#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوچهار
باید براش تخت میخریدم، کلی اسباب بازی... کالسکه... آخ که چقدر برنامه داشتم براش...
تلفن رو برداشتم و با دکتر زنانی که مدتی تحت نظرش بود تماس گرفتم و ازش یک نوبت گرفتم، میخواستم همه چیز تحت نظر پزشک باشه، از غذا خوردنم، تا فعالیت کردنم... یادمه یه مامان میگفت یک سری غذاها برای زن حامله ضرر داره، منم که هیچ اطلاعاتی نداشتم... برای همین باید با دکتر مشورت میکردم..
تازه ناهار خورده بودم که تلفن خونه زنگ خورد، با فکر اینکه فرامرزه سریع خودم رو به تلفن رسوندم،ماندانا بود... با صدای آرومی گفت:به فرامرز که نگفتی، ها؟
روی مبل نشستم و گفتم:نه، فرامرز رفت سفر، گفت چند روزی سفرش طول میکشه...
ماندانا هیجان زده گفت:خب این بهترین فرصته آفاق، خیلی خوب میشه تو همین چند روزی که نیست تدارک یک شب بی نظیر رو بچینی... بیام دنبالت بریم خرید واسه لباس؟
کمی فکر کردم و گفتم:لباس زیاد دارم آخه...
ماندانا بی حوصله گفت:انقدر بی ذوق نباش آفاق، این اتفاق فقط یک بار میفته... برای اولین بار داری مادر میشی!
گفتم:خیلی خب، عصر بیا... تا اون موقع منم یکم استراحت میکنم...
ماندانا خوشحال از راضی کردنم ساعت قرار رو باهام هماهنگ کرد و تلفن رو قطع کرد...
با صدای زنگ ساعت چشم باز کردم، یک ساعت به زمان قرارم با ماندانا مونده بود، کش و قوسی به خودم دادم و دوش گرفتم... زنگ در به صدا دراومد، نیم نگاهی به ساعت انداختم، نیم ساعت به اومدن ماندانا مونده بود، اما چون میدونستم ماندانا همیشه عجوله گفتم حتما خودشه...
از پنجره ی اتاق سرکی به حیاط کشیدم، ماندانا بود...
از پله ها پایین رفتم...
ضعف کرده بودم، اصلا از وقتی فهمیده بودم حامله ام انگار اشتهام چند برابر شده بود، با خودم گفتم میرم با ماندانا یک عصرونه ی مختصر میخورم و بعد حاضر میشم...
وارد سالن شدم و سرکی به اطراف کشیدم و ماندانا رو صدا کردم، اما به جای شنیدن جواب از ماندانا صدای بم مردونه ای به گوشم رسید:سلام خانم....
هینی کشیدم و وحشت زده به سمت صدا برگشتم... مهرداد بود...
با صدای لرزونی گفتم:شما اینجا چیکار میکنی؟
با جدیت گفتم:بیرون باشید لطفا... اصلا کار درستی نیست بدون اجازه ی صاحب خونه وارد حریمش بشید... بیرون...
مهرداد لبخندی زد و سری تکون داد و عقب عقب رفت و از سالن بیرون زد...
با رفتنش حس کردم زانوهام دیگه تحمل وزنم رو نداره، با حالی خراب روی مبل نشستم ... چشمم پر از اشک بود...
همون لحظه ماندانا با چند لیوان شیر موز وارد سالن شد، من رو که دید چشم هاش گرد شد و گفت:خوبی آفاق؟ مهرداد کو؟
چونه ام لرزید، با حرص به سمتش برگشتم و گفتم:بیرونش کردم! چی با خودت فکر کردی ماندانا! واسه چی این آدم رو به خونه ی من راه دادی! من صبح بهت نگفتم دیگه نمیخوام ببینمش!
ماندانا سینی رو روی میز گذاشت و سراسیمه به سمتم اومد، سیلی آرومی به صورتش زد و با پشیمونی گفت:گفتم حتما آماده میشی میایی که بریم! به خدا مهرداد هم نمیخواست بیاد. من گفتم تو حامله ای شاید حوصله ی رانندگی نداشته باشی، اون بیاد ما رو برسونه، بعدم دیدم نیم ساعت زود رسیدم بهش گفتم بیاد داخل...
اشک نشست روی گونه ام، ماندانا گفت:گریه نکن... طوری نشده که!
بی حوصله از جا بلند شدم، ماندانا لیوان شیر موز رو گرفت جلوم و گفت:نکن اینجوری با خودت دیگه.
کلافه گفتم:اعصابم بهم ریخته ماندانا...
صدام رو آوردم پایین:یا اگر سیما بو ببره و حرفی بزنه! فکر کردی به راحتی از همچین چیزی میگذره!
+سخت میگیری آفاق! اون شوهری که من دیدم، چنان دوست داره که به تو شک نمیکنه.
انقدر گفت و گفت تا بالاخره آرومم کرد، اصلا این زن توانایی عجیبی تو قانع کردن من داشت! حتی اولش نمیخواستم با مهرداد بریم، اما ماندانا انقدر از ضرر های رانندگی واسه زن حامله و استرس و اضطراب گفت که قانع شدم مهرداد ما رو برسونه...
ماندانا که دید کمی حالم بهتر شده لیوان شیر موز رو برداشت و گفت:من برم این رو بدم این مهرداد ، توام بیا بریم یک چرخی بزنیم حال و هوات عوض شه، اگر لباس خوبی هم دیدیم بخری...
باشه ای گفتم و برگشتم تو اتاقم، یک مانتوی بلند و گشاد تنم کردم و یک روسری تیره روی موهام انداختم..
ماشین مهرداد یک مزدا آبی تیره بود که اون روزها خیلی رو بورس بود...
در عقب رو باز کردم و روی صندلی نشستم. مهرداد به محض دیدنم با لحن مثلا شرمنده ای گفت:ببخشید آفاق خانم، من نمیدونستم شما از اومدن من اطلاع ندارید، وگرنه هرگز بدون اجازه وارد خونه شما نمیشدم...
برای لحظه ای از لحن تند و قیافه گرفتن خودم شرمنده شدم، کمی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:خواهش میکنم، شما هم ببخشید، من برخورد درستی نداشتم...
مهرداد خواهش میکنمی گفت و ماشین رو به حرکت درآورد، ماندانا با هیجان گفت:یک مزون سمت خیابون زرگری به تازگی باز شده،
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوچهار
باید براش تخت میخریدم، کلی اسباب بازی... کالسکه... آخ که چقدر برنامه داشتم براش...
تلفن رو برداشتم و با دکتر زنانی که مدتی تحت نظرش بود تماس گرفتم و ازش یک نوبت گرفتم، میخواستم همه چیز تحت نظر پزشک باشه، از غذا خوردنم، تا فعالیت کردنم... یادمه یه مامان میگفت یک سری غذاها برای زن حامله ضرر داره، منم که هیچ اطلاعاتی نداشتم... برای همین باید با دکتر مشورت میکردم..
تازه ناهار خورده بودم که تلفن خونه زنگ خورد، با فکر اینکه فرامرزه سریع خودم رو به تلفن رسوندم،ماندانا بود... با صدای آرومی گفت:به فرامرز که نگفتی، ها؟
روی مبل نشستم و گفتم:نه، فرامرز رفت سفر، گفت چند روزی سفرش طول میکشه...
ماندانا هیجان زده گفت:خب این بهترین فرصته آفاق، خیلی خوب میشه تو همین چند روزی که نیست تدارک یک شب بی نظیر رو بچینی... بیام دنبالت بریم خرید واسه لباس؟
کمی فکر کردم و گفتم:لباس زیاد دارم آخه...
ماندانا بی حوصله گفت:انقدر بی ذوق نباش آفاق، این اتفاق فقط یک بار میفته... برای اولین بار داری مادر میشی!
گفتم:خیلی خب، عصر بیا... تا اون موقع منم یکم استراحت میکنم...
ماندانا خوشحال از راضی کردنم ساعت قرار رو باهام هماهنگ کرد و تلفن رو قطع کرد...
با صدای زنگ ساعت چشم باز کردم، یک ساعت به زمان قرارم با ماندانا مونده بود، کش و قوسی به خودم دادم و دوش گرفتم... زنگ در به صدا دراومد، نیم نگاهی به ساعت انداختم، نیم ساعت به اومدن ماندانا مونده بود، اما چون میدونستم ماندانا همیشه عجوله گفتم حتما خودشه...
از پنجره ی اتاق سرکی به حیاط کشیدم، ماندانا بود...
از پله ها پایین رفتم...
ضعف کرده بودم، اصلا از وقتی فهمیده بودم حامله ام انگار اشتهام چند برابر شده بود، با خودم گفتم میرم با ماندانا یک عصرونه ی مختصر میخورم و بعد حاضر میشم...
وارد سالن شدم و سرکی به اطراف کشیدم و ماندانا رو صدا کردم، اما به جای شنیدن جواب از ماندانا صدای بم مردونه ای به گوشم رسید:سلام خانم....
هینی کشیدم و وحشت زده به سمت صدا برگشتم... مهرداد بود...
با صدای لرزونی گفتم:شما اینجا چیکار میکنی؟
با جدیت گفتم:بیرون باشید لطفا... اصلا کار درستی نیست بدون اجازه ی صاحب خونه وارد حریمش بشید... بیرون...
مهرداد لبخندی زد و سری تکون داد و عقب عقب رفت و از سالن بیرون زد...
با رفتنش حس کردم زانوهام دیگه تحمل وزنم رو نداره، با حالی خراب روی مبل نشستم ... چشمم پر از اشک بود...
همون لحظه ماندانا با چند لیوان شیر موز وارد سالن شد، من رو که دید چشم هاش گرد شد و گفت:خوبی آفاق؟ مهرداد کو؟
چونه ام لرزید، با حرص به سمتش برگشتم و گفتم:بیرونش کردم! چی با خودت فکر کردی ماندانا! واسه چی این آدم رو به خونه ی من راه دادی! من صبح بهت نگفتم دیگه نمیخوام ببینمش!
ماندانا سینی رو روی میز گذاشت و سراسیمه به سمتم اومد، سیلی آرومی به صورتش زد و با پشیمونی گفت:گفتم حتما آماده میشی میایی که بریم! به خدا مهرداد هم نمیخواست بیاد. من گفتم تو حامله ای شاید حوصله ی رانندگی نداشته باشی، اون بیاد ما رو برسونه، بعدم دیدم نیم ساعت زود رسیدم بهش گفتم بیاد داخل...
اشک نشست روی گونه ام، ماندانا گفت:گریه نکن... طوری نشده که!
بی حوصله از جا بلند شدم، ماندانا لیوان شیر موز رو گرفت جلوم و گفت:نکن اینجوری با خودت دیگه.
کلافه گفتم:اعصابم بهم ریخته ماندانا...
صدام رو آوردم پایین:یا اگر سیما بو ببره و حرفی بزنه! فکر کردی به راحتی از همچین چیزی میگذره!
+سخت میگیری آفاق! اون شوهری که من دیدم، چنان دوست داره که به تو شک نمیکنه.
انقدر گفت و گفت تا بالاخره آرومم کرد، اصلا این زن توانایی عجیبی تو قانع کردن من داشت! حتی اولش نمیخواستم با مهرداد بریم، اما ماندانا انقدر از ضرر های رانندگی واسه زن حامله و استرس و اضطراب گفت که قانع شدم مهرداد ما رو برسونه...
ماندانا که دید کمی حالم بهتر شده لیوان شیر موز رو برداشت و گفت:من برم این رو بدم این مهرداد ، توام بیا بریم یک چرخی بزنیم حال و هوات عوض شه، اگر لباس خوبی هم دیدیم بخری...
باشه ای گفتم و برگشتم تو اتاقم، یک مانتوی بلند و گشاد تنم کردم و یک روسری تیره روی موهام انداختم..
ماشین مهرداد یک مزدا آبی تیره بود که اون روزها خیلی رو بورس بود...
در عقب رو باز کردم و روی صندلی نشستم. مهرداد به محض دیدنم با لحن مثلا شرمنده ای گفت:ببخشید آفاق خانم، من نمیدونستم شما از اومدن من اطلاع ندارید، وگرنه هرگز بدون اجازه وارد خونه شما نمیشدم...
برای لحظه ای از لحن تند و قیافه گرفتن خودم شرمنده شدم، کمی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:خواهش میکنم، شما هم ببخشید، من برخورد درستی نداشتم...
مهرداد خواهش میکنمی گفت و ماشین رو به حرکت درآورد، ماندانا با هیجان گفت:یک مزون سمت خیابون زرگری به تازگی باز شده،
ادامه دارد....
✾
۳۲۲
۱۰:۰۰