#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیونه
هرکسی ندونه تو خوب میدونی من چقدر از این زن و شوهر بیزارم... از هرچیز و هرکسی که من رو یاد اون زندگی نکبت بار بندازه بیزارم... من فقط برای اینکه بین تو و این مرد درگیری پیش نیاد رفتم در خونه اش... رفتم تا با زنش حرف بزنم، امید داشتم با حرف زدن بتونم کاری کنم که رحیم دست از مزاحمت برداره..
فرامرز با ملایمت گفت:آروم باش ... بعدا مفصل در موردی حرف میزنیم..
شاکی گفتم:چرا بعدا! تکلیف این ماجرا همین امروز و همین لحظه باید مشخص بشه، واسه چی بهشون اجازه بدیم جلومون بشینن و دروغ بگن؟
سحر با زبون بازی گفت:آفاق جون، لازم نیست انقدر بهم بریزی! چیزی نشده که! ما هم که حرف بدی نزدیم! خودت رو اذیت نکن...
دندون هام رو بهم فشردم و با حرص رو گرفتم ازشون، بیشتر از هر چیزی از رفتار فرامرز حرصم گرفته بود، جوری رفتار میکرد انگار واقعا من مقصر بودم!
سیما که مشغول پذیرایی شد با عصبانیت از جا بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم، تحمل دیدن اون دو آدم دروغگو رو نداشتم... پشت میز نشستم و سرم رو بین دست هام گرفتم، انقدر خودخوری کرده بودم که سرم داشت از درد منفجر میشد..
سیما با کنجکاوی گفت:چی شده خانم؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:چایی بده بهم سیما، سرم داره از درد منفجر میشه.
سیما استکان چایی رو گذاشت جلوم و با ملایمت گفت:ببخشید دخالت میکنم خانم... ولی... از من میشنوید، آقا فرامرز رو با اینا تنها نذارید... مرد ها چشم و گوشی هستن، اینا یکم از شما بد بگن شک به دل آقا فرامرز میفته... خودتون که اونجا باشید لااقل خوبیش اینکه جرات نمیکنن هر حرفی بزنن!
کمی از جایی تلخ و داغم رو خوردم و به فکر فرو رفتم، درسته از علاقه فرامرز مطمئن بودم، اما حیله های سحر رو هم خوب میشناختم... این زن با حرف هاش تونسته بود چندین نفر رو گول بزنه آهی کشیدم و از جا بلند شدم...
نرسیده به سالن صدای خنده ی بلند سحر لرزه به جونم انداخت، قدم هام رو تند تر کردم و به سختی خودم رو جمع و جور کردم...
وقتی وارد سالن شدم لبخندی به لب داشتم که هرکسی متوجه ساختگی بودنش میشد...نشستم..
سحر نیشخندی زد و گفت:خلاصه که به رحیم گفتم تا وقتی عموت اون همه دم و دستگاه داره واسه چی بری واسه غریبه کار کنی؟ حتما آقا فرامرز هم نیاز به یک آدم مورد اعتماد تو دم و دستگاهش داره! کی بهتر از برادرزاده اش!
نیم نگاهی به فرامرز انداختم، انگار تو معذوریت قرار گرفته بود و این رفتار از فرامرز رکی که میشناختم بعید بود..
گلویی صاف کردم و گفتم:زیاد تند نرو سحر جان، فرامرز همینطوری که نمیتونه کسی رو استخدام کنه... کارش حساب کتاب داره..
با این حرف من فرامرز کلا بحث رو عوض کرد و سراغ پدر رحیم رو گرفت..
رحیم اخمی کرد و گفت:بابا اصلا حالش خوب نیست... بعد اتفاقاتی که بینمون افتاده حسابی بهم ریخته... خونه نشین شده... خودت خوب میدونی چقدر دوستت داره... فارغ از تمام اتفاقاتی که افتاده بابا همیشه تو رو عین بچه ی خودش دوست داشت... این حرکت براش خیلی سنگین بود...
فرامرز سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:میدونم... خودم هم بابت این ماجرا خیلی ناراحتم... سر فرصت خودم باهاش تماس میگیرم... حتی شاید سری به ده زدم و به دیدنش رفتم...
هیچ دوست نداشتم رابطه ها از سر گرفته بشه، اما حرفی هم نمیتونستم بزنم... فرامرز که مشخص بود میلی به موندن این زن و شوهر نداره، اما سحر خیلی راحت وقتی سیما داشت میوه میآورد گفت:سیما جون، فکر شام باش که ما امشب تا دیروقت موندگاریم...
سیما نگاهی به من انداخت، سکوت فرامرز رو که دیدم بی حوصله گفتم:هرچی دوست داری درست کن عزیزم، مهمون ناخونده که تدارکات زیادی نمیخواد....
سیما چشمی گفت و به سمت آشپزخونه رفت، به بهانه ی کمک کردن بهش پشت سرش رفتم و فرامرز رو هم صدا زدم..
فرامرز که وارد راهرو شد با عصبانیت گفتم:چرا ردشون نمیکنی برن؟ یادت رفته اینا کی هستن؟ تا همین دیروز میخواستی یک بلایی سر
رحیم بیاری! الان نشستی باهاش گل میگی گل میشنوی!؟نمیبینی حال من رو؟ لرزش دست من رو نمیبینی؟ من نمیخوام اینا تو این خونه باشن... ... نمیبینی انقد پرو هستن که تو چشم من نگاه میکنن و دروغ میگن؟
فرامرز با ملایمت گفت:آروم آفاق ... نیازی نیست یک دیدار ساده رو انقدر بزرگ کنی!
با خشم گفتم:این یک دیدار ساده نیست فرامرز! این دو نفر اومدن من رو پیش تو خراب کنن، وگرنه چه دلیلی داشت همچین دروغی سر هم کنن!
+خب،وقتی تو از من همچین چیز مهمی رو مخفی میکنی، فضایی به اون ها میدی تا دروغ بگن! چی باعث شده دور از چشم من بری خونه اشون آفاق؟ من چه رفتاری کردم که همچین موضوع مهمی رو ازم مخفی کردی!
شرمنده سرم رو پایین انداختم و با صدای ضعیفی گفتم:خیر سرم میخواستم این قائله ختم بشه... نمیخواستم شما بیشتر از این با هم درگیر بشید...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیونه
هرکسی ندونه تو خوب میدونی من چقدر از این زن و شوهر بیزارم... از هرچیز و هرکسی که من رو یاد اون زندگی نکبت بار بندازه بیزارم... من فقط برای اینکه بین تو و این مرد درگیری پیش نیاد رفتم در خونه اش... رفتم تا با زنش حرف بزنم، امید داشتم با حرف زدن بتونم کاری کنم که رحیم دست از مزاحمت برداره..
فرامرز با ملایمت گفت:آروم باش ... بعدا مفصل در موردی حرف میزنیم..
شاکی گفتم:چرا بعدا! تکلیف این ماجرا همین امروز و همین لحظه باید مشخص بشه، واسه چی بهشون اجازه بدیم جلومون بشینن و دروغ بگن؟
سحر با زبون بازی گفت:آفاق جون، لازم نیست انقدر بهم بریزی! چیزی نشده که! ما هم که حرف بدی نزدیم! خودت رو اذیت نکن...
دندون هام رو بهم فشردم و با حرص رو گرفتم ازشون، بیشتر از هر چیزی از رفتار فرامرز حرصم گرفته بود، جوری رفتار میکرد انگار واقعا من مقصر بودم!
سیما که مشغول پذیرایی شد با عصبانیت از جا بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم، تحمل دیدن اون دو آدم دروغگو رو نداشتم... پشت میز نشستم و سرم رو بین دست هام گرفتم، انقدر خودخوری کرده بودم که سرم داشت از درد منفجر میشد..
سیما با کنجکاوی گفت:چی شده خانم؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:چایی بده بهم سیما، سرم داره از درد منفجر میشه.
سیما استکان چایی رو گذاشت جلوم و با ملایمت گفت:ببخشید دخالت میکنم خانم... ولی... از من میشنوید، آقا فرامرز رو با اینا تنها نذارید... مرد ها چشم و گوشی هستن، اینا یکم از شما بد بگن شک به دل آقا فرامرز میفته... خودتون که اونجا باشید لااقل خوبیش اینکه جرات نمیکنن هر حرفی بزنن!
کمی از جایی تلخ و داغم رو خوردم و به فکر فرو رفتم، درسته از علاقه فرامرز مطمئن بودم، اما حیله های سحر رو هم خوب میشناختم... این زن با حرف هاش تونسته بود چندین نفر رو گول بزنه آهی کشیدم و از جا بلند شدم...
نرسیده به سالن صدای خنده ی بلند سحر لرزه به جونم انداخت، قدم هام رو تند تر کردم و به سختی خودم رو جمع و جور کردم...
وقتی وارد سالن شدم لبخندی به لب داشتم که هرکسی متوجه ساختگی بودنش میشد...نشستم..
سحر نیشخندی زد و گفت:خلاصه که به رحیم گفتم تا وقتی عموت اون همه دم و دستگاه داره واسه چی بری واسه غریبه کار کنی؟ حتما آقا فرامرز هم نیاز به یک آدم مورد اعتماد تو دم و دستگاهش داره! کی بهتر از برادرزاده اش!
نیم نگاهی به فرامرز انداختم، انگار تو معذوریت قرار گرفته بود و این رفتار از فرامرز رکی که میشناختم بعید بود..
گلویی صاف کردم و گفتم:زیاد تند نرو سحر جان، فرامرز همینطوری که نمیتونه کسی رو استخدام کنه... کارش حساب کتاب داره..
با این حرف من فرامرز کلا بحث رو عوض کرد و سراغ پدر رحیم رو گرفت..
رحیم اخمی کرد و گفت:بابا اصلا حالش خوب نیست... بعد اتفاقاتی که بینمون افتاده حسابی بهم ریخته... خونه نشین شده... خودت خوب میدونی چقدر دوستت داره... فارغ از تمام اتفاقاتی که افتاده بابا همیشه تو رو عین بچه ی خودش دوست داشت... این حرکت براش خیلی سنگین بود...
فرامرز سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:میدونم... خودم هم بابت این ماجرا خیلی ناراحتم... سر فرصت خودم باهاش تماس میگیرم... حتی شاید سری به ده زدم و به دیدنش رفتم...
هیچ دوست نداشتم رابطه ها از سر گرفته بشه، اما حرفی هم نمیتونستم بزنم... فرامرز که مشخص بود میلی به موندن این زن و شوهر نداره، اما سحر خیلی راحت وقتی سیما داشت میوه میآورد گفت:سیما جون، فکر شام باش که ما امشب تا دیروقت موندگاریم...
سیما نگاهی به من انداخت، سکوت فرامرز رو که دیدم بی حوصله گفتم:هرچی دوست داری درست کن عزیزم، مهمون ناخونده که تدارکات زیادی نمیخواد....
سیما چشمی گفت و به سمت آشپزخونه رفت، به بهانه ی کمک کردن بهش پشت سرش رفتم و فرامرز رو هم صدا زدم..
فرامرز که وارد راهرو شد با عصبانیت گفتم:چرا ردشون نمیکنی برن؟ یادت رفته اینا کی هستن؟ تا همین دیروز میخواستی یک بلایی سر
رحیم بیاری! الان نشستی باهاش گل میگی گل میشنوی!؟نمیبینی حال من رو؟ لرزش دست من رو نمیبینی؟ من نمیخوام اینا تو این خونه باشن... ... نمیبینی انقد پرو هستن که تو چشم من نگاه میکنن و دروغ میگن؟
فرامرز با ملایمت گفت:آروم آفاق ... نیازی نیست یک دیدار ساده رو انقدر بزرگ کنی!
با خشم گفتم:این یک دیدار ساده نیست فرامرز! این دو نفر اومدن من رو پیش تو خراب کنن، وگرنه چه دلیلی داشت همچین دروغی سر هم کنن!
+خب،وقتی تو از من همچین چیز مهمی رو مخفی میکنی، فضایی به اون ها میدی تا دروغ بگن! چی باعث شده دور از چشم من بری خونه اشون آفاق؟ من چه رفتاری کردم که همچین موضوع مهمی رو ازم مخفی کردی!
شرمنده سرم رو پایین انداختم و با صدای ضعیفی گفتم:خیر سرم میخواستم این قائله ختم بشه... نمیخواستم شما بیشتر از این با هم درگیر بشید...
ادامه دارد...
۳۲۷
۹:۳۱