عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوسیوهفت اما با همون حرف هاش باعث می‌شد من برای چند ساعت از فکر و خیال رحیم و مشکلاتم بیرون بیام، همه چیز رو خیلی ساده می‌گرفت و هیچی نمیتونست اخم به صورتش بیاره... به قول خودش شوهر خسیسی داشت، اما یکیو داشت که عین چی واسش پول خرج میکرد و صدقه سر هنون همیشه دست و گردنش پر از طلا بود.. یادمه یک روز به اصرار ماندانا قرار شد بریم طلا فروشی تا ماندانا یک انگشتر که از قبل نشون کرده بود رو بخره و پولش رو بگیره، منم بدم نمیومد با پس اندازی که داشتم چند تکه طلا برای خودم بخرم، با تلفن همگانی تماسی با سیما گرفتم و بهش خبر دادم ممکنه کمی دیرتر برسم و بعد همراه ماندانا به طلافروشی که آشناش بود رفتیم... یک مغازه ی لوکس پر از طلاهایی که چشم هرکسی رو خیره میکرد.. ماندانا سرش گرم حرف زدن با فروشنده ی مغازه شد و من محو تماشای طلاهای تو ویترین. یکدفعه ماندانا به سمتم برگشت و گفت:آفاق جون، یک لحظه اون پلاکت رو درمیاری من نشون آقا سیروس بدم؟ با تعجب گفتم:چرا؟ غرغرکنان گفت:بده دیگه،کاریش ندارم. کلافه گردنبند رو از گردنم درآوردم و روی پیشخون گذاشتم... آقا سیروس که مرد تقریبا چهل ساله ای بود با دقت به پلاک نگاه کرد و گفت:از کجا خریدین؟ لبخندی زدم و گفتم:نمیدونم... هدیه ی همسرمه.. +عجب همسر خوش سلیقه ای دارید... واقعا هدیه ی قشنگیه...عیارش هم بالاست... ماندانا گفت:والا مردم شانس دارن، شوهر من حتی تولد من رو یادش نبود! آقا سیروس خندید و همونطور که محو گردنبند من بود رو به ماندانا گفت:من که شبیه این رو ندارم، ولی از این قاب پلاک هرکدوم رو بخوای میتونی برداری... یک سینی پر از پلاک طلا گذاشت جلومون، چشم من اما دنبال گردنبند خودم بود که آقا سیروس چشم ازش نمی‌گرفت، روم هم نمیشد که بهش بگم گردبندم رو بده... انقدر اون هدیه رو دوست داشتم که حتی لحظه ای از خودم جداش نمیکردم... کمی بعد ماندانا یک انگشتر و یک پلاک انتخاب کرد، آقا سیروس هم کاغذی برداشت و به ظاهر مشغول نوشتن چیزی شد،حین نوشتن یا شاید کشیدن چیزی روی کاغذ چند باری سرش رو بالا آورد و با دقت به پلاک من نگاه کرد، پیشخون مغازه جوری بود که من دیدی به قسمت پایینیش نداشتم و نمیدونستم داره چیکار میکنه ، ولی گردنبند من روی پیشخون بود و خیالم راحت بود که بلایی سرش نمیاد... کلافه دستم رو دراز کردم و گفتم:من میتونم گردنبندم رو بردارم؟ آقا سیروس لبخندی زد و از جا بلند شد، حواسم بود که کاغذ رو کشید پایین و گذاشتش تو جیبش... دلهره داشتم، انگار تو دلم داشتن رخت میشستن... گردنبند رو کشید جلوم و با خوشروئی گفت:البته... متعلق به خودتونه... با استرس سریع برش داشتم و انداختم گردنم، ماندانا قفلش رو برام بست... .گردنبند رو که بهم دادن انگار خیالم راحت شد، تازه تونستم نگاهی به طلاهای مغازه بندازم.. بعد کمی گشتن بالاخره یک جفت گوشواره و یک انگشتر انتخاب کردم و خریدم، اما هنوز فکرم درگیر بود، هیچ نمیفهمیدم گردنبند من به چه درد ماندانا می‌خورد! بعد خرید طلا هم با اصرار ماندانا رفتیم بازار و چند دست لباس راحتی و خونگی و خریدم و برگشتم خونه، فرامرز با دیدن دست پر از خریدم به استقبالم اومد، و با محبت گفت:خوش گذشت ؟ با شوق دستم رو بالا بردم و انگشترم رو نشونش دادم و گفتم:این رو واسه خودم خریدم، قشنگه؟ +تو دست های تو همه چی قشنگه.... همونطور که دنبالش به سمت خونه میرفتم گفتم:راستش اولش هیج حوصله ی رفتن نداشتم، انقدر ماندانا اصرار کرد که نتونستم نه بگم... +کار خوبی کردی ، معاشرت با دیگران حالت رو خوب میکنه... تازه خرید هام رو تو کمد گذاشته بودم که صدای زنگ در بلند شد، فرامرز با تعجب به سمت تراس رفت و گفت:این موقع عصر کیه! نگاهی به بیرون انداخت و گفت:رحیم هه... هول افتاد به دلم،اسم رحیم انگار زیر و رو میکرد حال من رو... گفتم:بگو سیما در رو باز نکنه... فرامرز اخمی کرد و گفت:انگار یک زن هم همراهشه! شاید زنشه.. با حالی خراب گفتم:هرکی هست... ولشون کن،نمیخوام ببینمشون... فرامرز کلافه گفت:تو چرا انقدر ترسیدی؟ قطره اشکی روی گونه ام چکید.. با اطمینان گفت:تو نباید از چیزی بترسی... من رو ببین آفاق... تو زن منی! زن فرامرز... خانم این خونه... تو خونه ی خودت و کنار من، واسه چی از این دو نفر می‌ترسی؟ +از این دو نفر نمی‌ترسم فرامرز، فقط دلم نمیخواد اطرافمون باشن... نمیخوام هیچکدومشون رو ببینم، این دو نفر واسه من یادآور خاطرات تلخ گذشته ان...خودت میدونی من تو اون زندگی چی کشیدم! رحیم دست بردار نبود، انگار ما رو تو تراس دیده بود که یک سره زنگ میزد و سیما خانم هم احتمالا اجازه ی باز کردن در واسه همسر سابق من رو نداشت! گفت:آروم باش... من میخوام با جفتشون رو به رو بشیم،از کسی ترسی نداریم که بخواییم فرار کنیم ازشون... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیوهشت


با التماس گفتمدفقط تو رو مرگ آفاق، دعوا راه نندازید، به خدا تن و بدنم میلرزه وقتی دعوا میکنید...
گفت:دیگه همچین قسمی نخور... مطمئن باش نمیذارم اتفاق بدی بیفته..
بعدم ازم خواست آماده بشم و خودشم برای باز کردن در پایین رفت...
سریع لباس مناسبی پوشیدم، با عجله پشت سر فرامرز به سمت سالن رفتم..
وارد سالن که شدم رحیم و سحر تازه وارد شده بودند، یک جعبه ی شیرینی دست سحر بود و یک جعبه ی کادو پیج شده ی بزرگ دست رحیم! ابرویی بالا انداختم و جلو رفتم...
رحیم با چشم هایی سرخ شده نگاهم کرد، مخصوصا وقتی فرامرز کنارم بود میتونستم به راحتی خشمش رو از چشم هاش بخونم... سحر اما خود دارتر بود، مانتو و شلوار بلندی به تن داشت و یک روسری قهوه ای رنگ روی سرش بود و لبخند مصنوعی به لب داشت...
جعبه ی شیرینی رو به سمتم گرفت و با لبخند گفت:ما اومدیم برای صلح کردن..
تعجبم بیشتر شد، بعد از آخرین دیدارمون هیچ انتظار نداشتم برای صلح پیش قدم بشن...
به اجبار شیرینی رو از دستش گرفتم، فرامرز هم سیما رو صدا زد تا جعبه ی کادو پیچ شده و شیرینی رو ازمون بگیره و خودشم مهمون ها رو به سمت سالن نشیمن اصلی خونه دعوت کرد...
روی مبل دو نفره نشستم. هیچ حس خوبی از اومدن رحیم و زنش نداشتم، احساس می‌کردم یک کاسه ای زیر نیم کاسه اس... وگرنه رحیم همون روز حرفش رو واضح زده بود...
رحیم نگاهی به اطراف انداخت و گفت:مبارکه، دکور خونه رو عوض کردید..
فرامر با محبت گفت:سلیقه ی آفاقه... از اون همه رنگ و تجملات خسته شده بودیم...
معذب کمی خودم رو جمع و جور کردم، رحیم بعد از سکوتی کوتاه گفت:به قصد دعوا نیومدم فرامرز... من و سحر اومدیم تا دلخوری ها رو تموم کنیم... به قولی گذشته ها گذشته، نمیخوام بابت گذشته و اشتباهاتم کینه ای تو دلت بمونه...
کمی خودش رو جلو کشید و گفت:فارغ از مشکلاتی که این مدت داشتیم، تو همیشه برای من نه یک عمو، بلکه یک دوست خیلی خوب بودی، نمیخوام با لج و لجبازی و کارهای احمقانه، ته مونده ی رابطه امون رو خراب کنم...
فرامرز اخمی کرد و گفت:در مورد این مدت چی میگی؟ این همه مزاحمت های تلفنی... کاغذ هایی که سر راه من میذاشتی... آرامشی که از زندگی ما سلب کرده بودی...
رحیم سرش رو پایین انداخت و با لحن پشیمونی گفت:من شرمنده ام... باور کن این مدت انگار شیطون رفته بود تو جلدم... اما وقتی آفاق اومد و دوستانه باهام صحبت کرد قانع شدم...
فرامرز با حیرت نگاهی به من انداخت و گفت:تو رفتی با رحیم حرف زدی؟
شک نداشتم رحیم نه برای صلح، بلکه برای جنگ اومده بود... اینبار اما با سیاست جلو اومده بود...
گفتم:برات توضیح میدم عزیزم...
فرامرز دلخور رو گرفت ازم، رحیم که فهمید تیرش به هدف خورده،لبخندی زد و گفت:بهت نگفته بود؟ همین یکی دو هفته قبل بود که اومد در خونه ام... یک ساعتی باهم حرف زدیم...یاد دوران خوش نامزدی افتادیم... میدونی خان عمو، آدم تا یک چیزی رو از دست نده قدرش رو نمیدونه... منم تازه قدر محبت آفاق رو فهمیده بودم که... از دستش دادم... حالا بگذریم، حرف از گذشته زدن دردی رو دوا نمیکنه... منم این مدت حسابی فکر هام رو کردم، راستش دیدم ارزش نداره بیخود و بی جهت میونمون رو خراب کنم...واسه همین با سحر حرف زدم، بهش گفتم آفاق اومده خونه و نشستیم با هم حرف زدیم و تصمیم به صلح گرفتیم...سحر هم کم کم قانع شد تا دست از کینه و دشمنی برداریم...توام به من حق بده فرامرز... من خیال میکردم عالم و آدم دست به دست هم دادن تا من رو زمین بزنن و بیچارگی من رو ببینن... خودت رو بذار جای من، تو بودی قبول میکردی؟ حالا خداروشکر که آفاق اومد و یک سری حرف ها زده شد و سوتفاهم ها برطرف شد...
حسابی عصبانی بودم... رحیم جوری حرف می‌زد انگار من رفته بودم خونه اشون مهمونی!
دستم رو مشت کردم و با حرص گفتم:واسه چی دروغ میگی رحیم؟ تو اومدی واسه صلح؟ با دروغ و دغل؟ من کی اومدم خونه ی تو دیدنت؟ من اومده بودم دیدن زنت...
به سمت سحر چرخیدم و گفتم:تو چرا چیزی نمیگی؟ مگه روزی که من اومدم خونه اتون به قصد دیدن تو و حرف زدن با تو نبود؟
سحر پشت چشمی نازک کرد و گفت:وااا! آفاق جون،لطفا من رو تو این مساله دخالت نده، الکی مجبورم نکن دروغ بگم! تو وسط خونه ی من بودی وقتی من رسیدم خونه! بگو بخند داشتین وقتی اومدم..
با حیرت به فرامرز نگاه کردم، حسابی اخم هاش تو هم بود.چونه ام میلرزید،فرامرز حق نداشت حرف های این زن و شوهر دغل باز رو باور کنه.
با صدای آرومی گفتم:فرامرز.اگر میشه یک لحظه بیا.
فرامرز نفس کلافه ای کشید و گفت:بعدا حرف می‌زنیم آفاق.
دندون هام رو بهم فشردم و بی توجه به نگاه بدجنس رحیم و سحر با صدای لرزونی گفتم:همینجا میگم اصلا... این زن و شوهر دارن دروغ میگن فرامرز! من نه به قصد چاق سلامتی رفتم خونه اشون، نه قصد دیدن رحیم رو داشتم،


ادامه دارد....



undefined۱۶
undefined۲

۳۱۳

۸:۰۶