عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوچهلوسه +خیلی خب بابا، باز فاز نصیحت برندار هیچ حوصله ندارم، فکر کردی زن اون نشسته خونه میشوره میپزه به شوهرش خدمت میکنه؟ با رسیدن به در آزمایشگاه سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و وارد شدم، برگه ی آزمایش رو روی کانتر گذاشتم و بی طاقت رو به زن گفتم:جواب آزمایش من حاضر شده؟ زن نگاهی به کاغذم انداخت و سری تکون داد و مشغول گشتن بین کاغذهای روی میزش شد، کمی بعد پاکتی به سمتم گرفت، لب گزیدم و گفتم:میشه... جوابش رو بهم بگید؟ زن پاکت رو باز کرد و کمی بعد لبخندی زد و با محبت گفت:مبارکه... جواب مثبته.. نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت... پاکت رو از دستش گرفتم و قدمی به عقب برداشتم... روی صندلی نشستم و خیره شدم به یک نقطه، هزار جور حس متفاوت داشتم... بالاتر از هرکدوم ترس از عکس العمل فرامرز بود... فرامرز خیلی محکم گفته بود بچه نمیخواد... یا لااقل فعلا نمیخواد... ماندانا هیجان زده گفت:مبارکه عزیزم... وای آفاق... خیلی خوشحالم برات... اشک روی گونه ام چکید، با صدای خفه ای گفتم:حالا چی میشه ماندانا؟ ماندانا اخمی کرد و گفت:چی میخوای بشه؟ داری مامان میشی ! باید یک جشن بزرگ بگیری! همینجور خشک و خالی خبرش رو به شوهرت ندی ها! یک هدیه ی خوب باید ازش بگیری! باید تو یک مراسم بزرگ بهش بگی...کلی مهمون دعوت کنی... سری تکون دادم و گفتم:نه... من از عکس العمل فرامرز میترسم... اگر جلوی به قول تو یک عالمه مهمون سنگ رو یخم کنه چی؟ ماندانا شونه ای بالا انداخت و گفت:والا اونی که من دیدم، بفهمه حامله ای دنیا رو به پات میریزه.... توام زیادی داری سخت میگیری، مرد ها همه همینن، قبل اینکه بابا بشن هزار جور ادا اطوار دارن که وای ما بچه نمیخواییم، بعد که بچه دار شدن اون بچه رو از تمام دنیا بیشتر میخوان... لبخند محوی روی لبم نشست، از تصور خوشحال شدن فرامرز...از تصور داشتن یک دختر... دختری که دامن چین دار تنش کنم و موهای بلندش رو ببافم... ماندانا با خنده گفت:زده به سرت اساسی! یک لحظه گریه میکنی یک لحظه میخندی! خب حالا برنامه ات چیه؟ لب گزیدم و گفتم:نمیدونم... مهمون رو که باید بیخیال بشم! نمیخوام خبر به این مهمی رو تو شلوغی به فرامرز بدم... ترجیح میدم تو خلوت خودمون باشه... ماندانا سریع گفت:باشه، اصلا تو خلوت خودتون... ولی همینجوری ساده هم نگو! باید تدارک ببینی، بری آرایشگاه و ... وای آفاق همه رو بسپار به من، یک مهمونی دو نفره واست ترتیب میدم که تا عمر داری خاطره اش یادت نره... شام مورد علاقه اش رو هم باید درست کنی... ماندانا داشت برنامه می‌ریخت و من تو خیال داشتن یک بچه خوشحال بودم.. وقتی برگشتم خونه نزدیک ظهر بود و فرامرز خونه بود، از هیجان لپ هام گل انداخته بود و حسابی خوشحال بودم، ماندانا هزار جور قسمم داده بود که چیزی از حاملگیم به فرامرز نگم و اجازه بدم همه چیز طبق نقشه ی اون پیش بره، منم بدم نمیومد فرامرز رو غافلگیر کنم . وارد سالن که شدم فرامرز با تعجب به استقبالم اومد و گفت:کجا بودی؟ از ساعت برگشتت از باشگاه دو ساعتی گذشته! لبخندی زدم و با گیجی گفتم:من... با ماندانا رفته بودم یک گشتی بزنم... چی شده زود برگشتی؟ فرامرز همونطور که با دقت نگاهم میکرد گفت:صورتت چرا قرمز شده؟ گفتم:نمیدونم.... قرمز نشدم که...نگفتی،چرا زودتر برگشتی؟ فرامرز ابرویی بالا انداخت و گفت:یک سر باید برم همدان و تبریز، یک سری کار دارم باید شخصا بهش رسیدگی کنم... امروز زودتر برگشتم وسایلم رو جمع کنم... زودتر از این ها باید میرفتم، گفتم بمونم تو بیای بعد... گفتم:واجبه حتما خودت بری؟ +آره... البته اول قرار بود یک نفر دیگه بره، منتهی چند ساعت قبل بهم خبر داد مشکلی برای خانمش پیش اومده و نمیتونه بره، دیگه مجبورم خودم برم... سفرم کاریه، دو روز همدانم بعد میرم سمت تبریز، کل سفر رو هم با ماشین میریم، خسته میشی وگرنه با خودم می‌بردمت... نفس عمیقی کشیدم و با فکر کردن به بچه ای که تو شکم داشتم و برنامه هایی که میخواستم برای غافلگیر کردن فرامرز بچینم رضایت دادم به رفتن ازش قول گرفتم خیلی زود کارش رو تموم کنه و برگرده... فرامرز هم هرچند حس میکردم اون فرامرز همیشگی نیست ،اما با محبت جوابم رو داد و قول داد زود برگرده و برای سال تحویل مقدمات یک سفر خوب رو فراهم کنه... از در خونه که بیرون رفت و در بسته شد حس کردم چیزی از وجودم کنده شد، به شدت بی قرار بودم... انگار اتفاق بدی در حال رخ دادن بود... اتفاقی که شاید نمیتونستم جلوش رو بگیرم.. روی تخت دراز کشیدم و خیره شدم به سقف، با فکر کردن به بچه لبم به لبخندی وسیع باز شد... چشم بستم و تصور کردم صدای خنده های یک بچه رو تو اون خونه ی بزرگ و ساکت... باید براش یک اتاق فراهم میکردم... یکی از بزرگترین اتاق های خونه، ترجیحا نزدیک ترین اتاق به اتاق خودمون... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوچهار


باید براش تخت میخریدم، کلی اسباب بازی... کالسکه... آخ که چقدر برنامه داشتم براش...
تلفن رو برداشتم و با دکتر زنانی که مدتی تحت نظرش بود تماس گرفتم و ازش یک نوبت گرفتم، میخواستم همه چیز تحت نظر پزشک باشه، از غذا خوردنم، تا فعالیت کردنم... یادمه یه مامان میگفت یک سری غذاها برای زن حامله ضرر داره، منم که هیچ اطلاعاتی نداشتم... برای همین باید با دکتر مشورت میکردم..
تازه ناهار خورده بودم که تلفن خونه زنگ خورد، با فکر اینکه فرامرزه سریع خودم رو به تلفن رسوندم،ماندانا بود... با صدای آرومی گفت:به فرامرز که نگفتی، ها؟
روی مبل نشستم و گفتم:نه، فرامرز رفت سفر، گفت چند روزی سفرش طول میکشه...
ماندانا هیجان زده گفت:خب این بهترین فرصته آفاق، خیلی خوب میشه تو همین چند روزی که نیست تدارک یک شب بی نظیر رو بچینی... بیام دنبالت بریم خرید واسه لباس؟
کمی فکر کردم و گفتم:لباس زیاد دارم آخه...
ماندانا بی حوصله گفت:انقدر بی ذوق نباش آفاق، این اتفاق فقط یک بار میفته... برای اولین بار داری مادر میشی!
گفتم:خیلی خب، عصر بیا... تا اون موقع منم یکم استراحت میکنم...
ماندانا خوشحال از راضی کردنم ساعت قرار رو باهام هماهنگ کرد و تلفن رو قطع کرد...
با صدای زنگ ساعت چشم باز کردم، یک ساعت به زمان قرارم با ماندانا مونده بود، کش و قوسی به خودم دادم و دوش گرفتم... زنگ در به صدا دراومد، نیم نگاهی به ساعت انداختم، نیم ساعت به اومدن ماندانا مونده بود، اما چون میدونستم ماندانا همیشه عجوله گفتم حتما خودشه...
از پنجره ی اتاق سرکی به حیاط کشیدم، ماندانا بود...
از پله ها پایین رفتم...
ضعف کرده بودم، اصلا از وقتی فهمیده بودم حامله ام انگار اشتهام چند برابر شده بود، با خودم گفتم میرم با ماندانا یک عصرونه ی مختصر میخورم و بعد حاضر میشم...
وارد سالن شدم و سرکی به اطراف کشیدم و ماندانا رو صدا کردم، اما به جای شنیدن جواب از ماندانا صدای بم مردونه ای به گوشم رسید:سلام خانم....
هینی کشیدم و وحشت زده به سمت صدا برگشتم... مهرداد بود...
با صدای لرزونی گفتم:شما اینجا چیکار میکنی؟
با جدیت گفتم:بیرون باشید لطفا... اصلا کار درستی نیست بدون اجازه ی صاحب خونه وارد حریمش بشید... بیرون...
مهرداد لبخندی زد و سری تکون داد و عقب عقب رفت و از سالن بیرون زد...
با رفتنش حس کردم زانوهام دیگه تحمل وزنم رو نداره، با حالی خراب روی مبل نشستم ... چشمم پر از اشک بود...
همون لحظه ماندانا با چند لیوان شیر موز وارد سالن شد، من رو که دید چشم هاش گرد شد و گفت:خوبی آفاق؟ مهرداد کو؟
چونه ام لرزید، با حرص به سمتش برگشتم و گفتم:بیرونش کردم! چی با خودت فکر کردی ماندانا! واسه چی این آدم رو به خونه ی من راه دادی! من صبح بهت نگفتم دیگه نمیخوام ببینمش!
ماندانا سینی رو روی میز گذاشت و سراسیمه به سمتم اومد، سیلی آرومی به صورتش زد و با پشیمونی گفت:گفتم حتما آماده میشی میایی که بریم! به خدا مهرداد هم نمی‌خواست بیاد. من گفتم تو حامله ای شاید حوصله ی رانندگی نداشته باشی، اون بیاد ما رو برسونه، بعدم دیدم نیم ساعت زود رسیدم بهش گفتم بیاد داخل...
اشک نشست روی گونه ام، ماندانا گفت:گریه نکن... طوری نشده که!
بی حوصله از جا بلند شدم، ماندانا لیوان شیر موز رو گرفت جلوم و گفت:نکن اینجوری با خودت دیگه.
کلافه گفتم:اعصابم بهم ریخته ماندانا...
صدام رو آوردم پایین:یا اگر سیما بو ببره و حرفی بزنه! فکر کردی به راحتی از همچین چیزی میگذره!
+سخت میگیری آفاق! اون شوهری که من دیدم، چنان دوست داره که به تو شک نمیکنه.
انقدر گفت و گفت تا بالاخره آرومم کرد، اصلا این زن توانایی عجیبی تو قانع کردن من داشت! حتی اولش نمیخواستم با مهرداد بریم، اما ماندانا انقدر از ضرر های رانندگی واسه زن حامله و استرس و اضطراب گفت که قانع شدم مهرداد ما رو برسونه...
ماندانا که دید کمی حالم بهتر شده لیوان شیر موز رو برداشت و گفت:من برم این رو بدم این مهرداد ، توام بیا بریم یک چرخی بزنیم حال و هوات عوض شه، اگر لباس خوبی هم دیدیم بخری...
باشه ای گفتم و برگشتم تو اتاقم، یک مانتوی بلند و گشاد تنم کردم و یک روسری تیره روی موهام انداختم..
ماشین مهرداد یک مزدا آبی تیره بود که اون روزها خیلی رو بورس بود...
در عقب رو باز کردم و روی صندلی نشستم. مهرداد به محض دیدنم با لحن مثلا شرمنده ای گفت:ببخشید آفاق خانم، من نمیدونستم شما از اومدن من اطلاع ندارید، وگرنه هرگز بدون اجازه وارد خونه شما نمیشدم...
برای لحظه ای از لحن تند و قیافه گرفتن خودم شرمنده شدم، کمی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:خواهش میکنم، شما هم ببخشید، من برخورد درستی نداشتم...
مهرداد خواهش میکنمی گفت و ماشین رو به حرکت درآورد، ماندانا با هیجان گفت:یک مزون سمت خیابون زرگری به تازگی باز شده،


ادامه دارد....



undefined۱۹
undefined۱

۳۲۲

۱۰:۰۰