#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیوچهار
اگر نمیتونی کنترلش کنی بگو من یک فکر دیگه بکنم... فقط این رو بدون که اگر فرامرز تا امروز کاری به کار رحیم نداشته صدقه سر من بوده! من نخواستم این دو نفر با هم دست به یقه بشن...
سحر با حرص گفت:چی میگی واسه خودت؟ رحیم چیکار تو و زندگیت داره؟
حرفش با صدای رحیم نصفه موند:کیه سحر؟
تا خواستم عقب برم درحیاط کامل باز شد و چشم تو چشم شدم با رحیم...
من رو که دید لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:سلام آفاق خانم...
با نفرت گفتم:جلوی زنت دارم بهت میگم، دست از سر من و زندگیم بردار، برای یکبار هم که شده تو زندگیت آدم باش... کم اون یک سالی که تو خونه ات بودم زجرم دادی؟ کم بی محلی کردی؟ کم کتکم زدی؟ مگه دعا دعا نمیکردی از شرم خلاص شی؟ خب... الان خلاص شدی دیگه چی میخوای از جونم؟
سحر با عصبانیت گفتدراست میگه این زنی؟
دو دستی کوبید فرق سر رحیم، دلم خنک شد... هرکاری من نمیتونستم انجام بدم این زن میتونست!
+ا قسم خوردی دیگه اسم این زن رو نیاری..
رحیم هولش داد عقب و با عصبانیت گفت:تو حرف نزن، اصلا میدونی چیه؟ من از وقتی این زن رو طلاق دادم دلم میخواد یکبار دیگه باهاش ازدواج کنم... من از وقتی فهمیدم این زن دیگه دوستم نداره، حاضرم نصف عمرم رو بدم تا یکبار دیگه با محبت نگاهم کنه... توام خیال نکن صدقه سر اون داداش های میتونی منو واسه خودت نگه داری!
صداش رو بالا برد:من آفاق رو دوست دارم...
وحشت زده قدمی به عقب برداشتم خیال میکردم سحر میتونه این مرد رو سر به راه کنه... اما اشتباه میکردم...
سوئیچ ماشینم رو از کیفم درآوردم و با قدم های بلند به سمت ماشینم رفتم، رحیم دنبالم راه افتاد و با خشم گفت:به خاطر پول زنش شدی؟ آره؟ به خاطر ماشین و خونه اش زنش شدی؟
به سمتش برگشتم، آخ که حرصم گرفته بود از اینکه زن دوم گرفتن رو حق خودش میدونست، اما چشم دیدن ازدواج مجدد من رو بعد چهار ماه نداشت...
فریاد زدم:به خاطر محبتش زنش شدم، به خاطر تمام چیزهایی که تو بهم ندادی و اون با سخاوت تقدیمم کرد... زندگی همش پول نیست رحیم، من.. من حاضر بودم تو همون اتاقک دوده زده کنارت زندگی کنم، اگر ذره ای دوستم داشتی... الانم یک جوری رفتار نکن انگار اون زندگی رو من تموم کردم! تو به زور عقدم کردی، به زور من رو بردی خونه ی پدرت... هربار تو سرم کوبیدی نگاه بد در و همسایه رو... مگه نمیگفتی به خاطر من تو ده سر شکسته شدی! خیلی خب... منم رفتم تا تو راحت زندگی کنی...
خواستم سوار ماشین شم که سد راهم شد و گفت:نکن آفاق، من پشیمونم... اصلا اشتباه کردم، سحر رو طلاق میدم، برگرد... بذار از نو بسازیم...
سحر جیغی سرش کشید و گفت:به داداشم میگم چه کردی..
سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و گفتم:تو مریضی رحیم... بهت قول میدم چهار روز دیگه وقتی سحر رو طلاق دادی باز پشیمون میشی و میری دنبالش! برو دعا به جونم کن که فرامرز رو ننداختم به جونت، ولی بعد این رو قول نمیدم! بخوای باز مزاحمم بشی و آرامشم رو بهم بزنی، نامه بذاری واسه فرامرز و مزاحم تلفنی بشی واسه من... شک نکن خودم فرامرز رو تشویق میکنم تا بلایی سرت بیاره که مرغ های آسمون به حالت گریه کنن...
سوار ماشینم شدم و به سختی ماشین رو روشن کردم، تمام بدنم میلرزید، اومدنم به اون خونه اشتباه بود. حداقل باید وقتی میومدم که مطمئن میشدم رحیم خونه نیست...
با سر درد عجیبی برگشتم خونه، مدام خود خوری میکردم و تو دلم به رحیم ناسزا میدادم...
امید داشتم تهدید های من و فشار های سحر فایده ای داشته باشه و رحیم دست از کارهاش برداره...
تازه روی مبل دراز کشیده بودم که سیما صدام کرد و گفت تلفن باهام کار داره
بی حوصله گفتم:کیه سیما؟ اگر نمیشناسی قطع کن...
+یک خانمیه، میگه اسمش مانداناس...
کلافه از جا بلند شدم، تو این شرایط فقط همین زن حراف رو کم داشتم...آخرین باری که تو باشگاه دیده بودمش انقدر اصرار کرده بود که تو رودرواسی مجبور شده بودم شماره تلفن خونه رو بهش بدم.
تلفن بالا رو برداشتم و با صدای ضعیفی بله گفتم ، ماندانا اما پر شور و انرژی سلامی کرد و گفت:خوبی عزیزم؟ امروز نیومدی باشگاه نگرانت شدم، گفتم زنگ بزنم حالت رو بپرسم... بعدم اینکه من میخواستم برم خرید، تنهام... تو همراهم نمیای؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:من یکم ناخوش احوالم راستش... میخوام استراحت کنم..
کمی دمغ شد و گفت:چقدر تو بی انرژی هستی! شوهرت باید خیلی مرد خوبی باشه که همچین زنی رو دوست داره! بابا یکم فعال باش، بگو بخند داشته باش، چیه همیشه اخم هات تو همه انگار از عالم و آدم طلبکاری!
کلافه گفتم:ببخشید، من امروز روز بدی رو پشت سر گذاشتم... انشالله روزهای آینده حالم بهتر بشه یک قرار میذاریم با هم میریم خرید...
ماندانا با اکراه باشه ای گفت و تلفن رو گذاشت، تازه تلفن رو گذاشته بودم که فرامرز از پله ها بالا اومد،
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیوچهار
اگر نمیتونی کنترلش کنی بگو من یک فکر دیگه بکنم... فقط این رو بدون که اگر فرامرز تا امروز کاری به کار رحیم نداشته صدقه سر من بوده! من نخواستم این دو نفر با هم دست به یقه بشن...
سحر با حرص گفت:چی میگی واسه خودت؟ رحیم چیکار تو و زندگیت داره؟
حرفش با صدای رحیم نصفه موند:کیه سحر؟
تا خواستم عقب برم درحیاط کامل باز شد و چشم تو چشم شدم با رحیم...
من رو که دید لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:سلام آفاق خانم...
با نفرت گفتم:جلوی زنت دارم بهت میگم، دست از سر من و زندگیم بردار، برای یکبار هم که شده تو زندگیت آدم باش... کم اون یک سالی که تو خونه ات بودم زجرم دادی؟ کم بی محلی کردی؟ کم کتکم زدی؟ مگه دعا دعا نمیکردی از شرم خلاص شی؟ خب... الان خلاص شدی دیگه چی میخوای از جونم؟
سحر با عصبانیت گفتدراست میگه این زنی؟
دو دستی کوبید فرق سر رحیم، دلم خنک شد... هرکاری من نمیتونستم انجام بدم این زن میتونست!
+ا قسم خوردی دیگه اسم این زن رو نیاری..
رحیم هولش داد عقب و با عصبانیت گفت:تو حرف نزن، اصلا میدونی چیه؟ من از وقتی این زن رو طلاق دادم دلم میخواد یکبار دیگه باهاش ازدواج کنم... من از وقتی فهمیدم این زن دیگه دوستم نداره، حاضرم نصف عمرم رو بدم تا یکبار دیگه با محبت نگاهم کنه... توام خیال نکن صدقه سر اون داداش های میتونی منو واسه خودت نگه داری!
صداش رو بالا برد:من آفاق رو دوست دارم...
وحشت زده قدمی به عقب برداشتم خیال میکردم سحر میتونه این مرد رو سر به راه کنه... اما اشتباه میکردم...
سوئیچ ماشینم رو از کیفم درآوردم و با قدم های بلند به سمت ماشینم رفتم، رحیم دنبالم راه افتاد و با خشم گفت:به خاطر پول زنش شدی؟ آره؟ به خاطر ماشین و خونه اش زنش شدی؟
به سمتش برگشتم، آخ که حرصم گرفته بود از اینکه زن دوم گرفتن رو حق خودش میدونست، اما چشم دیدن ازدواج مجدد من رو بعد چهار ماه نداشت...
فریاد زدم:به خاطر محبتش زنش شدم، به خاطر تمام چیزهایی که تو بهم ندادی و اون با سخاوت تقدیمم کرد... زندگی همش پول نیست رحیم، من.. من حاضر بودم تو همون اتاقک دوده زده کنارت زندگی کنم، اگر ذره ای دوستم داشتی... الانم یک جوری رفتار نکن انگار اون زندگی رو من تموم کردم! تو به زور عقدم کردی، به زور من رو بردی خونه ی پدرت... هربار تو سرم کوبیدی نگاه بد در و همسایه رو... مگه نمیگفتی به خاطر من تو ده سر شکسته شدی! خیلی خب... منم رفتم تا تو راحت زندگی کنی...
خواستم سوار ماشین شم که سد راهم شد و گفت:نکن آفاق، من پشیمونم... اصلا اشتباه کردم، سحر رو طلاق میدم، برگرد... بذار از نو بسازیم...
سحر جیغی سرش کشید و گفت:به داداشم میگم چه کردی..
سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و گفتم:تو مریضی رحیم... بهت قول میدم چهار روز دیگه وقتی سحر رو طلاق دادی باز پشیمون میشی و میری دنبالش! برو دعا به جونم کن که فرامرز رو ننداختم به جونت، ولی بعد این رو قول نمیدم! بخوای باز مزاحمم بشی و آرامشم رو بهم بزنی، نامه بذاری واسه فرامرز و مزاحم تلفنی بشی واسه من... شک نکن خودم فرامرز رو تشویق میکنم تا بلایی سرت بیاره که مرغ های آسمون به حالت گریه کنن...
سوار ماشینم شدم و به سختی ماشین رو روشن کردم، تمام بدنم میلرزید، اومدنم به اون خونه اشتباه بود. حداقل باید وقتی میومدم که مطمئن میشدم رحیم خونه نیست...
با سر درد عجیبی برگشتم خونه، مدام خود خوری میکردم و تو دلم به رحیم ناسزا میدادم...
امید داشتم تهدید های من و فشار های سحر فایده ای داشته باشه و رحیم دست از کارهاش برداره...
تازه روی مبل دراز کشیده بودم که سیما صدام کرد و گفت تلفن باهام کار داره
بی حوصله گفتم:کیه سیما؟ اگر نمیشناسی قطع کن...
+یک خانمیه، میگه اسمش مانداناس...
کلافه از جا بلند شدم، تو این شرایط فقط همین زن حراف رو کم داشتم...آخرین باری که تو باشگاه دیده بودمش انقدر اصرار کرده بود که تو رودرواسی مجبور شده بودم شماره تلفن خونه رو بهش بدم.
تلفن بالا رو برداشتم و با صدای ضعیفی بله گفتم ، ماندانا اما پر شور و انرژی سلامی کرد و گفت:خوبی عزیزم؟ امروز نیومدی باشگاه نگرانت شدم، گفتم زنگ بزنم حالت رو بپرسم... بعدم اینکه من میخواستم برم خرید، تنهام... تو همراهم نمیای؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:من یکم ناخوش احوالم راستش... میخوام استراحت کنم..
کمی دمغ شد و گفت:چقدر تو بی انرژی هستی! شوهرت باید خیلی مرد خوبی باشه که همچین زنی رو دوست داره! بابا یکم فعال باش، بگو بخند داشته باش، چیه همیشه اخم هات تو همه انگار از عالم و آدم طلبکاری!
کلافه گفتم:ببخشید، من امروز روز بدی رو پشت سر گذاشتم... انشالله روزهای آینده حالم بهتر بشه یک قرار میذاریم با هم میریم خرید...
ماندانا با اکراه باشه ای گفت و تلفن رو گذاشت، تازه تلفن رو گذاشته بودم که فرامرز از پله ها بالا اومد،
ادامه دارد....
✾
۳۱۷
۸:۱۲