#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسی
انقدر خونه بی وسیله بود که روی زمین نشستیم و ناهار خوردیم و بعد قرار شد سیما خانم بمونه خونه و ما برای خرید وسایل خونه راهی بازار بشیم...
اول از همه چند تخته فرش خریدیم،تمام تلاشم رو میکردم تا همه چیز شیک و مد روز باشه، گاهی ناخودآگاه به سمت وسایلی میرفتم که قبلا سوزان عینش رو خریده بود و گاهی با راهنمایی فرامرز بهترین ها رو انتخاب میکردم...
تا شب فقط تونستیم فرش و مبل و پرده رو انتخاب کنیم و قرار شد همه رو فردا تا قبل ظهر برامون بفرستن....
هنوز کلی وسیله مونده بود، از تخت و میز ناهار خوری گرفته، تا وسایل برقی و ظرف و ظروف!
به پیشنهاد فرامرز برگشتیم خونه، سیما خانم رو راهی خونه ی دخترش کردیم تا شب رو اونجا بمونه، خودمون هم شناسنامه و عقد نامه رو برداشتیم و راهی هتل شدیم...
مقصدمون یکی از بهترین هتل های شیراز که فقط چند باری از کنارش رد شده بودم...
یک ساختمون بسیار بلند و شیشه ای که از دور جلب توجه میکرد، اتاق ما یک اتاق بزرگ با مبلمان چوبی کرم رنگ و یخچال و تلویزیون بود که پنجره ی قدی اش به باغ های اطراف شیراز باز میشد...
قرار بود یک هفته تو اون هتل بمونیم، یک هفته که برای من بسیار خاطره انگیز بود....
صبح و عصر همراه فرامرز دنبال خرید و دکور جدید خونه بودیم، از فردای اون روز یک زن و مرد جوون هم ما رو تو خرید همراهی میکردن تا بهترین وسایل رو برای خونه بخریم و دکور بی نقصی داشته باشیم...
شب ها هم خسته از روز شلوغی که داشتیم با فرامرز ساعت ها حرف میزدیم، از خونه و وسایل جدیدش، از آینده ای که قرار بود کنار هم بسازیم...
یادمه تو همون یک هفته یکی دوبار حرف رو به سمت بچه دار شدن پیش کشیده بودم، نه که مستقیم چیزی بگم، اما غیر مستقیم اشاره کرده بودم... اما هربار فرامرز به طرز ماهرانه ای حرف رو عوض میکرد و این دلهره رو به جون من مینداخت که نکنه علاقه فرامرز زودگذر بوده... ولی وقتی محبتش و میدیدم بهش شک نمیکردم...
یک هفته بعد همه چیز برای برگشت ما به خونه آماده بود، همه ی وسایل خونه طبق سلیقه ی من و راهنمایی های زن و مرد جوونی که کارشون دکور و طراحی خونه بود خریده شده بود و از نظر خودم خونه خیلی قشنگتر از قبل شده بود، تو فضای نشیمن اول مبل های راحتی گذاشته بودیم و تو فضای پذیرایی مبل های کلاسیک ...
فرش ها رو تو دو رنگ سبز و کرم خریده بودیم، رنگ سبز برای پذیرایی و رنگ کرم برای نشیمن اول...
یک تخت خیلی قشنگ هم برای خودمون خریده بودیم که فروشنده میگفت از جنس چوب گردو هستش، یک کاناپه ی سه نفره هم برای اتاق خواب گرفته بودیم، به همراه یک تلویزیون که درست روبه روی تخت نصب شده بود...
وسایل برقی هم از بهترین و به روز ترین برند ها بود و کار رو برای سیما خانم راحت تر کرده بود...
دیگه احساس سنگینی نداشتم، دیگه حس نمیکردم اومدم و زندگی اون زن رو ازش گرفتم... فرامرز هزاران بار باهام حرف زده بود و قانعم کرده بود که حتی اگر من از رحیم جدا نمیشدم، اون و سوزان باز هم از هم جدا میشدن، هربار هم از فرامرز میپرسیدم علت اصلی طلاقتون چی بوده، میگفت علتی جز نبود علاقه نداشته!
مدتی از برگشتمون به خونه گذشته بود، یادمه تابستون رو به اتمام بود که یک روز زنگ تلفن خونه به صدا در اومد، تازه از سر کلاس ریاضی برگشته بودم که سیما خانم گفت یک زن جوون پشت تلفن با من کار داره!
با تعجب گوشی رو برداشتم، اما به جای شنیدن صدای یک زن، صدای گرفته ی رحیم به گوشم رسید!
+آفاق خانم! زن سابق..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:واسه چی زنگ زدی؟ میدونی اگر فرامرز بفهمه زنگ زدی چیکارت میکنه؟
با نفرت گفت:اسم اون رو به زبون نیار، خوب گوش کن ببین من چی بهت میگم. من تا به اون فرامرز یه زخم کاری نزنم ول کن نیستم، میفهمی؟ زندگیتون رو خراب..
نذاشتم حرفش تموم بشه، تلفن رو گذاشتم و سریع از پریز کشیدمش...تمام بدنم میلرزید، چنگی به موهام زدم و روی مبل نشستم، هنوز حرف های سوزان یادم نرفته بود که سرو کله ی رحیم پیدا شده بود..
سیما رو صدا زدم و گفتم:من میرم بالا بخوابم، تلفن رو وصل کن، جز فرامرز هرکسی زنگ زد بدون سوال و جواب تلفن رو قطع میکنی، شنیدی؟
سیما خانم چشمی گفت و سیم تلفن رو برداشت و وصلش کرد...
با حالی خراب از پله ها بالا رفتم، شک نداشتم رحیم و سوزان نمیذاشتن ما راحت زندگیمون رو بکنیم... باید هرجور شده از فرامرز میخواستم عقد دائم رو جاری کنه...
تازه برای چیدن میز ناهار رفته بودم پایین که فرامرز رسید خونه، حسابی پکر بود و اخم هاش درهم، میز رو به سیما سپردم و با عجله کیفش رو از دستش گرفتم:خوبی ؟ طوری شده؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:بریم بالا... لباس عوض کنم بهت میگم...
نگران دنبالش راه افتادم، با خودم گفتم باید تو اولین فرصت بهش بگم رحیم زنگ زده،
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسی
انقدر خونه بی وسیله بود که روی زمین نشستیم و ناهار خوردیم و بعد قرار شد سیما خانم بمونه خونه و ما برای خرید وسایل خونه راهی بازار بشیم...
اول از همه چند تخته فرش خریدیم،تمام تلاشم رو میکردم تا همه چیز شیک و مد روز باشه، گاهی ناخودآگاه به سمت وسایلی میرفتم که قبلا سوزان عینش رو خریده بود و گاهی با راهنمایی فرامرز بهترین ها رو انتخاب میکردم...
تا شب فقط تونستیم فرش و مبل و پرده رو انتخاب کنیم و قرار شد همه رو فردا تا قبل ظهر برامون بفرستن....
هنوز کلی وسیله مونده بود، از تخت و میز ناهار خوری گرفته، تا وسایل برقی و ظرف و ظروف!
به پیشنهاد فرامرز برگشتیم خونه، سیما خانم رو راهی خونه ی دخترش کردیم تا شب رو اونجا بمونه، خودمون هم شناسنامه و عقد نامه رو برداشتیم و راهی هتل شدیم...
مقصدمون یکی از بهترین هتل های شیراز که فقط چند باری از کنارش رد شده بودم...
یک ساختمون بسیار بلند و شیشه ای که از دور جلب توجه میکرد، اتاق ما یک اتاق بزرگ با مبلمان چوبی کرم رنگ و یخچال و تلویزیون بود که پنجره ی قدی اش به باغ های اطراف شیراز باز میشد...
قرار بود یک هفته تو اون هتل بمونیم، یک هفته که برای من بسیار خاطره انگیز بود....
صبح و عصر همراه فرامرز دنبال خرید و دکور جدید خونه بودیم، از فردای اون روز یک زن و مرد جوون هم ما رو تو خرید همراهی میکردن تا بهترین وسایل رو برای خونه بخریم و دکور بی نقصی داشته باشیم...
شب ها هم خسته از روز شلوغی که داشتیم با فرامرز ساعت ها حرف میزدیم، از خونه و وسایل جدیدش، از آینده ای که قرار بود کنار هم بسازیم...
یادمه تو همون یک هفته یکی دوبار حرف رو به سمت بچه دار شدن پیش کشیده بودم، نه که مستقیم چیزی بگم، اما غیر مستقیم اشاره کرده بودم... اما هربار فرامرز به طرز ماهرانه ای حرف رو عوض میکرد و این دلهره رو به جون من مینداخت که نکنه علاقه فرامرز زودگذر بوده... ولی وقتی محبتش و میدیدم بهش شک نمیکردم...
یک هفته بعد همه چیز برای برگشت ما به خونه آماده بود، همه ی وسایل خونه طبق سلیقه ی من و راهنمایی های زن و مرد جوونی که کارشون دکور و طراحی خونه بود خریده شده بود و از نظر خودم خونه خیلی قشنگتر از قبل شده بود، تو فضای نشیمن اول مبل های راحتی گذاشته بودیم و تو فضای پذیرایی مبل های کلاسیک ...
فرش ها رو تو دو رنگ سبز و کرم خریده بودیم، رنگ سبز برای پذیرایی و رنگ کرم برای نشیمن اول...
یک تخت خیلی قشنگ هم برای خودمون خریده بودیم که فروشنده میگفت از جنس چوب گردو هستش، یک کاناپه ی سه نفره هم برای اتاق خواب گرفته بودیم، به همراه یک تلویزیون که درست روبه روی تخت نصب شده بود...
وسایل برقی هم از بهترین و به روز ترین برند ها بود و کار رو برای سیما خانم راحت تر کرده بود...
دیگه احساس سنگینی نداشتم، دیگه حس نمیکردم اومدم و زندگی اون زن رو ازش گرفتم... فرامرز هزاران بار باهام حرف زده بود و قانعم کرده بود که حتی اگر من از رحیم جدا نمیشدم، اون و سوزان باز هم از هم جدا میشدن، هربار هم از فرامرز میپرسیدم علت اصلی طلاقتون چی بوده، میگفت علتی جز نبود علاقه نداشته!
مدتی از برگشتمون به خونه گذشته بود، یادمه تابستون رو به اتمام بود که یک روز زنگ تلفن خونه به صدا در اومد، تازه از سر کلاس ریاضی برگشته بودم که سیما خانم گفت یک زن جوون پشت تلفن با من کار داره!
با تعجب گوشی رو برداشتم، اما به جای شنیدن صدای یک زن، صدای گرفته ی رحیم به گوشم رسید!
+آفاق خانم! زن سابق..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:واسه چی زنگ زدی؟ میدونی اگر فرامرز بفهمه زنگ زدی چیکارت میکنه؟
با نفرت گفت:اسم اون رو به زبون نیار، خوب گوش کن ببین من چی بهت میگم. من تا به اون فرامرز یه زخم کاری نزنم ول کن نیستم، میفهمی؟ زندگیتون رو خراب..
نذاشتم حرفش تموم بشه، تلفن رو گذاشتم و سریع از پریز کشیدمش...تمام بدنم میلرزید، چنگی به موهام زدم و روی مبل نشستم، هنوز حرف های سوزان یادم نرفته بود که سرو کله ی رحیم پیدا شده بود..
سیما رو صدا زدم و گفتم:من میرم بالا بخوابم، تلفن رو وصل کن، جز فرامرز هرکسی زنگ زد بدون سوال و جواب تلفن رو قطع میکنی، شنیدی؟
سیما خانم چشمی گفت و سیم تلفن رو برداشت و وصلش کرد...
با حالی خراب از پله ها بالا رفتم، شک نداشتم رحیم و سوزان نمیذاشتن ما راحت زندگیمون رو بکنیم... باید هرجور شده از فرامرز میخواستم عقد دائم رو جاری کنه...
تازه برای چیدن میز ناهار رفته بودم پایین که فرامرز رسید خونه، حسابی پکر بود و اخم هاش درهم، میز رو به سیما سپردم و با عجله کیفش رو از دستش گرفتم:خوبی ؟ طوری شده؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:بریم بالا... لباس عوض کنم بهت میگم...
نگران دنبالش راه افتادم، با خودم گفتم باید تو اولین فرصت بهش بگم رحیم زنگ زده،
ادامه دارد....
✾
۳۲۷
۸:۰۵