#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیوپنج
با دیدنم لبخندی زد و گفت:خوبی؟ سیما میگفت زیاد روبه راه نیستی! با کی حرف میزدی؟
مختصر براش از ماندانا گفتم، از زن حراف و سمجی که میخواست هرجور شده باهام ارتباط برقرار کنه....
فرامرز گفت:خب چرا انقدر سخت میگیری؟ چه اشکالی داره اگر باهاش دوست بشی!؟
سرم رو بین دست هام گرفتم و کلافه گفتم:حوصله ندارم فرامرز...این روزها حوصله ی خودمم ندارم...
گفت:به خاطر مزاحمت ها؟
سکوت کردم، هم به خاطر مزاحمت ها، هم به خاطر تهدید های رحیم که فرامرز هیچ ازش خبر نداشت...
با جدیت گفت:زندگی رو به کام اون مرد تلخ میکنم اگر یکبار دیگه زنگ تلفن این خونه رو به قصد مزاحمت به صدا در بیاره..
نگران گفتم:چیکارش میکنی؟ نری باهاش دست به یقه بشی ها! من میترسم بلایی سرت بیاد...
از جا بلند شد، دست به جیب به سمت پنجره رفت و گفت:کم آدم ندارم دور و ورم... میدم یک جوری بهش گوشمالی بدن که تا عمر داره مزاحم نشه..
دلهره افتاد به جونم، نگران گفتم:فرامرز، اول و آخرش، رحیم برادرزاده ی توئه... نمیگم گوشمالیش نده... ولی کاری نکن که فردا روز عذاب وجدان بگیری... یا بخواب بابتش به کسی جواب پس بدی..
به سمتم چرخید و گفت:تو به این کارها کار نداشته باش آفاق، حواست رو بده به درست، به باشگاهت...اصلا چرا یک دورهمی با دوستای باشگاهت نمیگیری؟ یک مهمونی زنونه بگیر، یکم خوش بگذرون...گفت:میخوام حالت خوب باشه، میخوام وقتی میام خونه لبخند به لبت ببینم...
لب هام رو بهم فشردم و سری تکون دادم..
+پس هماهنگی با خودت، تدارک یک مهمونی رو واسه آخر همین هفته بچین، غذا و پذیرایی با من... فقط میخوام لبخند به لبت بیاد...
بی جون باشه ای گفتم، اما دلم عین سیر و سرکه میجوشید، انگار قرار بود اتفاقات بدی بیفته... حالم درست شبیه حال دو سال قبل بود، شبیه روزهای قبل عروسیم... دلهره ای که دست از سرم برنمیداشت و اجازه نمیداد از خرید ها عروسی لذتی ببرم و حالا حسی درست شبیه حس همون روزها گریبانگیرم شده بود...
با اصرار فرامرز با چند تا از خانم های باشگاه صحبت کردم و دعوتشون کردم به یک دورهمی زنونه تو خونه، هرچند خودم میلی به همچین مهمونی نداشتم، اما فرامرز اصرار داشت تا کمی حال و هوام رو عوض کنه...
حتی خودش خرید ها رو انجام داد. از بیرون سفارش چند مدل غذا داد و حسابی سنگ تموم گذاشت...
جمعا شش نفر از بچه های باشگاه دعوتم رو قبول کردن، اول از همه ماندانا که از خدا خواسته تا اسم مهمونی رو بردم دعوتم رو قبول کرد و گفت حتما میاد..
اولین نفر هم ماندانا رسید، با یک سبد گل زیبا و یک جعبه ی کادو پیچ شده..
وقتی وارد خونه شد با شگفتی به اطراف نگاه کرد و گفت:چه خونه ی قشنگی!
لبخندی زدم و سبد گلش رو روی میز گذاشتم..
سعی کردم بی حالی و کم حرفی رو کنار بذارم، به هرحال به عنوان میزبان باید کمی بهتر رفتار میکردم...
ماندانا همونطور که هنوز شیفته ی بزرگی و وسایل خونه بود با هیجان گفت:چند وقته ازدواج کردی آفاق جون؟ تو باشگاه که لب از لب باز نمیکنی! اصلا وقتی گفتی میخوای مهمونی بدی باورم نمیشد!
خندیدم و گفتم:ببخشید، من یکم تو دارم، خیلی اهل حرف زدن از خودم و زندگیم نیستم...چند ماهی هست ازدواج کردم..
ماندانا از جا بلند شد و مستقیم به سمت قاب عکسی از من و فرامرز که روی دیوار بود رفت، چند وقت بعد از عقد به اصرار فرامرز رفته بودم آرایشگاه و لباس مجلسی پوشیده بودم و یک عکاس اومده بود خونه و ازمون چند تا عکس گرفته بود.
ماندانا ابرویی بالا انداخت و گفت: شوهرت هم به چشم برادری خیلی خوش قیافه اس..
بعدم خندید و ضربه ای به بازوم زد و گفت از کجا شوهر به این خوبی پیدا کردی؟
شگفت زده گفتم:مگه متاهل نیستی؟
بی قید شونه ای بالا انداخت و گفت:خب که چی؟ مثلا فکر کردی شوهرم خیلی خوبه؟ صد بار خودم مچش رو گرفتم، تهشم شدم مثل خودش...اصلا مرد ها همشون همینن...
اخمی کردم و گفتم:ولی همسر من اینجوری نیست... ما همدیگه رو دوست داریم...
با تمسخر خندید و گفت:اولشه... بذار چهار روز بگذره..
لبخند محوی زدم و جوابی بهش ندادم، ماندانا روی مبل نشست و همونطور که آجیل میخورد گفت:اولین باری که. فهمیدم خیلی داغون شدم، فکر میکردم دنیا به آخر رسیده! سه روز تمام گریه کردم، شوهرم صدبار گفت اشتباه کردم، مرد خسیسی که واسه یک قرون دو هزارش حساب کتاب داشت، کلی هدیه برام خرید تا ببخشمش... بخشیدم، اما هنوز شش ماه نشده بود که مچش رو گرفتم... بعدشم مجبورش کردم منشیش رو بیرون کنه... هربار یک تیکه طلا واسم میخرید ...
صدای زنگ در بلند شد، لبخند محوی زدم و برای استقبال از باقی مهمون ها راهی حیاط شدم، اما هیچ جوره حرف های ماندانا رو نمیتونستم هضم کنم...
مهمونی اون روز به خوبی برگزار شد، چند مدل غذا و شیرینی و کلی میوه،
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیوپنج
با دیدنم لبخندی زد و گفت:خوبی؟ سیما میگفت زیاد روبه راه نیستی! با کی حرف میزدی؟
مختصر براش از ماندانا گفتم، از زن حراف و سمجی که میخواست هرجور شده باهام ارتباط برقرار کنه....
فرامرز گفت:خب چرا انقدر سخت میگیری؟ چه اشکالی داره اگر باهاش دوست بشی!؟
سرم رو بین دست هام گرفتم و کلافه گفتم:حوصله ندارم فرامرز...این روزها حوصله ی خودمم ندارم...
گفت:به خاطر مزاحمت ها؟
سکوت کردم، هم به خاطر مزاحمت ها، هم به خاطر تهدید های رحیم که فرامرز هیچ ازش خبر نداشت...
با جدیت گفت:زندگی رو به کام اون مرد تلخ میکنم اگر یکبار دیگه زنگ تلفن این خونه رو به قصد مزاحمت به صدا در بیاره..
نگران گفتم:چیکارش میکنی؟ نری باهاش دست به یقه بشی ها! من میترسم بلایی سرت بیاد...
از جا بلند شد، دست به جیب به سمت پنجره رفت و گفت:کم آدم ندارم دور و ورم... میدم یک جوری بهش گوشمالی بدن که تا عمر داره مزاحم نشه..
دلهره افتاد به جونم، نگران گفتم:فرامرز، اول و آخرش، رحیم برادرزاده ی توئه... نمیگم گوشمالیش نده... ولی کاری نکن که فردا روز عذاب وجدان بگیری... یا بخواب بابتش به کسی جواب پس بدی..
به سمتم چرخید و گفت:تو به این کارها کار نداشته باش آفاق، حواست رو بده به درست، به باشگاهت...اصلا چرا یک دورهمی با دوستای باشگاهت نمیگیری؟ یک مهمونی زنونه بگیر، یکم خوش بگذرون...گفت:میخوام حالت خوب باشه، میخوام وقتی میام خونه لبخند به لبت ببینم...
لب هام رو بهم فشردم و سری تکون دادم..
+پس هماهنگی با خودت، تدارک یک مهمونی رو واسه آخر همین هفته بچین، غذا و پذیرایی با من... فقط میخوام لبخند به لبت بیاد...
بی جون باشه ای گفتم، اما دلم عین سیر و سرکه میجوشید، انگار قرار بود اتفاقات بدی بیفته... حالم درست شبیه حال دو سال قبل بود، شبیه روزهای قبل عروسیم... دلهره ای که دست از سرم برنمیداشت و اجازه نمیداد از خرید ها عروسی لذتی ببرم و حالا حسی درست شبیه حس همون روزها گریبانگیرم شده بود...
با اصرار فرامرز با چند تا از خانم های باشگاه صحبت کردم و دعوتشون کردم به یک دورهمی زنونه تو خونه، هرچند خودم میلی به همچین مهمونی نداشتم، اما فرامرز اصرار داشت تا کمی حال و هوام رو عوض کنه...
حتی خودش خرید ها رو انجام داد. از بیرون سفارش چند مدل غذا داد و حسابی سنگ تموم گذاشت...
جمعا شش نفر از بچه های باشگاه دعوتم رو قبول کردن، اول از همه ماندانا که از خدا خواسته تا اسم مهمونی رو بردم دعوتم رو قبول کرد و گفت حتما میاد..
اولین نفر هم ماندانا رسید، با یک سبد گل زیبا و یک جعبه ی کادو پیچ شده..
وقتی وارد خونه شد با شگفتی به اطراف نگاه کرد و گفت:چه خونه ی قشنگی!
لبخندی زدم و سبد گلش رو روی میز گذاشتم..
سعی کردم بی حالی و کم حرفی رو کنار بذارم، به هرحال به عنوان میزبان باید کمی بهتر رفتار میکردم...
ماندانا همونطور که هنوز شیفته ی بزرگی و وسایل خونه بود با هیجان گفت:چند وقته ازدواج کردی آفاق جون؟ تو باشگاه که لب از لب باز نمیکنی! اصلا وقتی گفتی میخوای مهمونی بدی باورم نمیشد!
خندیدم و گفتم:ببخشید، من یکم تو دارم، خیلی اهل حرف زدن از خودم و زندگیم نیستم...چند ماهی هست ازدواج کردم..
ماندانا از جا بلند شد و مستقیم به سمت قاب عکسی از من و فرامرز که روی دیوار بود رفت، چند وقت بعد از عقد به اصرار فرامرز رفته بودم آرایشگاه و لباس مجلسی پوشیده بودم و یک عکاس اومده بود خونه و ازمون چند تا عکس گرفته بود.
ماندانا ابرویی بالا انداخت و گفت: شوهرت هم به چشم برادری خیلی خوش قیافه اس..
بعدم خندید و ضربه ای به بازوم زد و گفت از کجا شوهر به این خوبی پیدا کردی؟
شگفت زده گفتم:مگه متاهل نیستی؟
بی قید شونه ای بالا انداخت و گفت:خب که چی؟ مثلا فکر کردی شوهرم خیلی خوبه؟ صد بار خودم مچش رو گرفتم، تهشم شدم مثل خودش...اصلا مرد ها همشون همینن...
اخمی کردم و گفتم:ولی همسر من اینجوری نیست... ما همدیگه رو دوست داریم...
با تمسخر خندید و گفت:اولشه... بذار چهار روز بگذره..
لبخند محوی زدم و جوابی بهش ندادم، ماندانا روی مبل نشست و همونطور که آجیل میخورد گفت:اولین باری که. فهمیدم خیلی داغون شدم، فکر میکردم دنیا به آخر رسیده! سه روز تمام گریه کردم، شوهرم صدبار گفت اشتباه کردم، مرد خسیسی که واسه یک قرون دو هزارش حساب کتاب داشت، کلی هدیه برام خرید تا ببخشمش... بخشیدم، اما هنوز شش ماه نشده بود که مچش رو گرفتم... بعدشم مجبورش کردم منشیش رو بیرون کنه... هربار یک تیکه طلا واسم میخرید ...
صدای زنگ در بلند شد، لبخند محوی زدم و برای استقبال از باقی مهمون ها راهی حیاط شدم، اما هیچ جوره حرف های ماندانا رو نمیتونستم هضم کنم...
مهمونی اون روز به خوبی برگزار شد، چند مدل غذا و شیرینی و کلی میوه،
ادامه دارد...
۳۳۴
۱۰:۰۰