عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوبیستوهشت لب گزیدم و نگران گفتم:اومده اینجا چیکار؟ واسه چی راهش دادی داخل؟ عقلت نمی‌رسید که زن سابق آقا رو نباید راه بدی؟ سیما خانم شرمنده گفت:ببخشید تو رو خدا... آخه چطور بیرونش میکردم... درست نبود... با حرص گفتم:خیلی خب، برو پذیرایی کن تا من لباس عوض کنم و بیام.... پله ها رو دو تا یکی کردم و با عجله وارد اتاقم شدم، سرسری دوش گرفتم و کمی موهام رو خشک کردم. حسابی دیر شده بود اما نمیتونستم بعد باشگاه بشینم جلوی زن سابق شوهرم! کمی به خودم رسیدم و یکی از بهترین کت و دامن هام رو تن کردم... وقتی وارد سالن شدم و چشمم به سوزان افتاد فهمیدم نه حمام رفتن، نه آرایش کردن و نه حتی پوشیدن بهترین لباس ها نمیتونست من رو به حد و اندازه‌ی اون زن زیبا و ظریف برسونه! زنی با قد متوسط و لاغر اندام، با موهای فر و قهوه ای رنگ و چشم هایی درشت و لب هایی قلوه ای... زنی که از زیبایی هیچی کم نداشت و حقیقتا نمیدونستم فرامرز چطور به این زن زیبا علاقمند نشده! با دیدن اون زن زیبا ترس و دلهره ام بیشتر شد، اصلا نمیدونستم باید چی بهش بگم! وسط سالن خونه ایستاده بودم و خیره نگاهش میکردم، انگار من آدمی بودم که اون خونه رو غضب کرده بودم! شایدم اون خونه و زندگی و اون مرد رو! با صدای لرزونی بفرماییدی گفتم و تقریبا وا رفتم روی مبل، کمی خودم رو جمع و جور کردم و با صدای گرفته ای گفتم:خوشوقتم... من... آفاق هستم... لبخندی زد، دندون های ردیف و سفیدش زیباییش رو دو چندان کرد، و البته صدای نرم و زنونه اش... +میشناسمتون... عروس ستاره.. البته عروس سابق ستاره! و زن فعلی فرامرز... البته فعلا... اینو گفت و نیشخندی زد، انگار تو دلم رخت میشستن، چشم چرخوندم و رو به سیما خانم گفتم:لطف کن زنگ بزن فرامرز امروز زودتر بیاد... بهشون بگو مهمون داریم... سوزان پا روی پا انداخت و با غرور گفت:فرامرز شیراز نیست، برای چک کردن بارهای لندن رفته رفسنجان... بهت زده نگاهش کردم، چطور همچین اطلاعات دقیقی از رفت و آمد فرامرز داشت! البته که فرامرز این رو بهم گفته بود، منتهی من فراموش کرده بودم... به سختی لبخندی زدم و گفتم:من میتونم علت حضور شما رو بدونم؟ نگاهی به اطراف انداخت و از جا بلند شد، جلوی تابلو فرشی که به دیوار وصل بود ایستاد و گفت:خوبه... دست به دکور خونه نزدید... همه چیز همون طوری بود که من چیده بودم...برای چیدن این خونه شش ماه تمام زحمت کشیدم...خرید لوکس ترین وسیله ها، چیدنش به بهترین شکل... فکر نمیکردم یک روز همه اش به دست یک زنی مثل تو بیوفته! کلافه دستم رو مشت کردم و گفتم:نمیخوایید علت حضورتون رو بگید؟ قطعا برای چک کردن دکور خونه نیومدید! به سمتم چرخید، دست به کمر با لبخندی به سمتم اومد، احساس بدی داشتم... حس میکردم در برابر این زن زیادی کمم! اصلا حرفی برای گفتن به این زن ندارم! تو دو قدمیم ایستاد و با نیشخندی گفت:خیلی دوست داشتم بدونم تو چی داشتی که فرامرز بهت علاقمند شده بود! وقتی گفت فرامرز بهت علاقمند شده بود انگار دلم آروم گرفت، قبلش هزار جور فکر ناجور به سرم خورده بود... لب هاش رو جمع کرد و شونه ای بالا انداخت:حالا فهمیدم که هیچی نداشتی.. لااقل از من چیزی سر نداشتی! با صدای لرزونی گفتم:طلاق شما... ربطی به من نداشته! فرامرز قبل دیدن من میخواسته از شما جدا بشه، حتی... گفته خود شما بیشتر اصرار به طلاق داشتید! منم تا قبل طلاق رسمی شما، هیچ امیدی به فرامرز نداده بودم... خندید، دستی به موهاش کشید و گفت:به تو گفته من اصرار به طلاق داشتم؟ به سختی آب دهنم رو قورت دادم و بله ی ضعیفی گفتم... ابرویی بالا انداخت و گفت:البته، من طلاق میخواستم... اما دلیلش... دلیلش رو بهت گفته؟ سری به نشونه ی نه تکون دادم... چشم هاش رو ریز کرد و انگشت اشاره اش رو بهم زد:تو... تو باعث شدی فرامرز هیچوقت من رو نبینه... نه من رو، نه علاقه من رو.. با نفرت نگاهم کرد:تو! یک دخترک روستایی ! یک دختر بیسواد و ... اشک حلقه زد تو چشمم، قطعا ستاره از گذشته ی من به این زن گفته بود...وگرنه این زن از کجا میدونست ماجرارو... کمی خودش رو جمع و جور کرد و با خشم گفت:البته دلیل اصلی طلاق ما این نبود... کیفش رو از روی مبل برداشت و بهم نزدیک شد:دلیل اصلیش رو از خود فرامرز بپرس! شک ندارم جسارت گفتنش رو نداره... این رو گفت و تنه ی محکمی بهم زد و از کنارم رد شد، دستی به شونه ی دردناکم کشیدم و به سمتش چرخیدم... نرسیده به در با صدای بلندی گفت:تو در حد و اندازه ی این خونه و زندگی نیستی! لایقش هم نیستی... خیلی زود همه رو از دست میدی...این حرف من رو یادت نره.. این رو گفت و در رو محکم بهم کوبید و ترسی عجیب به جون من انداخت... عذاب وجدان داشتم، حس میکردم در مورد علت جداییشون زیاد سوال نپرسیدم از فرامرز... ادامه دارد.... ✾
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستونه


دیگه تو اون خونه احساس آرامش نمیکردم، از فکر اینکه تمام اون وسایل رو سوزان خریده و دکور کرده عذاب میکشیدم... دقیقا حس یک دزد رو داشتم، دزدی که به زندگی اون زن حمله کرده بود و خوشبختیش رو ازش گرفته بود...
اون شب وقتی فرامرز برگشت خونه ساعت از دوازده شب گذشته بود، خسته از سفری که داشت اول به حمام پناه برد،
من اما دلم طاقت نداشت تا فردا صبر کنم، همش حرف های سوزان میومد تو سرم... دیگه طاقت موندن تو اون خونه رو نداشتم، حاضر بودم برگردم تو همون سوئیت ساده، اما تو خونه ای که اون زن دکور کرده نباشم...
فرامرز انگار متوجه حال بدم شد، با وجود خستگی زیادش گفت:چیزی شده؟ ناراحت به نظر میرسی؟
با صدای خفه ای گفتم:تو و سوزان... واسه چی از هم طلاق گرفتید؟
اخمی کرد و گفت:چی شده بعد این همه وقت یاد این ماجرا افتادی؟
بی مقدمه گفتم:سوزان اینجا بود...
جا خورد، برای لحظه ای مکث کرد و بعد شاکی گفت:چرا راهش دادی داخل؟
+من راهش ندادم، سیما راهش داده بود... بعدم اومد اینجا و یک حرف های عجیب و غریب زد... از.. از چیدمان این خونه میگفت.. از اینکه همه ی وسایلش رو خودش خریده و دکور کرده... من... از وقتی رفته دیگه تو این خونه احساس آرامش ندارم، حس میکنم به خونه و زندگی اون زن حمله کردم... بعدم گفت.. گفت مقصر طلاقتون من بودم! گفت دلیل اصلی طلاق رو از تو سوال کنم....
فرامرز کلافه چنگی به موهاش زد و گفت:چطور نشستی به حرفهای بیخود اون زن گوش کردی؟
شاکی گفتم:مگه نگفتی اون زن خودش طلاق میخواسته! پس چرا یک طور رفتار میکنه انگار من باعث و بانی خراب شدن زندگیشم؟ چرا گفت دلیل اصلی طلاق رو از تو سوال کنم؟ من دارم از عذاب وجدان داغون میشم فرامرز...اصلا اون از کجا میدونست تو شیراز نیستی! از کجا میدونست عقد ما دائم نیست؟ اون چطور انقدر از مسائل زندگی ما خبر داره؟
با ملایمت گفت:خودت رو عذاب نده... خودت میدونی چقدر دوستت دارم... سوزان یک زمانی زن من بوده، پدرش شریک کاری من بوده، برادرش هنوز هم شریک کاری منه... البته که به راحتی میتونه از طریق برادرش از رفت و آمد های من با خبر بشه، از طرفی مهمون های مراسم عقد ما، دوستای مشترک من و سپهر، برادر سوزان هستن... عجیب نیست فهمیدن اینکه ما عقد دائم نکردیم... در مورد اینکه میگی سوزان تو رو باعث و بانی طلاق ما میدونسته هم همه چیز روشنه! سوزان خیلی وقت بود میدونست من یکی دیگه رو دوست دارم! نمیدونست تو کی هستی، واسش سنگین بود قبول این ماجرا... به قول خودش غرورش شکسته شده بود... واسه همین بود که کم کم از من دور شد، با اینکه من هیچ رفتار بدی باهاش نداشتم... حتی تلاش کردم تا میون امون رو درست کنم، اما غرور سوزان خیلی واسش مهم بود! الانم همه چیز بین ما تموم شده، خیلی وقته تموم شده، حتی قبل طلاق تو... نیازی نیست انقدر خودت رو عذاب بدی....
اشک نشست روی گونه ام و با صدای خفه ای گفتم:این خونه... خونه رو اون دکور کرده؟
بله ی ضعیفی گفت، آهی کشیدم و گفتم:سعی میکنم باهاش کنار بیام..
+من نمیخوام تو با چیزی کنار بیای... من بهترین ها رو برات فراهم میکنم...
فردای اون روز با سر و صدای عجیبی از خواب بیدار شدم، گیج و منگ به سمت تراس رفتم، صدای حرف زدن و سر و صدای چند مرد میومد...
از تراس نگاهی به حیاط انداختم، چند مرد مشغول بیرون بردم اثاثیه ی خونه بودن! ابرویی بالا انداختم و سریع لباس عوض کردم و پایین رفتم...
وارد سالن که شدم تقریبا دیگه هیچ وسیله ای تو سالن بزرگ خونه نبود! نه فرش های ابریشم و دستباف، نه تابلوهای گرون قیمت و نه حتی مبل های کلاسیکی که با پارچه های مخمل زرشکی رنگ ،جلوه ی قشنگی به سالن داده بود...
سیما خانم با دیدنم به سرعت جلو دوید و گفت:صبح بخیر خانم... بیایید ببینید آقا چیکار کرده! از شش صبح رفته چند نفر رو آورده، کل وسایل خونه رو خالی کردن! فقط مونده وسایل بالا... حتی تو آشپزخونه هم چیزی باقی نذاشتن! گفتن قراره کل وسایل رو با سلیقه ی شما بخرن!
بی اختیار لبخندی روی لبم نشست، اصلا فکر نمیکردم فرامرز همچین کاری کنه! عوض کردن کل وسایل اون خونه ی بزرگ خرج سنگینی رو دستش میذاشت...
خواستم به سمت حیاط برم که فرامرز خودش اومد داخل، هیجان زده جلو رفتم و گفتم:این چه کاری بود کردی فرامرز! من راضی نبودم این همه خرج بذارم رو دستت..
زمزمه کرد:اینجا خونه ی توئه، دوست دارم تو خونه ات آرامش داشته باشی...
دروغ چرا، خییل خوشحال شدم، کم کاری نبود کاری که فرامرز کرده بود! خدا میدونست چقدر ممنونش بودم...
کل وسایل خونه بار دو تا ماشین سنگین شد و از خونه بیرون رفت، نه من پرسیدم اون وسایل کجا رفت، نه فرامرز توضیحی داد....
موقع ناهار که شد ناهار رو از بیرون گرفت،


ادامه دارد...
undefined۱۶

۳۸۷

۱۸:۲۳