#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوشش
وحشت زده تلفن رو گذاشتم، صدا ها تو سرم میچرخید، فرامرز تو اون ده ماه حتی یک بار هم از عقد دائم حرف نزده بود... اما هزاران بار از علاقه اش گفته بود.... صدایی تو سرم گفت اگر بهت دروغ گفته باشه چی؟ اگر دوستت داشت چرا پیشنهاد دائمی کردن این ازدواج رو نمیداد؟
دوباره تلفن به صدا دراومد، سیما وارد سالن شد و با تعجب گفت:آقا فرامرزه خانم؟ چرا انقدر زنگ میزنه؟
با چشم هایی خیس از اشک خیره شدم بهش، شک به دلم افتاده بود... با شنیدن همون چند کلمه حرف انگار تمام محبت های فرامرز رو فراموش کرده بودم...
تلفن مدام زنگ میخورد و صدای زنگش عین سوهان روی مغزم بود... با دست های لرزونی تلفن رو برداشتم و بی حرف روی گوشم گذاشتم..
صدای ماندانا رو که شنیدم انگار آبی رو آتیش درونم ریخته شد...
+تویی ماندانا؟
با تعجب گفت:انتظار کسی غیر من رو داشتی؟ گفتم که برسم خونه بهت زنگ میزنم.. پاکت رو باز کردی؟ دیدی؟
بی جون روی مبل نشستم و گفتم:نه... وقت نکردم هنوز، یکم ضعف داشتم دراز کشیده بودم...
نمیخواستم بهش بگم چی شده، انقدر حالم بد بود که تحمل شنیدن حرف های ماندانا رو نداشتم، اگر میگفتم دوباره همون حرف های همیشگیش رو میزد، اینکه مرد ها همه همینن..
ماندانا غرغر کنان گفت:بی ذوق، رفتم با سلیقه ی خودم واسه اون شب برات لباس خریدم! انقدر قشنگ بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و سریع خریدمش، اینم یک کادو از طرف من، به عنوان شیرینی اومدن اون فندق حسابش کن تا وقتی به دنیا اومد از خجالتش در بیام...
دوباره فکرم پر کشید سمت حرف هایی که چند دقیقه قبل شنیده بودم... مردی که ادعا میکرد فرامرز با سوزان رفته سفر...
ماندانا رو به بهانه ی خستگی دست به سر کردم و از سیما خواستم وسایلم رو به اتاقم ببره، خودمم به سختی از پله ها بالا رفتم و بعد عوض کردن لباسم، پاکت اهدایی ماندانا رو باز کردم، یک لباس مشکی رنگ بود ....
بیحوصله لباس رو تو کمدم انداختم و روی تخت دراز کشیدم، سیما با سینی شام اومد اما هیچ میلی به غذا نداشتم..
سینی رو که روی میز گذاشت یکدفعه فکری به سرم زد و گفتم:سیما جون، تو شماره یا آدرسی از سوزان داری؟
سیما خانم با تعجب گفت:از سوزان خانم؟ نه والا... چیکارشون دارید خانم؟
با غصه گفتم:نمیدونی چطور میتونم پیداش کنم؟
+سوزان خانم عین شما نبود خانم... اهل حرف زدن با من نبود، یعنی من رو در حد و اندازه ای نمیدونست که باهام حرف بزنه، من فقط میدونستم برادرش با آقا شریکه، یعنی در اصل پدر سوزان خانم با پدر آقا فرامرز باهم شریک بودن، بعد فوت اون بندگان خدا، بچه هاشون باهم شریک شدن...سوزان خانم هم تو اون شراکت سهم داشته، ولی تمام رسیدگی هاش رو به برادرشون سپرده بودن...طوری شده خانم؟ چرا سراغ ایشون رو میگیرید؟
کمی آب خوردم و بی حوصله گفتم:تنهام بذار سیما، سینی شام رو هم ببر نمیخورم...
سیما خانم که بیرون رفت بی اختیار صورتم غرق اشک شد، با حساب حرف هایی که سیما زده بود بعید نبود فرامرز تو اون سفر با سوزان باشه! به هرحال سوزان هم تو شراکتشون سهم داشت. از طرفی فرامرز گفته بود قرار بوده به جای خودش یک نفر دیگه بره اما لحظه ی آخر برنامه ی اون شخص عوض شده... احتمالا برای همین فرامرز نخواست من رو دنبال خودش ببره! چون با سوزان بود...
اون شب تا نیمه های شب خواب به چشمم نیومد،اشکم حتی لحظه ای بند نمیومد و این وسط نگران طفل تو شکمم بودم...
نمیدونم چه ساعتی از شب بود، شاید تازه چشم هام گرم شده بود که با شنیدن صدای زنگ تلفن سراسیمه از جا بلند شدم، قلبم تند تند میزد و تمام بدنم میلرزید...
خم شدم و تلفن کنار تخت رو برداشتم و با صدای خفه ای الو گفتم...
دوباره همون مرد بود... همون صدایی که مشخص بود جلوی دهنش رو گرفته تا من نشناسمش..
+خوابیدی؟ شوهرت پیش زن سابقشه! تو بهترین هتل همدان... میخوای اسم هتل و شماره اتاقشون رو بگم خودت تماس بگیری مطمئن بشی؟
با گریه گفتم:حرف بیخود میگی... فرامرز منو دوست داره،تو کی هستی؟ ها؟ رحیمی مگه نه؟ واسه همین جلوی دهنت رو گرفتی تا من صدات رو نشناسم! فکر کردی من حرفهای تو رو باور میکنم؟
مرد خندید و گفت:چه اهمیتی داره من کیم؟ بده دارم حقایق رو واست روشن میکنم؟ تا کی میخوای عین کبک سرت رو زیر برف کنی؟ امروز فرداست از اون خونه هم پرتت کنه بیرون و دوباره با سوزان برگرده سر زندگیش...
تلفن رو محکم روی دستگاه کوبیدم و با خشم سیمش رو قطع کردم، جیغ زدم و لگدی به پاتختی زدم... میدونستم صدای داد و فریادم به گوش هیچکس نمیرسه، اتاق سیما پایین بود و از اتاق من هم دور بود...
هق هق کنان خودم رو روی تخت انداختم، سرم داشت از درد منفجر میشد و از تصور درست بودن حرف های اون مرد داشتم خل میشدم...
ادامه دارد.....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوشش
وحشت زده تلفن رو گذاشتم، صدا ها تو سرم میچرخید، فرامرز تو اون ده ماه حتی یک بار هم از عقد دائم حرف نزده بود... اما هزاران بار از علاقه اش گفته بود.... صدایی تو سرم گفت اگر بهت دروغ گفته باشه چی؟ اگر دوستت داشت چرا پیشنهاد دائمی کردن این ازدواج رو نمیداد؟
دوباره تلفن به صدا دراومد، سیما وارد سالن شد و با تعجب گفت:آقا فرامرزه خانم؟ چرا انقدر زنگ میزنه؟
با چشم هایی خیس از اشک خیره شدم بهش، شک به دلم افتاده بود... با شنیدن همون چند کلمه حرف انگار تمام محبت های فرامرز رو فراموش کرده بودم...
تلفن مدام زنگ میخورد و صدای زنگش عین سوهان روی مغزم بود... با دست های لرزونی تلفن رو برداشتم و بی حرف روی گوشم گذاشتم..
صدای ماندانا رو که شنیدم انگار آبی رو آتیش درونم ریخته شد...
+تویی ماندانا؟
با تعجب گفت:انتظار کسی غیر من رو داشتی؟ گفتم که برسم خونه بهت زنگ میزنم.. پاکت رو باز کردی؟ دیدی؟
بی جون روی مبل نشستم و گفتم:نه... وقت نکردم هنوز، یکم ضعف داشتم دراز کشیده بودم...
نمیخواستم بهش بگم چی شده، انقدر حالم بد بود که تحمل شنیدن حرف های ماندانا رو نداشتم، اگر میگفتم دوباره همون حرف های همیشگیش رو میزد، اینکه مرد ها همه همینن..
ماندانا غرغر کنان گفت:بی ذوق، رفتم با سلیقه ی خودم واسه اون شب برات لباس خریدم! انقدر قشنگ بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و سریع خریدمش، اینم یک کادو از طرف من، به عنوان شیرینی اومدن اون فندق حسابش کن تا وقتی به دنیا اومد از خجالتش در بیام...
دوباره فکرم پر کشید سمت حرف هایی که چند دقیقه قبل شنیده بودم... مردی که ادعا میکرد فرامرز با سوزان رفته سفر...
ماندانا رو به بهانه ی خستگی دست به سر کردم و از سیما خواستم وسایلم رو به اتاقم ببره، خودمم به سختی از پله ها بالا رفتم و بعد عوض کردن لباسم، پاکت اهدایی ماندانا رو باز کردم، یک لباس مشکی رنگ بود ....
بیحوصله لباس رو تو کمدم انداختم و روی تخت دراز کشیدم، سیما با سینی شام اومد اما هیچ میلی به غذا نداشتم..
سینی رو که روی میز گذاشت یکدفعه فکری به سرم زد و گفتم:سیما جون، تو شماره یا آدرسی از سوزان داری؟
سیما خانم با تعجب گفت:از سوزان خانم؟ نه والا... چیکارشون دارید خانم؟
با غصه گفتم:نمیدونی چطور میتونم پیداش کنم؟
+سوزان خانم عین شما نبود خانم... اهل حرف زدن با من نبود، یعنی من رو در حد و اندازه ای نمیدونست که باهام حرف بزنه، من فقط میدونستم برادرش با آقا شریکه، یعنی در اصل پدر سوزان خانم با پدر آقا فرامرز باهم شریک بودن، بعد فوت اون بندگان خدا، بچه هاشون باهم شریک شدن...سوزان خانم هم تو اون شراکت سهم داشته، ولی تمام رسیدگی هاش رو به برادرشون سپرده بودن...طوری شده خانم؟ چرا سراغ ایشون رو میگیرید؟
کمی آب خوردم و بی حوصله گفتم:تنهام بذار سیما، سینی شام رو هم ببر نمیخورم...
سیما خانم که بیرون رفت بی اختیار صورتم غرق اشک شد، با حساب حرف هایی که سیما زده بود بعید نبود فرامرز تو اون سفر با سوزان باشه! به هرحال سوزان هم تو شراکتشون سهم داشت. از طرفی فرامرز گفته بود قرار بوده به جای خودش یک نفر دیگه بره اما لحظه ی آخر برنامه ی اون شخص عوض شده... احتمالا برای همین فرامرز نخواست من رو دنبال خودش ببره! چون با سوزان بود...
اون شب تا نیمه های شب خواب به چشمم نیومد،اشکم حتی لحظه ای بند نمیومد و این وسط نگران طفل تو شکمم بودم...
نمیدونم چه ساعتی از شب بود، شاید تازه چشم هام گرم شده بود که با شنیدن صدای زنگ تلفن سراسیمه از جا بلند شدم، قلبم تند تند میزد و تمام بدنم میلرزید...
خم شدم و تلفن کنار تخت رو برداشتم و با صدای خفه ای الو گفتم...
دوباره همون مرد بود... همون صدایی که مشخص بود جلوی دهنش رو گرفته تا من نشناسمش..
+خوابیدی؟ شوهرت پیش زن سابقشه! تو بهترین هتل همدان... میخوای اسم هتل و شماره اتاقشون رو بگم خودت تماس بگیری مطمئن بشی؟
با گریه گفتم:حرف بیخود میگی... فرامرز منو دوست داره،تو کی هستی؟ ها؟ رحیمی مگه نه؟ واسه همین جلوی دهنت رو گرفتی تا من صدات رو نشناسم! فکر کردی من حرفهای تو رو باور میکنم؟
مرد خندید و گفت:چه اهمیتی داره من کیم؟ بده دارم حقایق رو واست روشن میکنم؟ تا کی میخوای عین کبک سرت رو زیر برف کنی؟ امروز فرداست از اون خونه هم پرتت کنه بیرون و دوباره با سوزان برگرده سر زندگیش...
تلفن رو محکم روی دستگاه کوبیدم و با خشم سیمش رو قطع کردم، جیغ زدم و لگدی به پاتختی زدم... میدونستم صدای داد و فریادم به گوش هیچکس نمیرسه، اتاق سیما پایین بود و از اتاق من هم دور بود...
هق هق کنان خودم رو روی تخت انداختم، سرم داشت از درد منفجر میشد و از تصور درست بودن حرف های اون مرد داشتم خل میشدم...
ادامه دارد.....
✾
۳۳۵
۲۰:۰۳