#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلویک
دیروز داشتم با خودم فکر میکردم اگر بودن کنار تو، پاداش تمام اون سختی ها بوده... پس چه پاداش خوبی فرامرز...
فرامرز گفت:هرچند دوست نداشتم این اتفاقات بیفته، اما خوشحالم که کنارمی...
فکر نمیکردم فرامرز واقعا خانواده ی رحیم رو به خاطر من از خودش برونه، اما فرامرز باز هم شگفت زده ام کرده بود،میدونستم یواش یواش داره رابطه اش رو با برادرش از سر میگیره، اما هیچوقت جلوی من اسمی ازشون نمیبرد، منم غرق بودم تو دنیای جدیدی که کنار ماندانا واسه خودم ساخته بودم،در کنار چند کلاس کنکوری که میرفتم، کل وقتم به باشگاه و استخر و خرید میگذشت...
ماندانا هم بی محابا خرج میکرد...
پاتوقمون هم مغازه ی آقا سیروس بود، واسه خرید طلا و یک کافه همون نزدیکی که بعد خرید برای استراحت میرفتیم...
زندگی جدیدم رو دوست داشتم،تبدیل شده بودم به یک زن بی خیال و بی دغدغه، فرامرز هم میدید حال من چقدر بهتر شده، بی محابا خرج میکرد تا لبخند به لبم ببینه...
هر لباسی رو بیشتر از یک بار نمیپوشیدم و مدام در حال خرید طلا و دکوری و بهترین و لوکس ترین ظرف های بازار بودم....
ماندانا هم زن خوبی بود، رفیق خوبی هم بود، خرید کردن باهاش لذت بخش بود، زبون چرب و نرمی داشت و هرجا میرفتیم از فروشنده تخفیف خوبی میگرفت...
منم اون اوایل شاید رفتارش واسم زشت بود، اما انگار یواش یواش چشم و گوشم پر شده بود و دیگه دوست داشتن ماندانا به چشمم زشت و عجیب نبود! انگار قبح کارش ریخته بود و قبولش برای منم راحت شده بود...
تو اون مدت من حتی یکبار هم خونهی ماندانا نرفته بودم، انقدر خودش از شوهر بد دل و همیشه عصبانیش گفته بود که میلی به دیدن شوهرش نداشتم، اما ماندانا اغلب بعد خرید و باشگاه و استخر و کافه رفتن، به خونهی من میومد و انقدر از زمین و زمان میگفت که نمیفهمیدم فرامرز کی میرسید خونه...
فرامرز که میومد خونه ماندانا تند تند وسایلش رو جمع میکرد و آژانس میگرفت و برمیگشت خونه و من باقی وقتم رو با فرامرز میگذروندم...اینجوری بود که گذر روزها و هفته ها و ماه ها به چشمم نمیومد، یا درگیر تفریح و گردش و مهمونی با دوستام بودم، یا درگیر فرامرز و سفر های دور و نزدیک به شهرهای اطراف و مهمونی های شبانه ای که تو خواب هم نمیدیدم...
همه ی این ها باعث شد نفهمم کی ده ماه از زمان عقد ما گذشته و چیزی تا تموم شدن مدتش نمونده... دو ماه ناقابل...
تو اون ده ماه فرامرز هیچ حرفی نمیزد! اما انقدر از علاقش گفته بود که شک نداشتم امروز و فرداست که بحث عقد دائم رو پیش بکشه...
اسفند ماه بود و حال و هوای خوش بهار خیلی زود به خونه مون اومده بود...
باردار بودم... اولین باری که فهمیدم حامله ام دلم میخواست از خوشی جیغ بکشم...البته که هنوز آزمایش نداده بودم و همه چیز حدس و گمان خودم بود! مدت زیادی بود دلم بچه میخواست...
دلم میخواست بچه دار بشم، اما حامله نمیشدم، هربار هم بحثش رو پیش میکشیدم فرامرز اخم هاش حسابی درهم میشد و میگفت عجله ای نیست و بهتره مدتی صبر کنیم، مدام بهانه میآورد که فعلا دلش بچه نمیخواد و میگفت میخواد اقدام کنه واسه ویزای کانادا، تا قبل بارداری بریم اونجا و بچه امون اونجا به دنیا بیاد! شاید تنها موضوعی که ما سرش بحث میکردیم همین بچه بود! من دلم غنج میرفت برای داشتن یک بچه و فرامرز سفت و سخت مخالف بود...
من اما دلم آروم و قرار نداشت، دور از چشم فرامرز رفته بودم دکتر و چند تا قرص و مکمل هم میخوردم تا هر چه زودتر باردار بشم، حس میکردم اینجوری جای پام محکمتر میشه تو اون زندگی، انگار همیشه ترسی همراهم بود، صدای سوزان هنوز تو سرم بود که بهم گفته بود لایق اون زندگی و اون خوشبختی نیستم... همیشه میترسیدم اون زندگی رو از دست بدم...
وقتی شک کردم که باردارم، اولین نفر به ماندانا گفتم، یک روز صبح به جای رفتن به باشگاه همراه ماندانا راهی آزمایشگاه شدیم، آزمایش رو که دادم بی جون روی صندلی نشستم،ماندانا سریع شیر و کیکی برام خرید و کنارم نشست و هیجان زده گفت:یک وقت به فرامرز نگی حامله ای ها! بذار سر فرصت یک برنامه بچینیم، حسابی سورپرایزش کنیم...
لب گزیدم و گفتم:چه سوپرایزی ماندانا، تو که از زندگی من خبر داری! فرامرز مخالف بچه دار شدنه..
آهی کشیدم و گفتم:نمیدونم چه عکس العملی نشون میده..
چنگی به گلوم زدم و گفتم:هنوز که هیچی معلوم نیست...
ماندانا نگاهی به ساعت انداخت و گفت:پاشو تا جواب این آزمایش معلوم میشه بریم کافه، همین نزدیکی یک کافه به تازگی باز شده، چند روز قبل با مهرداد اومدم... خیلی جای دنج و قشنگیه...
مهرداد همونی که ماندانا میگفت کاش قبل اسفند دیده بودمش، اوایل خیلی سعی میکردم ماندانا رو از ابن قضیه بیرون بکشم، اما حریفش نمیشدم...
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلویک
دیروز داشتم با خودم فکر میکردم اگر بودن کنار تو، پاداش تمام اون سختی ها بوده... پس چه پاداش خوبی فرامرز...
فرامرز گفت:هرچند دوست نداشتم این اتفاقات بیفته، اما خوشحالم که کنارمی...
فکر نمیکردم فرامرز واقعا خانواده ی رحیم رو به خاطر من از خودش برونه، اما فرامرز باز هم شگفت زده ام کرده بود،میدونستم یواش یواش داره رابطه اش رو با برادرش از سر میگیره، اما هیچوقت جلوی من اسمی ازشون نمیبرد، منم غرق بودم تو دنیای جدیدی که کنار ماندانا واسه خودم ساخته بودم،در کنار چند کلاس کنکوری که میرفتم، کل وقتم به باشگاه و استخر و خرید میگذشت...
ماندانا هم بی محابا خرج میکرد...
پاتوقمون هم مغازه ی آقا سیروس بود، واسه خرید طلا و یک کافه همون نزدیکی که بعد خرید برای استراحت میرفتیم...
زندگی جدیدم رو دوست داشتم،تبدیل شده بودم به یک زن بی خیال و بی دغدغه، فرامرز هم میدید حال من چقدر بهتر شده، بی محابا خرج میکرد تا لبخند به لبم ببینه...
هر لباسی رو بیشتر از یک بار نمیپوشیدم و مدام در حال خرید طلا و دکوری و بهترین و لوکس ترین ظرف های بازار بودم....
ماندانا هم زن خوبی بود، رفیق خوبی هم بود، خرید کردن باهاش لذت بخش بود، زبون چرب و نرمی داشت و هرجا میرفتیم از فروشنده تخفیف خوبی میگرفت...
منم اون اوایل شاید رفتارش واسم زشت بود، اما انگار یواش یواش چشم و گوشم پر شده بود و دیگه دوست داشتن ماندانا به چشمم زشت و عجیب نبود! انگار قبح کارش ریخته بود و قبولش برای منم راحت شده بود...
تو اون مدت من حتی یکبار هم خونهی ماندانا نرفته بودم، انقدر خودش از شوهر بد دل و همیشه عصبانیش گفته بود که میلی به دیدن شوهرش نداشتم، اما ماندانا اغلب بعد خرید و باشگاه و استخر و کافه رفتن، به خونهی من میومد و انقدر از زمین و زمان میگفت که نمیفهمیدم فرامرز کی میرسید خونه...
فرامرز که میومد خونه ماندانا تند تند وسایلش رو جمع میکرد و آژانس میگرفت و برمیگشت خونه و من باقی وقتم رو با فرامرز میگذروندم...اینجوری بود که گذر روزها و هفته ها و ماه ها به چشمم نمیومد، یا درگیر تفریح و گردش و مهمونی با دوستام بودم، یا درگیر فرامرز و سفر های دور و نزدیک به شهرهای اطراف و مهمونی های شبانه ای که تو خواب هم نمیدیدم...
همه ی این ها باعث شد نفهمم کی ده ماه از زمان عقد ما گذشته و چیزی تا تموم شدن مدتش نمونده... دو ماه ناقابل...
تو اون ده ماه فرامرز هیچ حرفی نمیزد! اما انقدر از علاقش گفته بود که شک نداشتم امروز و فرداست که بحث عقد دائم رو پیش بکشه...
اسفند ماه بود و حال و هوای خوش بهار خیلی زود به خونه مون اومده بود...
باردار بودم... اولین باری که فهمیدم حامله ام دلم میخواست از خوشی جیغ بکشم...البته که هنوز آزمایش نداده بودم و همه چیز حدس و گمان خودم بود! مدت زیادی بود دلم بچه میخواست...
دلم میخواست بچه دار بشم، اما حامله نمیشدم، هربار هم بحثش رو پیش میکشیدم فرامرز اخم هاش حسابی درهم میشد و میگفت عجله ای نیست و بهتره مدتی صبر کنیم، مدام بهانه میآورد که فعلا دلش بچه نمیخواد و میگفت میخواد اقدام کنه واسه ویزای کانادا، تا قبل بارداری بریم اونجا و بچه امون اونجا به دنیا بیاد! شاید تنها موضوعی که ما سرش بحث میکردیم همین بچه بود! من دلم غنج میرفت برای داشتن یک بچه و فرامرز سفت و سخت مخالف بود...
من اما دلم آروم و قرار نداشت، دور از چشم فرامرز رفته بودم دکتر و چند تا قرص و مکمل هم میخوردم تا هر چه زودتر باردار بشم، حس میکردم اینجوری جای پام محکمتر میشه تو اون زندگی، انگار همیشه ترسی همراهم بود، صدای سوزان هنوز تو سرم بود که بهم گفته بود لایق اون زندگی و اون خوشبختی نیستم... همیشه میترسیدم اون زندگی رو از دست بدم...
وقتی شک کردم که باردارم، اولین نفر به ماندانا گفتم، یک روز صبح به جای رفتن به باشگاه همراه ماندانا راهی آزمایشگاه شدیم، آزمایش رو که دادم بی جون روی صندلی نشستم،ماندانا سریع شیر و کیکی برام خرید و کنارم نشست و هیجان زده گفت:یک وقت به فرامرز نگی حامله ای ها! بذار سر فرصت یک برنامه بچینیم، حسابی سورپرایزش کنیم...
لب گزیدم و گفتم:چه سوپرایزی ماندانا، تو که از زندگی من خبر داری! فرامرز مخالف بچه دار شدنه..
آهی کشیدم و گفتم:نمیدونم چه عکس العملی نشون میده..
چنگی به گلوم زدم و گفتم:هنوز که هیچی معلوم نیست...
ماندانا نگاهی به ساعت انداخت و گفت:پاشو تا جواب این آزمایش معلوم میشه بریم کافه، همین نزدیکی یک کافه به تازگی باز شده، چند روز قبل با مهرداد اومدم... خیلی جای دنج و قشنگیه...
مهرداد همونی که ماندانا میگفت کاش قبل اسفند دیده بودمش، اوایل خیلی سعی میکردم ماندانا رو از ابن قضیه بیرون بکشم، اما حریفش نمیشدم...
ادامه دارد....
۳۶۹
۱۹:۲۴