#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیوسه
از جیب کتش یک جعبه درآورد، بازش کرد و گرفت روبه روم، یک گردنبند ظریف و بسیار زیبا، به شکل هلال ماه با نگین های سفید...
با شوق گفتم:به چه مناسبت؟
+تولدت مبارک آفاق خانم...
با شگفتی نگاهش کردم، تو عمرم کسی برام تولد نگرفته بود! حتی یک کادوی ساده هم نداشتم... اصلا انقدر برام بی اهمیت بود که تاریخ تولدم یادم نبود!
خندیدم و گفتم:تو تاریخ تولد من رو از کجا میدونستی؟وای فرامرز... خیلی خوشحالم کردی... اصلا فکر نمیکردم اون گل و این کادو به خاطر تولدم باشه...
گفت:بریم کیک تولد خانم رو بخوریم...فردا هم بنده در بست در اختیار خانمم... دلم میخواد بریم اطراف یک گشتی بزنیم...
چشمی گفتم و از اتاق بیرون رفتیم...
نرسیده به سالن زنگ تلفن به صدا دراومد، فرامرز جلوتر از من گوشی رو برداشت، چند بار الو الو گفت و وقتی دید کسی جواب نمیده تلفن رو گذاشت...
دو بار دیگه این اتفاق افتاد، یک نفر زنگ میزد و تا فرامرز گوشی رو برمیداشت تلفن رو قطع میکرد!
دلهره افتاد به جونم، گفتم:سیمش رو قطع کن کلا، هرکی هست میخواد اذیت کنه...
تلفن برای بار چهارم به صدا دراومد،فرامرز نگاهی به من انداخت و گفت:اینبار تو بردار...
لب گزیدم و گفتم:من و تو نداره که! وقتی نمیخواد جواب بده جواب نمیده...
+باشه... تو بردار شاید زبونش باز شد...
عین کسی که کار خطایی کرده با دست های لرزون تلفن رو برداشتم، تا الو گفتم صدای بم مردونه ای به گوشم رسید:سلام ...
ترسیده نگاهی به فرامرز انداختم، با دقت داشت نگاهم میکرد... آب دهنم رو به سختی قورت دادم:شما؟
مرد خندید، دلهره ام بیشتر شد، انگار تو دلم رخت میشستن:نمیشناسی ؟
وحشت زده گوشی رو گذاشتم، فرامرز اخمی کرد و گفت:کی بود؟
+مزاحم... من... نمیشناختم...
تلفن که به صدا دراومد خم شدم و سیمش رو قطع کردم، تمام بدنم میلرزید، و نالیدمدول کن اینا رو تو رو خدا...
+قبلا هم زنگ زدن؟ میشناسیش؟
با تعجب گفتمدمعلومه که نمیشناسم! اولین بار بود صداش رو میشنیدم... ولی خب مشخص بود مزاحمه دیگه...سخت نگیر فرامرز، بیا بریم... کیک تولد رو قرار بود ببریم..
بی حوصله دنبالم راه افتاد، هرچند حسابی فکرش درگیر بود... شک نداشتم این مزاحمت ها کار رحیمه، حین خوردن کیک فرامرز با لحن عجیبی گفت:حس میکنم پشت این ماجراها رحیمه...
اخمی کردم و گفتم:کدوم ماجراها! یک مزاحم تلفنی رو انقدر بزرگش نکن...
نگاهم کرد و گفت:فقط این مزاحمت نیست! چند بار کاغذ گذاشتن زیر برف پاک کن من...
نگران گفتم:کاغذ چی؟
دستی به صورتش کشید، کیک رو کنار گذاشت و گفت:یک مشت مزخرف مینويسن میذارن جلوی راهم... پشت برف پاک کن، زیر در... هرجایی که مطمئن بشن به دست من میرسه... تا امروز اگر چیزی نگفتم فقط به خاطر این بود که خیالم راحت بود مزاحمتی برای تو نداره... اما اگر بدونم میخوان آرامش تو رو بهم بزنه... بد بلایی سر رحیم میارم...
کلافه گفتم:ولشون کن فرامرز، رحیم هرکاری بکنه تقلای بیهوده اس! کی اهمیت میده به دست و پا زدن هاش!
تکیه داد به مبل و خیره شد به یک نقطه:اگر بخواد مزاحم زندگیم بشه... پا میذارم رو آخرین رشته ی اتصالمون...
وحشت زده نگاهش کردم، انگار نمیشناختمش، با چنان کینه ای از رحیم حرف میزد که شک نداشتم اگر دستش بهش میرسید بد بلایی سرش میآورد...
مزاحمت های تلفنی تمومی نداشت، اینبار دیگه صبر نمیکردن تا فرامرز از خونه بیرون بره، وقت و بی وقت، شب و روز زنگ میزدن، جوری که مجبور شده بودیم تلفن رو تو اکثر مواقع از پریز میکشیدیم، فرامرز مدام خود خوری میکرد و میگفت میرم و بلایی سر رحیم میارم و من هربار به هزار سختی آرومش میکردم...
در نهایت از ترس اینکه فرامرز با رحیم دست به یقه بشه و این وسط بلایی سر یکیشون بیاد مجبور شدم خودم دست به کار بشم...
اول هفته به جای رفتن به باشگاه،تصمیم گرفتم به خونه ی رحیم برم...
پرسون پرسون آدرس خونه اش رو پیدا کردم، خونه اشون تو یکی از محله های پایین شهر شیراز بود، یک خونه ی کوچک با یک در کرم رنگ...
لباس مرتبی پوشیده بودم و چند تکه ای طلا به خودم آویزون کرده بودم،دلم میخواست سحر بدونه اونی که این وسط باخته، اونه... نه من...
زنگ در رو زدم و کمی عقب ایستادم، در حیاط که باز شد چشمم به سحر افتاد، با صورتی اخم آلود.
من رو که دید اخمش غلیظ تر شد، عینک آفتابیم رو بردم بالای سرم و لبخندی زدم:سلام عزیزم.
دندون هاش رو بهم فشرد و گفت:چی میخوای اینجا؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:تعارف نمیکنی بیام تو؟
براق شد تو صورتم:نه.رحیم خونه اس، هیچ دوست ندارم تو رو ببینه.
دندون هام رو بهم فشردم و بهش نزدیک شدم و با عصبانیت گفت:پس خودش خونه اس.ببین سحر، من اگر اومدم اینجا نه برای دعوا اومدم،نه برای چاق سلامتی! اومدم باهات حرف بزنم تا به اون شوهرت بگی دست از سر من و زندگیم برداره.
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیوسه
از جیب کتش یک جعبه درآورد، بازش کرد و گرفت روبه روم، یک گردنبند ظریف و بسیار زیبا، به شکل هلال ماه با نگین های سفید...
با شوق گفتم:به چه مناسبت؟
+تولدت مبارک آفاق خانم...
با شگفتی نگاهش کردم، تو عمرم کسی برام تولد نگرفته بود! حتی یک کادوی ساده هم نداشتم... اصلا انقدر برام بی اهمیت بود که تاریخ تولدم یادم نبود!
خندیدم و گفتم:تو تاریخ تولد من رو از کجا میدونستی؟وای فرامرز... خیلی خوشحالم کردی... اصلا فکر نمیکردم اون گل و این کادو به خاطر تولدم باشه...
گفت:بریم کیک تولد خانم رو بخوریم...فردا هم بنده در بست در اختیار خانمم... دلم میخواد بریم اطراف یک گشتی بزنیم...
چشمی گفتم و از اتاق بیرون رفتیم...
نرسیده به سالن زنگ تلفن به صدا دراومد، فرامرز جلوتر از من گوشی رو برداشت، چند بار الو الو گفت و وقتی دید کسی جواب نمیده تلفن رو گذاشت...
دو بار دیگه این اتفاق افتاد، یک نفر زنگ میزد و تا فرامرز گوشی رو برمیداشت تلفن رو قطع میکرد!
دلهره افتاد به جونم، گفتم:سیمش رو قطع کن کلا، هرکی هست میخواد اذیت کنه...
تلفن برای بار چهارم به صدا دراومد،فرامرز نگاهی به من انداخت و گفت:اینبار تو بردار...
لب گزیدم و گفتم:من و تو نداره که! وقتی نمیخواد جواب بده جواب نمیده...
+باشه... تو بردار شاید زبونش باز شد...
عین کسی که کار خطایی کرده با دست های لرزون تلفن رو برداشتم، تا الو گفتم صدای بم مردونه ای به گوشم رسید:سلام ...
ترسیده نگاهی به فرامرز انداختم، با دقت داشت نگاهم میکرد... آب دهنم رو به سختی قورت دادم:شما؟
مرد خندید، دلهره ام بیشتر شد، انگار تو دلم رخت میشستن:نمیشناسی ؟
وحشت زده گوشی رو گذاشتم، فرامرز اخمی کرد و گفت:کی بود؟
+مزاحم... من... نمیشناختم...
تلفن که به صدا دراومد خم شدم و سیمش رو قطع کردم، تمام بدنم میلرزید، و نالیدمدول کن اینا رو تو رو خدا...
+قبلا هم زنگ زدن؟ میشناسیش؟
با تعجب گفتمدمعلومه که نمیشناسم! اولین بار بود صداش رو میشنیدم... ولی خب مشخص بود مزاحمه دیگه...سخت نگیر فرامرز، بیا بریم... کیک تولد رو قرار بود ببریم..
بی حوصله دنبالم راه افتاد، هرچند حسابی فکرش درگیر بود... شک نداشتم این مزاحمت ها کار رحیمه، حین خوردن کیک فرامرز با لحن عجیبی گفت:حس میکنم پشت این ماجراها رحیمه...
اخمی کردم و گفتم:کدوم ماجراها! یک مزاحم تلفنی رو انقدر بزرگش نکن...
نگاهم کرد و گفت:فقط این مزاحمت نیست! چند بار کاغذ گذاشتن زیر برف پاک کن من...
نگران گفتم:کاغذ چی؟
دستی به صورتش کشید، کیک رو کنار گذاشت و گفت:یک مشت مزخرف مینويسن میذارن جلوی راهم... پشت برف پاک کن، زیر در... هرجایی که مطمئن بشن به دست من میرسه... تا امروز اگر چیزی نگفتم فقط به خاطر این بود که خیالم راحت بود مزاحمتی برای تو نداره... اما اگر بدونم میخوان آرامش تو رو بهم بزنه... بد بلایی سر رحیم میارم...
کلافه گفتم:ولشون کن فرامرز، رحیم هرکاری بکنه تقلای بیهوده اس! کی اهمیت میده به دست و پا زدن هاش!
تکیه داد به مبل و خیره شد به یک نقطه:اگر بخواد مزاحم زندگیم بشه... پا میذارم رو آخرین رشته ی اتصالمون...
وحشت زده نگاهش کردم، انگار نمیشناختمش، با چنان کینه ای از رحیم حرف میزد که شک نداشتم اگر دستش بهش میرسید بد بلایی سرش میآورد...
مزاحمت های تلفنی تمومی نداشت، اینبار دیگه صبر نمیکردن تا فرامرز از خونه بیرون بره، وقت و بی وقت، شب و روز زنگ میزدن، جوری که مجبور شده بودیم تلفن رو تو اکثر مواقع از پریز میکشیدیم، فرامرز مدام خود خوری میکرد و میگفت میرم و بلایی سر رحیم میارم و من هربار به هزار سختی آرومش میکردم...
در نهایت از ترس اینکه فرامرز با رحیم دست به یقه بشه و این وسط بلایی سر یکیشون بیاد مجبور شدم خودم دست به کار بشم...
اول هفته به جای رفتن به باشگاه،تصمیم گرفتم به خونه ی رحیم برم...
پرسون پرسون آدرس خونه اش رو پیدا کردم، خونه اشون تو یکی از محله های پایین شهر شیراز بود، یک خونه ی کوچک با یک در کرم رنگ...
لباس مرتبی پوشیده بودم و چند تکه ای طلا به خودم آویزون کرده بودم،دلم میخواست سحر بدونه اونی که این وسط باخته، اونه... نه من...
زنگ در رو زدم و کمی عقب ایستادم، در حیاط که باز شد چشمم به سحر افتاد، با صورتی اخم آلود.
من رو که دید اخمش غلیظ تر شد، عینک آفتابیم رو بردم بالای سرم و لبخندی زدم:سلام عزیزم.
دندون هاش رو بهم فشرد و گفت:چی میخوای اینجا؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:تعارف نمیکنی بیام تو؟
براق شد تو صورتم:نه.رحیم خونه اس، هیچ دوست ندارم تو رو ببینه.
دندون هام رو بهم فشردم و بهش نزدیک شدم و با عصبانیت گفت:پس خودش خونه اس.ببین سحر، من اگر اومدم اینجا نه برای دعوا اومدم،نه برای چاق سلامتی! اومدم باهات حرف بزنم تا به اون شوهرت بگی دست از سر من و زندگیم برداره.
ادامه دارد...
۳۷۷
۱۸:۳۰