عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوسیودو در که باز شد آقا صابر با کنجکاوی نگاهی به رحیم انداخت، شیشه رو یکم پایین کشیدم و با جدیت گفتم:بیا این مرد رو بنداز بیرون، بعدم زنگ بزن پلیس آقا صابر.. رحیم با عصبانیت گفت:وایستا کارت دارم، دو کلوم حرف میخوام باهات بزنم... بی اهمیت بهش وارد خونه شدم، رحیم خواست دنبالم بیاد که آقا صابر مانعش شد، مرد قوی هیکلی بود و به راحتی میتونست رحیم رو بزنه.... ماشین رو وسط حیاط نگه داشتم و با صدای بلندی گفتم:بندازش بیرون آقا صابر، نمیخواد دعوا راه بندازی... اگر سر و صدا کرد پلیس خبر میکنم... آقا صابر چشمی گفت و رحیم رو انداخت بیرون و در رو بست... با عصبانیت وارد خونه شدم، کاش یکی بود که میتونست جلوی رحیم و کارهاش رو بگیره... کمی فکر کردم و بعد تلفن رو برداشتم و شماره ی خونه ی آفرین رو گرفتم... صداش که به گوشم رسید لبخندی زدم و گفتم:سلام خواهر بی وفا... آفرین هیجان زده گفت:تویی آفاق؟ من بی وفام یا تو که معلوم نیست کجا رفتی! آهی کشیدم و گفتم:خبرش به گوش شما نرسیده مگه؟ +خبر چی؟ خبر اینکه رفتی شدی زن دوم آقا فرامرز؟ چرا والا... عین بمب تو ده صدا کرده! آقاجون قدغن کرده کسی سمتت بیاد... البته قدغن نمیکرد هم ما ازت نشونی نداشتیم! یکی دوبار خودت تماس گرفتی ،اما نگفتی همچین کاری کردی! کلافه گفتم:من زن دوم فرامرز نشدم آفرین! فرامرز چند ماه قبل زنش رو طلاق داده بود... ماجرای طلاقشون هم به من هیچ ربطی نداشت! +چی بگم والا، ستاره نشسته همه جا پر کرده که تو زندگی فرامرز رو خراب کردی! آقاجون که تهدید کرد... رضا... رضای بیچاره رو بگو که تاوان حمایت از تو رو بدجور داد، آقاجون وکیل گرفت و خونه رو از چنگ رضا درآورد! الانم گفته تا رضا دختری که اون میخواد رو نگیره دیگه یک قرونم بهش کمک نمیکنه! رضای بیچاره هم الان یک اتاق کوچیک تو شیراز گرفته... شنیدم شوهرت خیلی پولداره، اگر واقعا زن دومش نیستی و حرفت خریدار داره، یک فکری به حال رضا بکن... نفس عمیقی کشیدم و گفتم:ماجرا خیلی پیچیده تر از اونی هست که تو فکر می‌کنی آفرین... همه چیز خراب شده، پل های پشت سر من جوری خراب شده که دیگه درست کردنش ممکن نیست... منم زنگ نزدم تا در مورد این مسائل حرف بزنم... زنگ زدم یک خواهش ازت بکنم... میدونم رحیم و سحر اومدن شیراز..از حرفهای پشت سر سحر هم خبر دارم، از وقتی اومدن شیراز رحیم نذاشته یک آب خوش از گلوی من پایین بره، مدام زنگ میزنه و مزاحمم میشه، امروز دیگه پا رو از حد فراتر گذاشته و اومده در خونه ام! داره زندگیم رو نابود میکنه! آفرین با گیجی گفت:خب چه کاری از دست من برمیاد؟ +یک شماره تماس، یک راه ارتباطی با سحر بهم بده... من باید باهاش حرف بزنم، بهش بگم شوهرش مدام مزاحم من میشه، شاید اون بتونه جلوی رحیم رو بگیره! +خبر داری شوهرت خونه ی پدری رحیم رو ازشون گرفته؟ با تعجب گفتم:نه! +من نمیدونم بینشون چی گذشته، اما حق پدر رحیم نبود سر پیری آواره ی خونه ی داماد بشه... خیلی ها سعی کردن ریش گرو بذارن و فرامرز رو از تصمیمش منصرف کنن.. میگن این خونه قد پول خورد ته جیب شوهرت هم نمیشه! اما انگار بدجور لج کرده بود... خب.. رحیم هم.. حتما میخواد اینکار عموش رو تلافی کنه! +چی بگم والا، من از زبون تو دارم می‌شنوم، الانم کاری به این کارها ندارم، تو یک آدرس یا یک شماره تلفن از سحر به من بده تا من شر این رحیم رو از سر زندگیم حذف کنم... آفرین باشه ای گفت و شماره تلفن خونه ام رو گرفت، ازش قول گرفتم هروقت گذرش به شیراز افتاد حتما بهم سر بزنه و بعد کمی حرف زدن گوشی رو گذاشتم. فکرم درگیر بود، از همه بیشتر درگیر رضا که بد تاوان داده بود، از دست دادن حمایت آقاجون قطعا براش سنگین تموم میشد. اما من نمیتونستم ازش حمایتی بکنم.... دو سه روز طول کشید تا آفرین باهام تماس گرفت، نتونسته بود شماره تلفنی از سحر پیدا کنه ،اما آدرس خونه اش رو پیدا کرده بود، خونه اشون تو یکی از محله های پایین شهر شیراز بود، آدرسش رو داشتم ،اما راستش جرات رفتن به اون محله رو به تنهایی نداشتم، از طرفی نمیتونستم به فرامرز حرفی بزنم، چون از روز اول مزاحمت ها رو پنهان کرده بودم و حالا بعد این همه وقت چطور میتونستم بهش بگم که رحیم کل این مدت مزاحمم می‌شده! یادمه اوایل مهر ماه بود و من با جدیت بیشتری داشتم درس میخوندم تا خودم رو برای کنکور اماده کنم، صدای بوق ماشین فرامرز که به گوشم رسید سریع وسایلم رو جمع کردم و پایین رفتم، تازه وارد سالن شده بود که بهش رسیدم... یک دسته گل بزرگ و یک جعبه دستش بود، با کنجکاوی جلو رفتم و دسته گل و جعبه رو ازش گرفتم و گفتم:خبریه آقا فرامرز؟ خندید و گفت:میگم برات... ابرویی بالا انداختم و دنبالش راه افتادم، وارد اتاق که شدیم گفت:نمیدونی امروز چه روزیه؟ کمی فکر کردم و گفتم:نه! روز خاصی نیست! ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیوچهار


اگر نمیتونی کنترلش کنی بگو من یک فکر دیگه بکنم... فقط این رو بدون که اگر فرامرز تا امروز کاری به کار رحیم نداشته صدقه سر من بوده! من نخواستم این دو نفر با هم دست به یقه بشن...
سحر با حرص گفت:چی میگی واسه خودت؟ رحیم چیکار تو و زندگیت داره؟
حرفش با صدای رحیم نصفه موند:کیه سحر؟
تا خواستم عقب برم درحیاط کامل باز شد و چشم تو چشم شدم با رحیم...
من رو که دید لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:سلام آفاق خانم...
با نفرت گفتم:جلوی زنت دارم بهت میگم، دست از سر من و زندگیم بردار، برای یکبار هم که شده تو زندگیت آدم باش... کم اون یک سالی که تو خونه ات بودم زجرم دادی؟ کم بی محلی کردی؟ کم کتکم زدی؟ مگه دعا دعا نمیکردی از شرم خلاص شی؟ خب... الان خلاص شدی دیگه چی میخوای از جونم؟
سحر با عصبانیت گفتدراست میگه این زنی؟
دو دستی کوبید فرق سر رحیم، دلم خنک شد... هرکاری من نمیتونستم انجام بدم این زن میتونست!
+ا قسم خوردی دیگه اسم این زن رو نیاری..
رحیم هولش داد عقب و با عصبانیت گفت:تو حرف نزن، اصلا میدونی چیه؟ من از وقتی این زن رو طلاق دادم دلم میخواد یکبار دیگه باهاش ازدواج کنم... من از وقتی فهمیدم این زن دیگه دوستم نداره، حاضرم نصف عمرم رو بدم تا یکبار دیگه با محبت نگاهم کنه... توام خیال نکن صدقه سر اون داداش های میتونی منو واسه خودت نگه داری!
صداش رو بالا برد:من آفاق رو دوست دارم...
وحشت زده قدمی به عقب برداشتم خیال میکردم سحر میتونه این مرد رو سر به راه کنه... اما اشتباه میکردم...
سوئیچ ماشینم رو از کیفم درآوردم و با قدم های بلند به سمت ماشینم رفتم، رحیم دنبالم راه افتاد و با خشم گفت:به خاطر پول زنش شدی؟ آره؟ به خاطر ماشین و خونه اش زنش شدی؟
به سمتش برگشتم، آخ که حرصم گرفته بود از اینکه زن دوم گرفتن رو حق خودش میدونست، اما چشم دیدن ازدواج مجدد من رو بعد چهار ماه نداشت...
فریاد زدم:به خاطر محبتش زنش شدم، به خاطر تمام چیزهایی که تو بهم ندادی و اون با سخاوت تقدیمم کرد... زندگی همش پول نیست رحیم، من.. من حاضر بودم تو همون اتاقک دوده زده کنارت زندگی کنم، اگر ذره ای دوستم داشتی... الانم یک جوری رفتار نکن انگار اون زندگی رو من تموم کردم! تو به زور عقدم کردی، به زور من رو بردی خونه ی پدرت... هربار تو سرم کوبیدی نگاه بد در و همسایه رو... مگه نمیگفتی به خاطر من تو ده سر شکسته شدی! خیلی خب... منم رفتم تا تو راحت زندگی کنی...
خواستم سوار ماشین شم که سد راهم شد و گفت:نکن آفاق، من پشیمونم... اصلا اشتباه کردم، سحر رو طلاق میدم، برگرد... بذار از نو بسازیم...
سحر جیغی سرش کشید و گفت:به داداشم میگم چه کردی..
سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و گفتم:تو مریضی رحیم... بهت قول میدم چهار روز دیگه وقتی سحر رو طلاق دادی باز پشیمون میشی و میری دنبالش! برو دعا به جونم کن که فرامرز رو ننداختم به جونت، ولی بعد این رو قول نمیدم! بخوای باز مزاحمم بشی و آرامشم رو بهم بزنی، نامه بذاری واسه فرامرز و مزاحم تلفنی بشی واسه من... شک نکن خودم فرامرز رو تشویق میکنم تا بلایی سرت بیاره که مرغ های آسمون به حالت گریه کنن...
سوار ماشینم شدم و به سختی ماشین رو روشن کردم، تمام بدنم میلرزید، اومدنم به اون خونه اشتباه بود. حداقل باید وقتی میومدم که مطمئن میشدم رحیم خونه نیست...
با سر درد عجیبی برگشتم خونه، مدام خود خوری میکردم و تو دلم به رحیم ناسزا میدادم...
امید داشتم تهدید های من و فشار های سحر فایده ای داشته باشه و رحیم دست از کارهاش برداره...
تازه روی مبل دراز کشیده بودم که سیما صدام کرد و گفت تلفن باهام کار داره
بی حوصله گفتم:کیه سیما؟ اگر نمیشناسی قطع کن...
+یک خانمیه، میگه اسمش مانداناس...
کلافه از جا بلند شدم، تو این شرایط فقط همین زن حراف رو کم داشتم...آخرین باری که تو باشگاه دیده بودمش انقدر اصرار کرده بود که تو رودرواسی مجبور شده بودم شماره تلفن خونه رو بهش بدم.
تلفن بالا رو برداشتم و با صدای ضعیفی بله گفتم ، ماندانا اما پر شور و انرژی سلامی کرد و گفت:خوبی عزیزم؟ امروز نیومدی باشگاه نگرانت شدم، گفتم زنگ بزنم حالت رو بپرسم... بعدم اینکه من میخواستم برم خرید، تنهام... تو همراهم نمیای؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:من یکم ناخوش احوالم راستش... میخوام استراحت کنم..
کمی دمغ شد و گفت:چقدر تو بی انرژی هستی! شوهرت باید خیلی مرد خوبی باشه که همچین زنی رو دوست داره! بابا یکم فعال باش، بگو بخند داشته باش، چیه همیشه اخم هات تو همه انگار از عالم و آدم طلبکاری!
کلافه گفتم:ببخشید، من امروز روز بدی رو پشت سر گذاشتم... انشالله روزهای آینده حالم بهتر بشه یک قرار میذاریم با هم میریم خرید...
ماندانا با اکراه باشه ای گفت و تلفن رو گذاشت، تازه تلفن رو گذاشته بودم که فرامرز از پله ها بالا اومد،


ادامه دارد....


undefined۱۸
undefined۱

۳۱۷

۸:۱۲