عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوبیستوچهار دلم میخواد موقع خوندن محرمیت، یکی از این سرویس ها رو به گردن داشته باشی.. بهت زده گفتم:اینا... خیلی زیاده... من... نمیتونم... اخمی کرد و گفت:چیو نمیتونی؟ اگر پسندت نیست میریم عوض میکنیم،ولی حتما باید دو تا سرویس رو برداری، من دوست دارم همیشه طلا تو دست و گردنت باشه... با اصرار فرامرز از بین چهار سرویس طلای سنگین، دو تا رو انتخاب کردم، یکی رو به سلیقه ی خودم و یکی دیگه رو به سلیقه ی فرامرز... بعدم قرار شد بریم بازار و برای مراسم شب خرید کنیم، یک دست کت و دامن کرم رنگ با یک کفش پاشنه بلند شیری، یک روسری کرم رنگ و یک کیف نباتی ،رنگ شد لباس مراسم عقدم، اگر روز قبل کسی بهم میگفت تا فردا شب زن این مرد میشی میگفتم حتما عقلش رو از دست داده! اما همه چیز جوری چیده شده بود که نمیخواستم و نمیتونستم نه بگم به فرامرز... انگار تمام غم و غصه هام رو فراموش کرده بودم... مردی کنارم بود که چشم هر کسی رو به خودش خیره میکرد، قد بلند. خوش قیافه و خوشتیپ و ثروتمند و از همه مهمتر منو دوست داشت! دیگه چی میخواستم از زندگی؟ به قول آفرین که تلفنی باهاش حرف زده بودم، اگر بهش جواب رد میدادم به عقلم شک میکرد... ساعت هنوز هشت نشده بود وقتی با کلی خرید برگشتیم خونه،چند دست لباس راحتی هم خریده بودم... همراه عاقد، چند زن و مرد هم به عنوان مهمان و شاهد محرمیت ما اومده بودند، فرامرز از بیرون غذا و شیرینی سفارش داده بود و در عرض کمتر از یک ساعت همه چیز برای یک مهمونی مختصر آماده شده بود... با کمک یکی از زن ها که آرایشگر بود دستی به صورتم کشیدم، کت و دامنم رو پوشیدم... آفاق تو آیینه هیچ شباهتی به آفاق یک سال قبل نداشت! زنی که تو آیینه داشت نگاهم میکرد از سختی های زیادی گذشته بود و حالا قرار بود به آرامش برسه... چشم هام می‌خندید و عجیب بود اما حتی رنگ پوستم روشن تر شده بود، آرامشی که فرامرز نصیبم کرده بود انگار رو صورتم هم تاثیر گذاشته بود... ساعت از نه گذشته بود وقتی آماده شدم، صفورا، همون زنی که آرایشم کرده بود ازم خواست تو اتاق بمونم تا بره و از فرامرز بخواد بیاد دنبالم... باورم نمیشد بدون هیچکدوم از اعضای خانواده ام داشتم زن فرامرز میشدم... چند دقیقه بعد که در اتاق زده شد نفس عمیقی کشیدم و اجازه ی ورود دادم،فرامرز با کت و شلوار مشکی و پیرهن کرم وارد اتاق شد، دیدن لبخندش کمی دلم رو قرص کرد... گفت:خیلی... خیلی قشنگ شدی... لبخندی زدم و خجالت زده سرم رو پایین انداختم، فرامرز تک سرفه ای کرد و با صدای آرومی گفت‌:میدونی اولین بار کی دیدمت؟ سرم رو پایین انداختم و نه ی ضعیفی گفتم... +تو یک مراسم ختم برای اولین بار دیدمت... بچه بودی اون موقع، شنیده بودم تازه اومدید ده... یک دختر بچه ی سیزده ساله ی بازیگوش که سعی می‌کرد تو مراسم ختم جلوی خنده اش رو بگیره... اولین بار اونجا توجه ام بهت جلب شد... اون موقع ها زیاد نمیومدم ده، اون روزم اتفاقی اومده بودم... دختر زیاد دیده بودم اطرافم، اما تو... اولین دختری بودی که فکرم رو درگیر کرده بودی، با خودم گفتم سنت کمه، شنیده بودم دو تا خواهر بزرگتر از خودت داری... خیالم راحت بود حالا حالا ها شوهرت نمیدن... برگشتم شیراز... سر یک جریانی مجبور شدم نامزد کنم با سوزان... اما فکر تو تو ذهنم بود.. دفعه ی دومی که اومدم ده، تو یک مجلس عروسی، ستاره خواست تا دختری که میخوان واسه رحیم نشون کنن رو بهم نشون بده... وقتی دیدم اون دختر تویی.. انگار قلبم شکست... باورم نمیشد به این زودی شوهرت بدن، امید داشتم خانواده ات جواب رد بدن... با خودم گفتم بعدش دیگه دست دست نمیکنم، نامزدیم رو با سوزان بهم میزنم، بعدش هرکاری لازمه انجام میدم تا تو رو بهم بدن... اما تا به خودم بجنبم خبر بله گفتنت رو شنیدم... بعدش تا مدت ها ده نیومدم.... هربار هم کار داشتم گذری میومدم و سریع برمیگشتم تا چشم تو چشم نشم ... نزدیک عروسیتون که شد دیگه آروم و قرار نداشتم! اگر دست خودم بود کلا خودم رو گم و گور میکردم... اما نمیشد... مجبور بودم تو عروسی تنها پسر برادرم شرکت کنم.... وقتی خبر نبودت دهن به دهن چرخید با اینکه زیاد نمی‌شناختمت ولی شک نداشتم تو با اون چشم های معصومت اهل رفتن نبودی! بعدش هم خودت میدونی، تمام تلاشم رو کردم تا زندگیت از هم نپاشه، چون خیال میکردم رحیم رو دوست داری، خودم رو کنار کشیدم بلکه خوشبختی تو رو ببینم... از یک جایی به بعد فهمیدم تو هیچوقت کنار رحیم خوشبخت نمیشی... نتونستم بمونم و زجر کشیدنت رو تماشا کنم، وقتی دست روت بلند میکردن از خودم بیزار میشدم که نمیتونم ازت دفاع کنم..... تو اون یک سال تو هرچقدر زجر کشیدی، من ده برابر بیشتر از تو زجر کشیدم... از خودم بیزار بودم که نمیتونستم نجاتت بدم... هزار بار با رحیم حرف زدم، ادامه دارد... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستوپنج


صد جور وعده وعید بهش دادم فقط و فقط برای اینکه دست از حماقت برداره، دست تو رو بگیره و ببره خونه اش...
میخواستم آرامش رو تو صورتت ببینم... اما فایده نداشت... وقتی فهمیدم زن گرفته گفتم این زندگی دیگه زندگی نمیشه! همون موقع بود که دوباره ماجرای طلاق رو پیش کشیدم، سوزان هم استقبال کرد...
تقه ای به در خورد و صدای شوخ صفورا به گوشم رسید:عروس و داماد، ما علف زیر پامون سبز شد! چی میگید بهم یک ساعته! بابا حرف های اصلی رو بذارید واسه بعد عقد....
با قدم هایی مطمئن همراهش از پله ها پایین رفتم، هنوز محرم نشده مهرش به دلم افتاده بود، وقتی روی مبل دو نفره ک نشستم و مرد میانسالی شروع کرد به خوندن خطبه ی عقد پشیمون شدم از موقت بودن این محرمیت... اعتراف فرامرز باعث شده بود بهش علاقمند شدم..
باید بله میگفتم، با گرفتن یک دستبند سنگین طلا به عنوان زیر لفظی... به سمتش چرخیدم، نگاهش کردم... این مرد قرار بود بعد عقد همه کس من بشه... پدرم، مادرم، خواهر و برادرم، رفیق و شوهرم... فرامرز هم به سمتم چرخید، با چشم هایی خیس از اشک نگاهش کردم و اعتماد کردم به محبت چشم هاش...
بله گفتم...
بله رو که گفتم فرامرز نفس راحتی کشید و با خنده گفت:کشتی ما رو...
صدای دست و تبریک بلند شد، فرامرز با خوشحالی از جا بلند شد و مشغول جواب دادن به تبریک دوست هاش شد، منم در جواب تبریک هاشون تشکر کردم و هدیه هاشون رو به فرامرز سپردم...
قبل ساعت یازده با شوخی و خنده ی دوست های فرامرز بالاخره مراسم مختصر ما تموم شد....
فرامرز سرش رو گرم جمع کردن میز کرده بود و من روی مبل نشسته بودم، نمیدونستم باید کجا برم..
فرامرز آخرین سری لیوان ها رو تو سینی گذاشت و گفت:تو چرا هنوز نشستی؟ نمیخوای بری لباس عوض کنی؟
لبخند گیجی زدم و گفتم:آخه نمیدونم کدوم اتاق برم...
+آخ، ببخشید... گیجم به خدا، یعنی هنوز باورم نشده همه چیز انقدر راحت جفت و جور شده...
+یکی نیست به من بگه داری خونه رو جمع میکنی! به خدا حق داری هرچی بهم بگی...
آهسته گفتم:اشکالی نداره، منم به یک خلوت کوتاه با خودم نیاز داشتم...
به سمت پله ها رفتیم... نیاز به زمان داشتم تا کنار بیام با اون عقد ناگهانی...
اتاق فرامرز یا شاید بهتر بود بگم اتاق مشترک ما، یکی از بزرگ ترین و نورگیرترین اتاق های خونه بود، پنجره های قدی بلندش به حیاط بزرگ و پر دار و درخت خونه باز می‌شد، حیاطی که پر بود از درخت نارنج و لیمو و سرو و زیتون و چند درخت بید مجنون بزرگ... پنجره که باز می‌شد یک تراس تقریبا نه متری روبه روم بود که وقتی از اونجا به بیرون نگاه میکردی انگار وسط بهشت بودی!
غرق تماشای آسمون و ستاره ها بودم و هنوز نتونسته بودم بودنم تو اون خونه رو هضم کنم صدایی اومد، لبخند محوی زدم به عقب برگشتم، فرامرز بود...
+خسته نیستی؟
نیم نگاهی به اتاق انداختم...
لبخند محوی زدم و گفتم:من... کجا میتونم لباسم رو عوض کنم؟
اشاره ای به در کوچکی کرد که هیچ متوجه اش نشده بودم،به سمت در رفتم. وقتی بازش کردم یک فضای تقریبا پنج شش متری روبه روم بود که دور تا دورش کمد و قفسه و کشو کار شده بود، کل کمد هم خالی بود....
فرامرز بی حرف رفت بیرون و کمی بعد با لباس هایی که خریده بودم برگشت....
زیر لب ازش تشکر کردم و در اتاقک رو بستم...
وقتی بیرون رفتم فرامرز روی مبل تک نفره نشسته بود و غرق فکر بود، من رو که دید لبخندی زد و از جا بلند شد...
یک هفته از عقدمون گذشته بود...
روز شنبه بود و تازه از خواب بیدار شده بودم و داشتم میرفتم پایین که صدای فرامرز به گوشم رسید، داشت با تلفن صحبت می‌کرد...
+گوش دادی چی گفتم محسن؟ هیچ اسمی از من نباید برده بشه، جفتشون رو جوری میزنی که تا عمر دارن ردش روی صورت و بدنشون بمونه، میخوام بفهمن عاقبت آزار و اذیت مردم چیه.. میفهمی چی میگم دیگه؟
مکثی کرد و کلافه گفت:نه! نه محسن..... از خجالتشون که در اومدی بندازشون یه جا که یکی پیداشون کنه...
بی جون روی پله ها نشستم، شک نداشتم داشت در مورد ناصر و برادرش حرف می‌زد...
فرامرز که تازه من رو دیده بود سریع تلفن رو قطع کرد و با عجله به سمتم اومد:خوبی ؟
چشم های خیس از اشکم رو بهش دوختم:در مورد... اون... دو نفر...
سری به نشونه ی مثبت تکون داد وگفت:آره ... مطمئن باش بلایی سرشون میارم که از این اشتباها نکنه...
فرامرز کمکم کرد با ملایمت گفت:با یک دکتر صحبت کردم در مورد مشکلت...
با غصه نگاهش کردم...
وقتی اشکم رو دید سریع گفت:من نگران توام آفاق... تویی که هنوز یک لبخند واقعی به لبت نیومده! میخوام اون روزها رو فراموش کنی!




صبح بیدار شدم میخواستم برم صبحانه آماده کنم. اما فرامرز اجازه نداد:امروز مهمون منی، شما بشین فقط دستور بده...



ادامه دارد...
undefined۱۵

۴۰۲

۱۷:۵۹