار بود تنها برن... من در همین حد میدونم... اما اگر میخوایید بیشتر بدونید آقای ساعدی تو دفترشون هستن... اجازه بدید من هماهنگ کنم بفرمایید داخل...
بعد از چند دقیقه خانم کاویانی من رو به سمت در سفید رنگی راهنمایی کرد، تقه ای به در زدم و با شنیدن صدای بفرمایید وارد اتاق شدم...
مرد قد بلندی پشت میز نشسته بود که با دیدن من از جا بلند شد و تعارف کرد روی مبل بشینم، بی شباهت نبود به سوزان...
روی مبل نشستم و کیفم رو روی پام گذاشتم، انقدر دلهره داشتم که حوصله ی مقدمه چینی نداشتم. برای همین سریع رفتم سر اصل مطلب و با صدای لرزونی گفتم:شما میدونید خواهرتون کجاست؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:سوزان؟ شما با سوزان چیکار دارید؟
با چشم هایی خیس از اشک نگاهش کردم و گفتم:فرامرز رفته همدان، بعدم قرار بوده بره تبریز... درسته؟
سری به نشونه ی مثبت تکون داد:خب این ها چه ربطی به خواهر من داره؟
با صدای لرزونی گفتم:یکی به من زنگ زده... یک مرد... به من گفته... گفته فرامرز با خواهر شما رفته همدان... نیمه های شب دوباره تماس گرفته، گفت... .. من... کل شب رو بیدار بودم... خواهش میکنم بهم بگید خواهرتون کجاست... من چطور میتونم پیداش کنم؟
مرد اخمی کرد و گفت:چی میگید خانم؟ سوزان مدت هاس از فرامرز جدا شده، چه دلیلی داره بعد این همه وقت باهاش بره سفر! فرامرز با یکی از بچه های شرکت رفته همدان، بعدم باید میرفت تبریز، در اصل من باید میرفتم اما خانمم حالش بد شد، برای همین فرامرز مجبور شد بره... سوزان هم الان یا بیمارستانه، یا خونه...
با التماس گفتم:یک آدرس از خواهرتون بهم بدید. من... باید ببینمش... تا نبینمش آروم نمیگیرم..‌
مرد کلافه گفت:اجازه بدید من باهاش تماس بگیرم...
تکیه دادم به مبل و با چشم هایی خیس از اشک نگاهش کردم بهش...
تلفن رو برداشت و مشغول شماره گرفتن شد، با یک نفر صحبت کرد و ازش در مورد سوزان سوال کرد و بعد تلفن رو گذاشت و گفت:خونه نبود، حتما بیمارستانه... اجازه بدید...
دوباره مشغول شماره گرفتن شد... چند کلمه ای با کسی پشت تلفن صحبت کرد"شما مطمئنید؟ من دو روز قبل دیدمش، حرفی از مرخصی و سفر نمیزد!
آشوب افتاد به دلم... پس اون مرد دروغ نمی‌گفت... سوزان واقعا با فرامرز رفته بود
بی جون از جا بلند شدم، مرد سریع تلفن رو گذاشت و گفت:بشینید خانم، رنگ به صورت ندارید... من با بیمارستان تماس گرفتم، گویا سوزان دو روز قبل مرخصی گرفته...گفته یک سفر در پیش داره...


ادامه دارد...
undefined۲۰

۳۴۰

۲۰:۰۳