عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوسیوچهار اگر نمیتونی کنترلش کنی بگو من یک فکر دیگه بکنم... فقط این رو بدون که اگر فرامرز تا امروز کاری به کار رحیم نداشته صدقه سر من بوده! من نخواستم این دو نفر با هم دست به یقه بشن... سحر با حرص گفت:چی میگی واسه خودت؟ رحیم چیکار تو و زندگیت داره؟ حرفش با صدای رحیم نصفه موند:کیه سحر؟ تا خواستم عقب برم درحیاط کامل باز شد و چشم تو چشم شدم با رحیم... من رو که دید لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:سلام آفاق خانم... با نفرت گفتم:جلوی زنت دارم بهت میگم، دست از سر من و زندگیم بردار، برای یکبار هم که شده تو زندگیت آدم باش... کم اون یک سالی که تو خونه ات بودم زجرم دادی؟ کم بی محلی کردی؟ کم کتکم زدی؟ مگه دعا دعا نمیکردی از شرم خلاص شی؟ خب... الان خلاص شدی دیگه چی میخوای از جونم؟ سحر با عصبانیت گفتدراست میگه این زنی؟ دو دستی کوبید فرق سر رحیم، دلم خنک شد... هرکاری من نمیتونستم انجام بدم این زن میتونست! +ا قسم خوردی دیگه اسم این زن رو نیاری.. رحیم هولش داد عقب و با عصبانیت گفت:تو حرف نزن، اصلا میدونی چیه؟ من از وقتی این زن رو طلاق دادم دلم میخواد یکبار دیگه باهاش ازدواج کنم... من از وقتی فهمیدم این زن دیگه دوستم نداره، حاضرم نصف عمرم رو بدم تا یکبار دیگه با محبت نگاهم کنه... توام خیال نکن صدقه سر اون داداش های میتونی منو واسه خودت نگه داری! صداش رو بالا برد:من آفاق رو دوست دارم... وحشت زده قدمی به عقب برداشتم خیال میکردم سحر میتونه این مرد رو سر به راه کنه... اما اشتباه میکردم... سوئیچ ماشینم رو از کیفم درآوردم و با قدم های بلند به سمت ماشینم رفتم، رحیم دنبالم راه افتاد و با خشم گفت:به خاطر پول زنش شدی؟ آره؟ به خاطر ماشین و خونه اش زنش شدی؟ به سمتش برگشتم، آخ که حرصم گرفته بود از اینکه زن دوم گرفتن رو حق خودش میدونست، اما چشم دیدن ازدواج مجدد من رو بعد چهار ماه نداشت... فریاد زدم:به خاطر محبتش زنش شدم، به خاطر تمام چیزهایی که تو بهم ندادی و اون با سخاوت تقدیمم کرد... زندگی همش پول نیست رحیم، من.. من حاضر بودم تو همون اتاقک دوده زده کنارت زندگی کنم، اگر ذره ای دوستم داشتی... الانم یک جوری رفتار نکن انگار اون زندگی رو من تموم کردم! تو به زور عقدم کردی، به زور من رو بردی خونه ی پدرت... هربار تو سرم کوبیدی نگاه بد در و همسایه رو... مگه نمیگفتی به خاطر من تو ده سر شکسته شدی! خیلی خب... منم رفتم تا تو راحت زندگی کنی... خواستم سوار ماشین شم که سد راهم شد و گفت:نکن آفاق، من پشیمونم... اصلا اشتباه کردم، سحر رو طلاق میدم، برگرد... بذار از نو بسازیم... سحر جیغی سرش کشید و گفت:به داداشم میگم چه کردی.. سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و گفتم:تو مریضی رحیم... بهت قول میدم چهار روز دیگه وقتی سحر رو طلاق دادی باز پشیمون میشی و میری دنبالش! برو دعا به جونم کن که فرامرز رو ننداختم به جونت، ولی بعد این رو قول نمیدم! بخوای باز مزاحمم بشی و آرامشم رو بهم بزنی، نامه بذاری واسه فرامرز و مزاحم تلفنی بشی واسه من... شک نکن خودم فرامرز رو تشویق میکنم تا بلایی سرت بیاره که مرغ های آسمون به حالت گریه کنن... سوار ماشینم شدم و به سختی ماشین رو روشن کردم، تمام بدنم میلرزید، اومدنم به اون خونه اشتباه بود. حداقل باید وقتی میومدم که مطمئن میشدم رحیم خونه نیست... با سر درد عجیبی برگشتم خونه، مدام خود خوری میکردم و تو دلم به رحیم ناسزا میدادم... امید داشتم تهدید های من و فشار های سحر فایده ای داشته باشه و رحیم دست از کارهاش برداره... تازه روی مبل دراز کشیده بودم که سیما صدام کرد و گفت تلفن باهام کار داره بی حوصله گفتم:کیه سیما؟ اگر نمیشناسی قطع کن... +یک خانمیه، میگه اسمش مانداناس... کلافه از جا بلند شدم، تو این شرایط فقط همین زن حراف رو کم داشتم...آخرین باری که تو باشگاه دیده بودمش انقدر اصرار کرده بود که تو رودرواسی مجبور شده بودم شماره تلفن خونه رو بهش بدم. تلفن بالا رو برداشتم و با صدای ضعیفی بله گفتم ، ماندانا اما پر شور و انرژی سلامی کرد و گفت:خوبی عزیزم؟ امروز نیومدی باشگاه نگرانت شدم، گفتم زنگ بزنم حالت رو بپرسم... بعدم اینکه من میخواستم برم خرید، تنهام... تو همراهم نمیای؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم:من یکم ناخوش احوالم راستش... میخوام استراحت کنم.. کمی دمغ شد و گفت:چقدر تو بی انرژی هستی! شوهرت باید خیلی مرد خوبی باشه که همچین زنی رو دوست داره! بابا یکم فعال باش، بگو بخند داشته باش، چیه همیشه اخم هات تو همه انگار از عالم و آدم طلبکاری! کلافه گفتم:ببخشید، من امروز روز بدی رو پشت سر گذاشتم... انشالله روزهای آینده حالم بهتر بشه یک قرار میذاریم با هم میریم خرید... ماندانا با اکراه باشه ای گفت و تلفن رو گذاشت، تازه تلفن رو گذاشته بودم که فرامرز از پله ها بالا اومد، ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیوپنج


با دیدنم لبخندی زد و گفت:خوبی؟ سیما میگفت زیاد روبه راه نیستی! با کی حرف میزدی؟
مختصر براش از ماندانا گفتم، از زن حراف و سمجی که می‌خواست هرجور شده باهام ارتباط برقرار کنه....
فرامرز گفت:خب چرا انقدر سخت میگیری؟ چه اشکالی داره اگر باهاش دوست بشی!؟
سرم رو بین دست هام گرفتم و کلافه گفتم:حوصله ندارم فرامرز...این روزها حوصله ی خودمم ندارم...
گفت:به خاطر مزاحمت ها؟
سکوت کردم، هم به خاطر مزاحمت ها، هم به خاطر تهدید های رحیم که فرامرز هیچ ازش خبر نداشت...
با جدیت گفت:زندگی رو به کام اون مرد تلخ میکنم اگر یکبار دیگه زنگ تلفن این خونه رو به قصد مزاحمت به صدا در بیاره..
نگران گفتم:چیکارش میکنی؟ نری باهاش دست به یقه بشی ها! من میترسم بلایی سرت بیاد...
از جا بلند شد، دست به جیب به سمت پنجره رفت و گفت:کم آدم ندارم دور و ورم... میدم یک جوری بهش گوشمالی بدن که تا عمر داره مزاحم نشه..
دلهره افتاد به جونم، نگران گفتم:فرامرز، اول و آخرش، رحیم برادرزاده ی توئه... نمیگم گوشمالیش نده... ولی کاری نکن که فردا روز عذاب وجدان بگیری... یا بخواب بابتش به کسی جواب پس بدی..
به سمتم چرخید و گفت:تو به این کارها کار نداشته باش آفاق، حواست رو بده به درست، به باشگاهت...اصلا چرا یک دورهمی با دوستای باشگاهت نمیگیری؟ یک مهمونی زنونه بگیر، یکم خوش بگذرون...گفت:میخوام حالت خوب باشه، میخوام وقتی میام خونه لبخند به لبت ببینم...
لب هام رو بهم فشردم و سری تکون دادم..
+پس هماهنگی با خودت، تدارک یک مهمونی رو واسه آخر همین هفته بچین، غذا و پذیرایی با من... فقط میخوام لبخند به لبت بیاد...
بی جون باشه ای گفتم، اما دلم عین سیر و سرکه میجوشید، انگار قرار بود اتفاقات بدی بیفته... حالم درست شبیه حال دو سال قبل بود، شبیه روزهای قبل عروسیم... دلهره ای که دست از سرم برنمی‌داشت و اجازه نمی‌داد از خرید ها عروسی لذتی ببرم و حالا حسی درست شبیه حس همون روزها گریبانگیرم شده بود...
با اصرار فرامرز با چند تا از خانم های باشگاه صحبت کردم و دعوتشون کردم به یک دورهمی زنونه تو خونه، هرچند خودم میلی به همچین مهمونی نداشتم، اما فرامرز اصرار داشت تا کمی حال و هوام رو عوض کنه...
حتی خودش خرید ها رو انجام داد. از بیرون سفارش چند مدل غذا داد و حسابی سنگ تموم گذاشت...
جمعا شش نفر از بچه های باشگاه دعوتم رو قبول کردن، اول از همه ماندانا که از خدا خواسته تا اسم مهمونی رو بردم دعوتم رو قبول کرد و گفت حتما میاد..
اولین نفر هم ماندانا رسید، با یک سبد گل زیبا و یک جعبه ی کادو پیچ شده..
وقتی وارد خونه شد با شگفتی به اطراف نگاه کرد و گفت:چه خونه ی قشنگی!
لبخندی زدم و سبد گلش رو روی میز گذاشتم..
سعی کردم بی حالی و کم حرفی رو کنار بذارم، به هرحال به عنوان میزبان باید کمی بهتر رفتار میکردم...
ماندانا همونطور که هنوز شیفته ی بزرگی و وسایل خونه بود با هیجان گفت:چند وقته ازدواج کردی آفاق جون؟ تو باشگاه که لب از لب باز نمیکنی! اصلا وقتی گفتی میخوای مهمونی بدی باورم نمیشد!
خندیدم و گفتم:ببخشید، من یکم تو دارم، خیلی اهل حرف زدن از خودم و زندگیم نیستم...چند ماهی هست ازدواج کردم..
ماندانا از جا بلند شد و مستقیم به سمت قاب عکسی از من و فرامرز که روی دیوار بود رفت، چند وقت بعد از عقد به اصرار فرامرز رفته بودم آرایشگاه و لباس مجلسی پوشیده بودم و یک عکاس اومده بود خونه و ازمون چند تا عکس گرفته بود.
ماندانا ابرویی بالا انداخت و گفت: شوهرت هم به چشم برادری خیلی خوش قیافه اس..
بعدم خندید و ضربه ای به بازوم زد و گفت از کجا شوهر به این خوبی پیدا کردی؟
شگفت زده گفتم:مگه متاهل نیستی؟
بی قید شونه ای بالا انداخت و گفت:خب که چی؟ مثلا فکر کردی شوهرم خیلی خوبه؟ صد بار خودم مچش رو گرفتم، تهشم شدم مثل خودش...اصلا مرد ها همشون همینن...
اخمی کردم و گفتم:ولی همسر من اینجوری نیست... ما همدیگه رو دوست داریم...
با تمسخر خندید و گفت:اولشه... بذار چهار روز بگذره..
لبخند محوی زدم و جوابی بهش ندادم، ماندانا روی مبل نشست و همونطور که آجیل می‌خورد گفت:اولین باری که. فهمیدم خیلی داغون شدم، فکر میکردم دنیا به آخر رسیده! سه روز تمام گریه کردم، شوهرم صدبار گفت اشتباه کردم، مرد خسیسی که واسه یک قرون دو هزارش حساب کتاب داشت، کلی هدیه برام خرید تا ببخشمش... بخشیدم، اما هنوز شش ماه نشده بود که مچش رو گرفتم... بعدشم مجبورش کردم منشیش رو بیرون کنه... هربار یک تیکه طلا واسم میخرید ...
صدای زنگ در بلند شد، لبخند محوی زدم و برای استقبال از باقی مهمون ها راهی حیاط شدم، اما هیچ جوره حرف های ماندانا رو نمیتونستم هضم کنم...
مهمونی اون روز به خوبی برگزار شد، چند مدل غذا و شیرینی و کلی میوه،


ادامه دارد...
undefined۱۸

۳۳۴

۱۰:۰۰