عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوبیستوسه هزار بار بهش گفته بودم زنت عین برگ گل پاکه... اما به گوشش نرفت، چشم بسته به حرف ستاره گوش داد و رفت این دختره رو عقد کرد... اگر مرد بود اون زن رو باید سه طلاقه میکرد! نه اینکه خونه ی ده رو به نامش بزنه! شگفت زده گفتم:واقعا خونه رو به نامش زده؟ +منم از اهالی شنیدم، حالا به زور بوده یا میل خودش! خدا داند... پوزخندی زدم و گفتم:خلایق هرچه لایق... ستاره حقش داشتن همچین عروسیه... فرامرز نیشخندی زد و گفت:باید بری ببینی چقدر اذیتش میکنه! جوری رحیم به اختیارشه که رحیم جرات نداره بدون اجازه اش پا بذاره خونه ی آقاش! موندم با این تفاسیر، چطور جرات کرده و اومده اینجا! قطعا اگر سحر بفهمه رحیم اومده دنبال تو، آروم نمیشینه... آهی کشیدم و گفتم:اگر اینطوره پس بهش خبر بدید بیاد شوهرش رو جمع کنه، من از خدامه برم جایی که تا ابد با این قوم چشم تو چشم نشم... نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:منم از همین قومم! نکنه چشم دیدن منم نداری؟ بی حوصله گفتم:میدونید منظورم چیه... +بهت حق میدم راستش... میدونم این یک سال خیلی سختی کشیدی! خیلی هم مقاومت کردی... شاید خودت ندونی، اما تو واقعا زن قوی و محکمی هستی که تونستی از این همه بلا و مصیبت بگذری.. سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و زمزمه کردم:شاید فقط در ظاهر یک زن قوی باشم... از درون خیلی وقته از بین رفتم... داشتم به سحر فکر میکردم، به اینکه چطور تونسته رحیم رو طرفش خودش بکشونه! چطور انقدر راحت هر کاری میخواد میکنه و راحت تر از اون به زندگیش ادامه میده! کمی بعد ماشین تو حیاط با صفای خونه ی فرامرز از حرکت ایستاد، از فکر خانم اون خونه شدن،برای لحظه ای شوق کل وجودم رو گرفت، با خودم گفتم چشمت به این خونه افتاد.... از ماشین پیاده شدم و پشت سر فرامرز وارد خونه اش شدم، فرامرز تعارفم کرد و گفت:راحت باش، کسی تو خونه نیست.. کنجکاو سرکی کشیدم و گفتم:سیما خانم چی؟ +مدتیه رفته مرخصی... دخترش یکم مریض احوال بود، الانم جز من و تو کسی تو خونه نیست، هر ازگاهی باغبون خونه میاد که اونم اجازه ی وارد شدن به ساختمون اصلی رو نداره.... روی مبل نشستم. فرامرز با دقت نگاهم کرد و گفت:چت شد؟ با دلهره نگاهش کردم، حس کردم لحن کلامش عوض شده، تو صورتش چهره ی بدجنس ناصر رو میدیدم... با خودم گفتم ای آفاق، با چه اعتمادی پاشدی همراهش اومدی اینجا؟ فرامرز داشت باهام حرف می‌زد اما من هیچ صداش رو نمیشنیدم، انگار دستی من رو گرفته بود و پرتم کرده بود تو اون انباری سیاه و تاریک... تو اون اتاقک بدون پنجره که هرچی فریاد میزدم صدام به کسی نمیرسید... یکدفعه انگار دستی من رو گرفت و از اون اتاقک تاریک کشیدم بیرون.. افتادم وسط سالن خونه ی مردی که تا اون روز مردونه حمایتم کرده بود... با جسمی یخ زده روی زمین افتاده بودم و فرامرز وحشت زده داشت نگاهم میکرد .... چشم بازم رو که دید هراسون نزدیکم شد و تلفنی که دستش بود رو کنار گذاشت:آفاق! خوبی؟ چت شد یهو؟ جون به لب کردی من رو! مات و مبهوت نگاهش کردم، به سمت آشپزخونه دوید و خیلی زود با لیوانی آب قند برگشت،اصلا نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده! برای لحظه ای انگار به اون روز تلخ برگشتم... +نیازی هست بریم دکتر؟ فرامرز با انرژی نشست روبه روم و گفت:ساعت نه، یکی از دوستای قدیمیم میاد برای خوندن محرمیت.. مشکلی که نداری؟ نه ضعیفی گفتم،فرامرز بشقابم رو پر از برنج و کباب کرد و گذاشت روبه روم:ناهارت رو بخور، میخوام یک چیزی نشونت بدم... تو سکوت مشغول خوردن غذام شدم، اشتهایی برای خوردن نداشتم، اما فرامرز انقدر اصرار میکرد که مجبور شدم چند لقمه ای بخورم... بعد ناهار با راهنمایی فرامرز به سمت نشیمن خونه رفتم، چند پاکت روی میز بود، کنجکاو گفتم:اینا چیه؟ با محبت گفت:دوست داشتم با هم بریم خرید، اما دیدم یکم خسته ای... اینا رو با سلیقه ی خودم گرفتم، از هرکدوم چند مدل گرفتم، هرکدوم رو پسند کردی میتونی برداری... با شگفتی جلو رفتم، نگاهی به داخل پاکت ها انداختم، تو یکی از پاکت ها چند جعبه ی سورمه ای رنگ بود، یکی از جعبه ها رو بیرون کشیدم و بازش کردم.... یک سرویس طلای سنگین، با نگین های زمرد... با چشم هایی گرد شده از تعجب نگاهش کردم:اینا... اینا برای کیه؟ خندید و نزدیک شد، باقی جعبه ها رو هم به نوبت باز کرد و گذاشت جلوم،چهار تا سرویس طلای سنگین... +برای خانم همسایه اس! این چه سوالیه! خب معلومه که برای توئه!از بینش دو تا رو به سلیقه ی خودت انتخاب کن، گفتم خسته ای شاید نتونی بیای خرید، اگرم هیچکدوم رو پسند نکردی مشکلی نیست! بعد عقد میریم خرید ... اشک تو چشمم حلقه زد، چطور باور میکردم این همه محبت رو! انگار خواب بودم... شایدم واقعا همه چیز خواب بود.. ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستوچهار


دلم میخواد موقع خوندن محرمیت، یکی از این سرویس ها رو به گردن داشته باشی..
بهت زده گفتم:اینا... خیلی زیاده... من... نمیتونم...
اخمی کرد و گفت:چیو نمیتونی؟ اگر پسندت نیست میریم عوض میکنیم،ولی حتما باید دو تا سرویس رو برداری، من دوست دارم همیشه طلا تو دست و گردنت باشه...
با اصرار فرامرز از بین چهار سرویس طلای سنگین، دو تا رو انتخاب کردم، یکی رو به سلیقه ی خودم و یکی دیگه رو به سلیقه ی فرامرز...
بعدم قرار شد بریم بازار و برای مراسم شب خرید کنیم، یک دست کت و دامن کرم رنگ با یک کفش پاشنه بلند شیری، یک روسری کرم رنگ و یک کیف نباتی ،رنگ شد لباس مراسم عقدم، اگر روز قبل کسی بهم میگفت تا فردا شب زن این مرد میشی میگفتم حتما عقلش رو از دست داده!
اما همه چیز جوری چیده شده بود که نمیخواستم و نمیتونستم نه بگم به فرامرز... انگار تمام غم و غصه هام رو فراموش کرده بودم... مردی کنارم بود که چشم هر کسی رو به خودش خیره میکرد، قد بلند. خوش قیافه و خوشتیپ و ثروتمند و از همه مهمتر منو دوست داشت! دیگه چی میخواستم از زندگی؟ به قول آفرین که تلفنی باهاش حرف زده بودم، اگر بهش جواب رد میدادم به عقلم شک میکرد...
ساعت هنوز هشت نشده بود وقتی با کلی خرید برگشتیم خونه،چند دست لباس راحتی هم خریده بودم...
همراه عاقد، چند زن و مرد هم به عنوان مهمان و شاهد محرمیت ما اومده بودند، فرامرز از بیرون غذا و شیرینی سفارش داده بود و در عرض کمتر از یک ساعت همه چیز برای یک مهمونی مختصر آماده شده بود...
با کمک یکی از زن ها که آرایشگر بود دستی به صورتم کشیدم، کت و دامنم رو پوشیدم...
آفاق تو آیینه هیچ شباهتی به آفاق یک سال قبل نداشت! زنی که تو آیینه داشت نگاهم میکرد از سختی های زیادی گذشته بود و حالا قرار بود به آرامش برسه... چشم هام می‌خندید و عجیب بود اما حتی رنگ پوستم روشن تر شده بود، آرامشی که فرامرز نصیبم کرده بود انگار رو صورتم هم تاثیر گذاشته بود...
ساعت از نه گذشته بود وقتی آماده شدم، صفورا، همون زنی که آرایشم کرده بود ازم خواست تو اتاق بمونم تا بره و از فرامرز بخواد بیاد دنبالم...
باورم نمیشد بدون هیچکدوم از اعضای خانواده ام داشتم زن فرامرز میشدم...
چند دقیقه بعد که در اتاق زده شد نفس عمیقی کشیدم و اجازه ی ورود دادم،فرامرز با کت و شلوار مشکی و پیرهن کرم وارد اتاق شد، دیدن لبخندش کمی دلم رو قرص کرد...
گفت:خیلی... خیلی قشنگ شدی...
لبخندی زدم و خجالت زده سرم رو پایین انداختم، فرامرز تک سرفه ای کرد و با صدای آرومی گفت‌:میدونی اولین بار کی دیدمت؟
سرم رو پایین انداختم و نه ی ضعیفی گفتم...
+تو یک مراسم ختم برای اولین بار دیدمت... بچه بودی اون موقع، شنیده بودم تازه اومدید ده... یک دختر بچه ی سیزده ساله ی بازیگوش که سعی می‌کرد تو مراسم ختم جلوی خنده اش رو بگیره... اولین بار اونجا توجه ام بهت جلب شد... اون موقع ها زیاد نمیومدم ده، اون روزم اتفاقی اومده بودم...
دختر زیاد دیده بودم اطرافم، اما تو... اولین دختری بودی که فکرم رو درگیر کرده بودی، با خودم گفتم سنت کمه، شنیده بودم دو تا خواهر بزرگتر از خودت داری... خیالم راحت بود حالا حالا ها شوهرت نمیدن... برگشتم شیراز... سر یک جریانی مجبور شدم نامزد کنم با سوزان... اما فکر تو تو ذهنم بود.. دفعه ی دومی که اومدم ده، تو یک مجلس عروسی، ستاره خواست تا دختری که میخوان واسه رحیم نشون کنن رو بهم نشون بده... وقتی دیدم اون دختر تویی.. انگار قلبم شکست... باورم نمیشد به این زودی شوهرت بدن، امید داشتم خانواده ات جواب رد بدن... با خودم گفتم بعدش دیگه دست دست نمیکنم، نامزدیم رو با سوزان بهم میزنم، بعدش هرکاری لازمه انجام میدم تا تو رو بهم بدن... اما تا به خودم بجنبم خبر بله گفتنت رو شنیدم... بعدش تا مدت ها ده نیومدم.... هربار هم کار داشتم گذری میومدم و سریع برمیگشتم تا چشم تو چشم نشم ... نزدیک عروسیتون که شد دیگه آروم و قرار نداشتم! اگر دست خودم بود کلا خودم رو گم و گور میکردم... اما نمیشد... مجبور بودم تو عروسی تنها پسر برادرم شرکت کنم....
وقتی خبر نبودت دهن به دهن چرخید با اینکه زیاد نمی‌شناختمت ولی شک نداشتم تو با اون چشم های معصومت اهل رفتن نبودی! بعدش هم خودت میدونی، تمام تلاشم رو کردم تا زندگیت از هم نپاشه، چون خیال میکردم رحیم رو دوست داری، خودم رو کنار کشیدم بلکه خوشبختی تو رو ببینم... از یک جایی به بعد فهمیدم تو هیچوقت کنار رحیم خوشبخت نمیشی... نتونستم بمونم و زجر کشیدنت رو تماشا کنم، وقتی دست روت بلند میکردن از خودم بیزار میشدم که نمیتونم ازت دفاع کنم..... تو اون یک سال تو هرچقدر زجر کشیدی، من ده برابر بیشتر از تو زجر کشیدم... از خودم بیزار بودم که نمیتونستم نجاتت بدم... هزار بار با رحیم حرف زدم،


ادامه دارد...



undefined۲۰

۳۸۴

۱۰:۵۷