#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیویک
فرامرز خودش بلد بود چطور رحیم رو ساکت کنه...
وارد اتاق که شدیم با حرص کرواتش رو باز کرد و گفت:رحیم اومده شیراز...
هول افتاد به دلم و با صدای لرزونی گفتم:خب بیاد...به ما چه؟
+اومده که بمونه! دست اون زنش رو گرفته و وسایلش رو جمع کرده، خونه اش رو فروخته و اومده اینجا یه خونه گرفته تا زندگی کنه... بهانه اشم اینه که زنشو آوردتش اینجا بلکه بتونه جمعش کنه...
دلم گواهی بد میداد، گفتم:ما که کاری به اون ها نداریم ، لازم نیست انقدر خودت رو ناراحت کنی..
کلافه گفت:فکر کردی رحیم دست برمیداره از مزاحمت؟
چند بار تا نوک زبونم اومد که بهش بگم رحیم زنگ زده اما پشیمون شدم، خودش به اندازه ی کافی پریشون و عصبانی بود
با ملایمت گفتم:انقدر حرص نخور ، رحیم سرش گرم زن و زندگی خودشه، هنر کنه به قول تو زن خودش رو جمع کنه! بعد تو فکر کردی سحر میذاره یک قدم با سمت ما برداره! محاله... مخصوصا که میدونه من شیرازم، حساسیت بیشتری روی رفت و آمد هاش به خرج میده...
فرامرز لبه ی تخت نشست و گفت:واسم عجیبه چرا ستاره تا الان خبر ازدواج ما رو پخش نکرده! من همش منتظر بودم خانواده ات بیان سراغت! یا حتی باهات تماس بگیرن...
لبخند تلخی زدم و گفتم:از کجا میدونی نگفته؟ شاید من انقدر برای خانواده ام بی اهمیت بودم که حتی رغبت نکردن سراغم رو بگیرن...
فرامرز بعد از سکوتی کوتاه گفت:از این ماجراها بوی خوبی به مشامم نمیرسه... حس میکنم رحیم اومده برای تلافی... از بچگیش همینجوری بود، عین شتر کینه ای... نمیگه من رفتم زن گرفتم و آفاق رو از خودم روندم!
+بهش فکر نکن فرامرز، رحیم زندگی خودش رو داره... عین این مدتی که کاری به کار ما نداشته...
+چی بگم والا... امیدوارم همین طوری باشه که تو میگی...
خیال فرامرز رو راحت کرده بودم، اما خیال خودم راحت نبود... تهدید های رحیم هم تمومی نداشت، انگار خبر از رفت و آمد های فرامرز داشت که به محض رفتنش زنگ میزد و با حرف هاش آزارم میداد، البته که من به محض شنیدن صداش تلفن رو قطع میکردم، اما مزاحمت هاش به شدت عصبی و پرخاشگرم کرده بود...
ترس از دست دادن اون زندگی، ترس از دست دادن مردی که بهش علاقمندرشده بودم...
آخر هفته بود و من خسته از هفته ی شلوغ و پر استرسی که پشت سر گذاشته بودم تازه از باشگاه بیرون زده بودم که صدای زنی به گوشم رسید:آفاق جون... یک لحظه...
به سمت صدا برگشتم، زن جوونی بود که به تازگی میومد باشگاه، یک زن قد بلند بسیار حراف... برخلاف من که کم حرف و گوشه گیر بودم تو همون یکی دو هفته ای که اومده بود با همه دوست شده بود و همه رو به اسم صدا میکرد...
کیفم رو تو ماشین گذاشتم و صبر کردم تا بهم برسه....
زن که اسمش ماندانا بود با عجله از عرض خیابون رد شد و گفت:خوبی عزیزم؟ ببخشید مزاحمت شدم... دیدم ماشین داری گفتم اگر میشه منم تا یک جا برسونی..
لبخند نصفه نیمه ای زدم و گفتم:بفرمایید سوار شید...
هرچند میلی به رسوندنش نداشتم،. اما انگار نه گفتن رو بلد نبودم...
ماندانا سوار ماشین شد و با شوق نگاهی به اطراف انداخت و گفت:ماشین خودته یا ماشین همسرت؟
لبخندی زدم:ماشین خودمه...
ابرویی بالا انداخت و گفت:پس باید شوهر پولداری داشته باشی!
بی جواب گذاشتمش، ماندانا اما زن پر حرفی بود و حتی سکوت من هم باعث نمیشد دست از حرافیش برداره:شوهر من که آب از دستش نمیچکه، وضع مالیش خوبه ها! ولی پول به جونش بسته اس! هربار میخواد یک چیزی واسم بخره اذیت میشه..راستی خیلی وقته شیراز زندگی میکنید؟ ما تازه اومدیم، اینجا هیچکس رو نمیشناسم... خیلی دوست دارم با یکی رفت و آمد کنم...
کوتاه گفتم:منم تازه اومدم...
با هیجان گفت:پس میتونیم دوست های خوبی برای هم باشیم، خونه ی شما کدوم سمته؟
با اکراه اسم محله رو بردم، لبخندی به لبش نشست و گفت:اتفاقا خونه ی ما هم همون حوالیه، درست دو تا کوچه بالاتر از شماست...
لبخند نصفه نیمه ای زدم و سری تکون دادم...
وقتی جلوی در خونه اشون پیاده اش کردم اصرار پشت اصرار که بیا خونمون، به سختی از سر خودم بازش کردم و راهی خونه شدم، نرسیده به در خونه چشمم به رحیم افتاد، جلوی خونه یک پاش رو تکیه داده بود به دیوار... بدون اینکه اهمیتی بهش بدم تک بوقی زدم تا باغبون تازه ای که فرامرز استخدام کرده بود در حیاط رو باز کنه...
با باز شدن در حیاط رحیم سرش رو بالا گرفت، به محض دیدن من با عجله جلو اومد، سریع قفل درها رو زدم و شیشه ها رو بالا کشیدم، چند بار به شیشه کوبید و سر و صدا کرد، اما حتی سرم رو به سمتش نچرخوندم....
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیویک
فرامرز خودش بلد بود چطور رحیم رو ساکت کنه...
وارد اتاق که شدیم با حرص کرواتش رو باز کرد و گفت:رحیم اومده شیراز...
هول افتاد به دلم و با صدای لرزونی گفتم:خب بیاد...به ما چه؟
+اومده که بمونه! دست اون زنش رو گرفته و وسایلش رو جمع کرده، خونه اش رو فروخته و اومده اینجا یه خونه گرفته تا زندگی کنه... بهانه اشم اینه که زنشو آوردتش اینجا بلکه بتونه جمعش کنه...
دلم گواهی بد میداد، گفتم:ما که کاری به اون ها نداریم ، لازم نیست انقدر خودت رو ناراحت کنی..
کلافه گفت:فکر کردی رحیم دست برمیداره از مزاحمت؟
چند بار تا نوک زبونم اومد که بهش بگم رحیم زنگ زده اما پشیمون شدم، خودش به اندازه ی کافی پریشون و عصبانی بود
با ملایمت گفتم:انقدر حرص نخور ، رحیم سرش گرم زن و زندگی خودشه، هنر کنه به قول تو زن خودش رو جمع کنه! بعد تو فکر کردی سحر میذاره یک قدم با سمت ما برداره! محاله... مخصوصا که میدونه من شیرازم، حساسیت بیشتری روی رفت و آمد هاش به خرج میده...
فرامرز لبه ی تخت نشست و گفت:واسم عجیبه چرا ستاره تا الان خبر ازدواج ما رو پخش نکرده! من همش منتظر بودم خانواده ات بیان سراغت! یا حتی باهات تماس بگیرن...
لبخند تلخی زدم و گفتم:از کجا میدونی نگفته؟ شاید من انقدر برای خانواده ام بی اهمیت بودم که حتی رغبت نکردن سراغم رو بگیرن...
فرامرز بعد از سکوتی کوتاه گفت:از این ماجراها بوی خوبی به مشامم نمیرسه... حس میکنم رحیم اومده برای تلافی... از بچگیش همینجوری بود، عین شتر کینه ای... نمیگه من رفتم زن گرفتم و آفاق رو از خودم روندم!
+بهش فکر نکن فرامرز، رحیم زندگی خودش رو داره... عین این مدتی که کاری به کار ما نداشته...
+چی بگم والا... امیدوارم همین طوری باشه که تو میگی...
خیال فرامرز رو راحت کرده بودم، اما خیال خودم راحت نبود... تهدید های رحیم هم تمومی نداشت، انگار خبر از رفت و آمد های فرامرز داشت که به محض رفتنش زنگ میزد و با حرف هاش آزارم میداد، البته که من به محض شنیدن صداش تلفن رو قطع میکردم، اما مزاحمت هاش به شدت عصبی و پرخاشگرم کرده بود...
ترس از دست دادن اون زندگی، ترس از دست دادن مردی که بهش علاقمندرشده بودم...
آخر هفته بود و من خسته از هفته ی شلوغ و پر استرسی که پشت سر گذاشته بودم تازه از باشگاه بیرون زده بودم که صدای زنی به گوشم رسید:آفاق جون... یک لحظه...
به سمت صدا برگشتم، زن جوونی بود که به تازگی میومد باشگاه، یک زن قد بلند بسیار حراف... برخلاف من که کم حرف و گوشه گیر بودم تو همون یکی دو هفته ای که اومده بود با همه دوست شده بود و همه رو به اسم صدا میکرد...
کیفم رو تو ماشین گذاشتم و صبر کردم تا بهم برسه....
زن که اسمش ماندانا بود با عجله از عرض خیابون رد شد و گفت:خوبی عزیزم؟ ببخشید مزاحمت شدم... دیدم ماشین داری گفتم اگر میشه منم تا یک جا برسونی..
لبخند نصفه نیمه ای زدم و گفتم:بفرمایید سوار شید...
هرچند میلی به رسوندنش نداشتم،. اما انگار نه گفتن رو بلد نبودم...
ماندانا سوار ماشین شد و با شوق نگاهی به اطراف انداخت و گفت:ماشین خودته یا ماشین همسرت؟
لبخندی زدم:ماشین خودمه...
ابرویی بالا انداخت و گفت:پس باید شوهر پولداری داشته باشی!
بی جواب گذاشتمش، ماندانا اما زن پر حرفی بود و حتی سکوت من هم باعث نمیشد دست از حرافیش برداره:شوهر من که آب از دستش نمیچکه، وضع مالیش خوبه ها! ولی پول به جونش بسته اس! هربار میخواد یک چیزی واسم بخره اذیت میشه..راستی خیلی وقته شیراز زندگی میکنید؟ ما تازه اومدیم، اینجا هیچکس رو نمیشناسم... خیلی دوست دارم با یکی رفت و آمد کنم...
کوتاه گفتم:منم تازه اومدم...
با هیجان گفت:پس میتونیم دوست های خوبی برای هم باشیم، خونه ی شما کدوم سمته؟
با اکراه اسم محله رو بردم، لبخندی به لبش نشست و گفت:اتفاقا خونه ی ما هم همون حوالیه، درست دو تا کوچه بالاتر از شماست...
لبخند نصفه نیمه ای زدم و سری تکون دادم...
وقتی جلوی در خونه اشون پیاده اش کردم اصرار پشت اصرار که بیا خونمون، به سختی از سر خودم بازش کردم و راهی خونه شدم، نرسیده به در خونه چشمم به رحیم افتاد، جلوی خونه یک پاش رو تکیه داده بود به دیوار... بدون اینکه اهمیتی بهش بدم تک بوقی زدم تا باغبون تازه ای که فرامرز استخدام کرده بود در حیاط رو باز کنه...
با باز شدن در حیاط رحیم سرش رو بالا گرفت، به محض دیدن من با عجله جلو اومد، سریع قفل درها رو زدم و شیشه ها رو بالا کشیدم، چند بار به شیشه کوبید و سر و صدا کرد، اما حتی سرم رو به سمتش نچرخوندم....
ادامه دارد...
۳۵۲
۱۰:۲۷