🍓🏡ܭܠܢ̣ܣࡅ࣪بߊࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊܝ̇و🏡🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوچهلویک دیروز داشتم با خودم فکر میکردم اگر بودن کنار تو، پاداش تمام اون سختی ها بوده... پس چه پاداش خوبی فرامرز... فرامرز گفت:هرچند دوست نداشتم این اتفاقات بیفته، اما خوشحالم که کنارمی... فکر نمیکردم فرامرز واقعا خانواده ی رحیم رو به خاطر من از خودش برونه، اما فرامرز باز هم شگفت زده ام کرده بود،میدونستم یواش یواش داره رابطه اش رو با برادرش از سر میگیره، اما هیچوقت جلوی من اسمی ازشون نمیبرد، منم غرق بودم تو دنیای جدیدی که کنار ماندانا واسه خودم ساخته بودم،در کنار چند کلاس کنکوری که میرفتم، کل وقتم به باشگاه و استخر و خرید میگذشت... ماندانا هم بی محابا خرج میکرد... پاتوقمون هم مغازه ی آقا سیروس بود، واسه خرید طلا و یک کافه همون نزدیکی که بعد خرید برای استراحت میرفتیم... زندگی جدیدم رو دوست داشتم،تبدیل شده بودم به یک زن بی خیال و بی دغدغه، فرامرز هم میدید حال من چقدر بهتر شده، بی محابا خرج میکرد تا لبخند به لبم ببینه... هر لباسی رو بیشتر از یک بار نمیپوشیدم و مدام در حال خرید طلا و دکوری و بهترین و لوکس ترین ظرف های بازار بودم.... ماندانا هم زن خوبی بود، رفیق خوبی هم بود، خرید کردن باهاش لذت بخش بود، زبون چرب و نرمی داشت و هرجا میرفتیم از فروشنده تخفیف خوبی میگرفت... منم اون اوایل شاید رفتارش واسم زشت بود، اما انگار یواش یواش چشم و گوشم پر شده بود و دیگه دوست داشتن ماندانا به چشمم زشت و عجیب نبود! انگار قبح کارش ریخته بود و قبولش برای منم راحت شده بود... تو اون مدت من حتی یکبار هم خونهی ماندانا نرفته بودم، انقدر خودش از شوهر بد دل و همیشه عصبانیش گفته بود که میلی به دیدن شوهرش نداشتم، اما ماندانا اغلب بعد خرید و باشگاه و استخر و کافه رفتن، به خونهی من میومد و انقدر از زمین و زمان میگفت که نمیفهمیدم فرامرز کی میرسید خونه... فرامرز که میومد خونه ماندانا تند تند وسایلش رو جمع میکرد و آژانس میگرفت و برمیگشت خونه و من باقی وقتم رو با فرامرز میگذروندم...اینجوری بود که گذر روزها و هفته ها و ماه ها به چشمم نمیومد، یا درگیر تفریح و گردش و مهمونی با دوستام بودم، یا درگیر فرامرز و سفر های دور و نزدیک به شهرهای اطراف و مهمونی های شبانه ای که تو خواب هم نمیدیدم... همه ی این ها باعث شد نفهمم کی ده ماه از زمان عقد ما گذشته و چیزی تا تموم شدن مدتش نمونده... دو ماه ناقابل... تو اون ده ماه فرامرز هیچ حرفی نمیزد! اما انقدر از علاقش گفته بود که شک نداشتم امروز و فرداست که بحث عقد دائم رو پیش بکشه... اسفند ماه بود و حال و هوای خوش بهار خیلی زود به خونه مون اومده بود... باردار بودم... اولین باری که فهمیدم حامله ام دلم میخواست از خوشی جیغ بکشم...البته که هنوز آزمایش نداده بودم و همه چیز حدس و گمان خودم بود! مدت زیادی بود دلم بچه میخواست... دلم میخواست بچه دار بشم، اما حامله نمیشدم، هربار هم بحثش رو پیش میکشیدم فرامرز اخم هاش حسابی درهم میشد و میگفت عجله ای نیست و بهتره مدتی صبر کنیم، مدام بهانه میآورد که فعلا دلش بچه نمیخواد و میگفت میخواد اقدام کنه واسه ویزای کانادا، تا قبل بارداری بریم اونجا و بچه امون اونجا به دنیا بیاد! شاید تنها موضوعی که ما سرش بحث میکردیم همین بچه بود! من دلم غنج میرفت برای داشتن یک بچه و فرامرز سفت و سخت مخالف بود... من اما دلم آروم و قرار نداشت، دور از چشم فرامرز رفته بودم دکتر و چند تا قرص و مکمل هم میخوردم تا هر چه زودتر باردار بشم، حس میکردم اینجوری جای پام محکمتر میشه تو اون زندگی، انگار همیشه ترسی همراهم بود، صدای سوزان هنوز تو سرم بود که بهم گفته بود لایق اون زندگی و اون خوشبختی نیستم... همیشه میترسیدم اون زندگی رو از دست بدم... وقتی شک کردم که باردارم، اولین نفر به ماندانا گفتم، یک روز صبح به جای رفتن به باشگاه همراه ماندانا راهی آزمایشگاه شدیم، آزمایش رو که دادم بی جون روی صندلی نشستم،ماندانا سریع شیر و کیکی برام خرید و کنارم نشست و هیجان زده گفت:یک وقت به فرامرز نگی حامله ای ها! بذار سر فرصت یک برنامه بچینیم، حسابی سورپرایزش کنیم... لب گزیدم و گفتم:چه سوپرایزی ماندانا، تو که از زندگی من خبر داری! فرامرز مخالف بچه دار شدنه.. آهی کشیدم و گفتم:نمیدونم چه عکس العملی نشون میده.. چنگی به گلوم زدم و گفتم:هنوز که هیچی معلوم نیست... ماندانا نگاهی به ساعت انداخت و گفت:پاشو تا جواب این آزمایش معلوم میشه بریم کافه، همین نزدیکی یک کافه به تازگی باز شده، چند روز قبل با مهرداد اومدم... خیلی جای دنج و قشنگیه... مهرداد همونی که ماندانا میگفت کاش قبل اسفند دیده بودمش، اوایل خیلی سعی میکردم ماندانا رو از ابن قضیه بیرون بکشم، اما حریفش نمیشدم... ادامه دارد....
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلودو
بعد از یک مدت منم دیگه کاری به کارشون نداشتم، در واقع رابطه ی اون ها به من آسیبی نمیرسوند که بخوام در موردش نظر بدم...
با فاصله ی ده دقیقه از آزمایشگاه یک کافه ی دنج و خلوت بود، وسط هفته و اول صبح، جز ما کسی اونجا نبود..
پشت میز نشستم و خیره شدم به ماندانا که با تلفن کافه در حال تماس گرفتن بود، چند دقیقه بعد که تلفنش تموم شد با لبخند اومد پشت میز نشست و گفت:محل کار مهرداد همین نزدیکیه، زنگ زدم بیاد صبحانه رو با هم بخوریم...
کلافه گفتم:اینجوری که درست نیست!
خندید و گفت:سخت نگیر بابا، انقدر اسمت رو جلوی مهرداد بردم و ازت تعریف کردم که خیلی دوست داشت یکبار تو رو ببینه...
گفتم:آخه من به فرامرز گفتم با تو بیرونم!
ماندانا رو ترش کرد:فکر کردی اون هرجا میره به تو میگه؟
اخمی کردم و شاکی گفتم:فرامرز همچین آدمی نیست! هزار بار این جمله رو گفتی، هزار بار هم جوابت رو دادم...
+خیلی خب بابا...
بی میل مشغول خوردن چایی ام شدم، طولی نکشید که صدای باز شدن در کافه توجه ام رو جلب کرد، بی اختیار به سمت صدا برگشتم، یک مرد قد بلند با یک شلوار پارچه ای و یک پیراهن سورمه ای بلند، یک عینک آفتابی به چشم داشت که به محض ورودش اون رو به بالای سرش کشوند، یک ساعت مچی دستش بود و یک زنجیر ضخیم به گردن داشت...
ماندانا با دیدنش از جا بلند شد، جلو رفت وتعارفش کرد تا به سر میز ما بیاد...
هیچ از حضور اون مرد با موهای سیاه و روغن زده اش خوشم نیومد...
کمی صندلیم رو عقب کشیدم و در جواب احوالپرسیش تشکر کوتاهی کردم...
مرد پشت میز نشست و بی قید دست روی میز گذاشت و بهم نگاه کرد و گفت:پس اون آفاق خانمی که ماندانا شب و روز ازش حرف میزنه شمایید!
لبخند محوی زدم و کوتاه گفتم:ماندانا لطف داره...
مهرداد اما گفت:البته بیخود هم نمیگفته...
معذب سرم رو پایین انداختم، ماندانا پشت چشمی نازک کرد و گفت:بهتره حد و حدود خودت رو بدونی...
مهرداد ابرویی بالا انداخت و آهانی گفت و مشغول سفارش دادن شد...
همون لحظه ماندانا به بهانه ی شستن دست هاش از جا بلند شد، خواستم دنبالش برم که فشاری به شونه ام آورد و گفت:بشین عزیزم، جایی نمیرم که،زود میام...
به اجبار نشستم، ماندانا که دور شد مهرداد لبخندی به پهنای صورتش زد ، هیچ از نگاهش خوشم نمیومد... تو سرم هزار جور فکر و خیال بود، حس آدم های گناهکار رو داشتم... چنگی به کیفم زدم و آهسته گفتم:من... باید برم... جایی کار دارم...
به محض اینکه از جا بلند شدم مهرداد پا رو از حد فراتر گذاشت و گ۴ت بشینین...
شگفت زده به سمتش برگشتم، همچنان لبخند به لب داشت و نگاهم میکرد...
با غیض با صدای خفه ای گفتم:حدتون رو بدونید آقا... من ماندانا نیستم که به خودتون اجازه میدید هرجور دوست دارید باهام رفتار کنید!
از جا بلند شد، با همون لبخند مسخره اش گفت:سخت نگیر خانم... طوری نشده که...
با حرص رو گرفتم ازش و از کافه بیرون زدم، حس خوبی به اون مرد و رفتارش نداشتم....
هنوز چند قدمی از کافه دور نشده بودم که صدای ماندانا به گوشم رسید، به عجله خودش رو بهم رسوند. متوقفم کرد و گفت:کجا میری آفاق؟
با حرص گفتم:چی با خودت فکر کردی ماندانا؟ واسه چی من رو با این مرد تنها گذاشتی؟ اونم مردی که میدونی آدم درستی نیست !
ماندانا اخمی کرد و گفت:نزن این حرف رو لطفا! من بهش گفته بودم حد و حدودش رو رعایت کنه، اما دست خودش نیست...
اخمی کردم..
ماندانا بی حوصله گفت:اوووف، از دست تو آفاق... چقدر سخت میگیری، بیا بریم بابا، یادت که نرفته؟ باید یک ساعت دیگه بریم جواب آزمایش رو بگیریم...
با اصرار های ماندانا به اجبار همراهش رفتم...
بعدم ظرف کیک رو هول داد سمتم و گفت:دهنت رو شیرین کن...
بدون اینکه محلش بدم مشغول خوردن چایی ام شدم، فقط میخواستم هرچه زودتر برم آزمایشگاه و تکلیفم روشن بشه... کل ذهنم پی این بود که اگر حامله بودم چطور به فرامرز خبر بدم، اصلا از شنیدن این خبر خوشحال میشه یا نه!
با صدای خنده ی بلند ماندانا از فکر و خیال بیرون اومدم، ماندانا ضربه ای به بازوم زد...ماندانا گفت مهرداد داره زن زنش تعریف میکنه..
حیرت زده گفتم:مگه شما زن دارید؟
مهرداد نیشخندی زد و گفت:دختر عمومه، یک ازدواج سنتی داشتیم با هم...
باورم نمیشد، ماندانا هیچوقت نگفته بود این مرد زن داره!
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:ماندانا جان شما اگر میخوای بمون، من باید برم جواب رو بگیرم...
ماندانا سریع از جا بلند شد و گفت:نه، منم میام...
خداحافظی کوتاهی کردم و کلافه از میز فاصله گرفتم و خیلی زود از کافه بیرون زدم، ماندانا که بهم رسید گفت:چطور بود؟
گیج و منگ گفتم:چی؟
چهره در هم کشید و گفت: مهرداد رو گفتم بابا..
با حرص گفتم:خجالت بکش ماندانا، خودت رو بذار جای اون زن بیچاره اش!
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلودو
بعد از یک مدت منم دیگه کاری به کارشون نداشتم، در واقع رابطه ی اون ها به من آسیبی نمیرسوند که بخوام در موردش نظر بدم...
با فاصله ی ده دقیقه از آزمایشگاه یک کافه ی دنج و خلوت بود، وسط هفته و اول صبح، جز ما کسی اونجا نبود..
پشت میز نشستم و خیره شدم به ماندانا که با تلفن کافه در حال تماس گرفتن بود، چند دقیقه بعد که تلفنش تموم شد با لبخند اومد پشت میز نشست و گفت:محل کار مهرداد همین نزدیکیه، زنگ زدم بیاد صبحانه رو با هم بخوریم...
کلافه گفتم:اینجوری که درست نیست!
خندید و گفت:سخت نگیر بابا، انقدر اسمت رو جلوی مهرداد بردم و ازت تعریف کردم که خیلی دوست داشت یکبار تو رو ببینه...
گفتم:آخه من به فرامرز گفتم با تو بیرونم!
ماندانا رو ترش کرد:فکر کردی اون هرجا میره به تو میگه؟
اخمی کردم و شاکی گفتم:فرامرز همچین آدمی نیست! هزار بار این جمله رو گفتی، هزار بار هم جوابت رو دادم...
+خیلی خب بابا...
بی میل مشغول خوردن چایی ام شدم، طولی نکشید که صدای باز شدن در کافه توجه ام رو جلب کرد، بی اختیار به سمت صدا برگشتم، یک مرد قد بلند با یک شلوار پارچه ای و یک پیراهن سورمه ای بلند، یک عینک آفتابی به چشم داشت که به محض ورودش اون رو به بالای سرش کشوند، یک ساعت مچی دستش بود و یک زنجیر ضخیم به گردن داشت...
ماندانا با دیدنش از جا بلند شد، جلو رفت وتعارفش کرد تا به سر میز ما بیاد...
هیچ از حضور اون مرد با موهای سیاه و روغن زده اش خوشم نیومد...
کمی صندلیم رو عقب کشیدم و در جواب احوالپرسیش تشکر کوتاهی کردم...
مرد پشت میز نشست و بی قید دست روی میز گذاشت و بهم نگاه کرد و گفت:پس اون آفاق خانمی که ماندانا شب و روز ازش حرف میزنه شمایید!
لبخند محوی زدم و کوتاه گفتم:ماندانا لطف داره...
مهرداد اما گفت:البته بیخود هم نمیگفته...
معذب سرم رو پایین انداختم، ماندانا پشت چشمی نازک کرد و گفت:بهتره حد و حدود خودت رو بدونی...
مهرداد ابرویی بالا انداخت و آهانی گفت و مشغول سفارش دادن شد...
همون لحظه ماندانا به بهانه ی شستن دست هاش از جا بلند شد، خواستم دنبالش برم که فشاری به شونه ام آورد و گفت:بشین عزیزم، جایی نمیرم که،زود میام...
به اجبار نشستم، ماندانا که دور شد مهرداد لبخندی به پهنای صورتش زد ، هیچ از نگاهش خوشم نمیومد... تو سرم هزار جور فکر و خیال بود، حس آدم های گناهکار رو داشتم... چنگی به کیفم زدم و آهسته گفتم:من... باید برم... جایی کار دارم...
به محض اینکه از جا بلند شدم مهرداد پا رو از حد فراتر گذاشت و گ۴ت بشینین...
شگفت زده به سمتش برگشتم، همچنان لبخند به لب داشت و نگاهم میکرد...
با غیض با صدای خفه ای گفتم:حدتون رو بدونید آقا... من ماندانا نیستم که به خودتون اجازه میدید هرجور دوست دارید باهام رفتار کنید!
از جا بلند شد، با همون لبخند مسخره اش گفت:سخت نگیر خانم... طوری نشده که...
با حرص رو گرفتم ازش و از کافه بیرون زدم، حس خوبی به اون مرد و رفتارش نداشتم....
هنوز چند قدمی از کافه دور نشده بودم که صدای ماندانا به گوشم رسید، به عجله خودش رو بهم رسوند. متوقفم کرد و گفت:کجا میری آفاق؟
با حرص گفتم:چی با خودت فکر کردی ماندانا؟ واسه چی من رو با این مرد تنها گذاشتی؟ اونم مردی که میدونی آدم درستی نیست !
ماندانا اخمی کرد و گفت:نزن این حرف رو لطفا! من بهش گفته بودم حد و حدودش رو رعایت کنه، اما دست خودش نیست...
اخمی کردم..
ماندانا بی حوصله گفت:اوووف، از دست تو آفاق... چقدر سخت میگیری، بیا بریم بابا، یادت که نرفته؟ باید یک ساعت دیگه بریم جواب آزمایش رو بگیریم...
با اصرار های ماندانا به اجبار همراهش رفتم...
بعدم ظرف کیک رو هول داد سمتم و گفت:دهنت رو شیرین کن...
بدون اینکه محلش بدم مشغول خوردن چایی ام شدم، فقط میخواستم هرچه زودتر برم آزمایشگاه و تکلیفم روشن بشه... کل ذهنم پی این بود که اگر حامله بودم چطور به فرامرز خبر بدم، اصلا از شنیدن این خبر خوشحال میشه یا نه!
با صدای خنده ی بلند ماندانا از فکر و خیال بیرون اومدم، ماندانا ضربه ای به بازوم زد...ماندانا گفت مهرداد داره زن زنش تعریف میکنه..
حیرت زده گفتم:مگه شما زن دارید؟
مهرداد نیشخندی زد و گفت:دختر عمومه، یک ازدواج سنتی داشتیم با هم...
باورم نمیشد، ماندانا هیچوقت نگفته بود این مرد زن داره!
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:ماندانا جان شما اگر میخوای بمون، من باید برم جواب رو بگیرم...
ماندانا سریع از جا بلند شد و گفت:نه، منم میام...
خداحافظی کوتاهی کردم و کلافه از میز فاصله گرفتم و خیلی زود از کافه بیرون زدم، ماندانا که بهم رسید گفت:چطور بود؟
گیج و منگ گفتم:چی؟
چهره در هم کشید و گفت: مهرداد رو گفتم بابا..
با حرص گفتم:خجالت بکش ماندانا، خودت رو بذار جای اون زن بیچاره اش!
ادامه دارد....
✾
۳۷۳
۱۹:۲۴