عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوچهل گفتم با سحر حرف میزنم، اونم بفهمه خودش بلده چطور شوهرش رو سر به راه کنه... زمزمه کرد:من حرفت رو باور میکنم آفاق، نیازی نیست چیزی رو به من ثابت کنی... اما بعد این تحت هیچ شرایطی نمیخوام بهم دروغ بگی... هرجا رفتی، هر اتفاقی افتاد، به من بگو... نمیخوام آتو دست کسی داشته باشیم تا بتونن عذابمون بدن... الان هم خودم ردشون میکنم برن... میدونی که تحت هیچ شرایطی نمیخوام ناراحتی تو رو ببینم.... سراپا خوشحال شدم، لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:واقعا ردشون میکنی برن؟ سری تکون داد و گفت:البته! دلیلی نداره وقتی تو از دیدنشون عذاب میکشی من عین مجسمه بشینم و تماشا کنم... بعد اینم به رحیم تاکید می‌کنم هر مساله و مشکلی بود برای حل کردنش به محل کارم بیاد... و برای دک کردن رحیم و سحر راهی سالن شد، هیچ دلم نمیخواست همچین صحنه ای رو از دست بدم، برای همین دنبالش راه افتادم... وارد سالن که شدیم فرامرز با جدیت گفتدببخشید، من و آفاق امشب شرایط پذیرایی از شما رو نداریم، انشالله اگر فرصت مناسبی پیش اومد بهتون خبر میدیم.. سحر هاج و واج گفت:دارید ما رو بیرون میکنید آقا فرامرز؟ ما... به قصد صلح و دوستی اومدیم! تو شهر غریب جز شما کسی رو نداریم... خواستیم این دیدار بهانه ای بشه برای دیدار های بعدی... با تلخی گفتم:سحر خودتم میدونی هیچوقت همچین اتفاقی نمیفته، گذشته ی ما مانع این دوستی میشه. بهتره واقع بین باشیم... گذشته از اون، من هیچ تمایلی ندارم با همسر سابق و هووی سابقم دیدار داشته باشم.... سحر نگاه تندی بهم انداخت و از جا بلند شد و با عصبانیت رو به رحیم گفت:تحویل بگیر! هی عمو عمو میکردی واسه من! دو روزه به من گفتی بیای خونه ی عموت همچین حرف هایی بشنوی! حقا که بی خیالی.. فرامرز اخمی کرد و گفت:آروم باشید سحر خانم، آفاق حرف بدی نزده! هرچی گفته عین حقیقت بوده... سحر با عصبانیت به سمت در سالن رفت، رحیم هم از جا بلند شد و با تاسف گفت:دستت درد نکنه عموجان، خوب حق من رو کف دستم گذاشتی... غرور خودم رو زیر پا گذاشتم اومدم با قصد صلح و دوستی... اما شما.... حرفش رو نیمه رها کرد و به سمت زنش رفت، فرامرز خواست دنبالشون بره که مانعش شدم و غرغرکنان گفتم:بهتر. بذار با دلخوری برن، بلکه دیگه این اطراف پیداشون نشه... وقتی صدای بسته شدن در سالن به گوشم رسید انگار راه نفسم باز شد، واقعا داشتم عذاب میکشیدم...نفس راحتی کشیدم و روی مبل نشستم و گفتم:آخیش...خوب شد رفتن، وگرنه من تا شب باید خود خوری میکردم... فرامرز با فاصله ازم نشست، غرق فکر بود و اخم هاش حسابی در هم، گفتم:ناراحت شدی؟ سری تکون داد و گفت:از رفتن رحیم و زنش؟ نه... برام مهم نبود... ولی تو فکر برادرمم...تو این سال ها من هیچ بدی ازش ندیدم، از گوشه کنار به گوشم رسیده حال و روز خوبی نداره... منم یک مدت حسابی کله شقی کردم و اذیتشون کردم...حس میکنم زیادی تند رفتم... نباید اون خونه رو ازشون میگرفتم.. لب گزیدم و گفتم:چطور خونه ی پدریش به نام تو بوده؟ +میدونی دیگه،من و پدر رحیم، از پدر سوا و از مادر یکی هستیم،همسر اول مادرم که میشه پدر بزرگ رحیم، مال و اموالی نداشته، وقتی فوت میکنه مادر من میمونه و یک پسر و یک عالمه بدهی... بعدها برای کار راهی شهر میشه و با پدر من آشنا میشه، پدر منم مرد ثروتمندی بوده، زنش رو تازه از دست داده بوده و هیچ بچه ای نداشته... دور از چشم خانواده اش مادرم رو عقد میکنه و با خودش میبره ده... خونه ی سابقشون رو واسش میخره و مدتی مخفیانه باهاش زندگی میکنه... بعد ها که مادرم من رو حامله میشه،دست مادرم رو میگیره و با خودش میاره شیراز و به همه معرفیش میکنه.. پدربزرگ و مادربزرگم هرچند چشم دیدن مادرم رو نداشتن، اما از اینکه داشتن صاحب نوه میشدن حسابی خوشحال بودن،اوایل هم مخالف ادامه ی ازدواج پدر و مادرم بودن، مخصوصا که مادرم از پدرم بزرگتر بود... اما در نهایت تولد من باعث شد خانواده ی پدرم، مادرم رو قبول کنن، حتی پدر رحیم تا قبل ازدواجش پیش ما بوده... ما رابطه ی خوبی با هم داشتیم، بعد ها که رحیم به دنیا اومد من خیلی دوستش داشتم، همش هشت سال ازش بزرگتر بودم... انگار برادر کوچکترم بود...من هیچوقت دلم نمیخواست این اتفاقات بیفته، وقتی شنیدم دختری که دوستش دارم نامزد رحیم شده با خودم عهد کردم دیگه به ده نیام... حتی وقتی فهمیدم رحیم داره عذابت میده تمام تلاشم رو کردم تا زندگیش سامون بگیره.. اما خودت بودی و دیدی که تلاش های من راه به جایی نبرد... +گاهی به گذشته فکر میکنم، باورم نمیشه از اون روزها عبور کردم... یادمه شبی که فهمیدم رحیم میخواد زن بگیره انقدر گریه کردم... فکر می‌کردم صبحش بیدار نمیشم از غصه... اما زندگی در جریان بود... ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهلویک


دیروز داشتم با خودم فکر میکردم اگر بودن کنار تو، پاداش تمام اون سختی ها بوده... پس چه پاداش خوبی فرامرز...
فرامرز گفت:هرچند دوست نداشتم این اتفاقات بیفته، اما خوشحالم که کنارمی...
فکر نمیکردم فرامرز واقعا خانواده ی رحیم رو به خاطر من از خودش برونه، اما فرامرز باز هم شگفت زده ام کرده بود،میدونستم یواش یواش داره رابطه اش رو با برادرش از سر میگیره، اما هیچوقت جلوی من اسمی ازشون نمی‌برد، منم غرق بودم تو دنیای جدیدی که کنار ماندانا واسه خودم ساخته بودم،در کنار چند کلاس کنکوری که میرفتم، کل وقتم به باشگاه و استخر و خرید می‌گذشت...
ماندانا هم بی محابا خرج میکرد...
پاتوقمون هم مغازه ی آقا سیروس بود، واسه خرید طلا و یک کافه همون نزدیکی که بعد خرید برای استراحت میرفتیم...
زندگی جدیدم رو دوست داشتم،تبدیل شده بودم به یک زن بی خیال و بی دغدغه، فرامرز هم میدید حال من چقدر بهتر شده، بی محابا خرج میکرد تا لبخند به لبم ببینه...
هر لباسی رو بیشتر از یک بار نمیپوشیدم و مدام در حال خرید طلا و دکوری و بهترین و لوکس ترین ظرف های بازار بودم....
ماندانا هم زن خوبی بود، رفیق خوبی هم بود، خرید کردن باهاش لذت بخش بود، زبون چرب و نرمی داشت و هرجا میرفتیم از فروشنده تخفیف خوبی می‌گرفت...
منم اون اوایل شاید رفتارش واسم زشت بود، اما انگار یواش یواش چشم و گوشم پر شده بود و دیگه دوست داشتن ماندانا به چشمم زشت و عجیب نبود! انگار قبح کارش ریخته بود و قبولش برای منم راحت شده بود...
تو اون مدت من حتی یکبار هم خونه‌ی ماندانا نرفته بودم، انقدر خودش از شوهر بد دل و همیشه عصبانیش گفته بود که میلی به دیدن شوهرش نداشتم، اما ماندانا اغلب بعد خرید و باشگاه و استخر و کافه رفتن، به خونه‌ی من میومد و انقدر از زمین و زمان میگفت که نمیفهمیدم فرامرز کی می‌رسید خونه...
فرامرز که میومد خونه ماندانا تند تند وسایلش رو جمع میکرد و آژانس می‌گرفت و برمی‌گشت خونه و من باقی وقتم رو با فرامرز میگذروندم...اینجوری بود که گذر روزها و هفته ها و ماه ها به چشمم نمیومد، یا درگیر تفریح و گردش و مهمونی با دوستام بودم، یا درگیر فرامرز و سفر های دور و نزدیک به شهرهای اطراف و مهمونی های شبانه ای که تو خواب هم نمیدیدم...
همه ی این ها باعث شد نفهمم کی ده ماه از زمان عقد ما گذشته و چیزی تا تموم شدن مدتش نمونده... دو ماه ناقابل...
تو اون ده ماه فرامرز هیچ حرفی نمیزد! اما انقدر از علاقش گفته بود که شک نداشتم امروز و فرداست که بحث عقد دائم رو پیش بکشه...
اسفند ماه بود و حال و هوای خوش بهار خیلی زود به خونه مون اومده بود...
باردار بودم... اولین باری که فهمیدم حامله ام دلم میخواست از خوشی جیغ بکشم...البته که هنوز آزمایش نداده بودم و همه چیز حدس و گمان خودم بود! مدت زیادی بود دلم بچه میخواست...
دلم میخواست بچه دار بشم، اما حامله نمی‌شدم، هربار هم بحثش رو پیش میکشیدم فرامرز اخم هاش حسابی درهم میشد و میگفت عجله ای نیست و بهتره مدتی صبر کنیم، مدام بهانه می‌آورد که فعلا دلش بچه نمیخواد و میگفت میخواد اقدام کنه واسه ویزای کانادا، تا قبل بارداری بریم اونجا و بچه امون اونجا به دنیا بیاد! شاید تنها موضوعی که ما سرش بحث میکردیم همین بچه بود! من دلم غنج میرفت برای داشتن یک بچه و فرامرز سفت و سخت مخالف بود...
من اما دلم آروم و قرار نداشت، دور از چشم فرامرز رفته بودم دکتر و چند تا قرص و مکمل هم میخوردم تا هر چه زودتر باردار بشم، حس میکردم اینجوری جای پام محکمتر میشه تو اون زندگی، انگار همیشه ترسی همراهم بود، صدای سوزان هنوز تو سرم بود که بهم گفته بود لایق اون زندگی و اون خوشبختی نیستم... همیشه میترسیدم اون زندگی رو از دست بدم...
وقتی شک کردم که باردارم، اولین نفر به ماندانا گفتم، یک روز صبح به جای رفتن به باشگاه همراه ماندانا راهی آزمایشگاه شدیم، آزمایش رو که دادم بی جون روی صندلی نشستم،ماندانا سریع شیر و کیکی برام خرید و کنارم نشست و هیجان زده گفت:یک وقت به فرامرز نگی حامله ای ها! بذار سر فرصت یک برنامه بچینیم، حسابی سورپرایزش کنیم...
لب گزیدم و گفتم:چه سوپرایزی ماندانا، تو که از زندگی من خبر داری! فرامرز مخالف بچه دار شدنه..
آهی کشیدم و گفتم:نمیدونم چه عکس العملی نشون میده..
چنگی به گلوم زدم و گفتم:هنوز که هیچی معلوم نیست...
ماندانا نگاهی به ساعت انداخت و گفت:پاشو تا جواب این آزمایش معلوم میشه بریم کافه، همین نزدیکی یک کافه به تازگی باز شده، چند روز قبل با مهرداد اومدم... خیلی جای دنج و قشنگیه...
مهرداد همونی که ماندانا میگفت کاش قبل اسفند دیده بودمش، اوایل خیلی سعی می‌کردم ماندانا رو از ابن قضیه بیرون بکشم، اما حریفش نمیشدم...


ادامه دارد....
undefined۱۴
undefined۲

۳۶۹

۱۹:۲۴