عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوبیستوهفت اما با توهین هاش بهم ثابت کرده بود این زن هنوز از من بیزاره و تمام تلاشش رو میکنه تا من رو عذاب بده... نیم ساعت بعد از تراس اتاق دیدم که فرامرز تا دم در همراهیشون کرد حس خوبی داشتم، احساس قدرت... حس میکردم با حمایت فرامرز میتونم انتقام گذشته ی تلخم رو از همه ی اون آدم ها بگیرم... احساس می‌کردم دیگه از هیچکس و هیچ چیز نمی‌ترسم، دوست داشتن فرامرز جسورم کرده بود... میونه من و فرامرز روز به روز بهتر میشد، منی که هیچ خانواده ای نداشتم کل محبتم رو نثار فرامرز میکردم، مردی که مشخص بود تا اون روز همچین محبت خالصی رو ندیده و الحق هم که فرامرز تمام محبت هام رو جبران میکرد.. خیلی زود اتاقک لباسم پر شد از کیف و کفش و لباس های راحتی و مجلسی و مانتو های گرون قیمت، جعبه ی طلاهام روز به روز سنگینتر میشد و زندگی روی خوشش رو بهم نشون داده بود... جوری که با تمام وجودم میخواستم فرامرز یکبار دیگه پیشنهاد دائمی کردن عقد رو بده تا با دل و جون قبول کنم... کل روزم به باشگاه رفتن و خرید کردن و شرکت تو کلاس های کنکور می‌گذشت، گاهی شب ها همراه فرامرز به مهمونی میرفتیم و گاهی برای گشت و گذار به جاهای دیدنی شهر... یک ماه بعد از عقدمون بود که فرامرز با یک هدیه ی بسیار گرون شگفت زده ام کرد... سیما خانم چند روزی بود برگشته بود و راستش منم بدم نمیومد کارهای خونه ام رو بهش بسپارم و خودم به تفریح و گشت و گذار و درس خوندن برسم فرامرز میگفت نمیخوام وقتت رو به آشپزی و تمیز کردن خونه بگذرونی، میخوام از لحظه لحظه ی زندگیت لذت ببری! اون روز تازه از خواب بیدار شده بودم و بعد پوشیدن لباس برای خوردن صبحانه راهی آشپزخونه شده بودم که سیما خانم با شوق گفت:خانم، آقا فرامرز گفتن وقتی بیدار شدید برید تو حیاط.... ابرویی بالا انداختم و با تعجب به سمت حیاط رفتم، یک ماشین قرمز تیره وسط حیاط ایستاده بود و فرامرز دست به کمر کنار ماشین بود و داشت نگاهم میکرد... با گیجی گفتم:کسی اومده؟ ماشین کیه؟ چند قدم به سمتم برداشت، از دو پله ی ورودی بالا اومد و سوئیچ ماشین رو گرفت جلوی چشمم و با خنده گفت:ماشین سرکار خانمه... با چشم هایی گرد شده از تعجب نگاهش کردم! ماشین من! +چی میگی فرامرز؟ ماشین من؟ من اصلا رانندگی بلد نیستم! گفت:مگه من مردم؟ خودم یادت میدم بانو...حالا بدو بیا سوار شو بریم شیرینی ماشینت رو بهمون بده.... +صبر کن برم حاضر شم... با عجله به سمت اتاق دویدم، از شوق روی پاهام بند نبودم، یکبار که با هم رفته بودیم بیرون دقیقا همون مدل و رنگ ماشین رو دیده بودم و به فرامرز گفته بودم عجب ماشین قشنگی! حالا همون ماشین وسط حیاط خونه بود و فرامرز برای من خریده بودش... فرامرز اصرار داشت خودم پشت فرمون بشینم، اما جرات نداشتم که! برای همین فرامرز خودش نشست و قرار شد من رو ببره اطراف شهر که خلوت تره و اونجا رانندگی رو یادم بده تا بعدا سر فرصت برم و کلاس رانندگی ثبت نام کنم... از شدت خوشحالی لبخند لحظه ای از لبم دور نمیشد، داشتم با خودم فکر میکردم اگر پاداش اون همه سختی، بودن فرامرز بود. من حاضر بودم صدبار دیگه اون سختی ها رو تحمل کنم به شرط اینکه بعدش با فرامرز ازدواج کنم.. کنار مردی که از نگاه من بهترین مرد دنیا بود... تو اون مدت حتی یکبار نشده بود با هم بحث کنیم، یعنی من انقدر تو همون مدت کوتاه بهش علاقمند شده بودم که هرچی میگفت چشم بسته میگفتم چشم و فرامرز هم انقدر دوستم داشت که تمام تلاشش رو میکرد تا رفاهم رو فراهم کنه... یواش یواش با کمک های فرامرز رانندگی رو یاد گرفتم، یک هفته که کنار دستم نشست کمی جسارت پیدا کردم و همزمان با اسم نویسی تو یک کلاس رانندگی چند باری همراه فرامرز تو شهر رانندگی کردم... یک ماه و نیم از عقدمون گذشته بود و انقدر جسارت پیدا کرده بودم که خودم با ماشین بیرون میرفتم، از باشگاه گرفته تا کلاس های کنکور و خرید های خورد و ریز خونه... اون روز تازه از باشگاه برگشته بودم و داشتم از پله ها بالا میرفتم که سیما خانم هول زده جلوم رو گرفت و گفت:سلام خانم... تشریف بیارید تو سالن مهمون دارید.. اخمی کردم و گفتم:مهمون؟ کی هست؟ بی خبر از ما! کمی دست دست کرد و معذب گفت:ببخشید تو رو خدا... نمیدونستم باید چیکار کنم، با محل کار آقا تماس گرفتم، جواب ندادن...منم مجبور شدم راهشون بدم تا خودتون بیایید... کلافه گفتم:خب کیه این مهمون ناخونده؟ انتظار شنیدن اسم هرکسی رو داشتم الا سوزان! زن سابق فرامرز... اصلا وقتی گفت سوزان دست و پام شل شد، هول افتاد به دلم... ترس از دست دادن زندگیم... اون خونه و اون رفاه و اون مردی که دوستن داره. هنوز جای پام محکم نشده بود و فرامرز هم دیگه پیشنهاد عقد دائم نداده بود و من روزی هزار بار خودم رو سرزنش میکردم که چرا از روز اول راضی نشدم به عقد دائم. ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستوهشت


لب گزیدم و نگران گفتم:اومده اینجا چیکار؟ واسه چی راهش دادی داخل؟ عقلت نمی‌رسید که زن سابق آقا رو نباید راه بدی؟
سیما خانم شرمنده گفت:ببخشید تو رو خدا... آخه چطور بیرونش میکردم... درست نبود...
با حرص گفتم:خیلی خب، برو پذیرایی کن تا من لباس عوض کنم و بیام....
پله ها رو دو تا یکی کردم و با عجله وارد اتاقم شدم، سرسری دوش گرفتم و کمی موهام رو خشک کردم. حسابی دیر شده بود اما نمیتونستم بعد باشگاه بشینم جلوی زن سابق شوهرم!
کمی به خودم رسیدم و یکی از بهترین کت و دامن هام رو تن کردم...
وقتی وارد سالن شدم و چشمم به سوزان افتاد فهمیدم نه حمام رفتن، نه آرایش کردن و نه حتی پوشیدن بهترین لباس ها نمیتونست من رو به حد و اندازه‌ی اون زن زیبا و ظریف برسونه!
زنی با قد متوسط و لاغر اندام، با موهای فر و قهوه ای رنگ و چشم هایی درشت و لب هایی قلوه ای... زنی که از زیبایی هیچی کم نداشت و حقیقتا نمیدونستم فرامرز چطور به این زن زیبا علاقمند نشده!
با دیدن اون زن زیبا ترس و دلهره ام بیشتر شد، اصلا نمیدونستم باید چی بهش بگم! وسط سالن خونه ایستاده بودم و خیره نگاهش میکردم، انگار من آدمی بودم که اون خونه رو غضب کرده بودم! شایدم اون خونه و زندگی و اون مرد رو!
با صدای لرزونی بفرماییدی گفتم و تقریبا وا رفتم روی مبل، کمی خودم رو جمع و جور کردم و با صدای گرفته ای گفتم:خوشوقتم... من... آفاق هستم...
لبخندی زد، دندون های ردیف و سفیدش زیباییش رو دو چندان کرد، و البته صدای نرم و زنونه اش...
+میشناسمتون... عروس ستاره.. البته عروس سابق ستاره! و زن فعلی فرامرز... البته فعلا...
اینو گفت و نیشخندی زد، انگار تو دلم رخت میشستن، چشم چرخوندم و رو به سیما خانم گفتم:لطف کن زنگ بزن فرامرز امروز زودتر بیاد... بهشون بگو مهمون داریم...
سوزان پا روی پا انداخت و با غرور گفت:فرامرز شیراز نیست، برای چک کردن بارهای لندن رفته رفسنجان...
بهت زده نگاهش کردم، چطور همچین اطلاعات دقیقی از رفت و آمد فرامرز داشت! البته که فرامرز این رو بهم گفته بود، منتهی من فراموش کرده بودم...
به سختی لبخندی زدم و گفتم:من میتونم علت حضور شما رو بدونم؟
نگاهی به اطراف انداخت و از جا بلند شد، جلوی تابلو فرشی که به دیوار وصل بود ایستاد و گفت:خوبه... دست به دکور خونه نزدید... همه چیز همون طوری بود که من چیده بودم...برای چیدن این خونه شش ماه تمام زحمت کشیدم...خرید لوکس ترین وسیله ها، چیدنش به بهترین شکل... فکر نمیکردم یک روز همه اش به دست یک زنی مثل تو بیوفته!
کلافه دستم رو مشت کردم و گفتم:نمیخوایید علت حضورتون رو بگید؟ قطعا برای چک کردن دکور خونه نیومدید!
به سمتم چرخید، دست به کمر با لبخندی به سمتم اومد، احساس بدی داشتم... حس میکردم در برابر این زن زیادی کمم! اصلا حرفی برای گفتن به این زن ندارم!
تو دو قدمیم ایستاد و با نیشخندی گفت:خیلی دوست داشتم بدونم تو چی داشتی که فرامرز بهت علاقمند شده بود!
وقتی گفت فرامرز بهت علاقمند شده بود انگار دلم آروم گرفت، قبلش هزار جور فکر ناجور به سرم خورده بود...
لب هاش رو جمع کرد و شونه ای بالا انداخت:حالا فهمیدم که هیچی نداشتی.. لااقل از من چیزی سر نداشتی!
با صدای لرزونی گفتم:طلاق شما... ربطی به من نداشته! فرامرز قبل دیدن من میخواسته از شما جدا بشه، حتی... گفته خود شما بیشتر اصرار به طلاق داشتید! منم تا قبل طلاق رسمی شما، هیچ امیدی به فرامرز نداده بودم...
خندید، دستی به موهاش کشید و گفت:به تو گفته من اصرار به طلاق داشتم؟
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و بله ی ضعیفی گفتم...
ابرویی بالا انداخت و گفت:البته، من طلاق میخواستم... اما دلیلش... دلیلش رو بهت گفته؟
سری به نشونه ی نه تکون دادم...
چشم هاش رو ریز کرد و انگشت اشاره اش رو بهم زد:تو... تو باعث شدی فرامرز هیچوقت من رو نبینه... نه من رو، نه علاقه من رو..
با نفرت نگاهم کرد:تو! یک دخترک روستایی ! یک دختر بیسواد و ...
اشک حلقه زد تو چشمم، قطعا ستاره از گذشته ی من به این زن گفته بود...وگرنه این زن از کجا میدونست ماجرارو...
کمی خودش رو جمع و جور کرد و با خشم گفت:البته دلیل اصلی طلاق ما این نبود...
کیفش رو از روی مبل برداشت و بهم نزدیک شد:دلیل اصلیش رو از خود فرامرز بپرس! شک ندارم جسارت گفتنش رو نداره...
این رو گفت و تنه ی محکمی بهم زد و از کنارم رد شد، دستی به شونه ی دردناکم کشیدم و به سمتش چرخیدم...
نرسیده به در با صدای بلندی گفت:تو در حد و اندازه ی این خونه و زندگی نیستی! لایقش هم نیستی... خیلی زود همه رو از دست میدی...این حرف من رو یادت نره..
این رو گفت و در رو محکم بهم کوبید و ترسی عجیب به جون من انداخت...
عذاب وجدان داشتم، حس میکردم در مورد علت جداییشون زیاد سوال نپرسیدم از فرامرز...


ادامه دارد....



undefined۲۰

۳۸۸

۱۸:۲۳