#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهل
گفتم با سحر حرف میزنم، اونم بفهمه خودش بلده چطور شوهرش رو سر به راه کنه...
زمزمه کرد:من حرفت رو باور میکنم آفاق، نیازی نیست چیزی رو به من ثابت کنی... اما بعد این تحت هیچ شرایطی نمیخوام بهم دروغ بگی... هرجا رفتی، هر اتفاقی افتاد، به من بگو... نمیخوام آتو دست کسی داشته باشیم تا بتونن عذابمون بدن... الان هم خودم ردشون میکنم برن... میدونی که تحت هیچ شرایطی نمیخوام ناراحتی تو رو ببینم....
سراپا خوشحال شدم، لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:واقعا ردشون میکنی برن؟
سری تکون داد و گفت:البته! دلیلی نداره وقتی تو از دیدنشون عذاب میکشی من عین مجسمه بشینم و تماشا کنم... بعد اینم به رحیم تاکید میکنم هر مساله و مشکلی بود برای حل کردنش به محل کارم بیاد...
و برای دک کردن رحیم و سحر راهی سالن شد، هیچ دلم نمیخواست همچین صحنه ای رو از دست بدم، برای همین دنبالش راه افتادم...
وارد سالن که شدیم فرامرز با جدیت گفتدببخشید، من و آفاق امشب شرایط پذیرایی از شما رو نداریم، انشالله اگر فرصت مناسبی پیش اومد بهتون خبر میدیم..
سحر هاج و واج گفت:دارید ما رو بیرون میکنید آقا فرامرز؟ ما... به قصد صلح و دوستی اومدیم! تو شهر غریب جز شما کسی رو نداریم... خواستیم این دیدار بهانه ای بشه برای دیدار های بعدی...
با تلخی گفتم:سحر خودتم میدونی هیچوقت همچین اتفاقی نمیفته، گذشته ی ما مانع این دوستی میشه. بهتره واقع بین باشیم... گذشته از اون، من هیچ تمایلی ندارم با همسر سابق و هووی سابقم دیدار داشته باشم....
سحر نگاه تندی بهم انداخت و از جا بلند شد و با عصبانیت رو به رحیم گفت:تحویل بگیر! هی عمو عمو میکردی واسه من! دو روزه به من گفتی بیای خونه ی عموت همچین حرف هایی بشنوی! حقا که بی خیالی..
فرامرز اخمی کرد و گفت:آروم باشید سحر خانم، آفاق حرف بدی نزده! هرچی گفته عین حقیقت بوده...
سحر با عصبانیت به سمت در سالن رفت، رحیم هم از جا بلند شد و با تاسف گفت:دستت درد نکنه عموجان، خوب حق من رو کف دستم گذاشتی... غرور خودم رو زیر پا گذاشتم اومدم با قصد صلح و دوستی... اما شما....
حرفش رو نیمه رها کرد و به سمت زنش رفت، فرامرز خواست دنبالشون بره که مانعش شدم و غرغرکنان گفتم:بهتر. بذار با دلخوری برن، بلکه دیگه این اطراف پیداشون نشه...
وقتی صدای بسته شدن در سالن به گوشم رسید انگار راه نفسم باز شد، واقعا داشتم عذاب میکشیدم...نفس راحتی کشیدم و روی مبل نشستم و گفتم:آخیش...خوب شد رفتن، وگرنه من تا شب باید خود خوری میکردم...
فرامرز با فاصله ازم نشست، غرق فکر بود و اخم هاش حسابی در هم، گفتم:ناراحت شدی؟
سری تکون داد و گفت:از رفتن رحیم و زنش؟ نه... برام مهم نبود... ولی تو فکر برادرمم...تو این سال ها من هیچ بدی ازش ندیدم، از گوشه کنار به گوشم رسیده حال و روز خوبی نداره... منم یک مدت حسابی کله شقی کردم و اذیتشون کردم...حس میکنم زیادی تند رفتم... نباید اون خونه رو ازشون میگرفتم..
لب گزیدم و گفتم:چطور خونه ی پدریش به نام تو بوده؟
+میدونی دیگه،من و پدر رحیم، از پدر سوا و از مادر یکی هستیم،همسر اول مادرم که میشه پدر بزرگ رحیم، مال و اموالی نداشته، وقتی فوت میکنه مادر من میمونه و یک پسر و یک عالمه بدهی... بعدها برای کار راهی شهر میشه و با پدر من آشنا میشه، پدر منم مرد ثروتمندی بوده، زنش رو تازه از دست داده بوده و هیچ بچه ای نداشته... دور از چشم خانواده اش مادرم رو عقد میکنه و با خودش میبره ده... خونه ی سابقشون رو واسش میخره و مدتی مخفیانه باهاش زندگی میکنه... بعد ها که مادرم من رو حامله میشه،دست مادرم رو میگیره و با خودش میاره شیراز و به همه معرفیش میکنه..
پدربزرگ و مادربزرگم هرچند چشم دیدن مادرم رو نداشتن، اما از اینکه داشتن صاحب نوه میشدن حسابی خوشحال بودن،اوایل هم مخالف ادامه ی ازدواج پدر و مادرم بودن، مخصوصا که مادرم از پدرم بزرگتر بود... اما در نهایت تولد من باعث شد خانواده ی پدرم، مادرم رو قبول کنن، حتی پدر رحیم تا قبل ازدواجش پیش ما بوده...
ما رابطه ی خوبی با هم داشتیم، بعد ها که رحیم به دنیا اومد من خیلی دوستش داشتم، همش هشت سال ازش بزرگتر بودم... انگار برادر کوچکترم بود...من هیچوقت دلم نمیخواست این اتفاقات بیفته، وقتی شنیدم دختری که دوستش دارم نامزد رحیم شده با خودم عهد کردم دیگه به ده نیام... حتی وقتی فهمیدم رحیم داره عذابت میده تمام تلاشم رو کردم تا زندگیش سامون بگیره.. اما خودت بودی و دیدی که تلاش های من راه به جایی نبرد...
+گاهی به گذشته فکر میکنم، باورم نمیشه از اون روزها عبور کردم... یادمه شبی که فهمیدم رحیم میخواد زن بگیره انقدر گریه کردم... فکر میکردم صبحش بیدار نمیشم از غصه... اما زندگی در جریان بود...
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهل
گفتم با سحر حرف میزنم، اونم بفهمه خودش بلده چطور شوهرش رو سر به راه کنه...
زمزمه کرد:من حرفت رو باور میکنم آفاق، نیازی نیست چیزی رو به من ثابت کنی... اما بعد این تحت هیچ شرایطی نمیخوام بهم دروغ بگی... هرجا رفتی، هر اتفاقی افتاد، به من بگو... نمیخوام آتو دست کسی داشته باشیم تا بتونن عذابمون بدن... الان هم خودم ردشون میکنم برن... میدونی که تحت هیچ شرایطی نمیخوام ناراحتی تو رو ببینم....
سراپا خوشحال شدم، لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:واقعا ردشون میکنی برن؟
سری تکون داد و گفت:البته! دلیلی نداره وقتی تو از دیدنشون عذاب میکشی من عین مجسمه بشینم و تماشا کنم... بعد اینم به رحیم تاکید میکنم هر مساله و مشکلی بود برای حل کردنش به محل کارم بیاد...
و برای دک کردن رحیم و سحر راهی سالن شد، هیچ دلم نمیخواست همچین صحنه ای رو از دست بدم، برای همین دنبالش راه افتادم...
وارد سالن که شدیم فرامرز با جدیت گفتدببخشید، من و آفاق امشب شرایط پذیرایی از شما رو نداریم، انشالله اگر فرصت مناسبی پیش اومد بهتون خبر میدیم..
سحر هاج و واج گفت:دارید ما رو بیرون میکنید آقا فرامرز؟ ما... به قصد صلح و دوستی اومدیم! تو شهر غریب جز شما کسی رو نداریم... خواستیم این دیدار بهانه ای بشه برای دیدار های بعدی...
با تلخی گفتم:سحر خودتم میدونی هیچوقت همچین اتفاقی نمیفته، گذشته ی ما مانع این دوستی میشه. بهتره واقع بین باشیم... گذشته از اون، من هیچ تمایلی ندارم با همسر سابق و هووی سابقم دیدار داشته باشم....
سحر نگاه تندی بهم انداخت و از جا بلند شد و با عصبانیت رو به رحیم گفت:تحویل بگیر! هی عمو عمو میکردی واسه من! دو روزه به من گفتی بیای خونه ی عموت همچین حرف هایی بشنوی! حقا که بی خیالی..
فرامرز اخمی کرد و گفت:آروم باشید سحر خانم، آفاق حرف بدی نزده! هرچی گفته عین حقیقت بوده...
سحر با عصبانیت به سمت در سالن رفت، رحیم هم از جا بلند شد و با تاسف گفت:دستت درد نکنه عموجان، خوب حق من رو کف دستم گذاشتی... غرور خودم رو زیر پا گذاشتم اومدم با قصد صلح و دوستی... اما شما....
حرفش رو نیمه رها کرد و به سمت زنش رفت، فرامرز خواست دنبالشون بره که مانعش شدم و غرغرکنان گفتم:بهتر. بذار با دلخوری برن، بلکه دیگه این اطراف پیداشون نشه...
وقتی صدای بسته شدن در سالن به گوشم رسید انگار راه نفسم باز شد، واقعا داشتم عذاب میکشیدم...نفس راحتی کشیدم و روی مبل نشستم و گفتم:آخیش...خوب شد رفتن، وگرنه من تا شب باید خود خوری میکردم...
فرامرز با فاصله ازم نشست، غرق فکر بود و اخم هاش حسابی در هم، گفتم:ناراحت شدی؟
سری تکون داد و گفت:از رفتن رحیم و زنش؟ نه... برام مهم نبود... ولی تو فکر برادرمم...تو این سال ها من هیچ بدی ازش ندیدم، از گوشه کنار به گوشم رسیده حال و روز خوبی نداره... منم یک مدت حسابی کله شقی کردم و اذیتشون کردم...حس میکنم زیادی تند رفتم... نباید اون خونه رو ازشون میگرفتم..
لب گزیدم و گفتم:چطور خونه ی پدریش به نام تو بوده؟
+میدونی دیگه،من و پدر رحیم، از پدر سوا و از مادر یکی هستیم،همسر اول مادرم که میشه پدر بزرگ رحیم، مال و اموالی نداشته، وقتی فوت میکنه مادر من میمونه و یک پسر و یک عالمه بدهی... بعدها برای کار راهی شهر میشه و با پدر من آشنا میشه، پدر منم مرد ثروتمندی بوده، زنش رو تازه از دست داده بوده و هیچ بچه ای نداشته... دور از چشم خانواده اش مادرم رو عقد میکنه و با خودش میبره ده... خونه ی سابقشون رو واسش میخره و مدتی مخفیانه باهاش زندگی میکنه... بعد ها که مادرم من رو حامله میشه،دست مادرم رو میگیره و با خودش میاره شیراز و به همه معرفیش میکنه..
پدربزرگ و مادربزرگم هرچند چشم دیدن مادرم رو نداشتن، اما از اینکه داشتن صاحب نوه میشدن حسابی خوشحال بودن،اوایل هم مخالف ادامه ی ازدواج پدر و مادرم بودن، مخصوصا که مادرم از پدرم بزرگتر بود... اما در نهایت تولد من باعث شد خانواده ی پدرم، مادرم رو قبول کنن، حتی پدر رحیم تا قبل ازدواجش پیش ما بوده...
ما رابطه ی خوبی با هم داشتیم، بعد ها که رحیم به دنیا اومد من خیلی دوستش داشتم، همش هشت سال ازش بزرگتر بودم... انگار برادر کوچکترم بود...من هیچوقت دلم نمیخواست این اتفاقات بیفته، وقتی شنیدم دختری که دوستش دارم نامزد رحیم شده با خودم عهد کردم دیگه به ده نیام... حتی وقتی فهمیدم رحیم داره عذابت میده تمام تلاشم رو کردم تا زندگیش سامون بگیره.. اما خودت بودی و دیدی که تلاش های من راه به جایی نبرد...
+گاهی به گذشته فکر میکنم، باورم نمیشه از اون روزها عبور کردم... یادمه شبی که فهمیدم رحیم میخواد زن بگیره انقدر گریه کردم... فکر میکردم صبحش بیدار نمیشم از غصه... اما زندگی در جریان بود...
ادامه دارد....
✾
۳۳۲
۱۸:۲۸