عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوسیوهشت با التماس گفتمدفقط تو رو مرگ آفاق، دعوا راه نندازید، به خدا تن و بدنم میلرزه وقتی دعوا میکنید... گفت:دیگه همچین قسمی نخور... مطمئن باش نمیذارم اتفاق بدی بیفته.. بعدم ازم خواست آماده بشم و خودشم برای باز کردن در پایین رفت... سریع لباس مناسبی پوشیدم، با عجله پشت سر فرامرز به سمت سالن رفتم.. وارد سالن که شدم رحیم و سحر تازه وارد شده بودند، یک جعبه ی شیرینی دست سحر بود و یک جعبه ی کادو پیج شده ی بزرگ دست رحیم! ابرویی بالا انداختم و جلو رفتم... رحیم با چشم هایی سرخ شده نگاهم کرد، مخصوصا وقتی فرامرز کنارم بود میتونستم به راحتی خشمش رو از چشم هاش بخونم... سحر اما خود دارتر بود، مانتو و شلوار بلندی به تن داشت و یک روسری قهوه ای رنگ روی سرش بود و لبخند مصنوعی به لب داشت... جعبه ی شیرینی رو به سمتم گرفت و با لبخند گفت:ما اومدیم برای صلح کردن.. تعجبم بیشتر شد، بعد از آخرین دیدارمون هیچ انتظار نداشتم برای صلح پیش قدم بشن... به اجبار شیرینی رو از دستش گرفتم، فرامرز هم سیما رو صدا زد تا جعبه ی کادو پیچ شده و شیرینی رو ازمون بگیره و خودشم مهمون ها رو به سمت سالن نشیمن اصلی خونه دعوت کرد... روی مبل دو نفره نشستم. هیچ حس خوبی از اومدن رحیم و زنش نداشتم، احساس می‌کردم یک کاسه ای زیر نیم کاسه اس... وگرنه رحیم همون روز حرفش رو واضح زده بود... رحیم نگاهی به اطراف انداخت و گفت:مبارکه، دکور خونه رو عوض کردید.. فرامر با محبت گفت:سلیقه ی آفاقه... از اون همه رنگ و تجملات خسته شده بودیم... معذب کمی خودم رو جمع و جور کردم، رحیم بعد از سکوتی کوتاه گفت:به قصد دعوا نیومدم فرامرز... من و سحر اومدیم تا دلخوری ها رو تموم کنیم... به قولی گذشته ها گذشته، نمیخوام بابت گذشته و اشتباهاتم کینه ای تو دلت بمونه... کمی خودش رو جلو کشید و گفت:فارغ از مشکلاتی که این مدت داشتیم، تو همیشه برای من نه یک عمو، بلکه یک دوست خیلی خوب بودی، نمیخوام با لج و لجبازی و کارهای احمقانه، ته مونده ی رابطه امون رو خراب کنم... فرامرز اخمی کرد و گفت:در مورد این مدت چی میگی؟ این همه مزاحمت های تلفنی... کاغذ هایی که سر راه من میذاشتی... آرامشی که از زندگی ما سلب کرده بودی... رحیم سرش رو پایین انداخت و با لحن پشیمونی گفت:من شرمنده ام... باور کن این مدت انگار شیطون رفته بود تو جلدم... اما وقتی آفاق اومد و دوستانه باهام صحبت کرد قانع شدم... فرامرز با حیرت نگاهی به من انداخت و گفت:تو رفتی با رحیم حرف زدی؟ شک نداشتم رحیم نه برای صلح، بلکه برای جنگ اومده بود... اینبار اما با سیاست جلو اومده بود... گفتم:برات توضیح میدم عزیزم... فرامرز دلخور رو گرفت ازم، رحیم که فهمید تیرش به هدف خورده،لبخندی زد و گفت:بهت نگفته بود؟ همین یکی دو هفته قبل بود که اومد در خونه ام... یک ساعتی باهم حرف زدیم...یاد دوران خوش نامزدی افتادیم... میدونی خان عمو، آدم تا یک چیزی رو از دست نده قدرش رو نمیدونه... منم تازه قدر محبت آفاق رو فهمیده بودم که... از دستش دادم... حالا بگذریم، حرف از گذشته زدن دردی رو دوا نمیکنه... منم این مدت حسابی فکر هام رو کردم، راستش دیدم ارزش نداره بیخود و بی جهت میونمون رو خراب کنم...واسه همین با سحر حرف زدم، بهش گفتم آفاق اومده خونه و نشستیم با هم حرف زدیم و تصمیم به صلح گرفتیم...سحر هم کم کم قانع شد تا دست از کینه و دشمنی برداریم...توام به من حق بده فرامرز... من خیال میکردم عالم و آدم دست به دست هم دادن تا من رو زمین بزنن و بیچارگی من رو ببینن... خودت رو بذار جای من، تو بودی قبول میکردی؟ حالا خداروشکر که آفاق اومد و یک سری حرف ها زده شد و سوتفاهم ها برطرف شد... حسابی عصبانی بودم... رحیم جوری حرف می‌زد انگار من رفته بودم خونه اشون مهمونی! دستم رو مشت کردم و با حرص گفتم:واسه چی دروغ میگی رحیم؟ تو اومدی واسه صلح؟ با دروغ و دغل؟ من کی اومدم خونه ی تو دیدنت؟ من اومده بودم دیدن زنت... به سمت سحر چرخیدم و گفتم:تو چرا چیزی نمیگی؟ مگه روزی که من اومدم خونه اتون به قصد دیدن تو و حرف زدن با تو نبود؟ سحر پشت چشمی نازک کرد و گفت:وااا! آفاق جون،لطفا من رو تو این مساله دخالت نده، الکی مجبورم نکن دروغ بگم! تو وسط خونه ی من بودی وقتی من رسیدم خونه! بگو بخند داشتین وقتی اومدم.. با حیرت به فرامرز نگاه کردم، حسابی اخم هاش تو هم بود.چونه ام میلرزید،فرامرز حق نداشت حرف های این زن و شوهر دغل باز رو باور کنه. با صدای آرومی گفتم:فرامرز.اگر میشه یک لحظه بیا. فرامرز نفس کلافه ای کشید و گفت:بعدا حرف می‌زنیم آفاق. دندون هام رو بهم فشردم و بی توجه به نگاه بدجنس رحیم و سحر با صدای لرزونی گفتم:همینجا میگم اصلا... این زن و شوهر دارن دروغ میگن فرامرز! من نه به قصد چاق سلامتی رفتم خونه اشون، نه قصد دیدن رحیم رو داشتم، ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیونه


هرکسی ندونه تو خوب میدونی من چقدر از این زن و شوهر بیزارم... از هرچیز و هرکسی که من رو یاد اون زندگی نکبت بار بندازه بیزارم... من فقط برای اینکه بین تو و این مرد درگیری پیش نیاد رفتم در خونه اش... رفتم تا با زنش حرف بزنم، امید داشتم با حرف زدن بتونم کاری کنم که رحیم دست از مزاحمت برداره..
فرامرز با ملایمت گفت:آروم باش ... بعدا مفصل در موردی حرف میزنیم..
شاکی گفتم:چرا بعدا! تکلیف این ماجرا همین امروز و همین لحظه باید مشخص بشه، واسه چی بهشون اجازه بدیم جلومون بشینن و دروغ بگن؟
سحر با زبون بازی گفت:آفاق جون، لازم نیست انقدر بهم بریزی! چیزی نشده که! ما هم که حرف بدی نزدیم! خودت رو اذیت نکن...
دندون هام رو بهم فشردم و با حرص رو گرفتم ازشون، بیشتر از هر چیزی از رفتار فرامرز حرصم گرفته بود، جوری رفتار میکرد انگار واقعا من مقصر بودم!
سیما که مشغول پذیرایی شد با عصبانیت از جا بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم، تحمل دیدن اون دو آدم دروغگو رو نداشتم... پشت میز نشستم و سرم رو بین دست هام گرفتم، انقدر خودخوری کرده بودم که سرم داشت از درد منفجر میشد..
سیما با کنجکاوی گفت:چی شده خانم؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:چایی بده بهم سیما، سرم داره از درد منفجر میشه.
سیما استکان چایی رو گذاشت جلوم و با ملایمت گفت:ببخشید دخالت میکنم خانم... ولی... از من می‌شنوید، آقا فرامرز رو با اینا تنها نذارید... مرد ها چشم و گوشی هستن، اینا یکم از شما بد بگن شک به دل آقا فرامرز میفته... خودتون که اونجا باشید لااقل خوبیش اینکه جرات نمیکنن هر حرفی بزنن!
کمی از جایی تلخ و داغم رو خوردم و به فکر فرو رفتم، درسته از علاقه فرامرز مطمئن بودم، اما حیله های سحر رو هم خوب می‌شناختم... این زن با حرف هاش تونسته بود چندین نفر رو گول بزنه آهی کشیدم و از جا بلند شدم...
نرسیده به سالن صدای خنده ی بلند سحر لرزه به جونم انداخت، قدم هام رو تند تر کردم و به سختی خودم رو جمع و جور کردم...
وقتی وارد سالن شدم لبخندی به لب داشتم که هرکسی متوجه ساختگی بودنش میشد...نشستم..
سحر نیشخندی زد و گفت:خلاصه که به رحیم گفتم تا وقتی عموت اون همه دم و دستگاه داره واسه چی بری واسه غریبه کار کنی؟ حتما آقا فرامرز هم نیاز به یک آدم مورد اعتماد تو دم و دستگاهش داره! کی بهتر از برادرزاده اش!
نیم نگاهی به فرامرز انداختم، انگار تو معذوریت قرار گرفته بود و این رفتار از فرامرز رکی که می‌شناختم بعید بود..
گلویی صاف کردم و گفتم:زیاد تند نرو سحر جان، فرامرز همینطوری که نمیتونه کسی رو استخدام کنه... کارش حساب کتاب داره..
با این حرف من فرامرز کلا بحث رو عوض کرد و سراغ پدر رحیم رو گرفت..
رحیم اخمی کرد و گفت:بابا اصلا حالش خوب نیست... بعد اتفاقاتی که بینمون افتاده حسابی بهم ریخته... خونه نشین شده... خودت خوب میدونی چقدر دوستت داره... فارغ از تمام اتفاقاتی که افتاده بابا همیشه تو رو عین بچه ی خودش دوست داشت... این حرکت براش خیلی سنگین بود...
فرامرز سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:میدونم... خودم هم بابت این ماجرا خیلی ناراحتم... سر فرصت خودم باهاش تماس میگیرم... حتی شاید سری به ده زدم و به دیدنش رفتم...
هیچ دوست نداشتم رابطه ها از سر گرفته بشه، اما حرفی هم نمیتونستم بزنم... فرامرز که مشخص بود میلی به موندن این زن و شوهر نداره، اما سحر خیلی راحت وقتی سیما داشت میوه می‌آورد گفت:سیما جون، فکر شام باش که ما امشب تا دیروقت موندگاریم...
سیما نگاهی به من انداخت، سکوت فرامرز رو که دیدم بی حوصله گفتم:هرچی دوست داری درست کن عزیزم، مهمون ناخونده که تدارکات زیادی نمیخواد....
سیما چشمی گفت و به سمت آشپزخونه رفت، به بهانه ی کمک کردن بهش پشت سرش رفتم و فرامرز رو هم صدا زدم..
فرامرز که وارد راهرو شد با عصبانیت گفتم:چرا ردشون نمیکنی برن؟ یادت رفته اینا کی هستن؟ تا همین دیروز میخواستی یک بلایی سر
رحیم بیاری! الان نشستی باهاش گل میگی گل میشنوی!؟نمیبینی حال من رو؟ لرزش دست من رو نمیبینی؟ من نمیخوام اینا تو این خونه باشن... ... نمیبینی انقد پرو هستن که تو چشم من نگاه میکنن و دروغ میگن؟
فرامرز با ملایمت گفت:آروم آفاق ... نیازی نیست یک دیدار ساده رو انقدر بزرگ کنی!
با خشم گفتم:این یک دیدار ساده نیست فرامرز! این دو نفر اومدن من رو پیش تو خراب کنن، وگرنه چه دلیلی داشت همچین دروغی سر هم کنن!
+خب،وقتی تو از من همچین چیز مهمی رو مخفی میکنی، فضایی به اون ها میدی تا دروغ بگن! چی باعث شده دور از چشم من بری خونه اشون آفاق؟ من چه رفتاری کردم که همچین موضوع مهمی رو ازم مخفی کردی!
شرمنده سرم رو پایین انداختم و با صدای ضعیفی گفتم:خیر سرم میخواستم این قائله ختم بشه... نمیخواستم شما بیشتر از این با هم درگیر بشید...


ادامه دارد...
undefined۱۶
undefined۱

۳۲۷

۹:۳۱