عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوچهلوپنج یکی از دوستام ازش خرید کرده بود. خیلی تعریف لباس هاش رو میکرد، میخوای اول بریم اونجا؟ سری تکون دادم و رضایتم رو اعلام کردم، کمتر از نیم ساعت بعد تو مزونی بودیم که ماندانا تعریفش رو کرده بود، یک مزون لوکس و البته با قیمت های نجومی و پارچه های منحصر به فرد.. در نهایت بعد از چندین بار پرو کردن یک لباس نقره ای رنگ با دنباله ای نیم متری چشمم رو گرفت، لباس رو پرو کردم و یک گردنبند و دستبند و شال مناسبش رو هم انتخاب کردم و هزینه اش رو پرداخت کردم... از مزون که بیرون زدیم ماندانا نگاهی به اطراف انداخت و گفت:ای بابا، مهرداد نیست که! بهش گفنم همینجا منتظر بمونه ها! سری به اطراف چرخوندم و گفتم:هرجا باشه کم کم پیداش میشه... همینجا میمونیم تا بیاد... نزدیک ماشین ایستادیم، ماندانا کلافه گفت:بذار برم این اطراف یک نگاهی بندازم، شاید تو این کافه های اطراف باشه، تو بمون زود میام... اینو گفت و با عجله به سمت مغازه های اطراف رفت، هنوز یک دقیقه از رفتنش نگذشته بود که سروکله ی مهرداد پیدا شد، با سه لیوان بزرگ بستنی، با دیدن من لبخندی زد و گفت:خیلی وقته اومدید؟ دیدم دیر کردید گفتم برم بستنی بخرم ... هرچند بدم نمیومد چند قاشق از اون بستنی بخورم اما با اکراه گفتم:تو این فصل بستنی! هوا هنوز سرده... دو تا از لیوان ها رو گذاشت رو کاپوت ماشین و لیوان سوم رو گرفت سمتم و با خنده گفت:چشم هاتون برق زد وقتی لیوان بستنی رو دستم دیدید.. ناخودآگاه خنده ام گرفت از فهمیدنش، تعارف رو کنار گذاشتم و دست دراز کردم و لیوان رو ازش گرفتم:ماندانا رفت دنبال شما! امیدوارم زیاد معطلمون نکنه... خیلی خسته شدم امروز... مهرداد سریع در ماشین رو باز کرد و با احترام تعارفم کرد تا روی صندلی ماشین بشینم:بفرمایید بشینید، تا ماندانا میاد شما بستنی تون رو بخورید ... با اکراه روی صندلی نشستم و مشغول خوردن بستنیم شدم، مهرداد هم تکیه داده بود به ماشین و داشت بستنی می‌خورد.. کمی بعد گفت:چیزی لازم ندارید؟ سردتون نیست؟ همزمان با این حرفش به سمت صندوق عقب رفت و یک پتوی نازک برداشت و نزدیکم شد، سریع گفتم:نیازی نیست، من سردم نیست... گفت:تعارف نکنید با من،باید مراقب خودتون باشید... معذب پتو رو روی پام کشیدم و ازش تشکر کردم، تو سرمای زمستون با وجود خوردن یک لیوان بستنی عرق کرده بودم، به شدت معذب بودم و حس میکردم هزارن چشم از پشت دیوارها دارن نگاهم میکنن... و صد البته شماتتم میکنن ... انگار تازه عقل به سرم اومده بود، چی با خودم فکر کرده بودم که باهاش راه افتاده بودم برای خرید! اگر یک آشنا ما رو میدید و خبر به گوش فرامرز می‌رسید چی میشد! فرامرز هرچقدر هم دوستم داشت اما تو اون مدت بهم نشون داده بود که حساسیت های خاصی روی من داره! هرگز اجازه ی پوشیدن هر لباسی رو نمیداد و خیلی حساس بود که تو مهمونی ها با مرد غریبه خوش و بش نکنم! البته که من این رفتارش رو عیب نمیدونستم و از سر علاقه میدیدم... چند دقیقه ای گذشت و خبری از ماندانا نشد، مهرداد هم مدام اطراف من میپلکید، مدام سرش رو می‌آورد تو ماشین و ازم می‌پرسید جام راحته؟ به چیزی نیاز دارم یا نه! ده دقیقه ای که شد کلافه از ماشین پیاده شدم و گفتم:من باید برگردم خونه، خیلی دیر شده... از همینجا ماشین میگیرم میرم... به شما هم خیلی زحمت دادم، دستتون درد نکنه.... پاکت خریدم رو برداشتم تا برم که مهرداد اخمی کرد و گفت:محاله اجازه بدم تنها برید، ماندانا هرجا باشه الان پیداش میشه، اگر شما رو تنها بفرستم برید تا ابد به جونم غر میزنه که چرا دوستش رو تنهایی فرستادم خونه! پاکت رو ازم گرفت و ازم خواست برگردم تو ماشین، همون لحظه بود که از دور ماندانا رو دیدم، با خودم گفتم پشت دستم رو داغ کنم دیگه با این پا به خیابون بذارم... ماندانا پاکت خریدی رو بالا گرفت و گفتدببخشید! انقدر غرق تماشای مغازه ها شدم یادم رفت که باید دنبال مهرداد بگردم! بعدم سوار ماشین شد و هیجان زده گفت:یک چیز خاص هم برات خریدم خانم خانما... بعدم پاکت رو گذاشت رو پام و گفت:شب بهت زنگ میزنم... کلافه پاکت رو برداشتم و بدون اینکه داخلش رو نگاه کنم اون رو کنارم گذاشتم تا وقتی رسیدیم خونه دلم عین سیر و سرکه میجوشید، به فرامرز نگفته بودم عصر هم میرم بیرون و قطعا اگر زنگ میزد و میفهمید خونه نیستم نگرانم میشد... جلوی در که رسیدیم تند تند باهاشون خداحافظی کردم و بدون اینکه تعارفشون کنم با عجله به سمت خونه رفتم... تا بیام بشینم تلفن شروع به زندگ زدن کرد،گوشی رو برداشتم.. +شاید چون تازه فهمیده اونی که در حد و اندازه اشه سوزانه... نه تو! اصلا میدونی چرا عقد موقت رو دائمی نکرده؟ چون میخواد بعد برگرده پیش سوزان... چون تازه فهمیده چه جواهری رو از دست داده.. ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوشش


وحشت زده تلفن رو گذاشتم، صدا ها تو سرم میچرخید، فرامرز تو اون ده ماه حتی یک بار هم از عقد دائم حرف نزده بود... اما هزاران بار از علاقه اش گفته بود.... صدایی تو سرم گفت اگر بهت دروغ گفته باشه چی؟ اگر دوستت داشت چرا پیشنهاد دائمی کردن این ازدواج رو نمیداد؟
دوباره تلفن به صدا دراومد، سیما وارد سالن شد و با تعجب گفت:آقا فرامرزه خانم؟ چرا انقدر زنگ میزنه؟
با چشم هایی خیس از اشک خیره شدم بهش، شک به دلم افتاده بود... با شنیدن همون چند کلمه حرف انگار تمام محبت های فرامرز رو فراموش کرده بودم...
تلفن مدام زنگ می‌خورد و صدای زنگش عین سوهان روی مغزم بود... با دست های لرزونی تلفن رو برداشتم و بی حرف روی گوشم گذاشتم..
صدای ماندانا رو که شنیدم انگار آبی رو آتیش درونم ریخته شد...
+تویی ماندانا؟
با تعجب گفت:انتظار کسی غیر من رو داشتی؟ گفتم که برسم خونه بهت زنگ میزنم.. پاکت رو باز کردی؟ دیدی؟
بی جون روی مبل نشستم و گفتم:نه... وقت نکردم هنوز، یکم ضعف داشتم دراز کشیده بودم...
نمیخواستم بهش بگم چی شده، انقدر حالم بد بود که تحمل شنیدن حرف های ماندانا رو نداشتم، اگر میگفتم دوباره همون حرف های همیشگیش رو میزد، اینکه مرد ها همه همینن..
ماندانا غرغر کنان گفت:بی ذوق، رفتم با سلیقه ی خودم واسه اون شب برات لباس خریدم! انقدر قشنگ بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و سریع خریدمش، اینم یک کادو از طرف من، به عنوان شیرینی اومدن اون فندق حسابش کن تا وقتی به دنیا اومد از خجالتش در بیام...
دوباره فکرم پر کشید سمت حرف هایی که چند دقیقه قبل شنیده بودم... مردی که ادعا می‌کرد فرامرز با سوزان رفته سفر...
ماندانا رو به بهانه ی خستگی دست به سر کردم و از سیما خواستم وسایلم رو به اتاقم ببره، خودمم به سختی از پله ها بالا رفتم و بعد عوض کردن لباسم، پاکت اهدایی ماندانا رو باز کردم، یک لباس مشکی رنگ بود ....
بی‌حوصله لباس رو تو کمدم انداختم و روی تخت دراز کشیدم، سیما با سینی شام اومد اما هیچ میلی به غذا نداشتم..
سینی رو که روی میز گذاشت یکدفعه فکری به سرم زد و گفتم:سیما جون، تو شماره یا آدرسی از سوزان داری؟
سیما خانم با تعجب گفت:از سوزان خانم؟ نه والا... چیکارشون دارید خانم؟
با غصه گفتم:نمیدونی چطور میتونم پیداش کنم؟
+سوزان خانم عین شما نبود خانم... اهل حرف زدن با من نبود، یعنی من رو در حد و اندازه ای نمیدونست که باهام حرف بزنه، من فقط میدونستم برادرش با آقا شریکه، یعنی در اصل پدر سوزان خانم با پدر آقا فرامرز باهم شریک بودن، بعد فوت اون بندگان خدا، بچه هاشون باهم شریک شدن...سوزان خانم هم تو اون شراکت سهم داشته، ولی تمام رسیدگی هاش رو به برادرشون سپرده بودن...طوری شده خانم؟ چرا سراغ ایشون رو میگیرید؟
کمی آب خوردم و بی حوصله گفتم:تنهام بذار سیما، سینی شام رو هم ببر نمی‌خورم...
سیما خانم که بیرون رفت بی اختیار صورتم غرق اشک شد، با حساب حرف هایی که سیما زده بود بعید نبود فرامرز تو اون سفر با سوزان باشه! به هرحال سوزان هم تو شراکتشون سهم داشت. از طرفی فرامرز گفته بود قرار بوده به جای خودش یک نفر دیگه بره اما لحظه ی آخر برنامه ی اون شخص عوض شده... احتمالا برای همین فرامرز نخواست من رو دنبال خودش ببره! چون با سوزان بود...
اون شب تا نیمه های شب خواب به چشمم نیومد،اشکم حتی لحظه ای بند نمیومد و این وسط نگران طفل تو شکمم بودم...
نمیدونم چه ساعتی از شب بود، شاید تازه چشم هام گرم شده بود که با شنیدن صدای زنگ تلفن سراسیمه از جا بلند شدم، قلبم تند تند میزد و تمام بدنم میلرزید...
خم شدم و تلفن کنار تخت رو برداشتم و با صدای خفه ای الو گفتم...
دوباره همون مرد بود... همون صدایی که مشخص بود جلوی دهنش رو گرفته تا من نشناسمش..
+خوابیدی؟ شوهرت پیش زن سابقشه! تو بهترین هتل همدان... میخوای اسم هتل و شماره اتاقشون رو بگم خودت تماس بگیری مطمئن بشی؟
با گریه گفتم:حرف بیخود میگی... فرامرز منو دوست داره،تو کی هستی؟ ها؟ رحیمی مگه نه؟ واسه همین جلوی دهنت رو گرفتی تا من صدات رو نشناسم! فکر کردی من حرفهای تو رو باور میکنم؟
مرد خندید و گفت:چه اهمیتی داره من کیم؟ بده دارم حقایق رو واست روشن میکنم؟ تا کی میخوای عین کبک سرت رو زیر برف کنی؟ امروز فرداست از اون خونه هم پرتت کنه بیرون و دوباره با سوزان برگرده سر زندگیش...
تلفن رو محکم روی دستگاه کوبیدم و با خشم سیمش رو قطع کردم، جیغ زدم و لگدی به پاتختی زدم... میدونستم صدای داد و فریادم به گوش هیچکس نمیرسه، اتاق سیما پایین بود و از اتاق من هم دور بود...
هق هق کنان خودم رو روی تخت انداختم، سرم داشت از درد منفجر میشد و از تصور درست بودن حرف های اون مرد داشتم خل میشدم...


ادامه دارد.....


undefined۱۸

۳۳۵

۲۰:۰۳