🍓🏡ܭܠܢ̣ܣࡅ࣪بߊࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊܝ̇و🏡🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوسیوشش چند ساعتی با خانم هایی که تنها دغدغه اشون رنگ مو و آرایش صورتشون بود وقت گذروندن حسابی سرحالم کرده بود، اون چند ساعت به هیچی جز اون مهمونی فکر نمیکردم و الحق که به قول فرامرز اون مهمونی تونسته بود حسابی حالم رو بهتر کنه.... اواخر مهمونی یکی از خانم ها که سنش از همه بالاتر بود گفت:تو رو خدا بیایید هر هفته خونه ی یکی جمع بشیم، یا لااقل ماهی یکبار... اصلا از همینجا میگم دورهمی بعدی خونه ی ما، آخر این هفته نه، آخر هفته ی بعد... چطوره؟ ماندانا هیجان زده گفت:عالیه، بعد شما هم همه جمع بشید خونه ی من... حیفه همچین جمع گرمی دوباره دور هم جمع نشن... یکی یکی همه نوبت گرفتن واسه مهمونی بعدی و قول دادن این دور همی ها پا برجا بمونه تا دوستی و صمیمیت بینمون بیشتر بشه.... نزدیک هشت شب بود که همه ی مهمون ها به جز ماندانا بعد تشکر و خداحافظی از خونه رفتند، ماندانا اما منتظر شوهرش بود که معلوم نبود کجاست.. چیزی به اومدن فرامرز نمونده بود و ماندانا داشت تعریف میکرد که حین حرف زدن توجه اش به گردنبند من جلب شد، همون طرح ماهی که فرامرز برای تولدم خریده بود... ابرویی بالا انداخت و گفت:چقدر قشنگه، اینو از کجا خریدی؟ لبخندی زدم و گفتم:هدیه ی تولدمه، همسرم برام خریده... خیلی خیلی برام عزیزه... ماندانا لب هاش رو جمع کرد و گفت:واقعا واجب شد شوهرت رو ببینم. انقدر ازش تعریف کردی که میگم کاش این اسفند دیرتر بیاد .... حرفش با صدای تک بوق ماشین فرامرز قطع شد، راستش هیچ دلم نمیخواست ماندانا با فرامرز روبه رو بشه... جلوتر از ماندانا به سمت حیاط رفتم، بدون اینکه تعارفش کنم اونم دنبالم اومد.. با حرص به سمت حیاط رفتم، جلوتر از ماندانا به ماشین فرامرز رسیدم، فرامرز پیاده شد و بدون اینکه نگاهی به سمت در سالن بندازه با محبت گفت:خوبی ؟ رنگ و روت باز شده، مهمونی خوش گذشت... با صدای ظریف و زنونه ای به عقب برگشتم، ماندانا بود... فرامرز سرش رو کمی پایین انداخت و گفت:خوب هستید خانم؟ خوش اومدید ماندانا از گوشه ی چشم نگاهی به فرامرز انداختم، حتی سرش رو بالا نگرفت تا نگاهش کنه، ماندانا اما با صدای پر ادایی گفت:خوشوقتم آقا فرامرز، من ماندانام، دوست آفاق جون... ماشالله انقدر خانمتون ازتون تعریف کرد گفتم من باید بمونم شوهری که انقدر ازش تعریف میکنی رو ببینم... فرامرز همونطور که سرش پایین بود گفت:آفاق جان به من لطف داره... خوبی و محبت از خودشه... ماندانا گفت:انشالله همیشه همینطور به هم علاقمند بمونید، من دیگه برم، اسفند هم نیومد.. فکر کنم خودم باید برم،دیروقت هم هست... با اکراه کیفش رو برداشت، گفت:الحق که بعضی مرد ها خیلی بی فکرن، نمیگه من این موقع شب چطور باید برگردم خونه! معلوم نیست کجاست.. فرامرز معذب گفت:بفرمایید برسونمتون.. ماندانا از خدا خواسته لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:اگر لطف کنید که خیلی خوب میشه، این موقع شب واقعا جرات ندارم تنها تا خونه برم... مجدد با من خداحافظی کرد و گفت:تو برو داخل دیگه عزیزم، قول میدم شوهرت زود میاد.... اینو گفت و خودش مسخره خندید. فرامرز اما گفت:برو حاضر شو با هم بریم دوستت رو برسونیم، بعدشم یک گشتی تو شهر میزنیم... ماندانا چهره در هم کشید، منم از خدا خواسته سیما رو صدا زدم تا مانتوم و روسریم رو بیاره، میدونستم ماندانا از خداش بود چند دقیقه ای با فرامرز تنها بشه، هرچند به فرامرز اعتماد داشتم ،اما هیچ دلم نمیخواست با این زن تنها بمونه تا رسیدن به مقصد، ماندانا حتی یک لحظه هم ساکت نموند، از شوهرش میگفت، تا تنهاییش و بی هم زبونیش. میگفت خیلی خوشحالم با آفاق آشنا شدم. دلم میخواد یک روز ناهار دعوتتون کنم ... فرامرز هم در تایید حرف هاش جملات کوتاهی میگفت تا بلکه این زن دست از حرافی برداره. جلوی در خونه اشون که رسیدیم ماندانا خیلی گرم خداحافظی کرد و به سمت خونه اش رفت.... در ماشین رو که بست فرامرز نفس راحتی کشید و با خنده گفت:ماشالله به این دوستت! چقدر چونه ی گرمی داشت برای حرافی! سرسام گرفتم... اخمی کردم و گفتم:اگر اصرار تو به این مهمونی نبود هیچ دلم نمیخواست با این زن میونه ای داشته باشم... حالا بعد این مهمونی که من دادم، قرار شد بقیه هم یک دورهمی بگیرن... فرامرزگفت:سخت نگیر آفاق جان، در حد یک دوست و آشنا ببینش، چه اشکالی داره رفت و آمد کردن؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم:نمیدونم، شاید به قول تو من سخت میگیرم! بعد برای کمی گشت زدن راهی سطح شهر شدیم.... مدتی از اون مهمونی گذشته بود و ناخودآگاه میونه من با ماندانا صمیمی تر شده بود، اغلب موقع برگشت میرسوندمش خونه و گاهی موقع رفتن هم زنگ میزد و ازم میخواست برم دنبالش،یواش یواش نظرم در موردش تغییر کرد، حراف بود ، ادامه دارد.... ✾
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیوهفت
اما با همون حرف هاش باعث میشد من برای چند ساعت از فکر و خیال رحیم و مشکلاتم بیرون بیام، همه چیز رو خیلی ساده میگرفت و هیچی نمیتونست اخم به صورتش بیاره... به قول خودش شوهر خسیسی داشت، اما یکیو داشت که عین چی واسش پول خرج میکرد و صدقه سر هنون همیشه دست و گردنش پر از طلا بود..
یادمه یک روز به اصرار ماندانا قرار شد بریم طلا فروشی تا ماندانا یک انگشتر که از قبل نشون کرده بود رو بخره و پولش رو بگیره، منم بدم نمیومد با پس اندازی که داشتم چند تکه طلا برای خودم بخرم، با تلفن همگانی تماسی با سیما گرفتم و بهش خبر دادم ممکنه کمی دیرتر برسم و بعد همراه ماندانا به طلافروشی که آشناش بود رفتیم...
یک مغازه ی لوکس پر از طلاهایی که چشم هرکسی رو خیره میکرد..
ماندانا سرش گرم حرف زدن با فروشنده ی مغازه شد و من محو تماشای طلاهای تو ویترین.
یکدفعه ماندانا به سمتم برگشت و گفت:آفاق جون، یک لحظه اون پلاکت رو درمیاری من نشون آقا سیروس بدم؟
با تعجب گفتم:چرا؟
غرغرکنان گفت:بده دیگه،کاریش ندارم.
کلافه گردنبند رو از گردنم درآوردم و روی پیشخون گذاشتم...
آقا سیروس که مرد تقریبا چهل ساله ای بود با دقت به پلاک نگاه کرد و گفت:از کجا خریدین؟
لبخندی زدم و گفتم:نمیدونم... هدیه ی همسرمه..
+عجب همسر خوش سلیقه ای دارید... واقعا هدیه ی قشنگیه...عیارش هم بالاست...
ماندانا گفت:والا مردم شانس دارن، شوهر من حتی تولد من رو یادش نبود!
آقا سیروس خندید و همونطور که محو گردنبند من بود رو به ماندانا گفت:من که شبیه این رو ندارم، ولی از این قاب پلاک هرکدوم رو بخوای میتونی برداری...
یک سینی پر از پلاک طلا گذاشت جلومون، چشم من اما دنبال گردنبند خودم بود که آقا سیروس چشم ازش نمیگرفت، روم هم نمیشد که بهش بگم گردبندم رو بده... انقدر اون هدیه رو دوست داشتم که حتی لحظه ای از خودم جداش نمیکردم...
کمی بعد ماندانا یک انگشتر و یک پلاک انتخاب کرد، آقا سیروس هم کاغذی برداشت و به ظاهر مشغول نوشتن چیزی شد،حین نوشتن یا شاید کشیدن چیزی روی کاغذ چند باری سرش رو بالا آورد و با دقت به پلاک من نگاه کرد، پیشخون مغازه جوری بود که من دیدی به قسمت پایینیش نداشتم و نمیدونستم داره چیکار میکنه ، ولی گردنبند من روی پیشخون بود و خیالم راحت بود که بلایی سرش نمیاد...
کلافه دستم رو دراز کردم و گفتم:من میتونم گردنبندم رو بردارم؟
آقا سیروس لبخندی زد و از جا بلند شد، حواسم بود که کاغذ رو کشید پایین و گذاشتش تو جیبش... دلهره داشتم، انگار تو دلم داشتن رخت میشستن...
گردنبند رو کشید جلوم و با خوشروئی گفت:البته... متعلق به خودتونه...
با استرس سریع برش داشتم و انداختم گردنم، ماندانا قفلش رو برام بست...
.گردنبند رو که بهم دادن انگار خیالم راحت شد، تازه تونستم نگاهی به طلاهای مغازه بندازم..
بعد کمی گشتن بالاخره یک جفت گوشواره و یک انگشتر انتخاب کردم و خریدم، اما هنوز فکرم درگیر بود، هیچ نمیفهمیدم گردنبند من به چه درد ماندانا میخورد!
بعد خرید طلا هم با اصرار ماندانا رفتیم بازار و چند دست لباس راحتی و خونگی و خریدم و برگشتم خونه، فرامرز با دیدن دست پر از خریدم به استقبالم اومد، و با محبت گفت:خوش گذشت ؟
با شوق دستم رو بالا بردم و انگشترم رو نشونش دادم و گفتم:این رو واسه خودم خریدم، قشنگه؟
+تو دست های تو همه چی قشنگه....
همونطور که دنبالش به سمت خونه میرفتم گفتم:راستش اولش هیج حوصله ی رفتن نداشتم، انقدر ماندانا اصرار کرد که نتونستم نه بگم...
+کار خوبی کردی ، معاشرت با دیگران حالت رو خوب میکنه...
تازه خرید هام رو تو کمد گذاشته بودم که صدای زنگ در بلند شد، فرامرز با تعجب به سمت تراس رفت و گفت:این موقع عصر کیه!
نگاهی به بیرون انداخت و گفت:رحیم هه...
هول افتاد به دلم،اسم رحیم انگار زیر و رو میکرد حال من رو...
گفتم:بگو سیما در رو باز نکنه...
فرامرز اخمی کرد و گفت:انگار یک زن هم همراهشه! شاید زنشه..
با حالی خراب گفتم:هرکی هست... ولشون کن،نمیخوام ببینمشون...
فرامرز کلافه گفت:تو چرا انقدر ترسیدی؟ قطره اشکی روی گونه ام چکید..
با اطمینان گفت:تو نباید از چیزی بترسی... من رو ببین آفاق... تو زن منی! زن فرامرز... خانم این خونه... تو خونه ی خودت و کنار من، واسه چی از این دو نفر میترسی؟
+از این دو نفر نمیترسم فرامرز، فقط دلم نمیخواد اطرافمون باشن... نمیخوام هیچکدومشون رو ببینم، این دو نفر واسه من یادآور خاطرات تلخ گذشته ان...خودت میدونی من تو اون زندگی چی کشیدم!
رحیم دست بردار نبود، انگار ما رو تو تراس دیده بود که یک سره زنگ میزد و سیما خانم هم احتمالا اجازه ی باز کردن در واسه همسر سابق من رو نداشت!
گفت:آروم باش... من میخوام با جفتشون رو به رو بشیم،از کسی ترسی نداریم که بخواییم فرار کنیم ازشون...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیوهفت
اما با همون حرف هاش باعث میشد من برای چند ساعت از فکر و خیال رحیم و مشکلاتم بیرون بیام، همه چیز رو خیلی ساده میگرفت و هیچی نمیتونست اخم به صورتش بیاره... به قول خودش شوهر خسیسی داشت، اما یکیو داشت که عین چی واسش پول خرج میکرد و صدقه سر هنون همیشه دست و گردنش پر از طلا بود..
یادمه یک روز به اصرار ماندانا قرار شد بریم طلا فروشی تا ماندانا یک انگشتر که از قبل نشون کرده بود رو بخره و پولش رو بگیره، منم بدم نمیومد با پس اندازی که داشتم چند تکه طلا برای خودم بخرم، با تلفن همگانی تماسی با سیما گرفتم و بهش خبر دادم ممکنه کمی دیرتر برسم و بعد همراه ماندانا به طلافروشی که آشناش بود رفتیم...
یک مغازه ی لوکس پر از طلاهایی که چشم هرکسی رو خیره میکرد..
ماندانا سرش گرم حرف زدن با فروشنده ی مغازه شد و من محو تماشای طلاهای تو ویترین.
یکدفعه ماندانا به سمتم برگشت و گفت:آفاق جون، یک لحظه اون پلاکت رو درمیاری من نشون آقا سیروس بدم؟
با تعجب گفتم:چرا؟
غرغرکنان گفت:بده دیگه،کاریش ندارم.
کلافه گردنبند رو از گردنم درآوردم و روی پیشخون گذاشتم...
آقا سیروس که مرد تقریبا چهل ساله ای بود با دقت به پلاک نگاه کرد و گفت:از کجا خریدین؟
لبخندی زدم و گفتم:نمیدونم... هدیه ی همسرمه..
+عجب همسر خوش سلیقه ای دارید... واقعا هدیه ی قشنگیه...عیارش هم بالاست...
ماندانا گفت:والا مردم شانس دارن، شوهر من حتی تولد من رو یادش نبود!
آقا سیروس خندید و همونطور که محو گردنبند من بود رو به ماندانا گفت:من که شبیه این رو ندارم، ولی از این قاب پلاک هرکدوم رو بخوای میتونی برداری...
یک سینی پر از پلاک طلا گذاشت جلومون، چشم من اما دنبال گردنبند خودم بود که آقا سیروس چشم ازش نمیگرفت، روم هم نمیشد که بهش بگم گردبندم رو بده... انقدر اون هدیه رو دوست داشتم که حتی لحظه ای از خودم جداش نمیکردم...
کمی بعد ماندانا یک انگشتر و یک پلاک انتخاب کرد، آقا سیروس هم کاغذی برداشت و به ظاهر مشغول نوشتن چیزی شد،حین نوشتن یا شاید کشیدن چیزی روی کاغذ چند باری سرش رو بالا آورد و با دقت به پلاک من نگاه کرد، پیشخون مغازه جوری بود که من دیدی به قسمت پایینیش نداشتم و نمیدونستم داره چیکار میکنه ، ولی گردنبند من روی پیشخون بود و خیالم راحت بود که بلایی سرش نمیاد...
کلافه دستم رو دراز کردم و گفتم:من میتونم گردنبندم رو بردارم؟
آقا سیروس لبخندی زد و از جا بلند شد، حواسم بود که کاغذ رو کشید پایین و گذاشتش تو جیبش... دلهره داشتم، انگار تو دلم داشتن رخت میشستن...
گردنبند رو کشید جلوم و با خوشروئی گفت:البته... متعلق به خودتونه...
با استرس سریع برش داشتم و انداختم گردنم، ماندانا قفلش رو برام بست...
.گردنبند رو که بهم دادن انگار خیالم راحت شد، تازه تونستم نگاهی به طلاهای مغازه بندازم..
بعد کمی گشتن بالاخره یک جفت گوشواره و یک انگشتر انتخاب کردم و خریدم، اما هنوز فکرم درگیر بود، هیچ نمیفهمیدم گردنبند من به چه درد ماندانا میخورد!
بعد خرید طلا هم با اصرار ماندانا رفتیم بازار و چند دست لباس راحتی و خونگی و خریدم و برگشتم خونه، فرامرز با دیدن دست پر از خریدم به استقبالم اومد، و با محبت گفت:خوش گذشت ؟
با شوق دستم رو بالا بردم و انگشترم رو نشونش دادم و گفتم:این رو واسه خودم خریدم، قشنگه؟
+تو دست های تو همه چی قشنگه....
همونطور که دنبالش به سمت خونه میرفتم گفتم:راستش اولش هیج حوصله ی رفتن نداشتم، انقدر ماندانا اصرار کرد که نتونستم نه بگم...
+کار خوبی کردی ، معاشرت با دیگران حالت رو خوب میکنه...
تازه خرید هام رو تو کمد گذاشته بودم که صدای زنگ در بلند شد، فرامرز با تعجب به سمت تراس رفت و گفت:این موقع عصر کیه!
نگاهی به بیرون انداخت و گفت:رحیم هه...
هول افتاد به دلم،اسم رحیم انگار زیر و رو میکرد حال من رو...
گفتم:بگو سیما در رو باز نکنه...
فرامرز اخمی کرد و گفت:انگار یک زن هم همراهشه! شاید زنشه..
با حالی خراب گفتم:هرکی هست... ولشون کن،نمیخوام ببینمشون...
فرامرز کلافه گفت:تو چرا انقدر ترسیدی؟ قطره اشکی روی گونه ام چکید..
با اطمینان گفت:تو نباید از چیزی بترسی... من رو ببین آفاق... تو زن منی! زن فرامرز... خانم این خونه... تو خونه ی خودت و کنار من، واسه چی از این دو نفر میترسی؟
+از این دو نفر نمیترسم فرامرز، فقط دلم نمیخواد اطرافمون باشن... نمیخوام هیچکدومشون رو ببینم، این دو نفر واسه من یادآور خاطرات تلخ گذشته ان...خودت میدونی من تو اون زندگی چی کشیدم!
رحیم دست بردار نبود، انگار ما رو تو تراس دیده بود که یک سره زنگ میزد و سیما خانم هم احتمالا اجازه ی باز کردن در واسه همسر سابق من رو نداشت!
گفت:آروم باش... من میخوام با جفتشون رو به رو بشیم،از کسی ترسی نداریم که بخواییم فرار کنیم ازشون...
ادامه دارد...
۳۶۸
۱۹:۰۶