#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستوپنج
صد جور وعده وعید بهش دادم فقط و فقط برای اینکه دست از حماقت برداره، دست تو رو بگیره و ببره خونه اش...
میخواستم آرامش رو تو صورتت ببینم... اما فایده نداشت... وقتی فهمیدم زن گرفته گفتم این زندگی دیگه زندگی نمیشه! همون موقع بود که دوباره ماجرای طلاق رو پیش کشیدم، سوزان هم استقبال کرد...
تقه ای به در خورد و صدای شوخ صفورا به گوشم رسید:عروس و داماد، ما علف زیر پامون سبز شد! چی میگید بهم یک ساعته! بابا حرف های اصلی رو بذارید واسه بعد عقد....
با قدم هایی مطمئن همراهش از پله ها پایین رفتم، هنوز محرم نشده مهرش به دلم افتاده بود، وقتی روی مبل دو نفره ک نشستم و مرد میانسالی شروع کرد به خوندن خطبه ی عقد پشیمون شدم از موقت بودن این محرمیت... اعتراف فرامرز باعث شده بود بهش علاقمند شدم..
باید بله میگفتم، با گرفتن یک دستبند سنگین طلا به عنوان زیر لفظی... به سمتش چرخیدم، نگاهش کردم... این مرد قرار بود بعد عقد همه کس من بشه... پدرم، مادرم، خواهر و برادرم، رفیق و شوهرم... فرامرز هم به سمتم چرخید، با چشم هایی خیس از اشک نگاهش کردم و اعتماد کردم به محبت چشم هاش...
بله گفتم...
بله رو که گفتم فرامرز نفس راحتی کشید و با خنده گفت:کشتی ما رو...
صدای دست و تبریک بلند شد، فرامرز با خوشحالی از جا بلند شد و مشغول جواب دادن به تبریک دوست هاش شد، منم در جواب تبریک هاشون تشکر کردم و هدیه هاشون رو به فرامرز سپردم...
قبل ساعت یازده با شوخی و خنده ی دوست های فرامرز بالاخره مراسم مختصر ما تموم شد....
فرامرز سرش رو گرم جمع کردن میز کرده بود و من روی مبل نشسته بودم، نمیدونستم باید کجا برم..
فرامرز آخرین سری لیوان ها رو تو سینی گذاشت و گفت:تو چرا هنوز نشستی؟ نمیخوای بری لباس عوض کنی؟
لبخند گیجی زدم و گفتم:آخه نمیدونم کدوم اتاق برم...
+آخ، ببخشید... گیجم به خدا، یعنی هنوز باورم نشده همه چیز انقدر راحت جفت و جور شده...
+یکی نیست به من بگه داری خونه رو جمع میکنی! به خدا حق داری هرچی بهم بگی...
آهسته گفتم:اشکالی نداره، منم به یک خلوت کوتاه با خودم نیاز داشتم...
به سمت پله ها رفتیم... نیاز به زمان داشتم تا کنار بیام با اون عقد ناگهانی...
اتاق فرامرز یا شاید بهتر بود بگم اتاق مشترک ما، یکی از بزرگ ترین و نورگیرترین اتاق های خونه بود، پنجره های قدی بلندش به حیاط بزرگ و پر دار و درخت خونه باز میشد، حیاطی که پر بود از درخت نارنج و لیمو و سرو و زیتون و چند درخت بید مجنون بزرگ... پنجره که باز میشد یک تراس تقریبا نه متری روبه روم بود که وقتی از اونجا به بیرون نگاه میکردی انگار وسط بهشت بودی!
غرق تماشای آسمون و ستاره ها بودم و هنوز نتونسته بودم بودنم تو اون خونه رو هضم کنم صدایی اومد، لبخند محوی زدم به عقب برگشتم، فرامرز بود...
+خسته نیستی؟
نیم نگاهی به اتاق انداختم...
لبخند محوی زدم و گفتم:من... کجا میتونم لباسم رو عوض کنم؟
اشاره ای به در کوچکی کرد که هیچ متوجه اش نشده بودم،به سمت در رفتم. وقتی بازش کردم یک فضای تقریبا پنج شش متری روبه روم بود که دور تا دورش کمد و قفسه و کشو کار شده بود، کل کمد هم خالی بود....
فرامرز بی حرف رفت بیرون و کمی بعد با لباس هایی که خریده بودم برگشت....
زیر لب ازش تشکر کردم و در اتاقک رو بستم...
وقتی بیرون رفتم فرامرز روی مبل تک نفره نشسته بود و غرق فکر بود، من رو که دید لبخندی زد و از جا بلند شد...
یک هفته از عقدمون گذشته بود...
روز شنبه بود و تازه از خواب بیدار شده بودم و داشتم میرفتم پایین که صدای فرامرز به گوشم رسید، داشت با تلفن صحبت میکرد...
+گوش دادی چی گفتم محسن؟ هیچ اسمی از من نباید برده بشه، جفتشون رو جوری میزنی که تا عمر دارن ردش روی صورت و بدنشون بمونه، میخوام بفهمن عاقبت آزار و اذیت مردم چیه.. میفهمی چی میگم دیگه؟
مکثی کرد و کلافه گفت:نه! نه محسن..... از خجالتشون که در اومدی بندازشون یه جا که یکی پیداشون کنه...
بی جون روی پله ها نشستم، شک نداشتم داشت در مورد ناصر و برادرش حرف میزد...
فرامرز که تازه من رو دیده بود سریع تلفن رو قطع کرد و با عجله به سمتم اومد:خوبی ؟
چشم های خیس از اشکم رو بهش دوختم:در مورد... اون... دو نفر...
سری به نشونه ی مثبت تکون داد وگفت:آره ... مطمئن باش بلایی سرشون میارم که از این اشتباها نکنه...
فرامرز کمکم کرد با ملایمت گفت:با یک دکتر صحبت کردم در مورد مشکلت...
با غصه نگاهش کردم...
وقتی اشکم رو دید سریع گفت:من نگران توام آفاق... تویی که هنوز یک لبخند واقعی به لبت نیومده! میخوام اون روزها رو فراموش کنی!
صبح بیدار شدم میخواستم برم صبحانه آماده کنم. اما فرامرز اجازه نداد:امروز مهمون منی، شما بشین فقط دستور بده...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستوپنج
صد جور وعده وعید بهش دادم فقط و فقط برای اینکه دست از حماقت برداره، دست تو رو بگیره و ببره خونه اش...
میخواستم آرامش رو تو صورتت ببینم... اما فایده نداشت... وقتی فهمیدم زن گرفته گفتم این زندگی دیگه زندگی نمیشه! همون موقع بود که دوباره ماجرای طلاق رو پیش کشیدم، سوزان هم استقبال کرد...
تقه ای به در خورد و صدای شوخ صفورا به گوشم رسید:عروس و داماد، ما علف زیر پامون سبز شد! چی میگید بهم یک ساعته! بابا حرف های اصلی رو بذارید واسه بعد عقد....
با قدم هایی مطمئن همراهش از پله ها پایین رفتم، هنوز محرم نشده مهرش به دلم افتاده بود، وقتی روی مبل دو نفره ک نشستم و مرد میانسالی شروع کرد به خوندن خطبه ی عقد پشیمون شدم از موقت بودن این محرمیت... اعتراف فرامرز باعث شده بود بهش علاقمند شدم..
باید بله میگفتم، با گرفتن یک دستبند سنگین طلا به عنوان زیر لفظی... به سمتش چرخیدم، نگاهش کردم... این مرد قرار بود بعد عقد همه کس من بشه... پدرم، مادرم، خواهر و برادرم، رفیق و شوهرم... فرامرز هم به سمتم چرخید، با چشم هایی خیس از اشک نگاهش کردم و اعتماد کردم به محبت چشم هاش...
بله گفتم...
بله رو که گفتم فرامرز نفس راحتی کشید و با خنده گفت:کشتی ما رو...
صدای دست و تبریک بلند شد، فرامرز با خوشحالی از جا بلند شد و مشغول جواب دادن به تبریک دوست هاش شد، منم در جواب تبریک هاشون تشکر کردم و هدیه هاشون رو به فرامرز سپردم...
قبل ساعت یازده با شوخی و خنده ی دوست های فرامرز بالاخره مراسم مختصر ما تموم شد....
فرامرز سرش رو گرم جمع کردن میز کرده بود و من روی مبل نشسته بودم، نمیدونستم باید کجا برم..
فرامرز آخرین سری لیوان ها رو تو سینی گذاشت و گفت:تو چرا هنوز نشستی؟ نمیخوای بری لباس عوض کنی؟
لبخند گیجی زدم و گفتم:آخه نمیدونم کدوم اتاق برم...
+آخ، ببخشید... گیجم به خدا، یعنی هنوز باورم نشده همه چیز انقدر راحت جفت و جور شده...
+یکی نیست به من بگه داری خونه رو جمع میکنی! به خدا حق داری هرچی بهم بگی...
آهسته گفتم:اشکالی نداره، منم به یک خلوت کوتاه با خودم نیاز داشتم...
به سمت پله ها رفتیم... نیاز به زمان داشتم تا کنار بیام با اون عقد ناگهانی...
اتاق فرامرز یا شاید بهتر بود بگم اتاق مشترک ما، یکی از بزرگ ترین و نورگیرترین اتاق های خونه بود، پنجره های قدی بلندش به حیاط بزرگ و پر دار و درخت خونه باز میشد، حیاطی که پر بود از درخت نارنج و لیمو و سرو و زیتون و چند درخت بید مجنون بزرگ... پنجره که باز میشد یک تراس تقریبا نه متری روبه روم بود که وقتی از اونجا به بیرون نگاه میکردی انگار وسط بهشت بودی!
غرق تماشای آسمون و ستاره ها بودم و هنوز نتونسته بودم بودنم تو اون خونه رو هضم کنم صدایی اومد، لبخند محوی زدم به عقب برگشتم، فرامرز بود...
+خسته نیستی؟
نیم نگاهی به اتاق انداختم...
لبخند محوی زدم و گفتم:من... کجا میتونم لباسم رو عوض کنم؟
اشاره ای به در کوچکی کرد که هیچ متوجه اش نشده بودم،به سمت در رفتم. وقتی بازش کردم یک فضای تقریبا پنج شش متری روبه روم بود که دور تا دورش کمد و قفسه و کشو کار شده بود، کل کمد هم خالی بود....
فرامرز بی حرف رفت بیرون و کمی بعد با لباس هایی که خریده بودم برگشت....
زیر لب ازش تشکر کردم و در اتاقک رو بستم...
وقتی بیرون رفتم فرامرز روی مبل تک نفره نشسته بود و غرق فکر بود، من رو که دید لبخندی زد و از جا بلند شد...
یک هفته از عقدمون گذشته بود...
روز شنبه بود و تازه از خواب بیدار شده بودم و داشتم میرفتم پایین که صدای فرامرز به گوشم رسید، داشت با تلفن صحبت میکرد...
+گوش دادی چی گفتم محسن؟ هیچ اسمی از من نباید برده بشه، جفتشون رو جوری میزنی که تا عمر دارن ردش روی صورت و بدنشون بمونه، میخوام بفهمن عاقبت آزار و اذیت مردم چیه.. میفهمی چی میگم دیگه؟
مکثی کرد و کلافه گفت:نه! نه محسن..... از خجالتشون که در اومدی بندازشون یه جا که یکی پیداشون کنه...
بی جون روی پله ها نشستم، شک نداشتم داشت در مورد ناصر و برادرش حرف میزد...
فرامرز که تازه من رو دیده بود سریع تلفن رو قطع کرد و با عجله به سمتم اومد:خوبی ؟
چشم های خیس از اشکم رو بهش دوختم:در مورد... اون... دو نفر...
سری به نشونه ی مثبت تکون داد وگفت:آره ... مطمئن باش بلایی سرشون میارم که از این اشتباها نکنه...
فرامرز کمکم کرد با ملایمت گفت:با یک دکتر صحبت کردم در مورد مشکلت...
با غصه نگاهش کردم...
وقتی اشکم رو دید سریع گفت:من نگران توام آفاق... تویی که هنوز یک لبخند واقعی به لبت نیومده! میخوام اون روزها رو فراموش کنی!
صبح بیدار شدم میخواستم برم صبحانه آماده کنم. اما فرامرز اجازه نداد:امروز مهمون منی، شما بشین فقط دستور بده...
ادامه دارد...
۴۰۲
۱۷:۵۹