عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوسیوسه از جیب کتش یک جعبه درآورد، بازش کرد و گرفت روبه روم، یک گردنبند ظریف و بسیار زیبا، به شکل هلال ماه با نگین های سفید... با شوق گفتم:به چه مناسبت؟ +تولدت مبارک آفاق خانم... با شگفتی نگاهش کردم، تو عمرم کسی برام تولد نگرفته بود! حتی یک کادوی ساده هم نداشتم... اصلا انقدر برام بی اهمیت بود که تاریخ تولدم یادم نبود! خندیدم و گفتم:تو تاریخ تولد من رو از کجا میدونستی؟وای فرامرز... خیلی خوشحالم کردی... اصلا فکر نمیکردم اون گل و این کادو به خاطر تولدم باشه... گفت:بریم کیک تولد خانم رو بخوریم...فردا هم بنده در بست در اختیار خانمم... دلم میخواد بریم اطراف یک گشتی بزنیم... چشمی گفتم و از اتاق بیرون رفتیم... نرسیده به سالن زنگ تلفن به صدا دراومد، فرامرز جلوتر از من گوشی رو برداشت، چند بار الو الو گفت و وقتی دید کسی جواب نمیده تلفن رو گذاشت... دو بار دیگه این اتفاق افتاد، یک نفر زنگ میزد و تا فرامرز گوشی رو برمی‌داشت تلفن رو قطع میکرد! دلهره افتاد به جونم، گفتم:سیمش رو قطع کن کلا، هرکی هست میخواد اذیت کنه... تلفن برای بار چهارم به صدا دراومد،فرامرز نگاهی به من انداخت و گفت:اینبار تو بردار... لب گزیدم و گفتم:من و تو نداره که! وقتی نمیخواد جواب بده جواب نمیده... +باشه... تو بردار شاید زبونش باز شد... عین کسی که کار خطایی کرده با دست های لرزون تلفن رو برداشتم، تا الو گفتم صدای بم مردونه ای به گوشم رسید:سلام ... ترسیده نگاهی به فرامرز انداختم، با دقت داشت نگاهم میکرد... آب دهنم رو به سختی قورت دادم:شما؟ مرد خندید، دلهره ام بیشتر شد، انگار تو دلم رخت میشستن:نمیشناسی ؟ وحشت زده گوشی رو گذاشتم، فرامرز اخمی کرد و گفت:کی بود؟ +مزاحم... من... نمی‌شناختم... تلفن که به صدا دراومد خم شدم و سیمش رو قطع کردم، تمام بدنم میلرزید، و نالیدمدول کن اینا رو تو رو خدا... +قبلا هم زنگ زدن؟ میشناسیش؟ با تعجب گفتمدمعلومه که نمیشناسم! اولین بار بود صداش رو می‌شنیدم... ولی خب مشخص بود مزاحمه دیگه...سخت نگیر فرامرز، بیا بریم... کیک تولد رو قرار بود ببریم.. بی حوصله دنبالم راه افتاد، هرچند حسابی فکرش درگیر بود... شک نداشتم این مزاحمت ها کار رحیمه، حین خوردن کیک فرامرز با لحن عجیبی گفت:حس میکنم پشت این ماجراها رحیمه... اخمی کردم و گفتم:کدوم ماجراها! یک مزاحم تلفنی رو انقدر بزرگش نکن... نگاهم کرد و گفت:فقط این مزاحمت نیست! چند بار کاغذ گذاشتن زیر برف پاک کن من... نگران گفتم:کاغذ چی؟ دستی به صورتش کشید، کیک رو کنار گذاشت و گفت:یک مشت مزخرف می‌نويسن میذارن جلوی راهم... پشت برف پاک کن، زیر در... هرجایی که مطمئن بشن به دست من میرسه... تا امروز اگر چیزی نگفتم فقط به خاطر این بود که خیالم راحت بود مزاحمتی برای تو نداره... اما اگر بدونم میخوان آرامش تو رو بهم بزنه... بد بلایی سر رحیم میارم... کلافه گفتم:ولشون کن فرامرز، رحیم هرکاری بکنه تقلای بیهوده اس! کی اهمیت میده به دست و پا زدن هاش! تکیه داد به مبل و خیره شد به یک نقطه:اگر بخواد مزاحم زندگیم بشه... پا میذارم رو آخرین رشته ی اتصالمون... وحشت زده نگاهش کردم، انگار نمی‌شناختمش، با چنان کینه ای از رحیم حرف می‌زد که شک نداشتم اگر دستش بهش می‌رسید بد بلایی سرش می‌آورد... مزاحمت های تلفنی تمومی نداشت، اینبار دیگه صبر نمیکردن تا فرامرز از خونه بیرون بره، وقت و بی وقت، شب و روز زنگ میزدن، جوری که مجبور شده بودیم تلفن رو تو اکثر مواقع از پریز می‌کشیدیم، فرامرز مدام خود خوری میکرد و میگفت میرم و بلایی سر رحیم میارم و من هربار به هزار سختی آرومش میکردم... در نهایت از ترس اینکه فرامرز با رحیم دست به یقه بشه و این وسط بلایی سر یکیشون بیاد مجبور شدم خودم دست به کار بشم... اول هفته به جای رفتن به باشگاه،تصمیم گرفتم به خونه ی رحیم برم... پرسون پرسون آدرس خونه اش رو پیدا کردم، خونه اشون تو یکی از محله های پایین شهر شیراز بود، یک خونه ی کوچک با یک در کرم رنگ... لباس مرتبی پوشیده بودم و چند تکه ای طلا به خودم آویزون کرده بودم،دلم می‌خواست سحر بدونه اونی که این وسط باخته، اونه... نه من... زنگ در رو زدم و کمی عقب ایستادم، در حیاط که باز شد چشمم به سحر افتاد، با صورتی اخم آلود. من رو که دید اخمش غلیظ تر شد، عینک آفتابیم رو بردم بالای سرم و لبخندی زدم:سلام عزیزم. دندون هاش رو بهم فشرد و گفت:چی میخوای اینجا؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم:تعارف نمیکنی بیام تو؟ براق شد تو صورتم:نه.رحیم خونه اس، هیچ دوست ندارم تو رو ببینه. دندون هام رو بهم فشردم و بهش نزدیک شدم و با عصبانیت گفت:پس خودش خونه اس.ببین سحر، من اگر اومدم اینجا نه برای دعوا اومدم،نه برای چاق سلامتی! اومدم باهات حرف بزنم تا به اون شوهرت بگی دست از سر من و زندگیم برداره. ادامه دارد...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیودو


در که باز شد آقا صابر با کنجکاوی نگاهی به رحیم انداخت، شیشه رو یکم پایین کشیدم و با جدیت گفتم:بیا این مرد رو بنداز بیرون، بعدم زنگ بزن پلیس آقا صابر..
رحیم با عصبانیت گفت:وایستا کارت دارم، دو کلوم حرف میخوام باهات بزنم...
بی اهمیت بهش وارد خونه شدم، رحیم خواست دنبالم بیاد که آقا صابر مانعش شد، مرد قوی هیکلی بود و به راحتی میتونست رحیم رو بزنه....
ماشین رو وسط حیاط نگه داشتم و با صدای بلندی گفتم:بندازش بیرون آقا صابر، نمیخواد دعوا راه بندازی... اگر سر و صدا کرد پلیس خبر میکنم...
آقا صابر چشمی گفت و رحیم رو انداخت بیرون و در رو بست...
با عصبانیت وارد خونه شدم، کاش یکی بود که میتونست جلوی رحیم و کارهاش رو بگیره...
کمی فکر کردم و بعد تلفن رو برداشتم و شماره ی خونه ی آفرین رو گرفتم...
صداش که به گوشم رسید لبخندی زدم و گفتم:سلام خواهر بی وفا...
آفرین هیجان زده گفت:تویی آفاق؟ من بی وفام یا تو که معلوم نیست کجا رفتی!
آهی کشیدم و گفتم:خبرش به گوش شما نرسیده مگه؟
+خبر چی؟ خبر اینکه رفتی شدی زن دوم آقا فرامرز؟ چرا والا... عین بمب تو ده صدا کرده! آقاجون قدغن کرده کسی سمتت بیاد... البته قدغن نمیکرد هم ما ازت نشونی نداشتیم! یکی دوبار خودت تماس گرفتی ،اما نگفتی همچین کاری کردی!
کلافه گفتم:من زن دوم فرامرز نشدم آفرین! فرامرز چند ماه قبل زنش رو طلاق داده بود... ماجرای طلاقشون هم به من هیچ ربطی نداشت!
+چی بگم والا، ستاره نشسته همه جا پر کرده که تو زندگی فرامرز رو خراب کردی! آقاجون که تهدید کرد... رضا... رضای بیچاره رو بگو که تاوان حمایت از تو رو بدجور داد، آقاجون وکیل گرفت و خونه رو از چنگ رضا درآورد! الانم گفته تا رضا دختری که اون میخواد رو نگیره دیگه یک قرونم بهش کمک نمیکنه! رضای بیچاره هم الان یک اتاق کوچیک تو شیراز گرفته... شنیدم شوهرت خیلی پولداره، اگر واقعا زن دومش نیستی و حرفت خریدار داره، یک فکری به حال رضا بکن...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:ماجرا خیلی پیچیده تر از اونی هست که تو فکر می‌کنی آفرین... همه چیز خراب شده، پل های پشت سر من جوری خراب شده که دیگه درست کردنش ممکن نیست... منم زنگ نزدم تا در مورد این مسائل حرف بزنم... زنگ زدم یک خواهش ازت بکنم... میدونم رحیم و سحر اومدن شیراز..از حرفهای پشت سر سحر هم خبر دارم، از وقتی اومدن شیراز رحیم نذاشته یک آب خوش از گلوی من پایین بره، مدام زنگ میزنه و مزاحمم میشه، امروز دیگه پا رو از حد فراتر گذاشته و اومده در خونه ام! داره زندگیم رو نابود میکنه!
آفرین با گیجی گفت:خب چه کاری از دست من برمیاد؟
+یک شماره تماس، یک راه ارتباطی با سحر بهم بده... من باید باهاش حرف بزنم، بهش بگم شوهرش مدام مزاحم من میشه، شاید اون بتونه جلوی رحیم رو بگیره!
+خبر داری شوهرت خونه ی پدری رحیم رو ازشون گرفته؟
با تعجب گفتم:نه!
+من نمیدونم بینشون چی گذشته، اما حق پدر رحیم نبود سر پیری آواره ی خونه ی داماد بشه... خیلی ها سعی کردن ریش گرو بذارن و فرامرز رو از تصمیمش منصرف کنن.. میگن این خونه قد پول خورد ته جیب شوهرت هم نمیشه! اما انگار بدجور لج کرده بود... خب.. رحیم هم.. حتما میخواد اینکار عموش رو تلافی کنه!
+چی بگم والا، من از زبون تو دارم می‌شنوم، الانم کاری به این کارها ندارم، تو یک آدرس یا یک شماره تلفن از سحر به من بده تا من شر این رحیم رو از سر زندگیم حذف کنم...
آفرین باشه ای گفت و شماره تلفن خونه ام رو گرفت، ازش قول گرفتم هروقت گذرش به شیراز افتاد حتما بهم سر بزنه و بعد کمی حرف زدن گوشی رو گذاشتم.
فکرم درگیر بود، از همه بیشتر درگیر رضا که بد تاوان داده بود، از دست دادن حمایت آقاجون قطعا براش سنگین تموم میشد. اما من نمیتونستم ازش حمایتی بکنم....
دو سه روز طول کشید تا آفرین باهام تماس گرفت، نتونسته بود شماره تلفنی از سحر پیدا کنه ،اما آدرس خونه اش رو پیدا کرده بود، خونه اشون تو یکی از محله های پایین شهر شیراز بود، آدرسش رو داشتم ،اما راستش جرات رفتن به اون محله رو به تنهایی نداشتم، از طرفی نمیتونستم به فرامرز حرفی بزنم، چون از روز اول مزاحمت ها رو پنهان کرده بودم و حالا بعد این همه وقت چطور میتونستم بهش بگم که رحیم کل این مدت مزاحمم می‌شده!
یادمه اوایل مهر ماه بود و من با جدیت بیشتری داشتم درس میخوندم تا خودم رو برای کنکور اماده کنم، صدای بوق ماشین فرامرز که به گوشم رسید سریع وسایلم رو جمع کردم و پایین رفتم، تازه وارد سالن شده بود که بهش رسیدم...
یک دسته گل بزرگ و یک جعبه دستش بود، با کنجکاوی جلو رفتم و دسته گل و جعبه رو ازش گرفتم و گفتم:خبریه آقا فرامرز؟
خندید و گفت:میگم برات...
ابرویی بالا انداختم و دنبالش راه افتادم، وارد اتاق که شدیم گفت:نمیدونی امروز چه روزیه؟
کمی فکر کردم و گفتم:نه! روز خاصی نیست!


ادامه دارد....




undefined۱۷

۳۷۸

۱۸:۳۰