عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوبیستوپنج صد جور وعده وعید بهش دادم فقط و فقط برای اینکه دست از حماقت برداره، دست تو رو بگیره و ببره خونه اش... میخواستم آرامش رو تو صورتت ببینم... اما فایده نداشت... وقتی فهمیدم زن گرفته گفتم این زندگی دیگه زندگی نمیشه! همون موقع بود که دوباره ماجرای طلاق رو پیش کشیدم، سوزان هم استقبال کرد... تقه ای به در خورد و صدای شوخ صفورا به گوشم رسید:عروس و داماد، ما علف زیر پامون سبز شد! چی میگید بهم یک ساعته! بابا حرف های اصلی رو بذارید واسه بعد عقد.... با قدم هایی مطمئن همراهش از پله ها پایین رفتم، هنوز محرم نشده مهرش به دلم افتاده بود، وقتی روی مبل دو نفره ک نشستم و مرد میانسالی شروع کرد به خوندن خطبه ی عقد پشیمون شدم از موقت بودن این محرمیت... اعتراف فرامرز باعث شده بود بهش علاقمند شدم.. باید بله میگفتم، با گرفتن یک دستبند سنگین طلا به عنوان زیر لفظی... به سمتش چرخیدم، نگاهش کردم... این مرد قرار بود بعد عقد همه کس من بشه... پدرم، مادرم، خواهر و برادرم، رفیق و شوهرم... فرامرز هم به سمتم چرخید، با چشم هایی خیس از اشک نگاهش کردم و اعتماد کردم به محبت چشم هاش... بله گفتم... بله رو که گفتم فرامرز نفس راحتی کشید و با خنده گفت:کشتی ما رو... صدای دست و تبریک بلند شد، فرامرز با خوشحالی از جا بلند شد و مشغول جواب دادن به تبریک دوست هاش شد، منم در جواب تبریک هاشون تشکر کردم و هدیه هاشون رو به فرامرز سپردم... قبل ساعت یازده با شوخی و خنده ی دوست های فرامرز بالاخره مراسم مختصر ما تموم شد.... فرامرز سرش رو گرم جمع کردن میز کرده بود و من روی مبل نشسته بودم، نمیدونستم باید کجا برم.. فرامرز آخرین سری لیوان ها رو تو سینی گذاشت و گفت:تو چرا هنوز نشستی؟ نمیخوای بری لباس عوض کنی؟ لبخند گیجی زدم و گفتم:آخه نمیدونم کدوم اتاق برم... +آخ، ببخشید... گیجم به خدا، یعنی هنوز باورم نشده همه چیز انقدر راحت جفت و جور شده... +یکی نیست به من بگه داری خونه رو جمع میکنی! به خدا حق داری هرچی بهم بگی... آهسته گفتم:اشکالی نداره، منم به یک خلوت کوتاه با خودم نیاز داشتم... به سمت پله ها رفتیم... نیاز به زمان داشتم تا کنار بیام با اون عقد ناگهانی... اتاق فرامرز یا شاید بهتر بود بگم اتاق مشترک ما، یکی از بزرگ ترین و نورگیرترین اتاق های خونه بود، پنجره های قدی بلندش به حیاط بزرگ و پر دار و درخت خونه باز می‌شد، حیاطی که پر بود از درخت نارنج و لیمو و سرو و زیتون و چند درخت بید مجنون بزرگ... پنجره که باز می‌شد یک تراس تقریبا نه متری روبه روم بود که وقتی از اونجا به بیرون نگاه میکردی انگار وسط بهشت بودی! غرق تماشای آسمون و ستاره ها بودم و هنوز نتونسته بودم بودنم تو اون خونه رو هضم کنم صدایی اومد، لبخند محوی زدم به عقب برگشتم، فرامرز بود... +خسته نیستی؟ نیم نگاهی به اتاق انداختم... لبخند محوی زدم و گفتم:من... کجا میتونم لباسم رو عوض کنم؟ اشاره ای به در کوچکی کرد که هیچ متوجه اش نشده بودم،به سمت در رفتم. وقتی بازش کردم یک فضای تقریبا پنج شش متری روبه روم بود که دور تا دورش کمد و قفسه و کشو کار شده بود، کل کمد هم خالی بود.... فرامرز بی حرف رفت بیرون و کمی بعد با لباس هایی که خریده بودم برگشت.... زیر لب ازش تشکر کردم و در اتاقک رو بستم... وقتی بیرون رفتم فرامرز روی مبل تک نفره نشسته بود و غرق فکر بود، من رو که دید لبخندی زد و از جا بلند شد... یک هفته از عقدمون گذشته بود... روز شنبه بود و تازه از خواب بیدار شده بودم و داشتم میرفتم پایین که صدای فرامرز به گوشم رسید، داشت با تلفن صحبت می‌کرد... +گوش دادی چی گفتم محسن؟ هیچ اسمی از من نباید برده بشه، جفتشون رو جوری میزنی که تا عمر دارن ردش روی صورت و بدنشون بمونه، میخوام بفهمن عاقبت آزار و اذیت مردم چیه.. میفهمی چی میگم دیگه؟ مکثی کرد و کلافه گفت:نه! نه محسن..... از خجالتشون که در اومدی بندازشون یه جا که یکی پیداشون کنه... بی جون روی پله ها نشستم، شک نداشتم داشت در مورد ناصر و برادرش حرف می‌زد... فرامرز که تازه من رو دیده بود سریع تلفن رو قطع کرد و با عجله به سمتم اومد:خوبی ؟ چشم های خیس از اشکم رو بهش دوختم:در مورد... اون... دو نفر... سری به نشونه ی مثبت تکون داد وگفت:آره ... مطمئن باش بلایی سرشون میارم که از این اشتباها نکنه... فرامرز کمکم کرد با ملایمت گفت:با یک دکتر صحبت کردم در مورد مشکلت... با غصه نگاهش کردم... وقتی اشکم رو دید سریع گفت:من نگران توام آفاق... تویی که هنوز یک لبخند واقعی به لبت نیومده! میخوام اون روزها رو فراموش کنی! صبح بیدار شدم میخواستم برم صبحانه آماده کنم. اما فرامرز اجازه نداد:امروز مهمون منی، شما بشین فقط دستور بده... ادامه دارد...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستوشش


انقدر بی جون بودم که چشمی گفتم :نیم ساعته با سینی صبحانه اینجام...
دوباره چشم گفتم بهش....
فرامرز رفت و نیم‌ ساعت بعد با یک سینی صبحانه ی مفصل برگشت. نیمرو و کره و مربا و خامه و پنیر و گردو و آجیل... خودشم نشست روبه روم....
بعد صبحانه حاضر شدیم و برای گشت زدن تو شهر از خونه بیرون رفتیم، بعد چند سال زندگی تو شیراز، برای اولین بار بود که برای دیدن جاهای دیدنی شهر میرفتم....
اول به سمت حافظیه رفتیم، بعد سری به باغ ارم زدیم و ناهار رو تو یکی از بهترین رستوران های شهر خوردیم و بعد گشتی تو دروازه قرآن زدیم، چند تابلو و قاب خالی خریدم تا سر فرصت برای عکس گرفتن با فرامرز به آتلیه برم و بعد خسته از روزی که داشتیم قبل غروب به خونه برگشتیم....
اون شب وقتی خسته از پیاده روی زیاد نشسته بودم زنگ خونه به صدا دراومد...
با تعجب رو به فرامرز گفتم:کیه این موقع شب؟
ساعت از ده شب گذشته بود، فرامرز از تراس اتاق نگاهی به کوچه انداخت و گفت:نمیدونم، تو تاریکی شب چیزی معلوم نیست... بمون من میرم ببینم کیه..
فرامرز که بیرون رفت از تراس نگاهی به حیاط انداختم، خوب که نگاه کردم احساس کردم یک زن و مرد جلوی در هستن، کمی بعد وقتی فرامرز در رو باز کرد و اون زن و مرد جلو اومدند، تو نور کم حیاط چهره ی ستاره خانم رو دیدم!
دلهره افتاد به جونم، سریع لباس عوض کردم و از اتاق بیرون زدم، از طرفی دلم میخواست بدونم چی شده که این زن و مرد این موقع شب اومدن اینجا و از طرف دیگه بدم نمیومد ستاره من رو تو جایگاه جدیدم ببینه! به عنوان خانم اون خونه!هرچند اگر من رو میدید خبر ازدواجم با فرامرز عین بمب تو ده صدا میکرد و بعد احتمالا باید منتظر تبعات بعدش می‌نشستم! هرچند شاید رحیم زحمت پخش کردن این خبر رو کشیده بود!
وارد سالن که شدم ستاره روی مبل نشسته بود و پدر رحیم هم کنارش، هنوز من رو ندیده بودن...
برای لحظه ای روی پله ها ایستادم...
ستاره خانم با حالی خراب گفت:چی بگم فرامرز؟ چی بگم از حال و روز بچه ام! رحیم پاک عقلش رو از دست داده، این زن هر چی بگه رحیم گوش میده... از یک طرف شده برده ی اون،از یک طرف همش به فکر پیدا کردن آفاقه! دیروز اومده بود خونه، عین یک بچه های های گریه میکرد میگفت آفاق رفته زن فرامرز شده! من که میدونستم حرف بیخود میگه.... وقتی دید محلش نمیدیم گفت یا میرید آفاق رو میارید، یا یه بلایی سر خودم میارم! انقدر تهدیدمون کرده که مجبور شدیم دست به دامن تو بشیم...
قبل اینکه فرامرز جوابشون رو بده گلویی صاف کردم و با غرور از پله ها پایین رفتم. ستاره خانم با دیدن من مات و مبهوت از جا بلند شد، دهنش از تعجب باز مونده بود....
حق هم داشت، آفاق بیچاره ای که هر کاری میکرد برای توجه پسرش کجا، زنی که با پیراهنی گرون قیمت و سر و دستی پر از طلا داشت از پله های خونه ی فرامرز پایین میومد کجا!
فرامرز با دیدنم لبخندی به پهنای صورت زد و به طرفم اومد، جلوی چشم های حیرت زده ی هر دونفر گفت:رحیم درست گفته ، من و آفاق ازدواج کردیم...
ستاره خانم وحشت زده گفت:چیکار کردی؟ سوزان... سوزان کجاست؟ زن بیچاره خبر داره این فتنه آوار شده سر زندگیش؟
فرامرز با عصبانیت گفت:بهتره مراقب حرف زدنتون باشید! من هرگز نمیدونم وایستم و توهین های شما به زنم رو بشنوم... آفاق زن منه! از پسر شما طلاق گرفته، زمانش هم سر اومده و بعد به عقد من در اومده... منت رو سر من گذاشته با بله گفتنش، بعد اینم تحت هیچ شرایطی در برابر توهین هایی که به زنم میشه سکوت نمیکنم....
پدر رحیم سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:از اولم اومدن ما اشتباه بود، باور کن هزار بار به رحیم گفتم قید این زن رو بزنه! اما به گوشش نمیره، از طرفی بله قربان گوی اون زن اس، از طرفی منتظره برای بخشیده شدنش توسط آفاق... ما... فردا صبح برمیگردیم ده... خودم بهش میفهمونم که آفاق زن شوهر داره...
فرامرز نیم نگاهی به من انداخت و گفت:ببخشید که نمیتونم امشب تو خونه ام ازتون پذیرایی کنم...
ستاره خانم بهت زده گفت:داری ما رو بیرون میکنی؟
فرامرز شونه ای بالا انداخت و گفت:دوست ندارم تو بهترین روز زندگیم، اوقات همسرم رو تلخ کنم...
ستاره خانم با حرص از جا بلند شد ..
نیشخندی زدم و گفتم: باید از شما و پسرت تشکر کنم! واقعا ازتون ممنونم که باعث شدید من دل از اون زندگی بکنم... اگر شما انقدر عذابم نمیدادید، من هیچوقت نمیتونستم معنای واقعی دوست داشتن رو بفهمم..
به طرف فرامرز برگشتم و با محبت گفتم:ببخشید فرامرز ، من خیلی خسته ام... میرم بالا...
فرامرز چشمی گفت و منتظر بهشون نگاه کرد، باورشون نمیشد فرامرز داره از خونه اشون بیرونشون میکنه. راستش اگر ستاره خانم بهم توهین نمی‌کرد کاری به کارش نداشتم، موندنشون تو خونه ضرری به من نمیرسوند،


ادامه دارد...



undefined۲۴

۴۰۴

۱۷:۵۹