#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوسه
+خیلی خب بابا، باز فاز نصیحت برندار هیچ حوصله ندارم، فکر کردی زن اون نشسته خونه میشوره میپزه به شوهرش خدمت میکنه؟
با رسیدن به در آزمایشگاه سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و وارد شدم، برگه ی آزمایش رو روی کانتر گذاشتم و بی طاقت رو به زن گفتم:جواب آزمایش من حاضر شده؟
زن نگاهی به کاغذم انداخت و سری تکون داد و مشغول گشتن بین کاغذهای روی میزش شد، کمی بعد پاکتی به سمتم گرفت، لب گزیدم و گفتم:میشه... جوابش رو بهم بگید؟
زن پاکت رو باز کرد و کمی بعد لبخندی زد و با محبت گفت:مبارکه... جواب مثبته..
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت... پاکت رو از دستش گرفتم و قدمی به عقب برداشتم... روی صندلی نشستم و خیره شدم به یک نقطه، هزار جور حس متفاوت داشتم... بالاتر از هرکدوم ترس از عکس العمل فرامرز بود... فرامرز خیلی محکم گفته بود بچه نمیخواد... یا لااقل فعلا نمیخواد...
ماندانا هیجان زده گفت:مبارکه عزیزم... وای آفاق... خیلی خوشحالم برات...
اشک روی گونه ام چکید، با صدای خفه ای گفتم:حالا چی میشه ماندانا؟
ماندانا اخمی کرد و گفت:چی میخوای بشه؟ داری مامان میشی ! باید یک جشن بزرگ بگیری! همینجور خشک و خالی خبرش رو به شوهرت ندی ها! یک هدیه ی خوب باید ازش بگیری! باید تو یک مراسم بزرگ بهش بگی...کلی مهمون دعوت کنی...
سری تکون دادم و گفتم:نه... من از عکس العمل فرامرز میترسم... اگر جلوی به قول تو یک عالمه مهمون سنگ رو یخم کنه چی؟
ماندانا شونه ای بالا انداخت و گفت:والا اونی که من دیدم، بفهمه حامله ای دنیا رو به پات میریزه.... توام زیادی داری سخت میگیری، مرد ها همه همینن، قبل اینکه بابا بشن هزار جور ادا اطوار دارن که وای ما بچه نمیخواییم، بعد که بچه دار شدن اون بچه رو از تمام دنیا بیشتر میخوان...
لبخند محوی روی لبم نشست، از تصور خوشحال شدن فرامرز...از تصور داشتن یک دختر... دختری که دامن چین دار تنش کنم و موهای بلندش رو ببافم...
ماندانا با خنده گفت:زده به سرت اساسی! یک لحظه گریه میکنی یک لحظه میخندی! خب حالا برنامه ات چیه؟
لب گزیدم و گفتم:نمیدونم... مهمون رو که باید بیخیال بشم! نمیخوام خبر به این مهمی رو تو شلوغی به فرامرز بدم... ترجیح میدم تو خلوت خودمون باشه...
ماندانا سریع گفت:باشه، اصلا تو خلوت خودتون... ولی همینجوری ساده هم نگو! باید تدارک ببینی، بری آرایشگاه و ... وای آفاق همه رو بسپار به من، یک مهمونی دو نفره واست ترتیب میدم که تا عمر داری خاطره اش یادت نره... شام مورد علاقه اش رو هم باید درست کنی...
ماندانا داشت برنامه میریخت و من تو خیال داشتن یک بچه خوشحال بودم..
وقتی برگشتم خونه نزدیک ظهر بود و فرامرز خونه بود، از هیجان لپ هام گل انداخته بود و حسابی خوشحال بودم، ماندانا هزار جور قسمم داده بود که چیزی از حاملگیم به فرامرز نگم و اجازه بدم همه چیز طبق نقشه ی اون پیش بره، منم بدم نمیومد فرامرز رو غافلگیر کنم .
وارد سالن که شدم فرامرز با تعجب به استقبالم اومد و گفت:کجا بودی؟ از ساعت برگشتت از باشگاه دو ساعتی گذشته!
لبخندی زدم و با گیجی گفتم:من... با ماندانا رفته بودم یک گشتی بزنم... چی شده زود برگشتی؟
فرامرز همونطور که با دقت نگاهم میکرد گفت:صورتت چرا قرمز شده؟
گفتم:نمیدونم.... قرمز نشدم که...نگفتی،چرا زودتر برگشتی؟
فرامرز ابرویی بالا انداخت و گفت:یک سر باید برم همدان و تبریز، یک سری کار دارم باید شخصا بهش رسیدگی کنم... امروز زودتر برگشتم وسایلم رو جمع کنم... زودتر از این ها باید میرفتم، گفتم بمونم تو بیای بعد...
گفتم:واجبه حتما خودت بری؟
+آره... البته اول قرار بود یک نفر دیگه بره، منتهی چند ساعت قبل بهم خبر داد مشکلی برای خانمش پیش اومده و نمیتونه بره، دیگه مجبورم خودم برم... سفرم کاریه، دو روز همدانم بعد میرم سمت تبریز، کل سفر رو هم با ماشین میریم، خسته میشی وگرنه با خودم میبردمت...
نفس عمیقی کشیدم و با فکر کردن به بچه ای که تو شکم داشتم و برنامه هایی که میخواستم برای غافلگیر کردن فرامرز بچینم رضایت دادم به رفتن ازش قول گرفتم خیلی زود کارش رو تموم کنه و برگرده... فرامرز هم هرچند حس میکردم اون فرامرز همیشگی نیست ،اما با محبت جوابم رو داد و قول داد زود برگرده و برای سال تحویل مقدمات یک سفر خوب رو فراهم کنه...
از در خونه که بیرون رفت و در بسته شد حس کردم چیزی از وجودم کنده شد، به شدت بی قرار بودم... انگار اتفاق بدی در حال رخ دادن بود... اتفاقی که شاید نمیتونستم جلوش رو بگیرم..
روی تخت دراز کشیدم و خیره شدم به سقف، با فکر کردن به بچه لبم به لبخندی وسیع باز شد...
چشم بستم و تصور کردم صدای خنده های یک بچه رو تو اون خونه ی بزرگ و ساکت... باید براش یک اتاق فراهم میکردم... یکی از بزرگترین اتاق های خونه، ترجیحا نزدیک ترین اتاق به اتاق خودمون...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلوسه
+خیلی خب بابا، باز فاز نصیحت برندار هیچ حوصله ندارم، فکر کردی زن اون نشسته خونه میشوره میپزه به شوهرش خدمت میکنه؟
با رسیدن به در آزمایشگاه سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و وارد شدم، برگه ی آزمایش رو روی کانتر گذاشتم و بی طاقت رو به زن گفتم:جواب آزمایش من حاضر شده؟
زن نگاهی به کاغذم انداخت و سری تکون داد و مشغول گشتن بین کاغذهای روی میزش شد، کمی بعد پاکتی به سمتم گرفت، لب گزیدم و گفتم:میشه... جوابش رو بهم بگید؟
زن پاکت رو باز کرد و کمی بعد لبخندی زد و با محبت گفت:مبارکه... جواب مثبته..
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت... پاکت رو از دستش گرفتم و قدمی به عقب برداشتم... روی صندلی نشستم و خیره شدم به یک نقطه، هزار جور حس متفاوت داشتم... بالاتر از هرکدوم ترس از عکس العمل فرامرز بود... فرامرز خیلی محکم گفته بود بچه نمیخواد... یا لااقل فعلا نمیخواد...
ماندانا هیجان زده گفت:مبارکه عزیزم... وای آفاق... خیلی خوشحالم برات...
اشک روی گونه ام چکید، با صدای خفه ای گفتم:حالا چی میشه ماندانا؟
ماندانا اخمی کرد و گفت:چی میخوای بشه؟ داری مامان میشی ! باید یک جشن بزرگ بگیری! همینجور خشک و خالی خبرش رو به شوهرت ندی ها! یک هدیه ی خوب باید ازش بگیری! باید تو یک مراسم بزرگ بهش بگی...کلی مهمون دعوت کنی...
سری تکون دادم و گفتم:نه... من از عکس العمل فرامرز میترسم... اگر جلوی به قول تو یک عالمه مهمون سنگ رو یخم کنه چی؟
ماندانا شونه ای بالا انداخت و گفت:والا اونی که من دیدم، بفهمه حامله ای دنیا رو به پات میریزه.... توام زیادی داری سخت میگیری، مرد ها همه همینن، قبل اینکه بابا بشن هزار جور ادا اطوار دارن که وای ما بچه نمیخواییم، بعد که بچه دار شدن اون بچه رو از تمام دنیا بیشتر میخوان...
لبخند محوی روی لبم نشست، از تصور خوشحال شدن فرامرز...از تصور داشتن یک دختر... دختری که دامن چین دار تنش کنم و موهای بلندش رو ببافم...
ماندانا با خنده گفت:زده به سرت اساسی! یک لحظه گریه میکنی یک لحظه میخندی! خب حالا برنامه ات چیه؟
لب گزیدم و گفتم:نمیدونم... مهمون رو که باید بیخیال بشم! نمیخوام خبر به این مهمی رو تو شلوغی به فرامرز بدم... ترجیح میدم تو خلوت خودمون باشه...
ماندانا سریع گفت:باشه، اصلا تو خلوت خودتون... ولی همینجوری ساده هم نگو! باید تدارک ببینی، بری آرایشگاه و ... وای آفاق همه رو بسپار به من، یک مهمونی دو نفره واست ترتیب میدم که تا عمر داری خاطره اش یادت نره... شام مورد علاقه اش رو هم باید درست کنی...
ماندانا داشت برنامه میریخت و من تو خیال داشتن یک بچه خوشحال بودم..
وقتی برگشتم خونه نزدیک ظهر بود و فرامرز خونه بود، از هیجان لپ هام گل انداخته بود و حسابی خوشحال بودم، ماندانا هزار جور قسمم داده بود که چیزی از حاملگیم به فرامرز نگم و اجازه بدم همه چیز طبق نقشه ی اون پیش بره، منم بدم نمیومد فرامرز رو غافلگیر کنم .
وارد سالن که شدم فرامرز با تعجب به استقبالم اومد و گفت:کجا بودی؟ از ساعت برگشتت از باشگاه دو ساعتی گذشته!
لبخندی زدم و با گیجی گفتم:من... با ماندانا رفته بودم یک گشتی بزنم... چی شده زود برگشتی؟
فرامرز همونطور که با دقت نگاهم میکرد گفت:صورتت چرا قرمز شده؟
گفتم:نمیدونم.... قرمز نشدم که...نگفتی،چرا زودتر برگشتی؟
فرامرز ابرویی بالا انداخت و گفت:یک سر باید برم همدان و تبریز، یک سری کار دارم باید شخصا بهش رسیدگی کنم... امروز زودتر برگشتم وسایلم رو جمع کنم... زودتر از این ها باید میرفتم، گفتم بمونم تو بیای بعد...
گفتم:واجبه حتما خودت بری؟
+آره... البته اول قرار بود یک نفر دیگه بره، منتهی چند ساعت قبل بهم خبر داد مشکلی برای خانمش پیش اومده و نمیتونه بره، دیگه مجبورم خودم برم... سفرم کاریه، دو روز همدانم بعد میرم سمت تبریز، کل سفر رو هم با ماشین میریم، خسته میشی وگرنه با خودم میبردمت...
نفس عمیقی کشیدم و با فکر کردن به بچه ای که تو شکم داشتم و برنامه هایی که میخواستم برای غافلگیر کردن فرامرز بچینم رضایت دادم به رفتن ازش قول گرفتم خیلی زود کارش رو تموم کنه و برگرده... فرامرز هم هرچند حس میکردم اون فرامرز همیشگی نیست ،اما با محبت جوابم رو داد و قول داد زود برگرده و برای سال تحویل مقدمات یک سفر خوب رو فراهم کنه...
از در خونه که بیرون رفت و در بسته شد حس کردم چیزی از وجودم کنده شد، به شدت بی قرار بودم... انگار اتفاق بدی در حال رخ دادن بود... اتفاقی که شاید نمیتونستم جلوش رو بگیرم..
روی تخت دراز کشیدم و خیره شدم به سقف، با فکر کردن به بچه لبم به لبخندی وسیع باز شد...
چشم بستم و تصور کردم صدای خنده های یک بچه رو تو اون خونه ی بزرگ و ساکت... باید براش یک اتاق فراهم میکردم... یکی از بزرگترین اتاق های خونه، ترجیحا نزدیک ترین اتاق به اتاق خودمون...
ادامه دارد...
۳۳۱
۸:۱۹