عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوسیوپنج با دیدنم لبخندی زد و گفت:خوبی؟ سیما میگفت زیاد روبه راه نیستی! با کی حرف میزدی؟ مختصر براش از ماندانا گفتم، از زن حراف و سمجی که می‌خواست هرجور شده باهام ارتباط برقرار کنه.... فرامرز گفت:خب چرا انقدر سخت میگیری؟ چه اشکالی داره اگر باهاش دوست بشی!؟ سرم رو بین دست هام گرفتم و کلافه گفتم:حوصله ندارم فرامرز...این روزها حوصله ی خودمم ندارم... گفت:به خاطر مزاحمت ها؟ سکوت کردم، هم به خاطر مزاحمت ها، هم به خاطر تهدید های رحیم که فرامرز هیچ ازش خبر نداشت... با جدیت گفت:زندگی رو به کام اون مرد تلخ میکنم اگر یکبار دیگه زنگ تلفن این خونه رو به قصد مزاحمت به صدا در بیاره.. نگران گفتم:چیکارش میکنی؟ نری باهاش دست به یقه بشی ها! من میترسم بلایی سرت بیاد... از جا بلند شد، دست به جیب به سمت پنجره رفت و گفت:کم آدم ندارم دور و ورم... میدم یک جوری بهش گوشمالی بدن که تا عمر داره مزاحم نشه.. دلهره افتاد به جونم، نگران گفتم:فرامرز، اول و آخرش، رحیم برادرزاده ی توئه... نمیگم گوشمالیش نده... ولی کاری نکن که فردا روز عذاب وجدان بگیری... یا بخواب بابتش به کسی جواب پس بدی.. به سمتم چرخید و گفت:تو به این کارها کار نداشته باش آفاق، حواست رو بده به درست، به باشگاهت...اصلا چرا یک دورهمی با دوستای باشگاهت نمیگیری؟ یک مهمونی زنونه بگیر، یکم خوش بگذرون...گفت:میخوام حالت خوب باشه، میخوام وقتی میام خونه لبخند به لبت ببینم... لب هام رو بهم فشردم و سری تکون دادم.. +پس هماهنگی با خودت، تدارک یک مهمونی رو واسه آخر همین هفته بچین، غذا و پذیرایی با من... فقط میخوام لبخند به لبت بیاد... بی جون باشه ای گفتم، اما دلم عین سیر و سرکه میجوشید، انگار قرار بود اتفاقات بدی بیفته... حالم درست شبیه حال دو سال قبل بود، شبیه روزهای قبل عروسیم... دلهره ای که دست از سرم برنمی‌داشت و اجازه نمی‌داد از خرید ها عروسی لذتی ببرم و حالا حسی درست شبیه حس همون روزها گریبانگیرم شده بود... با اصرار فرامرز با چند تا از خانم های باشگاه صحبت کردم و دعوتشون کردم به یک دورهمی زنونه تو خونه، هرچند خودم میلی به همچین مهمونی نداشتم، اما فرامرز اصرار داشت تا کمی حال و هوام رو عوض کنه... حتی خودش خرید ها رو انجام داد. از بیرون سفارش چند مدل غذا داد و حسابی سنگ تموم گذاشت... جمعا شش نفر از بچه های باشگاه دعوتم رو قبول کردن، اول از همه ماندانا که از خدا خواسته تا اسم مهمونی رو بردم دعوتم رو قبول کرد و گفت حتما میاد.. اولین نفر هم ماندانا رسید، با یک سبد گل زیبا و یک جعبه ی کادو پیچ شده.. وقتی وارد خونه شد با شگفتی به اطراف نگاه کرد و گفت:چه خونه ی قشنگی! لبخندی زدم و سبد گلش رو روی میز گذاشتم.. سعی کردم بی حالی و کم حرفی رو کنار بذارم، به هرحال به عنوان میزبان باید کمی بهتر رفتار میکردم... ماندانا همونطور که هنوز شیفته ی بزرگی و وسایل خونه بود با هیجان گفت:چند وقته ازدواج کردی آفاق جون؟ تو باشگاه که لب از لب باز نمیکنی! اصلا وقتی گفتی میخوای مهمونی بدی باورم نمیشد! خندیدم و گفتم:ببخشید، من یکم تو دارم، خیلی اهل حرف زدن از خودم و زندگیم نیستم...چند ماهی هست ازدواج کردم.. ماندانا از جا بلند شد و مستقیم به سمت قاب عکسی از من و فرامرز که روی دیوار بود رفت، چند وقت بعد از عقد به اصرار فرامرز رفته بودم آرایشگاه و لباس مجلسی پوشیده بودم و یک عکاس اومده بود خونه و ازمون چند تا عکس گرفته بود. ماندانا ابرویی بالا انداخت و گفت: شوهرت هم به چشم برادری خیلی خوش قیافه اس.. بعدم خندید و ضربه ای به بازوم زد و گفت از کجا شوهر به این خوبی پیدا کردی؟ شگفت زده گفتم:مگه متاهل نیستی؟ بی قید شونه ای بالا انداخت و گفت:خب که چی؟ مثلا فکر کردی شوهرم خیلی خوبه؟ صد بار خودم مچش رو گرفتم، تهشم شدم مثل خودش...اصلا مرد ها همشون همینن... اخمی کردم و گفتم:ولی همسر من اینجوری نیست... ما همدیگه رو دوست داریم... با تمسخر خندید و گفت:اولشه... بذار چهار روز بگذره.. لبخند محوی زدم و جوابی بهش ندادم، ماندانا روی مبل نشست و همونطور که آجیل می‌خورد گفت:اولین باری که. فهمیدم خیلی داغون شدم، فکر میکردم دنیا به آخر رسیده! سه روز تمام گریه کردم، شوهرم صدبار گفت اشتباه کردم، مرد خسیسی که واسه یک قرون دو هزارش حساب کتاب داشت، کلی هدیه برام خرید تا ببخشمش... بخشیدم، اما هنوز شش ماه نشده بود که مچش رو گرفتم... بعدشم مجبورش کردم منشیش رو بیرون کنه... هربار یک تیکه طلا واسم میخرید ... صدای زنگ در بلند شد، لبخند محوی زدم و برای استقبال از باقی مهمون ها راهی حیاط شدم، اما هیچ جوره حرف های ماندانا رو نمیتونستم هضم کنم... مهمونی اون روز به خوبی برگزار شد، چند مدل غذا و شیرینی و کلی میوه، ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیوشش


چند ساعتی با خانم هایی که تنها دغدغه اشون رنگ مو و آرایش صورتشون بود وقت گذروندن حسابی سرحالم کرده بود، اون چند ساعت به هیچی جز اون مهمونی فکر نمیکردم و الحق که به قول فرامرز اون مهمونی تونسته بود حسابی حالم رو بهتر کنه....
اواخر مهمونی یکی از خانم ها که سنش از همه بالاتر بود گفت:تو رو خدا بیایید هر هفته خونه ی یکی جمع بشیم، یا لااقل ماهی یکبار... اصلا از همینجا میگم دورهمی بعدی خونه ی ما، آخر این هفته نه، آخر هفته ی بعد... چطوره؟
ماندانا هیجان زده گفت:عالیه، بعد شما هم همه جمع بشید خونه ی من... حیفه همچین جمع گرمی دوباره دور هم جمع نشن...
یکی یکی همه نوبت گرفتن واسه مهمونی بعدی و قول دادن این دور همی ها پا برجا بمونه تا دوستی و صمیمیت بینمون بیشتر بشه....
نزدیک هشت شب بود که همه ی مهمون ها به جز ماندانا بعد تشکر و خداحافظی از خونه رفتند، ماندانا اما منتظر شوهرش بود که معلوم نبود کجاست..
چیزی به اومدن فرامرز نمونده بود و ماندانا داشت تعریف می‌کرد که حین حرف زدن توجه اش به گردنبند من جلب شد، همون طرح ماهی که فرامرز برای تولدم خریده بود...
ابرویی بالا انداخت و گفت:چقدر قشنگه، اینو از کجا خریدی؟
لبخندی زدم و گفتم:هدیه ی تولدمه، همسرم برام خریده... خیلی خیلی برام عزیزه...
ماندانا لب هاش رو جمع کرد و گفت:واقعا واجب شد شوهرت رو ببینم. انقدر ازش تعریف کردی که میگم کاش این اسفند دیرتر بیاد ....
حرفش با صدای تک بوق ماشین فرامرز قطع شد، راستش هیچ دلم نمیخواست ماندانا با فرامرز روبه رو بشه...
جلوتر از ماندانا به سمت حیاط رفتم، بدون اینکه تعارفش کنم اونم دنبالم اومد..
با حرص به سمت حیاط رفتم، جلوتر از ماندانا به ماشین فرامرز رسیدم، فرامرز پیاده شد و بدون اینکه نگاهی به سمت در سالن بندازه با محبت گفت:خوبی ؟ رنگ و روت باز شده، مهمونی خوش گذشت...
با صدای ظریف و زنونه ای به عقب برگشتم، ماندانا بود...
فرامرز سرش رو کمی پایین انداخت و گفت:خوب هستید خانم؟ خوش اومدید
ماندانا از گوشه ی چشم نگاهی به فرامرز انداختم، حتی سرش رو بالا نگرفت تا نگاهش کنه، ماندانا اما با صدای پر ادایی گفت:خوشوقتم آقا فرامرز، من ماندانام، دوست آفاق جون... ماشالله انقدر خانمتون ازتون تعریف کرد گفتم من باید بمونم شوهری که انقدر ازش تعریف میکنی رو ببینم...
فرامرز همونطور که سرش پایین بود گفت:آفاق جان به من لطف داره... خوبی و محبت از خودشه...
ماندانا گفت:انشالله همیشه همینطور به هم علاقمند بمونید، من دیگه برم، اسفند هم نیومد.. فکر کنم خودم باید برم،دیروقت هم هست...
با اکراه کیفش رو برداشت، گفت:الحق که بعضی مرد ها خیلی بی فکرن، نمیگه من این موقع شب چطور باید برگردم خونه! معلوم نیست کجاست..
فرامرز معذب گفت:بفرمایید برسونمتون..
ماندانا از خدا خواسته لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:اگر لطف کنید که خیلی خوب میشه، این موقع شب واقعا جرات ندارم تنها تا خونه برم...
مجدد با من خداحافظی کرد و گفت:تو برو داخل دیگه عزیزم، قول میدم شوهرت زود میاد....
اینو گفت و خودش مسخره خندید. فرامرز اما گفت:برو حاضر شو با هم بریم دوستت رو برسونیم، بعدشم یک گشتی تو شهر میزنیم...
ماندانا چهره در هم کشید، منم از خدا خواسته سیما رو صدا زدم تا مانتوم و روسریم رو بیاره، میدونستم ماندانا از خداش بود چند دقیقه ای با فرامرز تنها بشه، هرچند به فرامرز اعتماد داشتم ،اما هیچ دلم نمیخواست با این زن تنها بمونه
تا رسیدن به مقصد، ماندانا حتی یک لحظه هم ساکت نموند، از شوهرش میگفت، تا تنهاییش و بی هم زبونیش. می‌گفت خیلی خوشحالم با آفاق آشنا شدم. دلم میخواد یک روز ناهار دعوتتون کنم ... فرامرز هم در تایید حرف هاش جملات کوتاهی میگفت تا بلکه این زن دست از حرافی برداره.
جلوی در خونه اشون که رسیدیم ماندانا خیلی گرم خداحافظی کرد و به سمت خونه اش رفت....
در ماشین رو که بست فرامرز نفس راحتی کشید و با خنده گفت:ماشالله به این دوستت! چقدر چونه ی گرمی داشت برای حرافی! سرسام گرفتم...
اخمی کردم و گفتم:اگر اصرار تو به این مهمونی نبود هیچ دلم نمیخواست با این زن میونه ای داشته باشم... حالا بعد این مهمونی که من دادم، قرار شد بقیه هم یک دورهمی بگیرن...
فرامرزگفت:سخت نگیر آفاق جان، در حد یک دوست و آشنا ببینش، چه اشکالی داره رفت و آمد کردن؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:نمیدونم، شاید به قول تو من سخت میگیرم!
بعد برای کمی گشت زدن راهی سطح شهر شدیم....
مدتی از اون مهمونی گذشته بود و ناخودآگاه میونه من با ماندانا صمیمی تر شده بود، اغلب موقع برگشت میرسوندمش خونه و گاهی موقع رفتن هم زنگ میزد و ازم میخواست برم دنبالش،یواش یواش نظرم در موردش تغییر کرد، حراف بود ،


ادامه دارد....



undefined۱۷

۳۶۸

۱۹:۰۶