#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیوهشت
با التماس گفتمدفقط تو رو مرگ آفاق، دعوا راه نندازید، به خدا تن و بدنم میلرزه وقتی دعوا میکنید...
گفت:دیگه همچین قسمی نخور... مطمئن باش نمیذارم اتفاق بدی بیفته..
بعدم ازم خواست آماده بشم و خودشم برای باز کردن در پایین رفت...
سریع لباس مناسبی پوشیدم، با عجله پشت سر فرامرز به سمت سالن رفتم..
وارد سالن که شدم رحیم و سحر تازه وارد شده بودند، یک جعبه ی شیرینی دست سحر بود و یک جعبه ی کادو پیج شده ی بزرگ دست رحیم! ابرویی بالا انداختم و جلو رفتم...
رحیم با چشم هایی سرخ شده نگاهم کرد، مخصوصا وقتی فرامرز کنارم بود میتونستم به راحتی خشمش رو از چشم هاش بخونم... سحر اما خود دارتر بود، مانتو و شلوار بلندی به تن داشت و یک روسری قهوه ای رنگ روی سرش بود و لبخند مصنوعی به لب داشت...
جعبه ی شیرینی رو به سمتم گرفت و با لبخند گفت:ما اومدیم برای صلح کردن..
تعجبم بیشتر شد، بعد از آخرین دیدارمون هیچ انتظار نداشتم برای صلح پیش قدم بشن...
به اجبار شیرینی رو از دستش گرفتم، فرامرز هم سیما رو صدا زد تا جعبه ی کادو پیچ شده و شیرینی رو ازمون بگیره و خودشم مهمون ها رو به سمت سالن نشیمن اصلی خونه دعوت کرد...
روی مبل دو نفره نشستم. هیچ حس خوبی از اومدن رحیم و زنش نداشتم، احساس میکردم یک کاسه ای زیر نیم کاسه اس... وگرنه رحیم همون روز حرفش رو واضح زده بود...
رحیم نگاهی به اطراف انداخت و گفت:مبارکه، دکور خونه رو عوض کردید..
فرامر با محبت گفت:سلیقه ی آفاقه... از اون همه رنگ و تجملات خسته شده بودیم...
معذب کمی خودم رو جمع و جور کردم، رحیم بعد از سکوتی کوتاه گفت:به قصد دعوا نیومدم فرامرز... من و سحر اومدیم تا دلخوری ها رو تموم کنیم... به قولی گذشته ها گذشته، نمیخوام بابت گذشته و اشتباهاتم کینه ای تو دلت بمونه...
کمی خودش رو جلو کشید و گفت:فارغ از مشکلاتی که این مدت داشتیم، تو همیشه برای من نه یک عمو، بلکه یک دوست خیلی خوب بودی، نمیخوام با لج و لجبازی و کارهای احمقانه، ته مونده ی رابطه امون رو خراب کنم...
فرامرز اخمی کرد و گفت:در مورد این مدت چی میگی؟ این همه مزاحمت های تلفنی... کاغذ هایی که سر راه من میذاشتی... آرامشی که از زندگی ما سلب کرده بودی...
رحیم سرش رو پایین انداخت و با لحن پشیمونی گفت:من شرمنده ام... باور کن این مدت انگار شیطون رفته بود تو جلدم... اما وقتی آفاق اومد و دوستانه باهام صحبت کرد قانع شدم...
فرامرز با حیرت نگاهی به من انداخت و گفت:تو رفتی با رحیم حرف زدی؟
شک نداشتم رحیم نه برای صلح، بلکه برای جنگ اومده بود... اینبار اما با سیاست جلو اومده بود...
گفتم:برات توضیح میدم عزیزم...
فرامرز دلخور رو گرفت ازم، رحیم که فهمید تیرش به هدف خورده،لبخندی زد و گفت:بهت نگفته بود؟ همین یکی دو هفته قبل بود که اومد در خونه ام... یک ساعتی باهم حرف زدیم...یاد دوران خوش نامزدی افتادیم... میدونی خان عمو، آدم تا یک چیزی رو از دست نده قدرش رو نمیدونه... منم تازه قدر محبت آفاق رو فهمیده بودم که... از دستش دادم... حالا بگذریم، حرف از گذشته زدن دردی رو دوا نمیکنه... منم این مدت حسابی فکر هام رو کردم، راستش دیدم ارزش نداره بیخود و بی جهت میونمون رو خراب کنم...واسه همین با سحر حرف زدم، بهش گفتم آفاق اومده خونه و نشستیم با هم حرف زدیم و تصمیم به صلح گرفتیم...سحر هم کم کم قانع شد تا دست از کینه و دشمنی برداریم...توام به من حق بده فرامرز... من خیال میکردم عالم و آدم دست به دست هم دادن تا من رو زمین بزنن و بیچارگی من رو ببینن... خودت رو بذار جای من، تو بودی قبول میکردی؟ حالا خداروشکر که آفاق اومد و یک سری حرف ها زده شد و سوتفاهم ها برطرف شد...
حسابی عصبانی بودم... رحیم جوری حرف میزد انگار من رفته بودم خونه اشون مهمونی!
دستم رو مشت کردم و با حرص گفتم:واسه چی دروغ میگی رحیم؟ تو اومدی واسه صلح؟ با دروغ و دغل؟ من کی اومدم خونه ی تو دیدنت؟ من اومده بودم دیدن زنت...
به سمت سحر چرخیدم و گفتم:تو چرا چیزی نمیگی؟ مگه روزی که من اومدم خونه اتون به قصد دیدن تو و حرف زدن با تو نبود؟
سحر پشت چشمی نازک کرد و گفت:وااا! آفاق جون،لطفا من رو تو این مساله دخالت نده، الکی مجبورم نکن دروغ بگم! تو وسط خونه ی من بودی وقتی من رسیدم خونه! بگو بخند داشتین وقتی اومدم..
با حیرت به فرامرز نگاه کردم، حسابی اخم هاش تو هم بود.چونه ام میلرزید،فرامرز حق نداشت حرف های این زن و شوهر دغل باز رو باور کنه.
با صدای آرومی گفتم:فرامرز.اگر میشه یک لحظه بیا.
فرامرز نفس کلافه ای کشید و گفت:بعدا حرف میزنیم آفاق.
دندون هام رو بهم فشردم و بی توجه به نگاه بدجنس رحیم و سحر با صدای لرزونی گفتم:همینجا میگم اصلا... این زن و شوهر دارن دروغ میگن فرامرز! من نه به قصد چاق سلامتی رفتم خونه اشون، نه قصد دیدن رحیم رو داشتم،
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیوهشت
با التماس گفتمدفقط تو رو مرگ آفاق، دعوا راه نندازید، به خدا تن و بدنم میلرزه وقتی دعوا میکنید...
گفت:دیگه همچین قسمی نخور... مطمئن باش نمیذارم اتفاق بدی بیفته..
بعدم ازم خواست آماده بشم و خودشم برای باز کردن در پایین رفت...
سریع لباس مناسبی پوشیدم، با عجله پشت سر فرامرز به سمت سالن رفتم..
وارد سالن که شدم رحیم و سحر تازه وارد شده بودند، یک جعبه ی شیرینی دست سحر بود و یک جعبه ی کادو پیج شده ی بزرگ دست رحیم! ابرویی بالا انداختم و جلو رفتم...
رحیم با چشم هایی سرخ شده نگاهم کرد، مخصوصا وقتی فرامرز کنارم بود میتونستم به راحتی خشمش رو از چشم هاش بخونم... سحر اما خود دارتر بود، مانتو و شلوار بلندی به تن داشت و یک روسری قهوه ای رنگ روی سرش بود و لبخند مصنوعی به لب داشت...
جعبه ی شیرینی رو به سمتم گرفت و با لبخند گفت:ما اومدیم برای صلح کردن..
تعجبم بیشتر شد، بعد از آخرین دیدارمون هیچ انتظار نداشتم برای صلح پیش قدم بشن...
به اجبار شیرینی رو از دستش گرفتم، فرامرز هم سیما رو صدا زد تا جعبه ی کادو پیچ شده و شیرینی رو ازمون بگیره و خودشم مهمون ها رو به سمت سالن نشیمن اصلی خونه دعوت کرد...
روی مبل دو نفره نشستم. هیچ حس خوبی از اومدن رحیم و زنش نداشتم، احساس میکردم یک کاسه ای زیر نیم کاسه اس... وگرنه رحیم همون روز حرفش رو واضح زده بود...
رحیم نگاهی به اطراف انداخت و گفت:مبارکه، دکور خونه رو عوض کردید..
فرامر با محبت گفت:سلیقه ی آفاقه... از اون همه رنگ و تجملات خسته شده بودیم...
معذب کمی خودم رو جمع و جور کردم، رحیم بعد از سکوتی کوتاه گفت:به قصد دعوا نیومدم فرامرز... من و سحر اومدیم تا دلخوری ها رو تموم کنیم... به قولی گذشته ها گذشته، نمیخوام بابت گذشته و اشتباهاتم کینه ای تو دلت بمونه...
کمی خودش رو جلو کشید و گفت:فارغ از مشکلاتی که این مدت داشتیم، تو همیشه برای من نه یک عمو، بلکه یک دوست خیلی خوب بودی، نمیخوام با لج و لجبازی و کارهای احمقانه، ته مونده ی رابطه امون رو خراب کنم...
فرامرز اخمی کرد و گفت:در مورد این مدت چی میگی؟ این همه مزاحمت های تلفنی... کاغذ هایی که سر راه من میذاشتی... آرامشی که از زندگی ما سلب کرده بودی...
رحیم سرش رو پایین انداخت و با لحن پشیمونی گفت:من شرمنده ام... باور کن این مدت انگار شیطون رفته بود تو جلدم... اما وقتی آفاق اومد و دوستانه باهام صحبت کرد قانع شدم...
فرامرز با حیرت نگاهی به من انداخت و گفت:تو رفتی با رحیم حرف زدی؟
شک نداشتم رحیم نه برای صلح، بلکه برای جنگ اومده بود... اینبار اما با سیاست جلو اومده بود...
گفتم:برات توضیح میدم عزیزم...
فرامرز دلخور رو گرفت ازم، رحیم که فهمید تیرش به هدف خورده،لبخندی زد و گفت:بهت نگفته بود؟ همین یکی دو هفته قبل بود که اومد در خونه ام... یک ساعتی باهم حرف زدیم...یاد دوران خوش نامزدی افتادیم... میدونی خان عمو، آدم تا یک چیزی رو از دست نده قدرش رو نمیدونه... منم تازه قدر محبت آفاق رو فهمیده بودم که... از دستش دادم... حالا بگذریم، حرف از گذشته زدن دردی رو دوا نمیکنه... منم این مدت حسابی فکر هام رو کردم، راستش دیدم ارزش نداره بیخود و بی جهت میونمون رو خراب کنم...واسه همین با سحر حرف زدم، بهش گفتم آفاق اومده خونه و نشستیم با هم حرف زدیم و تصمیم به صلح گرفتیم...سحر هم کم کم قانع شد تا دست از کینه و دشمنی برداریم...توام به من حق بده فرامرز... من خیال میکردم عالم و آدم دست به دست هم دادن تا من رو زمین بزنن و بیچارگی من رو ببینن... خودت رو بذار جای من، تو بودی قبول میکردی؟ حالا خداروشکر که آفاق اومد و یک سری حرف ها زده شد و سوتفاهم ها برطرف شد...
حسابی عصبانی بودم... رحیم جوری حرف میزد انگار من رفته بودم خونه اشون مهمونی!
دستم رو مشت کردم و با حرص گفتم:واسه چی دروغ میگی رحیم؟ تو اومدی واسه صلح؟ با دروغ و دغل؟ من کی اومدم خونه ی تو دیدنت؟ من اومده بودم دیدن زنت...
به سمت سحر چرخیدم و گفتم:تو چرا چیزی نمیگی؟ مگه روزی که من اومدم خونه اتون به قصد دیدن تو و حرف زدن با تو نبود؟
سحر پشت چشمی نازک کرد و گفت:وااا! آفاق جون،لطفا من رو تو این مساله دخالت نده، الکی مجبورم نکن دروغ بگم! تو وسط خونه ی من بودی وقتی من رسیدم خونه! بگو بخند داشتین وقتی اومدم..
با حیرت به فرامرز نگاه کردم، حسابی اخم هاش تو هم بود.چونه ام میلرزید،فرامرز حق نداشت حرف های این زن و شوهر دغل باز رو باور کنه.
با صدای آرومی گفتم:فرامرز.اگر میشه یک لحظه بیا.
فرامرز نفس کلافه ای کشید و گفت:بعدا حرف میزنیم آفاق.
دندون هام رو بهم فشردم و بی توجه به نگاه بدجنس رحیم و سحر با صدای لرزونی گفتم:همینجا میگم اصلا... این زن و شوهر دارن دروغ میگن فرامرز! من نه به قصد چاق سلامتی رفتم خونه اشون، نه قصد دیدن رحیم رو داشتم،
ادامه دارد....
✾
۳۱۳
۸:۰۶