عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوبیستوشش انقدر بی جون بودم که چشمی گفتم :نیم ساعته با سینی صبحانه اینجام... دوباره چشم گفتم بهش.... فرامرز رفت و نیم‌ ساعت بعد با یک سینی صبحانه ی مفصل برگشت. نیمرو و کره و مربا و خامه و پنیر و گردو و آجیل... خودشم نشست روبه روم.... بعد صبحانه حاضر شدیم و برای گشت زدن تو شهر از خونه بیرون رفتیم، بعد چند سال زندگی تو شیراز، برای اولین بار بود که برای دیدن جاهای دیدنی شهر میرفتم.... اول به سمت حافظیه رفتیم، بعد سری به باغ ارم زدیم و ناهار رو تو یکی از بهترین رستوران های شهر خوردیم و بعد گشتی تو دروازه قرآن زدیم، چند تابلو و قاب خالی خریدم تا سر فرصت برای عکس گرفتن با فرامرز به آتلیه برم و بعد خسته از روزی که داشتیم قبل غروب به خونه برگشتیم.... اون شب وقتی خسته از پیاده روی زیاد نشسته بودم زنگ خونه به صدا دراومد... با تعجب رو به فرامرز گفتم:کیه این موقع شب؟ ساعت از ده شب گذشته بود، فرامرز از تراس اتاق نگاهی به کوچه انداخت و گفت:نمیدونم، تو تاریکی شب چیزی معلوم نیست... بمون من میرم ببینم کیه.. فرامرز که بیرون رفت از تراس نگاهی به حیاط انداختم، خوب که نگاه کردم احساس کردم یک زن و مرد جلوی در هستن، کمی بعد وقتی فرامرز در رو باز کرد و اون زن و مرد جلو اومدند، تو نور کم حیاط چهره ی ستاره خانم رو دیدم! دلهره افتاد به جونم، سریع لباس عوض کردم و از اتاق بیرون زدم، از طرفی دلم میخواست بدونم چی شده که این زن و مرد این موقع شب اومدن اینجا و از طرف دیگه بدم نمیومد ستاره من رو تو جایگاه جدیدم ببینه! به عنوان خانم اون خونه!هرچند اگر من رو میدید خبر ازدواجم با فرامرز عین بمب تو ده صدا میکرد و بعد احتمالا باید منتظر تبعات بعدش می‌نشستم! هرچند شاید رحیم زحمت پخش کردن این خبر رو کشیده بود! وارد سالن که شدم ستاره روی مبل نشسته بود و پدر رحیم هم کنارش، هنوز من رو ندیده بودن... برای لحظه ای روی پله ها ایستادم... ستاره خانم با حالی خراب گفت:چی بگم فرامرز؟ چی بگم از حال و روز بچه ام! رحیم پاک عقلش رو از دست داده، این زن هر چی بگه رحیم گوش میده... از یک طرف شده برده ی اون،از یک طرف همش به فکر پیدا کردن آفاقه! دیروز اومده بود خونه، عین یک بچه های های گریه میکرد میگفت آفاق رفته زن فرامرز شده! من که میدونستم حرف بیخود میگه.... وقتی دید محلش نمیدیم گفت یا میرید آفاق رو میارید، یا یه بلایی سر خودم میارم! انقدر تهدیدمون کرده که مجبور شدیم دست به دامن تو بشیم... قبل اینکه فرامرز جوابشون رو بده گلویی صاف کردم و با غرور از پله ها پایین رفتم. ستاره خانم با دیدن من مات و مبهوت از جا بلند شد، دهنش از تعجب باز مونده بود.... حق هم داشت، آفاق بیچاره ای که هر کاری میکرد برای توجه پسرش کجا، زنی که با پیراهنی گرون قیمت و سر و دستی پر از طلا داشت از پله های خونه ی فرامرز پایین میومد کجا! فرامرز با دیدنم لبخندی به پهنای صورت زد و به طرفم اومد، جلوی چشم های حیرت زده ی هر دونفر گفت:رحیم درست گفته ، من و آفاق ازدواج کردیم... ستاره خانم وحشت زده گفت:چیکار کردی؟ سوزان... سوزان کجاست؟ زن بیچاره خبر داره این فتنه آوار شده سر زندگیش؟ فرامرز با عصبانیت گفت:بهتره مراقب حرف زدنتون باشید! من هرگز نمیدونم وایستم و توهین های شما به زنم رو بشنوم... آفاق زن منه! از پسر شما طلاق گرفته، زمانش هم سر اومده و بعد به عقد من در اومده... منت رو سر من گذاشته با بله گفتنش، بعد اینم تحت هیچ شرایطی در برابر توهین هایی که به زنم میشه سکوت نمیکنم.... پدر رحیم سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:از اولم اومدن ما اشتباه بود، باور کن هزار بار به رحیم گفتم قید این زن رو بزنه! اما به گوشش نمیره، از طرفی بله قربان گوی اون زن اس، از طرفی منتظره برای بخشیده شدنش توسط آفاق... ما... فردا صبح برمیگردیم ده... خودم بهش میفهمونم که آفاق زن شوهر داره... فرامرز نیم نگاهی به من انداخت و گفت:ببخشید که نمیتونم امشب تو خونه ام ازتون پذیرایی کنم... ستاره خانم بهت زده گفت:داری ما رو بیرون میکنی؟ فرامرز شونه ای بالا انداخت و گفت:دوست ندارم تو بهترین روز زندگیم، اوقات همسرم رو تلخ کنم... ستاره خانم با حرص از جا بلند شد .. نیشخندی زدم و گفتم: باید از شما و پسرت تشکر کنم! واقعا ازتون ممنونم که باعث شدید من دل از اون زندگی بکنم... اگر شما انقدر عذابم نمیدادید، من هیچوقت نمیتونستم معنای واقعی دوست داشتن رو بفهمم.. به طرف فرامرز برگشتم و با محبت گفتم:ببخشید فرامرز ، من خیلی خسته ام... میرم بالا... فرامرز چشمی گفت و منتظر بهشون نگاه کرد، باورشون نمیشد فرامرز داره از خونه اشون بیرونشون میکنه. راستش اگر ستاره خانم بهم توهین نمی‌کرد کاری به کارش نداشتم، موندنشون تو خونه ضرری به من نمیرسوند، ادامه دارد... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستوهفت


اما با توهین هاش بهم ثابت کرده بود این زن هنوز از من بیزاره و تمام تلاشش رو میکنه تا من رو عذاب بده...
نیم ساعت بعد از تراس اتاق دیدم که فرامرز تا دم در همراهیشون کرد
حس خوبی داشتم، احساس قدرت... حس میکردم با حمایت فرامرز میتونم انتقام گذشته ی تلخم رو از همه ی اون آدم ها بگیرم... احساس می‌کردم دیگه از هیچکس و هیچ چیز نمی‌ترسم، دوست داشتن فرامرز جسورم کرده بود...
میونه من و فرامرز روز به روز بهتر میشد، منی که هیچ خانواده ای نداشتم کل محبتم رو نثار فرامرز میکردم، مردی که مشخص بود تا اون روز همچین محبت خالصی رو ندیده و الحق هم که فرامرز تمام محبت هام رو جبران میکرد..
خیلی زود اتاقک لباسم پر شد از کیف و کفش و لباس های راحتی و مجلسی و مانتو های گرون قیمت، جعبه ی طلاهام روز به روز سنگینتر میشد و زندگی روی خوشش رو بهم نشون داده بود...
جوری که با تمام وجودم میخواستم فرامرز یکبار دیگه پیشنهاد دائمی کردن عقد رو بده تا با دل و جون قبول کنم...
کل روزم به باشگاه رفتن و خرید کردن و شرکت تو کلاس های کنکور می‌گذشت، گاهی شب ها همراه فرامرز به مهمونی میرفتیم و گاهی برای گشت و گذار به جاهای دیدنی شهر...
یک ماه بعد از عقدمون بود که فرامرز با یک هدیه ی بسیار گرون شگفت زده ام کرد...
سیما خانم چند روزی بود برگشته بود و راستش منم بدم نمیومد کارهای خونه ام رو بهش بسپارم و خودم به تفریح و گشت و گذار و درس خوندن برسم
فرامرز میگفت نمیخوام وقتت رو به آشپزی و تمیز کردن خونه بگذرونی، میخوام از لحظه لحظه ی زندگیت لذت ببری!
اون روز تازه از خواب بیدار شده بودم و بعد پوشیدن لباس برای خوردن صبحانه راهی آشپزخونه شده بودم که سیما خانم با شوق گفت:خانم، آقا فرامرز گفتن وقتی بیدار شدید برید تو حیاط....
ابرویی بالا انداختم و با تعجب به سمت حیاط رفتم، یک ماشین قرمز تیره وسط حیاط ایستاده بود و فرامرز دست به کمر کنار ماشین بود و داشت نگاهم میکرد...
با گیجی گفتم:کسی اومده؟ ماشین کیه؟
چند قدم به سمتم برداشت، از دو پله ی ورودی بالا اومد و سوئیچ ماشین رو گرفت جلوی چشمم و با خنده گفت:ماشین سرکار خانمه...
با چشم هایی گرد شده از تعجب نگاهش کردم! ماشین من!
+چی میگی فرامرز؟ ماشین من؟ من اصلا رانندگی بلد نیستم!
گفت:مگه من مردم؟ خودم یادت میدم بانو...حالا بدو بیا سوار شو بریم شیرینی ماشینت رو بهمون بده....
+صبر کن برم حاضر شم...
با عجله به سمت اتاق دویدم، از شوق روی پاهام بند نبودم، یکبار که با هم رفته بودیم بیرون دقیقا همون مدل و رنگ ماشین رو دیده بودم و به فرامرز گفته بودم عجب ماشین قشنگی! حالا همون ماشین وسط حیاط خونه بود و فرامرز برای من خریده بودش...
فرامرز اصرار داشت خودم پشت فرمون بشینم، اما جرات نداشتم که! برای همین فرامرز خودش نشست و قرار شد من رو ببره اطراف شهر که خلوت تره و اونجا رانندگی رو یادم بده تا بعدا سر فرصت برم و کلاس رانندگی ثبت نام کنم...
از شدت خوشحالی لبخند لحظه ای از لبم دور نمیشد، داشتم با خودم فکر میکردم اگر پاداش اون همه سختی، بودن فرامرز بود. من حاضر بودم صدبار دیگه اون سختی ها رو تحمل کنم به شرط اینکه بعدش با فرامرز ازدواج کنم.. کنار مردی که از نگاه من بهترین مرد دنیا بود... تو اون مدت حتی یکبار نشده بود با هم بحث کنیم، یعنی من انقدر تو همون مدت کوتاه بهش علاقمند شده بودم که هرچی میگفت چشم بسته میگفتم چشم و فرامرز هم انقدر دوستم داشت که تمام تلاشش رو میکرد تا رفاهم رو فراهم کنه...
یواش یواش با کمک های فرامرز رانندگی رو یاد گرفتم، یک هفته که کنار دستم نشست کمی جسارت پیدا کردم و همزمان با اسم نویسی تو یک کلاس رانندگی چند باری همراه فرامرز تو شهر رانندگی کردم...
یک ماه و نیم از عقدمون گذشته بود و انقدر جسارت پیدا کرده بودم که خودم با ماشین بیرون میرفتم، از باشگاه گرفته تا کلاس های کنکور و خرید های خورد و ریز خونه...
اون روز تازه از باشگاه برگشته بودم و داشتم از پله ها بالا میرفتم که سیما خانم هول زده جلوم رو گرفت و گفت:سلام خانم... تشریف بیارید تو سالن مهمون دارید..
اخمی کردم و گفتم:مهمون؟ کی هست؟ بی خبر از ما!
کمی دست دست کرد و معذب گفت:ببخشید تو رو خدا... نمیدونستم باید چیکار کنم، با محل کار آقا تماس گرفتم، جواب ندادن...منم مجبور شدم راهشون بدم تا خودتون بیایید...
کلافه گفتم:خب کیه این مهمون ناخونده؟
انتظار شنیدن اسم هرکسی رو داشتم الا سوزان! زن سابق فرامرز... اصلا وقتی گفت سوزان دست و پام شل شد، هول افتاد به دلم... ترس از دست دادن زندگیم... اون خونه و اون رفاه و اون مردی که دوستن داره.
هنوز جای پام محکم نشده بود و فرامرز هم دیگه پیشنهاد عقد دائم نداده بود و من روزی هزار بار خودم رو سرزنش میکردم که چرا از روز اول راضی نشدم به عقد دائم.


ادامه دارد...
undefined۱۹

۳۴۷

۸:۵۸