عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوبیستونه دیگه تو اون خونه احساس آرامش نمیکردم، از فکر اینکه تمام اون وسایل رو سوزان خریده و دکور کرده عذاب میکشیدم... دقیقا حس یک دزد رو داشتم، دزدی که به زندگی اون زن حمله کرده بود و خوشبختیش رو ازش گرفته بود... اون شب وقتی فرامرز برگشت خونه ساعت از دوازده شب گذشته بود، خسته از سفری که داشت اول به حمام پناه برد، من اما دلم طاقت نداشت تا فردا صبر کنم، همش حرف های سوزان میومد تو سرم... دیگه طاقت موندن تو اون خونه رو نداشتم، حاضر بودم برگردم تو همون سوئیت ساده، اما تو خونه ای که اون زن دکور کرده نباشم... فرامرز انگار متوجه حال بدم شد، با وجود خستگی زیادش گفت:چیزی شده؟ ناراحت به نظر میرسی؟ با صدای خفه ای گفتم:تو و سوزان... واسه چی از هم طلاق گرفتید؟ اخمی کرد و گفت:چی شده بعد این همه وقت یاد این ماجرا افتادی؟ بی مقدمه گفتم:سوزان اینجا بود... جا خورد، برای لحظه ای مکث کرد و بعد شاکی گفت:چرا راهش دادی داخل؟ +من راهش ندادم، سیما راهش داده بود... بعدم اومد اینجا و یک حرف های عجیب و غریب زد... از.. از چیدمان این خونه میگفت.. از اینکه همه ی وسایلش رو خودش خریده و دکور کرده... من... از وقتی رفته دیگه تو این خونه احساس آرامش ندارم، حس میکنم به خونه و زندگی اون زن حمله کردم... بعدم گفت.. گفت مقصر طلاقتون من بودم! گفت دلیل اصلی طلاق رو از تو سوال کنم.... فرامرز کلافه چنگی به موهاش زد و گفت:چطور نشستی به حرفهای بیخود اون زن گوش کردی؟ شاکی گفتم:مگه نگفتی اون زن خودش طلاق میخواسته! پس چرا یک طور رفتار میکنه انگار من باعث و بانی خراب شدن زندگیشم؟ چرا گفت دلیل اصلی طلاق رو از تو سوال کنم؟ من دارم از عذاب وجدان داغون میشم فرامرز...اصلا اون از کجا میدونست تو شیراز نیستی! از کجا میدونست عقد ما دائم نیست؟ اون چطور انقدر از مسائل زندگی ما خبر داره؟ با ملایمت گفت:خودت رو عذاب نده... خودت میدونی چقدر دوستت دارم... سوزان یک زمانی زن من بوده، پدرش شریک کاری من بوده، برادرش هنوز هم شریک کاری منه... البته که به راحتی میتونه از طریق برادرش از رفت و آمد های من با خبر بشه، از طرفی مهمون های مراسم عقد ما، دوستای مشترک من و سپهر، برادر سوزان هستن... عجیب نیست فهمیدن اینکه ما عقد دائم نکردیم... در مورد اینکه میگی سوزان تو رو باعث و بانی طلاق ما میدونسته هم همه چیز روشنه! سوزان خیلی وقت بود میدونست من یکی دیگه رو دوست دارم! نمیدونست تو کی هستی، واسش سنگین بود قبول این ماجرا... به قول خودش غرورش شکسته شده بود... واسه همین بود که کم کم از من دور شد، با اینکه من هیچ رفتار بدی باهاش نداشتم... حتی تلاش کردم تا میون امون رو درست کنم، اما غرور سوزان خیلی واسش مهم بود! الانم همه چیز بین ما تموم شده، خیلی وقته تموم شده، حتی قبل طلاق تو... نیازی نیست انقدر خودت رو عذاب بدی.... اشک نشست روی گونه ام و با صدای خفه ای گفتم:این خونه... خونه رو اون دکور کرده؟ بله ی ضعیفی گفت، آهی کشیدم و گفتم:سعی میکنم باهاش کنار بیام.. +من نمیخوام تو با چیزی کنار بیای... من بهترین ها رو برات فراهم میکنم... فردای اون روز با سر و صدای عجیبی از خواب بیدار شدم، گیج و منگ به سمت تراس رفتم، صدای حرف زدن و سر و صدای چند مرد میومد... از تراس نگاهی به حیاط انداختم، چند مرد مشغول بیرون بردم اثاثیه ی خونه بودن! ابرویی بالا انداختم و سریع لباس عوض کردم و پایین رفتم... وارد سالن که شدم تقریبا دیگه هیچ وسیله ای تو سالن بزرگ خونه نبود! نه فرش های ابریشم و دستباف، نه تابلوهای گرون قیمت و نه حتی مبل های کلاسیکی که با پارچه های مخمل زرشکی رنگ ،جلوه ی قشنگی به سالن داده بود... سیما خانم با دیدنم به سرعت جلو دوید و گفت:صبح بخیر خانم... بیایید ببینید آقا چیکار کرده! از شش صبح رفته چند نفر رو آورده، کل وسایل خونه رو خالی کردن! فقط مونده وسایل بالا... حتی تو آشپزخونه هم چیزی باقی نذاشتن! گفتن قراره کل وسایل رو با سلیقه ی شما بخرن! بی اختیار لبخندی روی لبم نشست، اصلا فکر نمیکردم فرامرز همچین کاری کنه! عوض کردن کل وسایل اون خونه ی بزرگ خرج سنگینی رو دستش میذاشت... خواستم به سمت حیاط برم که فرامرز خودش اومد داخل، هیجان زده جلو رفتم و گفتم:این چه کاری بود کردی فرامرز! من راضی نبودم این همه خرج بذارم رو دستت.. زمزمه کرد:اینجا خونه ی توئه، دوست دارم تو خونه ات آرامش داشته باشی... دروغ چرا، خییل خوشحال شدم، کم کاری نبود کاری که فرامرز کرده بود! خدا میدونست چقدر ممنونش بودم... کل وسایل خونه بار دو تا ماشین سنگین شد و از خونه بیرون رفت، نه من پرسیدم اون وسایل کجا رفت، نه فرامرز توضیحی داد.... موقع ناهار که شد ناهار رو از بیرون گرفت، ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسی


انقدر خونه بی وسیله بود که روی زمین نشستیم و ناهار خوردیم و بعد قرار شد سیما خانم بمونه خونه و ما برای خرید وسایل خونه راهی بازار بشیم...
اول از همه چند تخته فرش خریدیم،تمام تلاشم رو میکردم تا همه چیز شیک و مد روز باشه، گاهی ناخودآگاه به سمت وسایلی میرفتم که قبلا سوزان عینش رو خریده بود و گاهی با راهنمایی فرامرز بهترین ها رو انتخاب میکردم...
تا شب فقط تونستیم فرش و مبل و پرده رو انتخاب کنیم و قرار شد همه رو فردا تا قبل ظهر برامون بفرستن....
هنوز کلی وسیله مونده بود، از تخت و میز ناهار خوری گرفته، تا وسایل برقی و ظرف و ظروف!
به پیشنهاد فرامرز برگشتیم خونه، سیما خانم رو راهی خونه ی دخترش کردیم تا شب رو اونجا بمونه، خودمون هم شناسنامه و عقد نامه رو برداشتیم و راهی هتل شدیم...
مقصدمون یکی از بهترین هتل های شیراز که فقط چند باری از کنارش رد شده بودم...
یک ساختمون بسیار بلند و شیشه ای که از دور جلب توجه میکرد، اتاق ما یک اتاق بزرگ با مبلمان چوبی کرم رنگ و یخچال و تلویزیون بود که پنجره ی قدی اش به باغ های اطراف شیراز باز میشد...
قرار بود یک هفته تو اون هتل بمونیم، یک هفته که برای من بسیار خاطره انگیز بود....
صبح و عصر همراه فرامرز دنبال خرید و دکور جدید خونه بودیم، از فردای اون روز یک زن و مرد جوون هم ما رو تو خرید همراهی میکردن تا بهترین وسایل رو برای خونه بخریم و دکور بی نقصی داشته باشیم...
شب ها هم خسته از روز شلوغی که داشتیم با فرامرز ساعت ها حرف میزدیم، از خونه و وسایل جدیدش، از آینده ای که قرار بود کنار هم بسازیم...
یادمه تو همون یک هفته یکی دوبار حرف رو به سمت بچه دار شدن پیش کشیده بودم، نه که مستقیم چیزی بگم، اما غیر مستقیم اشاره کرده بودم... اما هربار فرامرز به طرز ماهرانه ای حرف رو عوض میکرد و این دلهره رو به جون من مینداخت که نکنه علاقه فرامرز زودگذر بوده... ولی وقتی محبتش و میدیدم بهش شک نمیکردم...
یک هفته بعد همه چیز برای برگشت ما به خونه آماده بود، همه ی وسایل خونه طبق سلیقه ی من و راهنمایی های زن و مرد جوونی که کارشون دکور و طراحی خونه بود خریده شده بود و از نظر خودم خونه خیلی قشنگتر از قبل شده بود، تو فضای نشیمن اول مبل های راحتی گذاشته بودیم و تو فضای پذیرایی مبل های کلاسیک ...
فرش ها رو تو دو رنگ سبز و کرم خریده بودیم، رنگ سبز برای پذیرایی و رنگ کرم برای نشیمن اول...
یک تخت خیلی قشنگ هم برای خودمون خریده بودیم که فروشنده میگفت از جنس چوب گردو هستش، یک کاناپه ی سه نفره هم برای اتاق خواب گرفته بودیم، به همراه یک تلویزیون که درست روبه روی تخت نصب شده بود...
وسایل برقی هم از بهترین و به روز ترین برند ها بود و کار رو برای سیما خانم راحت تر کرده بود...
دیگه احساس سنگینی نداشتم، دیگه حس نمیکردم اومدم و زندگی اون زن رو ازش گرفتم... فرامرز هزاران بار باهام حرف زده بود و قانعم کرده بود که حتی اگر من از رحیم جدا نمی‌شدم، اون و سوزان باز هم از هم جدا می‌شدن، هربار هم از فرامرز می‌پرسیدم علت اصلی طلاقتون چی بوده، میگفت علتی جز نبود علاقه نداشته!
مدتی از برگشتمون به خونه گذشته بود، یادمه تابستون رو به اتمام بود که یک روز زنگ تلفن خونه به صدا در اومد، تازه از سر کلاس ریاضی برگشته بودم که سیما خانم گفت یک زن جوون پشت تلفن با من کار داره!
با تعجب گوشی رو برداشتم، اما به جای شنیدن صدای یک زن، صدای گرفته ی رحیم به گوشم رسید!
+آفاق خانم! زن سابق..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:واسه چی زنگ زدی؟ میدونی اگر فرامرز بفهمه زنگ زدی چیکارت میکنه؟
با نفرت گفت:اسم اون رو به زبون نیار، خوب گوش کن ببین من چی بهت میگم. من تا به اون فرامرز یه زخم کاری نزنم ول کن نیستم، میفهمی؟ زندگیتون رو خراب..
نذاشتم حرفش تموم بشه، تلفن رو گذاشتم و سریع از پریز کشیدمش...تمام بدنم میلرزید، چنگی به موهام زدم و روی مبل نشستم، هنوز حرف های سوزان یادم نرفته بود که سرو کله ی رحیم پیدا شده بود..
سیما رو صدا زدم و گفتم:من میرم بالا بخوابم، تلفن رو وصل کن، جز فرامرز هرکسی زنگ زد بدون سوال و جواب تلفن رو قطع میکنی، شنیدی؟
سیما خانم چشمی گفت و سیم تلفن رو برداشت و وصلش کرد...
با حالی خراب از پله ها بالا رفتم، شک نداشتم رحیم و سوزان نمیذاشتن ما راحت زندگیمون رو بکنیم... باید هرجور شده از فرامرز میخواستم عقد دائم رو جاری کنه...
تازه برای چیدن میز ناهار رفته بودم پایین که فرامرز رسید خونه، حسابی پکر بود و اخم هاش درهم، میز رو به سیما سپردم و با عجله کیفش رو از دستش گرفتم:خوبی ؟ طوری شده؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:بریم بالا... لباس عوض کنم بهت میگم...
نگران دنبالش راه افتادم، با خودم گفتم باید تو اولین فرصت بهش بگم رحیم زنگ زده،


ادامه دارد....




undefined۱۵

۳۲۷

۸:۰۵