#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستوهفت
اما با توهین هاش بهم ثابت کرده بود این زن هنوز از من بیزاره و تمام تلاشش رو میکنه تا من رو عذاب بده...
نیم ساعت بعد از تراس اتاق دیدم که فرامرز تا دم در همراهیشون کرد
حس خوبی داشتم، احساس قدرت... حس میکردم با حمایت فرامرز میتونم انتقام گذشته ی تلخم رو از همه ی اون آدم ها بگیرم... احساس میکردم دیگه از هیچکس و هیچ چیز نمیترسم، دوست داشتن فرامرز جسورم کرده بود...
میونه من و فرامرز روز به روز بهتر میشد، منی که هیچ خانواده ای نداشتم کل محبتم رو نثار فرامرز میکردم، مردی که مشخص بود تا اون روز همچین محبت خالصی رو ندیده و الحق هم که فرامرز تمام محبت هام رو جبران میکرد..
خیلی زود اتاقک لباسم پر شد از کیف و کفش و لباس های راحتی و مجلسی و مانتو های گرون قیمت، جعبه ی طلاهام روز به روز سنگینتر میشد و زندگی روی خوشش رو بهم نشون داده بود...
جوری که با تمام وجودم میخواستم فرامرز یکبار دیگه پیشنهاد دائمی کردن عقد رو بده تا با دل و جون قبول کنم...
کل روزم به باشگاه رفتن و خرید کردن و شرکت تو کلاس های کنکور میگذشت، گاهی شب ها همراه فرامرز به مهمونی میرفتیم و گاهی برای گشت و گذار به جاهای دیدنی شهر...
یک ماه بعد از عقدمون بود که فرامرز با یک هدیه ی بسیار گرون شگفت زده ام کرد...
سیما خانم چند روزی بود برگشته بود و راستش منم بدم نمیومد کارهای خونه ام رو بهش بسپارم و خودم به تفریح و گشت و گذار و درس خوندن برسم
فرامرز میگفت نمیخوام وقتت رو به آشپزی و تمیز کردن خونه بگذرونی، میخوام از لحظه لحظه ی زندگیت لذت ببری!
اون روز تازه از خواب بیدار شده بودم و بعد پوشیدن لباس برای خوردن صبحانه راهی آشپزخونه شده بودم که سیما خانم با شوق گفت:خانم، آقا فرامرز گفتن وقتی بیدار شدید برید تو حیاط....
ابرویی بالا انداختم و با تعجب به سمت حیاط رفتم، یک ماشین قرمز تیره وسط حیاط ایستاده بود و فرامرز دست به کمر کنار ماشین بود و داشت نگاهم میکرد...
با گیجی گفتم:کسی اومده؟ ماشین کیه؟
چند قدم به سمتم برداشت، از دو پله ی ورودی بالا اومد و سوئیچ ماشین رو گرفت جلوی چشمم و با خنده گفت:ماشین سرکار خانمه...
با چشم هایی گرد شده از تعجب نگاهش کردم! ماشین من!
+چی میگی فرامرز؟ ماشین من؟ من اصلا رانندگی بلد نیستم!
گفت:مگه من مردم؟ خودم یادت میدم بانو...حالا بدو بیا سوار شو بریم شیرینی ماشینت رو بهمون بده....
+صبر کن برم حاضر شم...
با عجله به سمت اتاق دویدم، از شوق روی پاهام بند نبودم، یکبار که با هم رفته بودیم بیرون دقیقا همون مدل و رنگ ماشین رو دیده بودم و به فرامرز گفته بودم عجب ماشین قشنگی! حالا همون ماشین وسط حیاط خونه بود و فرامرز برای من خریده بودش...
فرامرز اصرار داشت خودم پشت فرمون بشینم، اما جرات نداشتم که! برای همین فرامرز خودش نشست و قرار شد من رو ببره اطراف شهر که خلوت تره و اونجا رانندگی رو یادم بده تا بعدا سر فرصت برم و کلاس رانندگی ثبت نام کنم...
از شدت خوشحالی لبخند لحظه ای از لبم دور نمیشد، داشتم با خودم فکر میکردم اگر پاداش اون همه سختی، بودن فرامرز بود. من حاضر بودم صدبار دیگه اون سختی ها رو تحمل کنم به شرط اینکه بعدش با فرامرز ازدواج کنم.. کنار مردی که از نگاه من بهترین مرد دنیا بود... تو اون مدت حتی یکبار نشده بود با هم بحث کنیم، یعنی من انقدر تو همون مدت کوتاه بهش علاقمند شده بودم که هرچی میگفت چشم بسته میگفتم چشم و فرامرز هم انقدر دوستم داشت که تمام تلاشش رو میکرد تا رفاهم رو فراهم کنه...
یواش یواش با کمک های فرامرز رانندگی رو یاد گرفتم، یک هفته که کنار دستم نشست کمی جسارت پیدا کردم و همزمان با اسم نویسی تو یک کلاس رانندگی چند باری همراه فرامرز تو شهر رانندگی کردم...
یک ماه و نیم از عقدمون گذشته بود و انقدر جسارت پیدا کرده بودم که خودم با ماشین بیرون میرفتم، از باشگاه گرفته تا کلاس های کنکور و خرید های خورد و ریز خونه...
اون روز تازه از باشگاه برگشته بودم و داشتم از پله ها بالا میرفتم که سیما خانم هول زده جلوم رو گرفت و گفت:سلام خانم... تشریف بیارید تو سالن مهمون دارید..
اخمی کردم و گفتم:مهمون؟ کی هست؟ بی خبر از ما!
کمی دست دست کرد و معذب گفت:ببخشید تو رو خدا... نمیدونستم باید چیکار کنم، با محل کار آقا تماس گرفتم، جواب ندادن...منم مجبور شدم راهشون بدم تا خودتون بیایید...
کلافه گفتم:خب کیه این مهمون ناخونده؟
انتظار شنیدن اسم هرکسی رو داشتم الا سوزان! زن سابق فرامرز... اصلا وقتی گفت سوزان دست و پام شل شد، هول افتاد به دلم... ترس از دست دادن زندگیم... اون خونه و اون رفاه و اون مردی که دوستن داره.
هنوز جای پام محکم نشده بود و فرامرز هم دیگه پیشنهاد عقد دائم نداده بود و من روزی هزار بار خودم رو سرزنش میکردم که چرا از روز اول راضی نشدم به عقد دائم.
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستوهفت
اما با توهین هاش بهم ثابت کرده بود این زن هنوز از من بیزاره و تمام تلاشش رو میکنه تا من رو عذاب بده...
نیم ساعت بعد از تراس اتاق دیدم که فرامرز تا دم در همراهیشون کرد
حس خوبی داشتم، احساس قدرت... حس میکردم با حمایت فرامرز میتونم انتقام گذشته ی تلخم رو از همه ی اون آدم ها بگیرم... احساس میکردم دیگه از هیچکس و هیچ چیز نمیترسم، دوست داشتن فرامرز جسورم کرده بود...
میونه من و فرامرز روز به روز بهتر میشد، منی که هیچ خانواده ای نداشتم کل محبتم رو نثار فرامرز میکردم، مردی که مشخص بود تا اون روز همچین محبت خالصی رو ندیده و الحق هم که فرامرز تمام محبت هام رو جبران میکرد..
خیلی زود اتاقک لباسم پر شد از کیف و کفش و لباس های راحتی و مجلسی و مانتو های گرون قیمت، جعبه ی طلاهام روز به روز سنگینتر میشد و زندگی روی خوشش رو بهم نشون داده بود...
جوری که با تمام وجودم میخواستم فرامرز یکبار دیگه پیشنهاد دائمی کردن عقد رو بده تا با دل و جون قبول کنم...
کل روزم به باشگاه رفتن و خرید کردن و شرکت تو کلاس های کنکور میگذشت، گاهی شب ها همراه فرامرز به مهمونی میرفتیم و گاهی برای گشت و گذار به جاهای دیدنی شهر...
یک ماه بعد از عقدمون بود که فرامرز با یک هدیه ی بسیار گرون شگفت زده ام کرد...
سیما خانم چند روزی بود برگشته بود و راستش منم بدم نمیومد کارهای خونه ام رو بهش بسپارم و خودم به تفریح و گشت و گذار و درس خوندن برسم
فرامرز میگفت نمیخوام وقتت رو به آشپزی و تمیز کردن خونه بگذرونی، میخوام از لحظه لحظه ی زندگیت لذت ببری!
اون روز تازه از خواب بیدار شده بودم و بعد پوشیدن لباس برای خوردن صبحانه راهی آشپزخونه شده بودم که سیما خانم با شوق گفت:خانم، آقا فرامرز گفتن وقتی بیدار شدید برید تو حیاط....
ابرویی بالا انداختم و با تعجب به سمت حیاط رفتم، یک ماشین قرمز تیره وسط حیاط ایستاده بود و فرامرز دست به کمر کنار ماشین بود و داشت نگاهم میکرد...
با گیجی گفتم:کسی اومده؟ ماشین کیه؟
چند قدم به سمتم برداشت، از دو پله ی ورودی بالا اومد و سوئیچ ماشین رو گرفت جلوی چشمم و با خنده گفت:ماشین سرکار خانمه...
با چشم هایی گرد شده از تعجب نگاهش کردم! ماشین من!
+چی میگی فرامرز؟ ماشین من؟ من اصلا رانندگی بلد نیستم!
گفت:مگه من مردم؟ خودم یادت میدم بانو...حالا بدو بیا سوار شو بریم شیرینی ماشینت رو بهمون بده....
+صبر کن برم حاضر شم...
با عجله به سمت اتاق دویدم، از شوق روی پاهام بند نبودم، یکبار که با هم رفته بودیم بیرون دقیقا همون مدل و رنگ ماشین رو دیده بودم و به فرامرز گفته بودم عجب ماشین قشنگی! حالا همون ماشین وسط حیاط خونه بود و فرامرز برای من خریده بودش...
فرامرز اصرار داشت خودم پشت فرمون بشینم، اما جرات نداشتم که! برای همین فرامرز خودش نشست و قرار شد من رو ببره اطراف شهر که خلوت تره و اونجا رانندگی رو یادم بده تا بعدا سر فرصت برم و کلاس رانندگی ثبت نام کنم...
از شدت خوشحالی لبخند لحظه ای از لبم دور نمیشد، داشتم با خودم فکر میکردم اگر پاداش اون همه سختی، بودن فرامرز بود. من حاضر بودم صدبار دیگه اون سختی ها رو تحمل کنم به شرط اینکه بعدش با فرامرز ازدواج کنم.. کنار مردی که از نگاه من بهترین مرد دنیا بود... تو اون مدت حتی یکبار نشده بود با هم بحث کنیم، یعنی من انقدر تو همون مدت کوتاه بهش علاقمند شده بودم که هرچی میگفت چشم بسته میگفتم چشم و فرامرز هم انقدر دوستم داشت که تمام تلاشش رو میکرد تا رفاهم رو فراهم کنه...
یواش یواش با کمک های فرامرز رانندگی رو یاد گرفتم، یک هفته که کنار دستم نشست کمی جسارت پیدا کردم و همزمان با اسم نویسی تو یک کلاس رانندگی چند باری همراه فرامرز تو شهر رانندگی کردم...
یک ماه و نیم از عقدمون گذشته بود و انقدر جسارت پیدا کرده بودم که خودم با ماشین بیرون میرفتم، از باشگاه گرفته تا کلاس های کنکور و خرید های خورد و ریز خونه...
اون روز تازه از باشگاه برگشته بودم و داشتم از پله ها بالا میرفتم که سیما خانم هول زده جلوم رو گرفت و گفت:سلام خانم... تشریف بیارید تو سالن مهمون دارید..
اخمی کردم و گفتم:مهمون؟ کی هست؟ بی خبر از ما!
کمی دست دست کرد و معذب گفت:ببخشید تو رو خدا... نمیدونستم باید چیکار کنم، با محل کار آقا تماس گرفتم، جواب ندادن...منم مجبور شدم راهشون بدم تا خودتون بیایید...
کلافه گفتم:خب کیه این مهمون ناخونده؟
انتظار شنیدن اسم هرکسی رو داشتم الا سوزان! زن سابق فرامرز... اصلا وقتی گفت سوزان دست و پام شل شد، هول افتاد به دلم... ترس از دست دادن زندگیم... اون خونه و اون رفاه و اون مردی که دوستن داره.
هنوز جای پام محکم نشده بود و فرامرز هم دیگه پیشنهاد عقد دائم نداده بود و من روزی هزار بار خودم رو سرزنش میکردم که چرا از روز اول راضی نشدم به عقد دائم.
ادامه دارد...
۳۴۷
۸:۵۸