#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستوچهار
دلم میخواد موقع خوندن محرمیت، یکی از این سرویس ها رو به گردن داشته باشی..
بهت زده گفتم:اینا... خیلی زیاده... من... نمیتونم...
اخمی کرد و گفت:چیو نمیتونی؟ اگر پسندت نیست میریم عوض میکنیم،ولی حتما باید دو تا سرویس رو برداری، من دوست دارم همیشه طلا تو دست و گردنت باشه...
با اصرار فرامرز از بین چهار سرویس طلای سنگین، دو تا رو انتخاب کردم، یکی رو به سلیقه ی خودم و یکی دیگه رو به سلیقه ی فرامرز...
بعدم قرار شد بریم بازار و برای مراسم شب خرید کنیم، یک دست کت و دامن کرم رنگ با یک کفش پاشنه بلند شیری، یک روسری کرم رنگ و یک کیف نباتی ،رنگ شد لباس مراسم عقدم، اگر روز قبل کسی بهم میگفت تا فردا شب زن این مرد میشی میگفتم حتما عقلش رو از دست داده!
اما همه چیز جوری چیده شده بود که نمیخواستم و نمیتونستم نه بگم به فرامرز... انگار تمام غم و غصه هام رو فراموش کرده بودم... مردی کنارم بود که چشم هر کسی رو به خودش خیره میکرد، قد بلند. خوش قیافه و خوشتیپ و ثروتمند و از همه مهمتر منو دوست داشت! دیگه چی میخواستم از زندگی؟ به قول آفرین که تلفنی باهاش حرف زده بودم، اگر بهش جواب رد میدادم به عقلم شک میکرد...
ساعت هنوز هشت نشده بود وقتی با کلی خرید برگشتیم خونه،چند دست لباس راحتی هم خریده بودم...
همراه عاقد، چند زن و مرد هم به عنوان مهمان و شاهد محرمیت ما اومده بودند، فرامرز از بیرون غذا و شیرینی سفارش داده بود و در عرض کمتر از یک ساعت همه چیز برای یک مهمونی مختصر آماده شده بود...
با کمک یکی از زن ها که آرایشگر بود دستی به صورتم کشیدم، کت و دامنم رو پوشیدم...
آفاق تو آیینه هیچ شباهتی به آفاق یک سال قبل نداشت! زنی که تو آیینه داشت نگاهم میکرد از سختی های زیادی گذشته بود و حالا قرار بود به آرامش برسه... چشم هام میخندید و عجیب بود اما حتی رنگ پوستم روشن تر شده بود، آرامشی که فرامرز نصیبم کرده بود انگار رو صورتم هم تاثیر گذاشته بود...
ساعت از نه گذشته بود وقتی آماده شدم، صفورا، همون زنی که آرایشم کرده بود ازم خواست تو اتاق بمونم تا بره و از فرامرز بخواد بیاد دنبالم...
باورم نمیشد بدون هیچکدوم از اعضای خانواده ام داشتم زن فرامرز میشدم...
چند دقیقه بعد که در اتاق زده شد نفس عمیقی کشیدم و اجازه ی ورود دادم،فرامرز با کت و شلوار مشکی و پیرهن کرم وارد اتاق شد، دیدن لبخندش کمی دلم رو قرص کرد...
گفت:خیلی... خیلی قشنگ شدی...
لبخندی زدم و خجالت زده سرم رو پایین انداختم، فرامرز تک سرفه ای کرد و با صدای آرومی گفت:میدونی اولین بار کی دیدمت؟
سرم رو پایین انداختم و نه ی ضعیفی گفتم...
+تو یک مراسم ختم برای اولین بار دیدمت... بچه بودی اون موقع، شنیده بودم تازه اومدید ده... یک دختر بچه ی سیزده ساله ی بازیگوش که سعی میکرد تو مراسم ختم جلوی خنده اش رو بگیره... اولین بار اونجا توجه ام بهت جلب شد... اون موقع ها زیاد نمیومدم ده، اون روزم اتفاقی اومده بودم...
دختر زیاد دیده بودم اطرافم، اما تو... اولین دختری بودی که فکرم رو درگیر کرده بودی، با خودم گفتم سنت کمه، شنیده بودم دو تا خواهر بزرگتر از خودت داری... خیالم راحت بود حالا حالا ها شوهرت نمیدن... برگشتم شیراز... سر یک جریانی مجبور شدم نامزد کنم با سوزان... اما فکر تو تو ذهنم بود.. دفعه ی دومی که اومدم ده، تو یک مجلس عروسی، ستاره خواست تا دختری که میخوان واسه رحیم نشون کنن رو بهم نشون بده... وقتی دیدم اون دختر تویی.. انگار قلبم شکست... باورم نمیشد به این زودی شوهرت بدن، امید داشتم خانواده ات جواب رد بدن... با خودم گفتم بعدش دیگه دست دست نمیکنم، نامزدیم رو با سوزان بهم میزنم، بعدش هرکاری لازمه انجام میدم تا تو رو بهم بدن... اما تا به خودم بجنبم خبر بله گفتنت رو شنیدم... بعدش تا مدت ها ده نیومدم.... هربار هم کار داشتم گذری میومدم و سریع برمیگشتم تا چشم تو چشم نشم ... نزدیک عروسیتون که شد دیگه آروم و قرار نداشتم! اگر دست خودم بود کلا خودم رو گم و گور میکردم... اما نمیشد... مجبور بودم تو عروسی تنها پسر برادرم شرکت کنم....
وقتی خبر نبودت دهن به دهن چرخید با اینکه زیاد نمیشناختمت ولی شک نداشتم تو با اون چشم های معصومت اهل رفتن نبودی! بعدش هم خودت میدونی، تمام تلاشم رو کردم تا زندگیت از هم نپاشه، چون خیال میکردم رحیم رو دوست داری، خودم رو کنار کشیدم بلکه خوشبختی تو رو ببینم... از یک جایی به بعد فهمیدم تو هیچوقت کنار رحیم خوشبخت نمیشی... نتونستم بمونم و زجر کشیدنت رو تماشا کنم، وقتی دست روت بلند میکردن از خودم بیزار میشدم که نمیتونم ازت دفاع کنم..... تو اون یک سال تو هرچقدر زجر کشیدی، من ده برابر بیشتر از تو زجر کشیدم... از خودم بیزار بودم که نمیتونستم نجاتت بدم... هزار بار با رحیم حرف زدم،
ادامه دارد...
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستوچهار
دلم میخواد موقع خوندن محرمیت، یکی از این سرویس ها رو به گردن داشته باشی..
بهت زده گفتم:اینا... خیلی زیاده... من... نمیتونم...
اخمی کرد و گفت:چیو نمیتونی؟ اگر پسندت نیست میریم عوض میکنیم،ولی حتما باید دو تا سرویس رو برداری، من دوست دارم همیشه طلا تو دست و گردنت باشه...
با اصرار فرامرز از بین چهار سرویس طلای سنگین، دو تا رو انتخاب کردم، یکی رو به سلیقه ی خودم و یکی دیگه رو به سلیقه ی فرامرز...
بعدم قرار شد بریم بازار و برای مراسم شب خرید کنیم، یک دست کت و دامن کرم رنگ با یک کفش پاشنه بلند شیری، یک روسری کرم رنگ و یک کیف نباتی ،رنگ شد لباس مراسم عقدم، اگر روز قبل کسی بهم میگفت تا فردا شب زن این مرد میشی میگفتم حتما عقلش رو از دست داده!
اما همه چیز جوری چیده شده بود که نمیخواستم و نمیتونستم نه بگم به فرامرز... انگار تمام غم و غصه هام رو فراموش کرده بودم... مردی کنارم بود که چشم هر کسی رو به خودش خیره میکرد، قد بلند. خوش قیافه و خوشتیپ و ثروتمند و از همه مهمتر منو دوست داشت! دیگه چی میخواستم از زندگی؟ به قول آفرین که تلفنی باهاش حرف زده بودم، اگر بهش جواب رد میدادم به عقلم شک میکرد...
ساعت هنوز هشت نشده بود وقتی با کلی خرید برگشتیم خونه،چند دست لباس راحتی هم خریده بودم...
همراه عاقد، چند زن و مرد هم به عنوان مهمان و شاهد محرمیت ما اومده بودند، فرامرز از بیرون غذا و شیرینی سفارش داده بود و در عرض کمتر از یک ساعت همه چیز برای یک مهمونی مختصر آماده شده بود...
با کمک یکی از زن ها که آرایشگر بود دستی به صورتم کشیدم، کت و دامنم رو پوشیدم...
آفاق تو آیینه هیچ شباهتی به آفاق یک سال قبل نداشت! زنی که تو آیینه داشت نگاهم میکرد از سختی های زیادی گذشته بود و حالا قرار بود به آرامش برسه... چشم هام میخندید و عجیب بود اما حتی رنگ پوستم روشن تر شده بود، آرامشی که فرامرز نصیبم کرده بود انگار رو صورتم هم تاثیر گذاشته بود...
ساعت از نه گذشته بود وقتی آماده شدم، صفورا، همون زنی که آرایشم کرده بود ازم خواست تو اتاق بمونم تا بره و از فرامرز بخواد بیاد دنبالم...
باورم نمیشد بدون هیچکدوم از اعضای خانواده ام داشتم زن فرامرز میشدم...
چند دقیقه بعد که در اتاق زده شد نفس عمیقی کشیدم و اجازه ی ورود دادم،فرامرز با کت و شلوار مشکی و پیرهن کرم وارد اتاق شد، دیدن لبخندش کمی دلم رو قرص کرد...
گفت:خیلی... خیلی قشنگ شدی...
لبخندی زدم و خجالت زده سرم رو پایین انداختم، فرامرز تک سرفه ای کرد و با صدای آرومی گفت:میدونی اولین بار کی دیدمت؟
سرم رو پایین انداختم و نه ی ضعیفی گفتم...
+تو یک مراسم ختم برای اولین بار دیدمت... بچه بودی اون موقع، شنیده بودم تازه اومدید ده... یک دختر بچه ی سیزده ساله ی بازیگوش که سعی میکرد تو مراسم ختم جلوی خنده اش رو بگیره... اولین بار اونجا توجه ام بهت جلب شد... اون موقع ها زیاد نمیومدم ده، اون روزم اتفاقی اومده بودم...
دختر زیاد دیده بودم اطرافم، اما تو... اولین دختری بودی که فکرم رو درگیر کرده بودی، با خودم گفتم سنت کمه، شنیده بودم دو تا خواهر بزرگتر از خودت داری... خیالم راحت بود حالا حالا ها شوهرت نمیدن... برگشتم شیراز... سر یک جریانی مجبور شدم نامزد کنم با سوزان... اما فکر تو تو ذهنم بود.. دفعه ی دومی که اومدم ده، تو یک مجلس عروسی، ستاره خواست تا دختری که میخوان واسه رحیم نشون کنن رو بهم نشون بده... وقتی دیدم اون دختر تویی.. انگار قلبم شکست... باورم نمیشد به این زودی شوهرت بدن، امید داشتم خانواده ات جواب رد بدن... با خودم گفتم بعدش دیگه دست دست نمیکنم، نامزدیم رو با سوزان بهم میزنم، بعدش هرکاری لازمه انجام میدم تا تو رو بهم بدن... اما تا به خودم بجنبم خبر بله گفتنت رو شنیدم... بعدش تا مدت ها ده نیومدم.... هربار هم کار داشتم گذری میومدم و سریع برمیگشتم تا چشم تو چشم نشم ... نزدیک عروسیتون که شد دیگه آروم و قرار نداشتم! اگر دست خودم بود کلا خودم رو گم و گور میکردم... اما نمیشد... مجبور بودم تو عروسی تنها پسر برادرم شرکت کنم....
وقتی خبر نبودت دهن به دهن چرخید با اینکه زیاد نمیشناختمت ولی شک نداشتم تو با اون چشم های معصومت اهل رفتن نبودی! بعدش هم خودت میدونی، تمام تلاشم رو کردم تا زندگیت از هم نپاشه، چون خیال میکردم رحیم رو دوست داری، خودم رو کنار کشیدم بلکه خوشبختی تو رو ببینم... از یک جایی به بعد فهمیدم تو هیچوقت کنار رحیم خوشبخت نمیشی... نتونستم بمونم و زجر کشیدنت رو تماشا کنم، وقتی دست روت بلند میکردن از خودم بیزار میشدم که نمیتونم ازت دفاع کنم..... تو اون یک سال تو هرچقدر زجر کشیدی، من ده برابر بیشتر از تو زجر کشیدم... از خودم بیزار بودم که نمیتونستم نجاتت بدم... هزار بار با رحیم حرف زدم،
ادامه دارد...
✾
۳۸۴
۱۰:۵۷