عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوچهلودو بعد از یک مدت منم دیگه کاری به کارشون نداشتم، در واقع رابطه ی اون ها به من آسیبی نمیرسوند که بخوام در موردش نظر بدم... با فاصله ی ده دقیقه از آزمایشگاه یک کافه ی دنج و خلوت بود، وسط هفته و اول صبح، جز ما کسی اونجا نبود.. پشت میز نشستم و خیره شدم به ماندانا که با تلفن کافه در حال تماس گرفتن بود، چند دقیقه بعد که تلفنش تموم شد با لبخند اومد پشت میز نشست و گفت:محل کار مهرداد همین نزدیکیه، زنگ زدم بیاد صبحانه رو با هم بخوریم... کلافه گفتم:اینجوری که درست نیست! خندید و گفت:سخت نگیر بابا، انقدر اسمت رو جلوی مهرداد بردم و ازت تعریف کردم که خیلی دوست داشت یکبار تو رو ببینه... گفتم:آخه من به فرامرز گفتم با تو بیرونم! ماندانا رو ترش کرد:فکر کردی اون هرجا میره به تو میگه؟ اخمی کردم و شاکی گفتم:فرامرز همچین آدمی نیست! هزار بار این جمله رو گفتی، هزار بار هم جوابت رو دادم... +خیلی خب بابا... بی میل مشغول خوردن چایی ام شدم، طولی نکشید که صدای باز شدن در کافه توجه ام رو جلب کرد، بی اختیار به سمت صدا برگشتم، یک مرد قد بلند با یک شلوار پارچه ای و یک پیراهن سورمه ای بلند، یک عینک آفتابی به چشم داشت که به محض ورودش اون رو به بالای سرش کشوند، یک ساعت مچی دستش بود و یک زنجیر ضخیم به گردن داشت... ماندانا با دیدنش از جا بلند شد، جلو رفت وتعارفش کرد تا به سر میز ما بیاد... هیچ از حضور اون مرد با موهای سیاه و روغن زده اش خوشم نیومد... کمی صندلیم رو عقب کشیدم و در جواب احوالپرسیش تشکر کوتاهی کردم... مرد پشت میز نشست و بی قید دست روی میز گذاشت و بهم نگاه کرد و گفت:پس اون آفاق خانمی که ماندانا شب و روز ازش حرف میزنه شمایید! لبخند محوی زدم و کوتاه گفتم:ماندانا لطف داره... مهرداد اما گفت:البته بیخود هم نمیگفته... معذب سرم رو پایین انداختم، ماندانا پشت چشمی نازک کرد و گفت:بهتره حد و حدود خودت رو بدونی... مهرداد ابرویی بالا انداخت و آهانی گفت و مشغول سفارش دادن شد... همون لحظه ماندانا به بهانه ی شستن دست هاش از جا بلند شد، خواستم دنبالش برم که فشاری به شونه ام آورد و گفت:بشین عزیزم، جایی نمیرم که،زود میام... به اجبار نشستم، ماندانا که دور شد مهرداد لبخندی به پهنای صورتش زد ، هیچ از نگاهش خوشم نمیومد... تو سرم هزار جور فکر و خیال بود، حس آدم های گناهکار رو داشتم... چنگی به کیفم زدم و آهسته گفتم:من... باید برم... جایی کار دارم... به محض اینکه از جا بلند شدم مهرداد پا رو از حد فراتر گذاشت و گ۴ت بشینین... شگفت زده به سمتش برگشتم، همچنان لبخند به لب داشت و نگاهم میکرد... با غیض با صدای خفه ای گفتم:حدتون رو بدونید آقا... من ماندانا نیستم که به خودتون اجازه میدید هرجور دوست دارید باهام رفتار کنید! از جا بلند شد، با همون لبخند مسخره اش گفت:سخت نگیر خانم... طوری نشده که... با حرص رو گرفتم ازش و از کافه بیرون زدم، حس خوبی به اون مرد و رفتارش نداشتم.... هنوز چند قدمی از کافه دور نشده بودم که صدای ماندانا به گوشم رسید، به عجله خودش رو بهم رسوند. متوقفم کرد و گفت:کجا میری آفاق؟ با حرص گفتم:چی با خودت فکر کردی ماندانا؟ واسه چی من رو با این مرد تنها گذاشتی؟ اونم مردی که میدونی آدم درستی نیست ! ماندانا اخمی کرد و گفت:نزن این حرف رو لطفا! من بهش گفته بودم حد و حدودش رو رعایت کنه، اما دست خودش نیست... اخمی کردم.. ماندانا بی حوصله گفت:اوووف، از دست تو آفاق... چقدر سخت میگیری، بیا بریم بابا، یادت که نرفته؟ باید یک ساعت دیگه بریم جواب آزمایش رو بگیریم... با اصرار های ماندانا به اجبار همراهش رفتم... بعدم ظرف کیک رو هول داد سمتم و گفت:دهنت رو شیرین کن... بدون اینکه محلش بدم مشغول خوردن چایی ام شدم، فقط میخواستم هرچه زودتر برم آزمایشگاه و تکلیفم روشن بشه... کل ذهنم پی این بود که اگر حامله بودم چطور به فرامرز خبر بدم، اصلا از شنیدن این خبر خوشحال میشه یا نه! با صدای خنده ی بلند ماندانا از فکر و خیال بیرون اومدم، ماندانا ضربه ای به بازوم زد...ماندانا گفت مهرداد داره زن زنش تعریف میکنه.. حیرت زده گفتم:مگه شما زن دارید؟ مهرداد نیشخندی زد و گفت:دختر عمومه، یک ازدواج سنتی داشتیم با هم... باورم نمیشد، ماندانا هیچوقت نگفته بود این مرد زن داره! نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:ماندانا جان شما اگر میخوای بمون، من باید برم جواب رو بگیرم... ماندانا سریع از جا بلند شد و گفت:نه، منم میام... خداحافظی کوتاهی کردم و کلافه از میز فاصله گرفتم و خیلی زود از کافه بیرون زدم، ماندانا که بهم رسید گفت:چطور بود؟ گیج و منگ گفتم:چی؟ چهره در هم کشید و گفت: مهرداد رو گفتم بابا.. با حرص گفتم:خجالت بکش ماندانا، خودت رو بذار جای اون زن بیچاره اش! ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوسه


+خیلی خب بابا، باز فاز نصیحت برندار هیچ حوصله ندارم، فکر کردی زن اون نشسته خونه میشوره میپزه به شوهرش خدمت میکنه؟
با رسیدن به در آزمایشگاه سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و وارد شدم، برگه ی آزمایش رو روی کانتر گذاشتم و بی طاقت رو به زن گفتم:جواب آزمایش من حاضر شده؟
زن نگاهی به کاغذم انداخت و سری تکون داد و مشغول گشتن بین کاغذهای روی میزش شد، کمی بعد پاکتی به سمتم گرفت، لب گزیدم و گفتم:میشه... جوابش رو بهم بگید؟
زن پاکت رو باز کرد و کمی بعد لبخندی زد و با محبت گفت:مبارکه... جواب مثبته..
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت... پاکت رو از دستش گرفتم و قدمی به عقب برداشتم... روی صندلی نشستم و خیره شدم به یک نقطه، هزار جور حس متفاوت داشتم... بالاتر از هرکدوم ترس از عکس العمل فرامرز بود... فرامرز خیلی محکم گفته بود بچه نمیخواد... یا لااقل فعلا نمیخواد...
ماندانا هیجان زده گفت:مبارکه عزیزم... وای آفاق... خیلی خوشحالم برات...
اشک روی گونه ام چکید، با صدای خفه ای گفتم:حالا چی میشه ماندانا؟
ماندانا اخمی کرد و گفت:چی میخوای بشه؟ داری مامان میشی ! باید یک جشن بزرگ بگیری! همینجور خشک و خالی خبرش رو به شوهرت ندی ها! یک هدیه ی خوب باید ازش بگیری! باید تو یک مراسم بزرگ بهش بگی...کلی مهمون دعوت کنی...
سری تکون دادم و گفتم:نه... من از عکس العمل فرامرز میترسم... اگر جلوی به قول تو یک عالمه مهمون سنگ رو یخم کنه چی؟
ماندانا شونه ای بالا انداخت و گفت:والا اونی که من دیدم، بفهمه حامله ای دنیا رو به پات میریزه.... توام زیادی داری سخت میگیری، مرد ها همه همینن، قبل اینکه بابا بشن هزار جور ادا اطوار دارن که وای ما بچه نمیخواییم، بعد که بچه دار شدن اون بچه رو از تمام دنیا بیشتر میخوان...
لبخند محوی روی لبم نشست، از تصور خوشحال شدن فرامرز...از تصور داشتن یک دختر... دختری که دامن چین دار تنش کنم و موهای بلندش رو ببافم...
ماندانا با خنده گفت:زده به سرت اساسی! یک لحظه گریه میکنی یک لحظه میخندی! خب حالا برنامه ات چیه؟
لب گزیدم و گفتم:نمیدونم... مهمون رو که باید بیخیال بشم! نمیخوام خبر به این مهمی رو تو شلوغی به فرامرز بدم... ترجیح میدم تو خلوت خودمون باشه...
ماندانا سریع گفت:باشه، اصلا تو خلوت خودتون... ولی همینجوری ساده هم نگو! باید تدارک ببینی، بری آرایشگاه و ... وای آفاق همه رو بسپار به من، یک مهمونی دو نفره واست ترتیب میدم که تا عمر داری خاطره اش یادت نره... شام مورد علاقه اش رو هم باید درست کنی...
ماندانا داشت برنامه می‌ریخت و من تو خیال داشتن یک بچه خوشحال بودم..
وقتی برگشتم خونه نزدیک ظهر بود و فرامرز خونه بود، از هیجان لپ هام گل انداخته بود و حسابی خوشحال بودم، ماندانا هزار جور قسمم داده بود که چیزی از حاملگیم به فرامرز نگم و اجازه بدم همه چیز طبق نقشه ی اون پیش بره، منم بدم نمیومد فرامرز رو غافلگیر کنم .
وارد سالن که شدم فرامرز با تعجب به استقبالم اومد و گفت:کجا بودی؟ از ساعت برگشتت از باشگاه دو ساعتی گذشته!
لبخندی زدم و با گیجی گفتم:من... با ماندانا رفته بودم یک گشتی بزنم... چی شده زود برگشتی؟
فرامرز همونطور که با دقت نگاهم میکرد گفت:صورتت چرا قرمز شده؟
گفتم:نمیدونم.... قرمز نشدم که...نگفتی،چرا زودتر برگشتی؟
فرامرز ابرویی بالا انداخت و گفت:یک سر باید برم همدان و تبریز، یک سری کار دارم باید شخصا بهش رسیدگی کنم... امروز زودتر برگشتم وسایلم رو جمع کنم... زودتر از این ها باید میرفتم، گفتم بمونم تو بیای بعد...
گفتم:واجبه حتما خودت بری؟
+آره... البته اول قرار بود یک نفر دیگه بره، منتهی چند ساعت قبل بهم خبر داد مشکلی برای خانمش پیش اومده و نمیتونه بره، دیگه مجبورم خودم برم... سفرم کاریه، دو روز همدانم بعد میرم سمت تبریز، کل سفر رو هم با ماشین میریم، خسته میشی وگرنه با خودم می‌بردمت...
نفس عمیقی کشیدم و با فکر کردن به بچه ای که تو شکم داشتم و برنامه هایی که میخواستم برای غافلگیر کردن فرامرز بچینم رضایت دادم به رفتن ازش قول گرفتم خیلی زود کارش رو تموم کنه و برگرده... فرامرز هم هرچند حس میکردم اون فرامرز همیشگی نیست ،اما با محبت جوابم رو داد و قول داد زود برگرده و برای سال تحویل مقدمات یک سفر خوب رو فراهم کنه...
از در خونه که بیرون رفت و در بسته شد حس کردم چیزی از وجودم کنده شد، به شدت بی قرار بودم... انگار اتفاق بدی در حال رخ دادن بود... اتفاقی که شاید نمیتونستم جلوش رو بگیرم..
روی تخت دراز کشیدم و خیره شدم به سقف، با فکر کردن به بچه لبم به لبخندی وسیع باز شد...
چشم بستم و تصور کردم صدای خنده های یک بچه رو تو اون خونه ی بزرگ و ساکت... باید براش یک اتاق فراهم میکردم... یکی از بزرگترین اتاق های خونه، ترجیحا نزدیک ترین اتاق به اتاق خودمون...


ادامه دارد...
undefined۱۷

۳۳۱

۸:۱۹