عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوچهلوچهار باید براش تخت میخریدم، کلی اسباب بازی... کالسکه... آخ که چقدر برنامه داشتم براش... تلفن رو برداشتم و با دکتر زنانی که مدتی تحت نظرش بود تماس گرفتم و ازش یک نوبت گرفتم، میخواستم همه چیز تحت نظر پزشک باشه، از غذا خوردنم، تا فعالیت کردنم... یادمه یه مامان میگفت یک سری غذاها برای زن حامله ضرر داره، منم که هیچ اطلاعاتی نداشتم... برای همین باید با دکتر مشورت میکردم.. تازه ناهار خورده بودم که تلفن خونه زنگ خورد، با فکر اینکه فرامرزه سریع خودم رو به تلفن رسوندم،ماندانا بود... با صدای آرومی گفت:به فرامرز که نگفتی، ها؟ روی مبل نشستم و گفتم:نه، فرامرز رفت سفر، گفت چند روزی سفرش طول میکشه... ماندانا هیجان زده گفت:خب این بهترین فرصته آفاق، خیلی خوب میشه تو همین چند روزی که نیست تدارک یک شب بی نظیر رو بچینی... بیام دنبالت بریم خرید واسه لباس؟ کمی فکر کردم و گفتم:لباس زیاد دارم آخه... ماندانا بی حوصله گفت:انقدر بی ذوق نباش آفاق، این اتفاق فقط یک بار میفته... برای اولین بار داری مادر میشی! گفتم:خیلی خب، عصر بیا... تا اون موقع منم یکم استراحت میکنم... ماندانا خوشحال از راضی کردنم ساعت قرار رو باهام هماهنگ کرد و تلفن رو قطع کرد... با صدای زنگ ساعت چشم باز کردم، یک ساعت به زمان قرارم با ماندانا مونده بود، کش و قوسی به خودم دادم و دوش گرفتم... زنگ در به صدا دراومد، نیم نگاهی به ساعت انداختم، نیم ساعت به اومدن ماندانا مونده بود، اما چون میدونستم ماندانا همیشه عجوله گفتم حتما خودشه... از پنجره ی اتاق سرکی به حیاط کشیدم، ماندانا بود... از پله ها پایین رفتم... ضعف کرده بودم، اصلا از وقتی فهمیده بودم حامله ام انگار اشتهام چند برابر شده بود، با خودم گفتم میرم با ماندانا یک عصرونه ی مختصر میخورم و بعد حاضر میشم... وارد سالن شدم و سرکی به اطراف کشیدم و ماندانا رو صدا کردم، اما به جای شنیدن جواب از ماندانا صدای بم مردونه ای به گوشم رسید:سلام خانم.... هینی کشیدم و وحشت زده به سمت صدا برگشتم... مهرداد بود... با صدای لرزونی گفتم:شما اینجا چیکار میکنی؟ با جدیت گفتم:بیرون باشید لطفا... اصلا کار درستی نیست بدون اجازه ی صاحب خونه وارد حریمش بشید... بیرون... مهرداد لبخندی زد و سری تکون داد و عقب عقب رفت و از سالن بیرون زد... با رفتنش حس کردم زانوهام دیگه تحمل وزنم رو نداره، با حالی خراب روی مبل نشستم ... چشمم پر از اشک بود... همون لحظه ماندانا با چند لیوان شیر موز وارد سالن شد، من رو که دید چشم هاش گرد شد و گفت:خوبی آفاق؟ مهرداد کو؟ چونه ام لرزید، با حرص به سمتش برگشتم و گفتم:بیرونش کردم! چی با خودت فکر کردی ماندانا! واسه چی این آدم رو به خونه ی من راه دادی! من صبح بهت نگفتم دیگه نمیخوام ببینمش! ماندانا سینی رو روی میز گذاشت و سراسیمه به سمتم اومد، سیلی آرومی به صورتش زد و با پشیمونی گفت:گفتم حتما آماده میشی میایی که بریم! به خدا مهرداد هم نمی‌خواست بیاد. من گفتم تو حامله ای شاید حوصله ی رانندگی نداشته باشی، اون بیاد ما رو برسونه، بعدم دیدم نیم ساعت زود رسیدم بهش گفتم بیاد داخل... اشک نشست روی گونه ام، ماندانا گفت:گریه نکن... طوری نشده که! بی حوصله از جا بلند شدم، ماندانا لیوان شیر موز رو گرفت جلوم و گفت:نکن اینجوری با خودت دیگه. کلافه گفتم:اعصابم بهم ریخته ماندانا... صدام رو آوردم پایین:یا اگر سیما بو ببره و حرفی بزنه! فکر کردی به راحتی از همچین چیزی میگذره! +سخت میگیری آفاق! اون شوهری که من دیدم، چنان دوست داره که به تو شک نمیکنه. انقدر گفت و گفت تا بالاخره آرومم کرد، اصلا این زن توانایی عجیبی تو قانع کردن من داشت! حتی اولش نمیخواستم با مهرداد بریم، اما ماندانا انقدر از ضرر های رانندگی واسه زن حامله و استرس و اضطراب گفت که قانع شدم مهرداد ما رو برسونه... ماندانا که دید کمی حالم بهتر شده لیوان شیر موز رو برداشت و گفت:من برم این رو بدم این مهرداد ، توام بیا بریم یک چرخی بزنیم حال و هوات عوض شه، اگر لباس خوبی هم دیدیم بخری... باشه ای گفتم و برگشتم تو اتاقم، یک مانتوی بلند و گشاد تنم کردم و یک روسری تیره روی موهام انداختم.. ماشین مهرداد یک مزدا آبی تیره بود که اون روزها خیلی رو بورس بود... در عقب رو باز کردم و روی صندلی نشستم. مهرداد به محض دیدنم با لحن مثلا شرمنده ای گفت:ببخشید آفاق خانم، من نمیدونستم شما از اومدن من اطلاع ندارید، وگرنه هرگز بدون اجازه وارد خونه شما نمیشدم... برای لحظه ای از لحن تند و قیافه گرفتن خودم شرمنده شدم، کمی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:خواهش میکنم، شما هم ببخشید، من برخورد درستی نداشتم... مهرداد خواهش میکنمی گفت و ماشین رو به حرکت درآورد، ماندانا با هیجان گفت:یک مزون سمت خیابون زرگری به تازگی باز شده، ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوپنج


یکی از دوستام ازش خرید کرده بود. خیلی تعریف لباس هاش رو میکرد، میخوای اول بریم اونجا؟
سری تکون دادم و رضایتم رو اعلام کردم، کمتر از نیم ساعت بعد تو مزونی بودیم که ماندانا تعریفش رو کرده بود، یک مزون لوکس و البته با قیمت های نجومی و پارچه های منحصر به فرد..
در نهایت بعد از چندین بار پرو کردن یک لباس نقره ای رنگ با دنباله ای نیم متری چشمم رو گرفت، لباس رو پرو کردم و یک گردنبند و دستبند و شال مناسبش رو هم انتخاب کردم و هزینه اش رو پرداخت کردم...
از مزون که بیرون زدیم ماندانا نگاهی به اطراف انداخت و گفت:ای بابا، مهرداد نیست که! بهش گفنم همینجا منتظر بمونه ها!
سری به اطراف چرخوندم و گفتم:هرجا باشه کم کم پیداش میشه... همینجا میمونیم تا بیاد...
نزدیک ماشین ایستادیم، ماندانا کلافه گفت:بذار برم این اطراف یک نگاهی بندازم، شاید تو این کافه های اطراف باشه، تو بمون زود میام...
اینو گفت و با عجله به سمت مغازه های اطراف رفت، هنوز یک دقیقه از رفتنش نگذشته بود که سروکله ی مهرداد پیدا شد، با سه لیوان بزرگ بستنی، با دیدن من لبخندی زد و گفت:خیلی وقته اومدید؟ دیدم دیر کردید گفتم برم بستنی بخرم ...
هرچند بدم نمیومد چند قاشق از اون بستنی بخورم اما با اکراه گفتم:تو این فصل بستنی! هوا هنوز سرده...
دو تا از لیوان ها رو گذاشت رو کاپوت ماشین و لیوان سوم رو گرفت سمتم و با خنده گفت:چشم هاتون برق زد وقتی لیوان بستنی رو دستم دیدید..
ناخودآگاه خنده ام گرفت از فهمیدنش، تعارف رو کنار گذاشتم و دست دراز کردم و لیوان رو ازش گرفتم:ماندانا رفت دنبال شما! امیدوارم زیاد معطلمون نکنه... خیلی خسته شدم امروز...
مهرداد سریع در ماشین رو باز کرد و با احترام تعارفم کرد تا روی صندلی ماشین بشینم:بفرمایید بشینید، تا ماندانا میاد شما بستنی تون رو بخورید ...
با اکراه روی صندلی نشستم و مشغول خوردن بستنیم شدم، مهرداد هم تکیه داده بود به ماشین و داشت بستنی می‌خورد..
کمی بعد گفت:چیزی لازم ندارید؟ سردتون نیست؟
همزمان با این حرفش به سمت صندوق عقب رفت و یک پتوی نازک برداشت و نزدیکم شد، سریع گفتم:نیازی نیست، من سردم نیست...
گفت:تعارف نکنید با من،باید مراقب خودتون باشید...
معذب پتو رو روی پام کشیدم و ازش تشکر کردم، تو سرمای زمستون با وجود خوردن یک لیوان بستنی عرق کرده بودم، به شدت معذب بودم و حس میکردم هزارن چشم از پشت دیوارها دارن نگاهم میکنن... و صد البته شماتتم میکنن ...
انگار تازه عقل به سرم اومده بود، چی با خودم فکر کرده بودم که باهاش راه افتاده بودم برای خرید! اگر یک آشنا ما رو میدید و خبر به گوش فرامرز می‌رسید چی میشد! فرامرز هرچقدر هم دوستم داشت اما تو اون مدت بهم نشون داده بود که حساسیت های خاصی روی من داره! هرگز اجازه ی پوشیدن هر لباسی رو نمیداد و خیلی حساس بود که تو مهمونی ها با مرد غریبه خوش و بش نکنم! البته که من این رفتارش رو عیب نمیدونستم و از سر علاقه میدیدم...
چند دقیقه ای گذشت و خبری از ماندانا نشد، مهرداد هم مدام اطراف من میپلکید، مدام سرش رو می‌آورد تو ماشین و ازم می‌پرسید جام راحته؟ به چیزی نیاز دارم یا نه!
ده دقیقه ای که شد کلافه از ماشین پیاده شدم و گفتم:من باید برگردم خونه، خیلی دیر شده... از همینجا ماشین میگیرم میرم... به شما هم خیلی زحمت دادم، دستتون درد نکنه....
پاکت خریدم رو برداشتم تا برم که مهرداد اخمی کرد و گفت:محاله اجازه بدم تنها برید، ماندانا هرجا باشه الان پیداش میشه، اگر شما رو تنها بفرستم برید تا ابد به جونم غر میزنه که چرا دوستش رو تنهایی فرستادم خونه!
پاکت رو ازم گرفت و ازم خواست برگردم تو ماشین، همون لحظه بود که از دور ماندانا رو دیدم، با خودم گفتم پشت دستم رو داغ کنم دیگه با این پا به خیابون بذارم...
ماندانا پاکت خریدی رو بالا گرفت و گفتدببخشید! انقدر غرق تماشای مغازه ها شدم یادم رفت که باید دنبال مهرداد بگردم!
بعدم سوار ماشین شد و هیجان زده گفت:یک چیز خاص هم برات خریدم خانم خانما...
بعدم پاکت رو گذاشت رو پام و گفت:شب بهت زنگ میزنم...
کلافه پاکت رو برداشتم و بدون اینکه داخلش رو نگاه کنم اون رو کنارم گذاشتم
تا وقتی رسیدیم خونه دلم عین سیر و سرکه میجوشید، به فرامرز نگفته بودم عصر هم میرم بیرون و قطعا اگر زنگ میزد و میفهمید خونه نیستم نگرانم میشد...
جلوی در که رسیدیم تند تند باهاشون خداحافظی کردم و بدون اینکه تعارفشون کنم با عجله به سمت خونه رفتم...
تا بیام بشینم تلفن شروع به زندگ زدن کرد،گوشی رو برداشتم..
+شاید چون تازه فهمیده اونی که در حد و اندازه اشه سوزانه... نه تو! اصلا میدونی چرا عقد موقت رو دائمی نکرده؟ چون میخواد بعد برگرده پیش سوزان... چون تازه فهمیده چه جواهری رو از دست داده..


ادامه دارد...
undefined۱۸

۳۲۵

۱۸:۴۶