عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوبیستودو با مردی که زن پزشکش رو به تازگی طلاق داده بود! اصلا من چه جذابیتی برای این مرد داشتم؟ تصمیم گرفتن خیلی سخت بود، البته که من شک نداشتم کنار فرامرز میتونستم زندگی خوبی داشته باشم، اما از کجا معلوم که اطرافیان میذاشتن من تو آرامش زندگی کنم؟ فرامرز طبق حرف خودش شب رو همونجا موند، منم خودم رو تو اتاق حبس کرده بودم و داشتم با عواقب تصمیمی که میخواستم بگیرم فکر میکردم،به زندگی تو اون خونه‌ی لوکس،به بودن کنار مردی که پیر و جوون یک ده روش حساب میکردن چهار ماه از طلاقم گذشته بود، نزدیک به سه ماه بود داشتم تنها زندگی میکردم و دروغ چرا؟از اون استقلال و تنهایی داشتم لذت می‌بردم، از اینکه دستم تو جیب خودم بود، از اینکه داشتم برای پیشرفتم تلاش میکردم... همه و همه برام خوشایند بود... اما در نهایت میدونستم که نمیتونم تا ابد تنها زندگی کنم... برای همین میخواسنم یک مهلت یک هفته ای از فرامرز بگیرم تا به پیشنهادش فکر کنم! فردای اون روز وقتی از خواب بیدار شدم فرامرز رو روی مبل خونه دیدم،یک ملحفه انداخته بود روی خودش و خواب بود... نگرانیش برام با ارزش بود،حتی لحظه ای به رحیم و آقاجون و دردسرهایی که میتونستن برام درست کنن فکر نمیکردم... وقتی داشتم بی صدا وسایل ناهارم رو تو کیفم میذاشتم صدای جیر جیر مبل به گوشم رسید و کمی بعد فرامرز رو دم ورودی آشپزخونه دیدم... با دیدن من دستی به صورتش کشید و گفت:میری سرکار؟ +بله، یکم دیرم شده... سری تکون داد و گفت:وایستا صورتم رو بشورم، خودم میرسونمت... چشمی گفتم و تا رفت دست و صورتش رو بشوره سریع بساط صبحانه رو به پا کردم.... فرامرز که از دستشویی بیرون اومد ماهیتابه ی نیمرو رو روی سفره گذاشتم و گفتم:بفرمایید صبحانه بخورید، من عادت به خوردن صبحانه ندارم... اما یادمه ستاره خانم میگفتن اگر صبحانه نخورید سر درد میشید... لبخند محوی زد و نشست پای سفره و گفت:پس اونقدرام که نشون میدی به من بی توجه نیستی! یادت بوده که عادت به خوردن صبحانه دارم... دستپاچه گفتم:آخه ستاره خانم خیلی تکرار میکرد این حرف رو... دروغ گفته بودم، ستاره خانم فقط یکبار که میخواست سینی صبحانه ی فرامرز رو حاضر کنه گفته بود فرامرز اگر صبحانه نخورده از خونه بره بیرون سر درد میشه، من اما خیلی خوب این نکته تو ذهنم مونده بود... فرامرز گفت:بهتره اول صبح یک چیزی بخوری... حس میکردم برای این مرد زیادی کمم! یه زن دیپلمه ی مطلقه، با اون همه حرف و حدیثی که پشت سرش بود... اصلا مناسب مردی عین فرامرز نبود! چنگی به مانتوم زدم و آهسته گفتم:من... فرصت میخوام برای فکر کردن...یک فرصت یک هفته ای! فرامرز شونه ای بالا انداخت و خونسرد گفت:اینجا میمونی یا خونه ی من؟ با تعجب نگاهش کردم، برای خودش چایی ریخت و گفت:انتظار نداری بعد ظاهر شدن رحیم، درست جلوی در این خونه، تو رو به حال خودت بذارم و برم پی زندگیم؟ تو این یک هفته ای که فرصت میخوای، باید جایی جلوی چشم خودم باشی، اگر به من باشه ترجیح میدم بیای خونه ی خودم، رحیم و آقاجونت جرات نمیکنن بیان اونجا... اما بازم هرجور تو راحتی، اگر میخوای اینجا بمونی، منم یک هفته کارم رو تعطیل میکنم و میام اینجا... گیج و دستپاچه گفتم:من نمیخوام مزاحم شما بشم... در واقع نمیخوام شما رو از کار و زندگی بندازم.... نگاه کردن بهش:پس بیخیال این فرصت یک هفته ای شو، زنگ بزن از محل کارت مرخصی بگیر، بعدشم میریم محضر یک عقد موقت می‌خونیم، هرچند ترجیح من عقد دائمه... اما تو این مورد آزادت میذارم تا طبق نظر تو پیش بریم... بعدم میای وسایل شخصیت رو جمع میکنی و میریم خونه ی من... به بعد اونم،بعدا فکر می‌کنیم... شاید به خاطر امنیت خودت بهتر باشه قید کار رو بزنی، هرچند وقتی زن من باشی، به این پول ها نیاز نداری.. اما بازم من نمیخوام محدودت کنم... میتونی کار کنی، اما پیش خودم.. تو دفتر خودم، به عنوان منشی شخصی خودم... چطوره؟ هاج و واج مونده بودم، اگر یکم دیگه بهش فرصت میدادم تا تولد بچه و عروس و داماد کردنشون هم پیش می‌رفت و برای همه اش نقشه می‌کشید! شاکی گفتم:شما که بریدین و دوختین ! خندید .. سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و گفتم:یکمم به من فکر کنید! +باشه... بریم برسونمت، تو راه حرف میزنیم... وسایلم رو برداشتم و پشت سرش از خونه بیرون زدم، ماشینش جلوی در بود، تا خواستم سوار شم فرامرز اشاره ای به جلو کرد و گفت:...اونجا رو رد نگاهش رو دنبال کردم، کمی جلوتر از خونه ماشین رحیم رو دیدم، خودشم پشت فرمون بود، انگار سرش رو گذاشته بود رو فرمون و خوابش برده بود... با صدای گرفته ای گفتم:حرف هایی که در مورد سحر میزدید راست بود؟ اینکه با... فرامرز سری تکون داد و گفت:رحیم خیلی زود تقاص پس داد... ادامه دارد..... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستوسه


هزار بار بهش گفته بودم زنت عین برگ گل پاکه... اما به گوشش نرفت، چشم بسته به حرف ستاره گوش داد و رفت این دختره رو عقد کرد... اگر مرد بود اون زن رو باید سه طلاقه میکرد! نه اینکه خونه ی ده رو به نامش بزنه!
شگفت زده گفتم:واقعا خونه رو به نامش زده؟
+منم از اهالی شنیدم، حالا به زور بوده یا میل خودش! خدا داند...
پوزخندی زدم و گفتم:خلایق هرچه لایق... ستاره حقش داشتن همچین عروسیه...
فرامرز نیشخندی زد و گفت:باید بری ببینی چقدر اذیتش میکنه! جوری رحیم به اختیارشه که رحیم جرات نداره بدون اجازه اش پا بذاره خونه ی آقاش! موندم با این تفاسیر، چطور جرات کرده و اومده اینجا! قطعا اگر سحر بفهمه رحیم اومده دنبال تو، آروم نمیشینه...
آهی کشیدم و گفتم:اگر اینطوره پس بهش خبر بدید بیاد شوهرش رو جمع کنه، من از خدامه برم جایی که تا ابد با این قوم چشم تو چشم نشم...
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:منم از همین قومم! نکنه چشم دیدن منم نداری؟
بی حوصله گفتم:میدونید منظورم چیه...
+بهت حق میدم راستش... میدونم این یک سال خیلی سختی کشیدی! خیلی هم مقاومت کردی... شاید خودت ندونی، اما تو واقعا زن قوی و محکمی هستی که تونستی از این همه بلا و مصیبت بگذری..
سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و زمزمه کردم:شاید فقط در ظاهر یک زن قوی باشم... از درون خیلی وقته از بین رفتم...
داشتم به سحر فکر میکردم، به اینکه چطور تونسته رحیم رو طرفش خودش بکشونه! چطور انقدر راحت هر کاری میخواد میکنه و راحت تر از اون به زندگیش ادامه میده!
کمی بعد ماشین تو حیاط با صفای خونه ی فرامرز از حرکت ایستاد، از فکر خانم اون خونه شدن،برای لحظه ای شوق کل وجودم رو گرفت، با خودم گفتم چشمت به این خونه افتاد....
از ماشین پیاده شدم و پشت سر فرامرز وارد خونه اش شدم، فرامرز تعارفم کرد و گفت:راحت باش، کسی تو خونه نیست..
کنجکاو سرکی کشیدم و گفتم:سیما خانم چی؟
+مدتیه رفته مرخصی... دخترش یکم مریض احوال بود، الانم جز من و تو کسی تو خونه نیست، هر ازگاهی باغبون خونه میاد که اونم اجازه ی وارد شدن به ساختمون اصلی رو نداره....
روی مبل نشستم. فرامرز با دقت نگاهم کرد و گفت:چت شد؟
با دلهره نگاهش کردم، حس کردم لحن کلامش عوض شده، تو صورتش چهره ی بدجنس ناصر رو میدیدم... با خودم گفتم ای آفاق، با چه اعتمادی پاشدی همراهش اومدی اینجا؟
فرامرز داشت باهام حرف می‌زد اما من هیچ صداش رو نمیشنیدم، انگار دستی من رو گرفته بود و پرتم کرده بود تو اون انباری سیاه و تاریک... تو اون اتاقک بدون پنجره که هرچی فریاد میزدم صدام به کسی نمیرسید...
یکدفعه انگار دستی من رو گرفت و از اون اتاقک تاریک کشیدم بیرون..
افتادم وسط سالن خونه ی مردی که تا اون روز مردونه حمایتم کرده بود...
با جسمی یخ زده روی زمین افتاده بودم و فرامرز وحشت زده داشت نگاهم میکرد ....
چشم بازم رو که دید هراسون نزدیکم شد و تلفنی که دستش بود رو کنار گذاشت:آفاق! خوبی؟ چت شد یهو؟ جون به لب کردی من رو!
مات و مبهوت نگاهش کردم، به سمت آشپزخونه دوید و خیلی زود با لیوانی آب قند برگشت،اصلا نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده! برای لحظه ای انگار به اون روز تلخ برگشتم...
+نیازی هست بریم دکتر؟
فرامرز با انرژی نشست روبه روم و گفت:ساعت نه، یکی از دوستای قدیمیم میاد برای خوندن محرمیت.. مشکلی که نداری؟
نه ضعیفی گفتم،فرامرز بشقابم رو پر از برنج و کباب کرد و گذاشت روبه روم:ناهارت رو بخور، میخوام یک چیزی نشونت بدم...
تو سکوت مشغول خوردن غذام شدم، اشتهایی برای خوردن نداشتم، اما فرامرز انقدر اصرار میکرد که مجبور شدم چند لقمه ای بخورم...
بعد ناهار با راهنمایی فرامرز به سمت نشیمن خونه رفتم، چند پاکت روی میز بود، کنجکاو گفتم:اینا چیه؟
با محبت گفت:دوست داشتم با هم بریم خرید، اما دیدم یکم خسته ای... اینا رو با سلیقه ی خودم گرفتم، از هرکدوم چند مدل گرفتم، هرکدوم رو پسند کردی میتونی برداری...
با شگفتی جلو رفتم، نگاهی به داخل پاکت ها انداختم، تو یکی از پاکت ها چند جعبه ی سورمه ای رنگ بود، یکی از جعبه ها رو بیرون کشیدم و بازش کردم....
یک سرویس طلای سنگین، با نگین های زمرد... با چشم هایی گرد شده از تعجب نگاهش کردم:اینا... اینا برای کیه؟
خندید و نزدیک شد، باقی جعبه ها رو هم به نوبت باز کرد و گذاشت جلوم،چهار تا سرویس طلای سنگین...
+برای خانم همسایه اس! این چه سوالیه! خب معلومه که برای توئه!از بینش دو تا رو به سلیقه ی خودت انتخاب کن، گفتم خسته ای شاید نتونی بیای خرید، اگرم هیچکدوم رو پسند نکردی مشکلی نیست! بعد عقد میریم خرید ...
اشک تو چشمم حلقه زد، چطور باور میکردم این همه محبت رو! انگار خواب بودم... شایدم واقعا همه چیز خواب بود..


ادامه دارد...
undefined۱۹

۳۷۲

۸:۰۲