عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوسی انقدر خونه بی وسیله بود که روی زمین نشستیم و ناهار خوردیم و بعد قرار شد سیما خانم بمونه خونه و ما برای خرید وسایل خونه راهی بازار بشیم... اول از همه چند تخته فرش خریدیم،تمام تلاشم رو میکردم تا همه چیز شیک و مد روز باشه، گاهی ناخودآگاه به سمت وسایلی میرفتم که قبلا سوزان عینش رو خریده بود و گاهی با راهنمایی فرامرز بهترین ها رو انتخاب میکردم... تا شب فقط تونستیم فرش و مبل و پرده رو انتخاب کنیم و قرار شد همه رو فردا تا قبل ظهر برامون بفرستن.... هنوز کلی وسیله مونده بود، از تخت و میز ناهار خوری گرفته، تا وسایل برقی و ظرف و ظروف! به پیشنهاد فرامرز برگشتیم خونه، سیما خانم رو راهی خونه ی دخترش کردیم تا شب رو اونجا بمونه، خودمون هم شناسنامه و عقد نامه رو برداشتیم و راهی هتل شدیم... مقصدمون یکی از بهترین هتل های شیراز که فقط چند باری از کنارش رد شده بودم... یک ساختمون بسیار بلند و شیشه ای که از دور جلب توجه میکرد، اتاق ما یک اتاق بزرگ با مبلمان چوبی کرم رنگ و یخچال و تلویزیون بود که پنجره ی قدی اش به باغ های اطراف شیراز باز میشد... قرار بود یک هفته تو اون هتل بمونیم، یک هفته که برای من بسیار خاطره انگیز بود.... صبح و عصر همراه فرامرز دنبال خرید و دکور جدید خونه بودیم، از فردای اون روز یک زن و مرد جوون هم ما رو تو خرید همراهی میکردن تا بهترین وسایل رو برای خونه بخریم و دکور بی نقصی داشته باشیم... شب ها هم خسته از روز شلوغی که داشتیم با فرامرز ساعت ها حرف میزدیم، از خونه و وسایل جدیدش، از آینده ای که قرار بود کنار هم بسازیم... یادمه تو همون یک هفته یکی دوبار حرف رو به سمت بچه دار شدن پیش کشیده بودم، نه که مستقیم چیزی بگم، اما غیر مستقیم اشاره کرده بودم... اما هربار فرامرز به طرز ماهرانه ای حرف رو عوض میکرد و این دلهره رو به جون من مینداخت که نکنه علاقه فرامرز زودگذر بوده... ولی وقتی محبتش و میدیدم بهش شک نمیکردم... یک هفته بعد همه چیز برای برگشت ما به خونه آماده بود، همه ی وسایل خونه طبق سلیقه ی من و راهنمایی های زن و مرد جوونی که کارشون دکور و طراحی خونه بود خریده شده بود و از نظر خودم خونه خیلی قشنگتر از قبل شده بود، تو فضای نشیمن اول مبل های راحتی گذاشته بودیم و تو فضای پذیرایی مبل های کلاسیک ... فرش ها رو تو دو رنگ سبز و کرم خریده بودیم، رنگ سبز برای پذیرایی و رنگ کرم برای نشیمن اول... یک تخت خیلی قشنگ هم برای خودمون خریده بودیم که فروشنده میگفت از جنس چوب گردو هستش، یک کاناپه ی سه نفره هم برای اتاق خواب گرفته بودیم، به همراه یک تلویزیون که درست روبه روی تخت نصب شده بود... وسایل برقی هم از بهترین و به روز ترین برند ها بود و کار رو برای سیما خانم راحت تر کرده بود... دیگه احساس سنگینی نداشتم، دیگه حس نمیکردم اومدم و زندگی اون زن رو ازش گرفتم... فرامرز هزاران بار باهام حرف زده بود و قانعم کرده بود که حتی اگر من از رحیم جدا نمی‌شدم، اون و سوزان باز هم از هم جدا می‌شدن، هربار هم از فرامرز می‌پرسیدم علت اصلی طلاقتون چی بوده، میگفت علتی جز نبود علاقه نداشته! مدتی از برگشتمون به خونه گذشته بود، یادمه تابستون رو به اتمام بود که یک روز زنگ تلفن خونه به صدا در اومد، تازه از سر کلاس ریاضی برگشته بودم که سیما خانم گفت یک زن جوون پشت تلفن با من کار داره! با تعجب گوشی رو برداشتم، اما به جای شنیدن صدای یک زن، صدای گرفته ی رحیم به گوشم رسید! +آفاق خانم! زن سابق.. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:واسه چی زنگ زدی؟ میدونی اگر فرامرز بفهمه زنگ زدی چیکارت میکنه؟ با نفرت گفت:اسم اون رو به زبون نیار، خوب گوش کن ببین من چی بهت میگم. من تا به اون فرامرز یه زخم کاری نزنم ول کن نیستم، میفهمی؟ زندگیتون رو خراب.. نذاشتم حرفش تموم بشه، تلفن رو گذاشتم و سریع از پریز کشیدمش...تمام بدنم میلرزید، چنگی به موهام زدم و روی مبل نشستم، هنوز حرف های سوزان یادم نرفته بود که سرو کله ی رحیم پیدا شده بود.. سیما رو صدا زدم و گفتم:من میرم بالا بخوابم، تلفن رو وصل کن، جز فرامرز هرکسی زنگ زد بدون سوال و جواب تلفن رو قطع میکنی، شنیدی؟ سیما خانم چشمی گفت و سیم تلفن رو برداشت و وصلش کرد... با حالی خراب از پله ها بالا رفتم، شک نداشتم رحیم و سوزان نمیذاشتن ما راحت زندگیمون رو بکنیم... باید هرجور شده از فرامرز میخواستم عقد دائم رو جاری کنه... تازه برای چیدن میز ناهار رفته بودم پایین که فرامرز رسید خونه، حسابی پکر بود و اخم هاش درهم، میز رو به سیما سپردم و با عجله کیفش رو از دستش گرفتم:خوبی ؟ طوری شده؟ نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:بریم بالا... لباس عوض کنم بهت میگم... نگران دنبالش راه افتادم، با خودم گفتم باید تو اولین فرصت بهش بگم رحیم زنگ زده، ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیویک


فرامرز خودش بلد بود چطور رحیم رو ساکت کنه...
وارد اتاق که شدیم با حرص کرواتش رو باز کرد و گفت:رحیم اومده شیراز...
هول افتاد به دلم و با صدای لرزونی گفتم:خب بیاد...به ما چه؟
+اومده که بمونه! دست اون زنش رو گرفته و وسایلش رو جمع کرده، خونه اش رو فروخته و اومده اینجا یه خونه گرفته تا زندگی کنه... بهانه اشم اینه که زنشو آوردتش اینجا بلکه بتونه جمعش کنه...
دلم گواهی بد میداد، گفتم:ما که کاری به اون ها نداریم ، لازم نیست انقدر خودت رو ناراحت کنی..
کلافه گفت:فکر کردی رحیم دست برمی‌داره از مزاحمت؟
چند بار تا نوک زبونم اومد که بهش بگم رحیم زنگ زده اما پشیمون شدم، خودش به اندازه ی کافی پریشون و عصبانی بود
با ملایمت گفتم:انقدر حرص نخور ، رحیم سرش گرم زن و زندگی خودشه، هنر کنه به قول تو زن خودش رو جمع کنه! بعد تو فکر کردی سحر میذاره یک قدم با سمت ما برداره! محاله... مخصوصا که میدونه من شیرازم، حساسیت بیشتری روی رفت و آمد هاش به خرج میده...
فرامرز لبه ی تخت نشست و گفت:واسم عجیبه چرا ستاره تا الان خبر ازدواج ما رو پخش نکرده! من همش منتظر بودم خانواده ات بیان سراغت! یا حتی باهات تماس بگیرن...
لبخند تلخی زدم و گفتم:از کجا میدونی نگفته؟ شاید من انقدر برای خانواده ام بی اهمیت بودم که حتی رغبت نکردن سراغم رو بگیرن...
فرامرز بعد از سکوتی کوتاه گفت:از این ماجراها بوی خوبی به مشامم نمیرسه... حس میکنم رحیم اومده برای تلافی... از بچگیش همینجوری بود، عین شتر کینه ای... نمیگه من رفتم زن گرفتم و آفاق رو از خودم روندم!
+بهش فکر نکن فرامرز، رحیم زندگی خودش رو داره... عین این مدتی که کاری به کار ما نداشته...
+چی بگم والا... امیدوارم همین طوری باشه که تو میگی...
خیال فرامرز رو راحت کرده بودم، اما خیال خودم راحت نبود... تهدید های رحیم هم تمومی نداشت، انگار خبر از رفت و آمد های فرامرز داشت که به محض رفتنش زنگ میزد و با حرف هاش آزارم میداد، البته که من به محض شنیدن صداش تلفن رو قطع میکردم، اما مزاحمت هاش به شدت عصبی و پرخاشگرم کرده بود...
ترس از دست دادن اون زندگی، ترس از دست دادن مردی که بهش علاقمندرشده بودم...
آخر هفته بود و من خسته از هفته ی شلوغ و پر استرسی که پشت سر گذاشته بودم تازه از باشگاه بیرون زده بودم که صدای زنی به گوشم رسید:آفاق جون... یک لحظه...
به سمت صدا برگشتم، زن جوونی بود که به تازگی میومد باشگاه، یک زن قد بلند بسیار حراف... برخلاف من که کم حرف و گوشه گیر بودم تو همون یکی دو هفته ای که اومده بود با همه دوست شده بود و همه رو به اسم صدا میکرد...
کیفم رو تو ماشین گذاشتم و صبر کردم تا بهم برسه....
زن که اسمش ماندانا بود با عجله از عرض خیابون رد شد و گفت:خوبی عزیزم؟ ببخشید مزاحمت شدم... دیدم ماشین داری گفتم اگر میشه منم تا یک جا برسونی..
لبخند نصفه نیمه ای زدم و گفتم:بفرمایید سوار شید...
هرچند میلی به رسوندنش نداشتم،. اما انگار نه گفتن رو بلد نبودم...
ماندانا سوار ماشین شد و با شوق نگاهی به اطراف انداخت و گفت:ماشین خودته یا ماشین همسرت؟
لبخندی زدم:ماشین خودمه...
ابرویی بالا انداخت و گفت:پس باید شوهر پولداری داشته باشی!
بی جواب گذاشتمش، ماندانا اما زن پر حرفی بود و حتی سکوت من هم باعث نمیشد دست از حرافیش برداره:شوهر من که آب از دستش نمیچکه، وضع مالیش خوبه ها! ولی پول به جونش بسته اس! هربار میخواد یک چیزی واسم بخره اذیت میشه..راستی خیلی وقته شیراز زندگی می‌کنید؟ ما تازه اومدیم، اینجا هیچکس رو نمیشناسم... خیلی دوست دارم با یکی رفت و آمد کنم...
کوتاه گفتم:منم تازه اومدم...
با هیجان گفت:پس میتونیم دوست های خوبی برای هم باشیم، خونه ی شما کدوم سمته؟
با اکراه اسم محله رو بردم، لبخندی به لبش نشست و گفت:اتفاقا خونه ی ما هم همون حوالیه، درست دو تا کوچه بالاتر از شماست...
لبخند نصفه نیمه ای زدم و سری تکون دادم...
وقتی جلوی در خونه اشون پیاده اش کردم اصرار پشت اصرار که بیا خونمون، به سختی از سر خودم بازش کردم و راهی خونه شدم، نرسیده به در خونه چشمم به رحیم افتاد، جلوی خونه یک پاش رو تکیه داده بود به دیوار... بدون اینکه اهمیتی بهش بدم تک بوقی زدم تا باغبون تازه ای که فرامرز استخدام کرده بود در حیاط رو باز کنه...
با باز شدن در حیاط رحیم سرش رو بالا گرفت، به محض دیدن من با عجله جلو اومد، سریع قفل درها رو زدم و شیشه ها رو بالا کشیدم، چند بار به شیشه کوبید و سر و صدا کرد، اما حتی سرم رو به سمتش نچرخوندم....


ادامه دارد...
undefined۲۰

۳۵۲

۱۰:۲۷