عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوسیونه هرکسی ندونه تو خوب میدونی من چقدر از این زن و شوهر بیزارم... از هرچیز و هرکسی که من رو یاد اون زندگی نکبت بار بندازه بیزارم... من فقط برای اینکه بین تو و این مرد درگیری پیش نیاد رفتم در خونه اش... رفتم تا با زنش حرف بزنم، امید داشتم با حرف زدن بتونم کاری کنم که رحیم دست از مزاحمت برداره.. فرامرز با ملایمت گفت:آروم باش ... بعدا مفصل در موردی حرف میزنیم.. شاکی گفتم:چرا بعدا! تکلیف این ماجرا همین امروز و همین لحظه باید مشخص بشه، واسه چی بهشون اجازه بدیم جلومون بشینن و دروغ بگن؟ سحر با زبون بازی گفت:آفاق جون، لازم نیست انقدر بهم بریزی! چیزی نشده که! ما هم که حرف بدی نزدیم! خودت رو اذیت نکن... دندون هام رو بهم فشردم و با حرص رو گرفتم ازشون، بیشتر از هر چیزی از رفتار فرامرز حرصم گرفته بود، جوری رفتار میکرد انگار واقعا من مقصر بودم! سیما که مشغول پذیرایی شد با عصبانیت از جا بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم، تحمل دیدن اون دو آدم دروغگو رو نداشتم... پشت میز نشستم و سرم رو بین دست هام گرفتم، انقدر خودخوری کرده بودم که سرم داشت از درد منفجر میشد.. سیما با کنجکاوی گفت:چی شده خانم؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم:چایی بده بهم سیما، سرم داره از درد منفجر میشه. سیما استکان چایی رو گذاشت جلوم و با ملایمت گفت:ببخشید دخالت میکنم خانم... ولی... از من می‌شنوید، آقا فرامرز رو با اینا تنها نذارید... مرد ها چشم و گوشی هستن، اینا یکم از شما بد بگن شک به دل آقا فرامرز میفته... خودتون که اونجا باشید لااقل خوبیش اینکه جرات نمیکنن هر حرفی بزنن! کمی از جایی تلخ و داغم رو خوردم و به فکر فرو رفتم، درسته از علاقه فرامرز مطمئن بودم، اما حیله های سحر رو هم خوب می‌شناختم... این زن با حرف هاش تونسته بود چندین نفر رو گول بزنه آهی کشیدم و از جا بلند شدم... نرسیده به سالن صدای خنده ی بلند سحر لرزه به جونم انداخت، قدم هام رو تند تر کردم و به سختی خودم رو جمع و جور کردم... وقتی وارد سالن شدم لبخندی به لب داشتم که هرکسی متوجه ساختگی بودنش میشد...نشستم.. سحر نیشخندی زد و گفت:خلاصه که به رحیم گفتم تا وقتی عموت اون همه دم و دستگاه داره واسه چی بری واسه غریبه کار کنی؟ حتما آقا فرامرز هم نیاز به یک آدم مورد اعتماد تو دم و دستگاهش داره! کی بهتر از برادرزاده اش! نیم نگاهی به فرامرز انداختم، انگار تو معذوریت قرار گرفته بود و این رفتار از فرامرز رکی که می‌شناختم بعید بود.. گلویی صاف کردم و گفتم:زیاد تند نرو سحر جان، فرامرز همینطوری که نمیتونه کسی رو استخدام کنه... کارش حساب کتاب داره.. با این حرف من فرامرز کلا بحث رو عوض کرد و سراغ پدر رحیم رو گرفت.. رحیم اخمی کرد و گفت:بابا اصلا حالش خوب نیست... بعد اتفاقاتی که بینمون افتاده حسابی بهم ریخته... خونه نشین شده... خودت خوب میدونی چقدر دوستت داره... فارغ از تمام اتفاقاتی که افتاده بابا همیشه تو رو عین بچه ی خودش دوست داشت... این حرکت براش خیلی سنگین بود... فرامرز سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:میدونم... خودم هم بابت این ماجرا خیلی ناراحتم... سر فرصت خودم باهاش تماس میگیرم... حتی شاید سری به ده زدم و به دیدنش رفتم... هیچ دوست نداشتم رابطه ها از سر گرفته بشه، اما حرفی هم نمیتونستم بزنم... فرامرز که مشخص بود میلی به موندن این زن و شوهر نداره، اما سحر خیلی راحت وقتی سیما داشت میوه می‌آورد گفت:سیما جون، فکر شام باش که ما امشب تا دیروقت موندگاریم... سیما نگاهی به من انداخت، سکوت فرامرز رو که دیدم بی حوصله گفتم:هرچی دوست داری درست کن عزیزم، مهمون ناخونده که تدارکات زیادی نمیخواد.... سیما چشمی گفت و به سمت آشپزخونه رفت، به بهانه ی کمک کردن بهش پشت سرش رفتم و فرامرز رو هم صدا زدم.. فرامرز که وارد راهرو شد با عصبانیت گفتم:چرا ردشون نمیکنی برن؟ یادت رفته اینا کی هستن؟ تا همین دیروز میخواستی یک بلایی سر رحیم بیاری! الان نشستی باهاش گل میگی گل میشنوی!؟نمیبینی حال من رو؟ لرزش دست من رو نمیبینی؟ من نمیخوام اینا تو این خونه باشن... ... نمیبینی انقد پرو هستن که تو چشم من نگاه میکنن و دروغ میگن؟ فرامرز با ملایمت گفت:آروم آفاق ... نیازی نیست یک دیدار ساده رو انقدر بزرگ کنی! با خشم گفتم:این یک دیدار ساده نیست فرامرز! این دو نفر اومدن من رو پیش تو خراب کنن، وگرنه چه دلیلی داشت همچین دروغی سر هم کنن! +خب،وقتی تو از من همچین چیز مهمی رو مخفی میکنی، فضایی به اون ها میدی تا دروغ بگن! چی باعث شده دور از چشم من بری خونه اشون آفاق؟ من چه رفتاری کردم که همچین موضوع مهمی رو ازم مخفی کردی! شرمنده سرم رو پایین انداختم و با صدای ضعیفی گفتم:خیر سرم میخواستم این قائله ختم بشه... نمیخواستم شما بیشتر از این با هم درگیر بشید... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهل


گفتم با سحر حرف میزنم، اونم بفهمه خودش بلده چطور شوهرش رو سر به راه کنه...
زمزمه کرد:من حرفت رو باور میکنم آفاق، نیازی نیست چیزی رو به من ثابت کنی... اما بعد این تحت هیچ شرایطی نمیخوام بهم دروغ بگی... هرجا رفتی، هر اتفاقی افتاد، به من بگو... نمیخوام آتو دست کسی داشته باشیم تا بتونن عذابمون بدن... الان هم خودم ردشون میکنم برن... میدونی که تحت هیچ شرایطی نمیخوام ناراحتی تو رو ببینم....
سراپا خوشحال شدم، لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:واقعا ردشون میکنی برن؟
سری تکون داد و گفت:البته! دلیلی نداره وقتی تو از دیدنشون عذاب میکشی من عین مجسمه بشینم و تماشا کنم... بعد اینم به رحیم تاکید می‌کنم هر مساله و مشکلی بود برای حل کردنش به محل کارم بیاد...
و برای دک کردن رحیم و سحر راهی سالن شد، هیچ دلم نمیخواست همچین صحنه ای رو از دست بدم، برای همین دنبالش راه افتادم...
وارد سالن که شدیم فرامرز با جدیت گفتدببخشید، من و آفاق امشب شرایط پذیرایی از شما رو نداریم، انشالله اگر فرصت مناسبی پیش اومد بهتون خبر میدیم..
سحر هاج و واج گفت:دارید ما رو بیرون میکنید آقا فرامرز؟ ما... به قصد صلح و دوستی اومدیم! تو شهر غریب جز شما کسی رو نداریم... خواستیم این دیدار بهانه ای بشه برای دیدار های بعدی...
با تلخی گفتم:سحر خودتم میدونی هیچوقت همچین اتفاقی نمیفته، گذشته ی ما مانع این دوستی میشه. بهتره واقع بین باشیم... گذشته از اون، من هیچ تمایلی ندارم با همسر سابق و هووی سابقم دیدار داشته باشم....
سحر نگاه تندی بهم انداخت و از جا بلند شد و با عصبانیت رو به رحیم گفت:تحویل بگیر! هی عمو عمو میکردی واسه من! دو روزه به من گفتی بیای خونه ی عموت همچین حرف هایی بشنوی! حقا که بی خیالی..
فرامرز اخمی کرد و گفت:آروم باشید سحر خانم، آفاق حرف بدی نزده! هرچی گفته عین حقیقت بوده...
سحر با عصبانیت به سمت در سالن رفت، رحیم هم از جا بلند شد و با تاسف گفت:دستت درد نکنه عموجان، خوب حق من رو کف دستم گذاشتی... غرور خودم رو زیر پا گذاشتم اومدم با قصد صلح و دوستی... اما شما....
حرفش رو نیمه رها کرد و به سمت زنش رفت، فرامرز خواست دنبالشون بره که مانعش شدم و غرغرکنان گفتم:بهتر. بذار با دلخوری برن، بلکه دیگه این اطراف پیداشون نشه...
وقتی صدای بسته شدن در سالن به گوشم رسید انگار راه نفسم باز شد، واقعا داشتم عذاب میکشیدم...نفس راحتی کشیدم و روی مبل نشستم و گفتم:آخیش...خوب شد رفتن، وگرنه من تا شب باید خود خوری میکردم...
فرامرز با فاصله ازم نشست، غرق فکر بود و اخم هاش حسابی در هم، گفتم:ناراحت شدی؟
سری تکون داد و گفت:از رفتن رحیم و زنش؟ نه... برام مهم نبود... ولی تو فکر برادرمم...تو این سال ها من هیچ بدی ازش ندیدم، از گوشه کنار به گوشم رسیده حال و روز خوبی نداره... منم یک مدت حسابی کله شقی کردم و اذیتشون کردم...حس میکنم زیادی تند رفتم... نباید اون خونه رو ازشون میگرفتم..
لب گزیدم و گفتم:چطور خونه ی پدریش به نام تو بوده؟
+میدونی دیگه،من و پدر رحیم، از پدر سوا و از مادر یکی هستیم،همسر اول مادرم که میشه پدر بزرگ رحیم، مال و اموالی نداشته، وقتی فوت میکنه مادر من میمونه و یک پسر و یک عالمه بدهی... بعدها برای کار راهی شهر میشه و با پدر من آشنا میشه، پدر منم مرد ثروتمندی بوده، زنش رو تازه از دست داده بوده و هیچ بچه ای نداشته... دور از چشم خانواده اش مادرم رو عقد میکنه و با خودش میبره ده... خونه ی سابقشون رو واسش میخره و مدتی مخفیانه باهاش زندگی میکنه... بعد ها که مادرم من رو حامله میشه،دست مادرم رو میگیره و با خودش میاره شیراز و به همه معرفیش میکنه..
پدربزرگ و مادربزرگم هرچند چشم دیدن مادرم رو نداشتن، اما از اینکه داشتن صاحب نوه میشدن حسابی خوشحال بودن،اوایل هم مخالف ادامه ی ازدواج پدر و مادرم بودن، مخصوصا که مادرم از پدرم بزرگتر بود... اما در نهایت تولد من باعث شد خانواده ی پدرم، مادرم رو قبول کنن، حتی پدر رحیم تا قبل ازدواجش پیش ما بوده...
ما رابطه ی خوبی با هم داشتیم، بعد ها که رحیم به دنیا اومد من خیلی دوستش داشتم، همش هشت سال ازش بزرگتر بودم... انگار برادر کوچکترم بود...من هیچوقت دلم نمیخواست این اتفاقات بیفته، وقتی شنیدم دختری که دوستش دارم نامزد رحیم شده با خودم عهد کردم دیگه به ده نیام... حتی وقتی فهمیدم رحیم داره عذابت میده تمام تلاشم رو کردم تا زندگیش سامون بگیره.. اما خودت بودی و دیدی که تلاش های من راه به جایی نبرد...
+گاهی به گذشته فکر میکنم، باورم نمیشه از اون روزها عبور کردم... یادمه شبی که فهمیدم رحیم میخواد زن بگیره انقدر گریه کردم... فکر می‌کردم صبحش بیدار نمیشم از غصه... اما زندگی در جریان بود...


ادامه دارد....



undefined۱۷
undefined۲

۳۳۲

۱۸:۲۸