#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوپنج
یکی از دوستام ازش خرید کرده بود. خیلی تعریف لباس هاش رو میکرد، میخوای اول بریم اونجا؟
سری تکون دادم و رضایتم رو اعلام کردم، کمتر از نیم ساعت بعد تو مزونی بودیم که ماندانا تعریفش رو کرده بود، یک مزون لوکس و البته با قیمت های نجومی و پارچه های منحصر به فرد..
در نهایت بعد از چندین بار پرو کردن یک لباس نقره ای رنگ با دنباله ای نیم متری چشمم رو گرفت، لباس رو پرو کردم و یک گردنبند و دستبند و شال مناسبش رو هم انتخاب کردم و هزینه اش رو پرداخت کردم...
از مزون که بیرون زدیم ماندانا نگاهی به اطراف انداخت و گفت:ای بابا، مهرداد نیست که! بهش گفنم همینجا منتظر بمونه ها!
سری به اطراف چرخوندم و گفتم:هرجا باشه کم کم پیداش میشه... همینجا میمونیم تا بیاد...
نزدیک ماشین ایستادیم، ماندانا کلافه گفت:بذار برم این اطراف یک نگاهی بندازم، شاید تو این کافه های اطراف باشه، تو بمون زود میام...
اینو گفت و با عجله به سمت مغازه های اطراف رفت، هنوز یک دقیقه از رفتنش نگذشته بود که سروکله ی مهرداد پیدا شد، با سه لیوان بزرگ بستنی، با دیدن من لبخندی زد و گفت:خیلی وقته اومدید؟ دیدم دیر کردید گفتم برم بستنی بخرم ...
هرچند بدم نمیومد چند قاشق از اون بستنی بخورم اما با اکراه گفتم:تو این فصل بستنی! هوا هنوز سرده...
دو تا از لیوان ها رو گذاشت رو کاپوت ماشین و لیوان سوم رو گرفت سمتم و با خنده گفت:چشم هاتون برق زد وقتی لیوان بستنی رو دستم دیدید..
ناخودآگاه خنده ام گرفت از فهمیدنش، تعارف رو کنار گذاشتم و دست دراز کردم و لیوان رو ازش گرفتم:ماندانا رفت دنبال شما! امیدوارم زیاد معطلمون نکنه... خیلی خسته شدم امروز...
مهرداد سریع در ماشین رو باز کرد و با احترام تعارفم کرد تا روی صندلی ماشین بشینم:بفرمایید بشینید، تا ماندانا میاد شما بستنی تون رو بخورید ...
با اکراه روی صندلی نشستم و مشغول خوردن بستنیم شدم، مهرداد هم تکیه داده بود به ماشین و داشت بستنی میخورد..
کمی بعد گفت:چیزی لازم ندارید؟ سردتون نیست؟
همزمان با این حرفش به سمت صندوق عقب رفت و یک پتوی نازک برداشت و نزدیکم شد، سریع گفتم:نیازی نیست، من سردم نیست...
گفت:تعارف نکنید با من،باید مراقب خودتون باشید...
معذب پتو رو روی پام کشیدم و ازش تشکر کردم، تو سرمای زمستون با وجود خوردن یک لیوان بستنی عرق کرده بودم، به شدت معذب بودم و حس میکردم هزارن چشم از پشت دیوارها دارن نگاهم میکنن... و صد البته شماتتم میکنن ...
انگار تازه عقل به سرم اومده بود، چی با خودم فکر کرده بودم که باهاش راه افتاده بودم برای خرید! اگر یک آشنا ما رو میدید و خبر به گوش فرامرز میرسید چی میشد! فرامرز هرچقدر هم دوستم داشت اما تو اون مدت بهم نشون داده بود که حساسیت های خاصی روی من داره! هرگز اجازه ی پوشیدن هر لباسی رو نمیداد و خیلی حساس بود که تو مهمونی ها با مرد غریبه خوش و بش نکنم! البته که من این رفتارش رو عیب نمیدونستم و از سر علاقه میدیدم...
چند دقیقه ای گذشت و خبری از ماندانا نشد، مهرداد هم مدام اطراف من میپلکید، مدام سرش رو میآورد تو ماشین و ازم میپرسید جام راحته؟ به چیزی نیاز دارم یا نه!
ده دقیقه ای که شد کلافه از ماشین پیاده شدم و گفتم:من باید برگردم خونه، خیلی دیر شده... از همینجا ماشین میگیرم میرم... به شما هم خیلی زحمت دادم، دستتون درد نکنه....
پاکت خریدم رو برداشتم تا برم که مهرداد اخمی کرد و گفت:محاله اجازه بدم تنها برید، ماندانا هرجا باشه الان پیداش میشه، اگر شما رو تنها بفرستم برید تا ابد به جونم غر میزنه که چرا دوستش رو تنهایی فرستادم خونه!
پاکت رو ازم گرفت و ازم خواست برگردم تو ماشین، همون لحظه بود که از دور ماندانا رو دیدم، با خودم گفتم پشت دستم رو داغ کنم دیگه با این پا به خیابون بذارم...
ماندانا پاکت خریدی رو بالا گرفت و گفتدببخشید! انقدر غرق تماشای مغازه ها شدم یادم رفت که باید دنبال مهرداد بگردم!
بعدم سوار ماشین شد و هیجان زده گفت:یک چیز خاص هم برات خریدم خانم خانما...
بعدم پاکت رو گذاشت رو پام و گفت:شب بهت زنگ میزنم...
کلافه پاکت رو برداشتم و بدون اینکه داخلش رو نگاه کنم اون رو کنارم گذاشتم
تا وقتی رسیدیم خونه دلم عین سیر و سرکه میجوشید، به فرامرز نگفته بودم عصر هم میرم بیرون و قطعا اگر زنگ میزد و میفهمید خونه نیستم نگرانم میشد...
جلوی در که رسیدیم تند تند باهاشون خداحافظی کردم و بدون اینکه تعارفشون کنم با عجله به سمت خونه رفتم...
تا بیام بشینم تلفن شروع به زندگ زدن کرد،گوشی رو برداشتم..
+شاید چون تازه فهمیده اونی که در حد و اندازه اشه سوزانه... نه تو! اصلا میدونی چرا عقد موقت رو دائمی نکرده؟ چون میخواد بعد برگرده پیش سوزان... چون تازه فهمیده چه جواهری رو از دست داده..
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوپنج
یکی از دوستام ازش خرید کرده بود. خیلی تعریف لباس هاش رو میکرد، میخوای اول بریم اونجا؟
سری تکون دادم و رضایتم رو اعلام کردم، کمتر از نیم ساعت بعد تو مزونی بودیم که ماندانا تعریفش رو کرده بود، یک مزون لوکس و البته با قیمت های نجومی و پارچه های منحصر به فرد..
در نهایت بعد از چندین بار پرو کردن یک لباس نقره ای رنگ با دنباله ای نیم متری چشمم رو گرفت، لباس رو پرو کردم و یک گردنبند و دستبند و شال مناسبش رو هم انتخاب کردم و هزینه اش رو پرداخت کردم...
از مزون که بیرون زدیم ماندانا نگاهی به اطراف انداخت و گفت:ای بابا، مهرداد نیست که! بهش گفنم همینجا منتظر بمونه ها!
سری به اطراف چرخوندم و گفتم:هرجا باشه کم کم پیداش میشه... همینجا میمونیم تا بیاد...
نزدیک ماشین ایستادیم، ماندانا کلافه گفت:بذار برم این اطراف یک نگاهی بندازم، شاید تو این کافه های اطراف باشه، تو بمون زود میام...
اینو گفت و با عجله به سمت مغازه های اطراف رفت، هنوز یک دقیقه از رفتنش نگذشته بود که سروکله ی مهرداد پیدا شد، با سه لیوان بزرگ بستنی، با دیدن من لبخندی زد و گفت:خیلی وقته اومدید؟ دیدم دیر کردید گفتم برم بستنی بخرم ...
هرچند بدم نمیومد چند قاشق از اون بستنی بخورم اما با اکراه گفتم:تو این فصل بستنی! هوا هنوز سرده...
دو تا از لیوان ها رو گذاشت رو کاپوت ماشین و لیوان سوم رو گرفت سمتم و با خنده گفت:چشم هاتون برق زد وقتی لیوان بستنی رو دستم دیدید..
ناخودآگاه خنده ام گرفت از فهمیدنش، تعارف رو کنار گذاشتم و دست دراز کردم و لیوان رو ازش گرفتم:ماندانا رفت دنبال شما! امیدوارم زیاد معطلمون نکنه... خیلی خسته شدم امروز...
مهرداد سریع در ماشین رو باز کرد و با احترام تعارفم کرد تا روی صندلی ماشین بشینم:بفرمایید بشینید، تا ماندانا میاد شما بستنی تون رو بخورید ...
با اکراه روی صندلی نشستم و مشغول خوردن بستنیم شدم، مهرداد هم تکیه داده بود به ماشین و داشت بستنی میخورد..
کمی بعد گفت:چیزی لازم ندارید؟ سردتون نیست؟
همزمان با این حرفش به سمت صندوق عقب رفت و یک پتوی نازک برداشت و نزدیکم شد، سریع گفتم:نیازی نیست، من سردم نیست...
گفت:تعارف نکنید با من،باید مراقب خودتون باشید...
معذب پتو رو روی پام کشیدم و ازش تشکر کردم، تو سرمای زمستون با وجود خوردن یک لیوان بستنی عرق کرده بودم، به شدت معذب بودم و حس میکردم هزارن چشم از پشت دیوارها دارن نگاهم میکنن... و صد البته شماتتم میکنن ...
انگار تازه عقل به سرم اومده بود، چی با خودم فکر کرده بودم که باهاش راه افتاده بودم برای خرید! اگر یک آشنا ما رو میدید و خبر به گوش فرامرز میرسید چی میشد! فرامرز هرچقدر هم دوستم داشت اما تو اون مدت بهم نشون داده بود که حساسیت های خاصی روی من داره! هرگز اجازه ی پوشیدن هر لباسی رو نمیداد و خیلی حساس بود که تو مهمونی ها با مرد غریبه خوش و بش نکنم! البته که من این رفتارش رو عیب نمیدونستم و از سر علاقه میدیدم...
چند دقیقه ای گذشت و خبری از ماندانا نشد، مهرداد هم مدام اطراف من میپلکید، مدام سرش رو میآورد تو ماشین و ازم میپرسید جام راحته؟ به چیزی نیاز دارم یا نه!
ده دقیقه ای که شد کلافه از ماشین پیاده شدم و گفتم:من باید برگردم خونه، خیلی دیر شده... از همینجا ماشین میگیرم میرم... به شما هم خیلی زحمت دادم، دستتون درد نکنه....
پاکت خریدم رو برداشتم تا برم که مهرداد اخمی کرد و گفت:محاله اجازه بدم تنها برید، ماندانا هرجا باشه الان پیداش میشه، اگر شما رو تنها بفرستم برید تا ابد به جونم غر میزنه که چرا دوستش رو تنهایی فرستادم خونه!
پاکت رو ازم گرفت و ازم خواست برگردم تو ماشین، همون لحظه بود که از دور ماندانا رو دیدم، با خودم گفتم پشت دستم رو داغ کنم دیگه با این پا به خیابون بذارم...
ماندانا پاکت خریدی رو بالا گرفت و گفتدببخشید! انقدر غرق تماشای مغازه ها شدم یادم رفت که باید دنبال مهرداد بگردم!
بعدم سوار ماشین شد و هیجان زده گفت:یک چیز خاص هم برات خریدم خانم خانما...
بعدم پاکت رو گذاشت رو پام و گفت:شب بهت زنگ میزنم...
کلافه پاکت رو برداشتم و بدون اینکه داخلش رو نگاه کنم اون رو کنارم گذاشتم
تا وقتی رسیدیم خونه دلم عین سیر و سرکه میجوشید، به فرامرز نگفته بودم عصر هم میرم بیرون و قطعا اگر زنگ میزد و میفهمید خونه نیستم نگرانم میشد...
جلوی در که رسیدیم تند تند باهاشون خداحافظی کردم و بدون اینکه تعارفشون کنم با عجله به سمت خونه رفتم...
تا بیام بشینم تلفن شروع به زندگ زدن کرد،گوشی رو برداشتم..
+شاید چون تازه فهمیده اونی که در حد و اندازه اشه سوزانه... نه تو! اصلا میدونی چرا عقد موقت رو دائمی نکرده؟ چون میخواد بعد برگرده پیش سوزان... چون تازه فهمیده چه جواهری رو از دست داده..
ادامه دارد...
۳۲۵
۱۸:۴۶