#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستوسه
هزار بار بهش گفته بودم زنت عین برگ گل پاکه... اما به گوشش نرفت، چشم بسته به حرف ستاره گوش داد و رفت این دختره رو عقد کرد... اگر مرد بود اون زن رو باید سه طلاقه میکرد! نه اینکه خونه ی ده رو به نامش بزنه!
شگفت زده گفتم:واقعا خونه رو به نامش زده؟
+منم از اهالی شنیدم، حالا به زور بوده یا میل خودش! خدا داند...
پوزخندی زدم و گفتم:خلایق هرچه لایق... ستاره حقش داشتن همچین عروسیه...
فرامرز نیشخندی زد و گفت:باید بری ببینی چقدر اذیتش میکنه! جوری رحیم به اختیارشه که رحیم جرات نداره بدون اجازه اش پا بذاره خونه ی آقاش! موندم با این تفاسیر، چطور جرات کرده و اومده اینجا! قطعا اگر سحر بفهمه رحیم اومده دنبال تو، آروم نمیشینه...
آهی کشیدم و گفتم:اگر اینطوره پس بهش خبر بدید بیاد شوهرش رو جمع کنه، من از خدامه برم جایی که تا ابد با این قوم چشم تو چشم نشم...
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:منم از همین قومم! نکنه چشم دیدن منم نداری؟
بی حوصله گفتم:میدونید منظورم چیه...
+بهت حق میدم راستش... میدونم این یک سال خیلی سختی کشیدی! خیلی هم مقاومت کردی... شاید خودت ندونی، اما تو واقعا زن قوی و محکمی هستی که تونستی از این همه بلا و مصیبت بگذری..
سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و زمزمه کردم:شاید فقط در ظاهر یک زن قوی باشم... از درون خیلی وقته از بین رفتم...
داشتم به سحر فکر میکردم، به اینکه چطور تونسته رحیم رو طرفش خودش بکشونه! چطور انقدر راحت هر کاری میخواد میکنه و راحت تر از اون به زندگیش ادامه میده!
کمی بعد ماشین تو حیاط با صفای خونه ی فرامرز از حرکت ایستاد، از فکر خانم اون خونه شدن،برای لحظه ای شوق کل وجودم رو گرفت، با خودم گفتم چشمت به این خونه افتاد....
از ماشین پیاده شدم و پشت سر فرامرز وارد خونه اش شدم، فرامرز تعارفم کرد و گفت:راحت باش، کسی تو خونه نیست..
کنجکاو سرکی کشیدم و گفتم:سیما خانم چی؟
+مدتیه رفته مرخصی... دخترش یکم مریض احوال بود، الانم جز من و تو کسی تو خونه نیست، هر ازگاهی باغبون خونه میاد که اونم اجازه ی وارد شدن به ساختمون اصلی رو نداره....
روی مبل نشستم. فرامرز با دقت نگاهم کرد و گفت:چت شد؟
با دلهره نگاهش کردم، حس کردم لحن کلامش عوض شده، تو صورتش چهره ی بدجنس ناصر رو میدیدم... با خودم گفتم ای آفاق، با چه اعتمادی پاشدی همراهش اومدی اینجا؟
فرامرز داشت باهام حرف میزد اما من هیچ صداش رو نمیشنیدم، انگار دستی من رو گرفته بود و پرتم کرده بود تو اون انباری سیاه و تاریک... تو اون اتاقک بدون پنجره که هرچی فریاد میزدم صدام به کسی نمیرسید...
یکدفعه انگار دستی من رو گرفت و از اون اتاقک تاریک کشیدم بیرون..
افتادم وسط سالن خونه ی مردی که تا اون روز مردونه حمایتم کرده بود...
با جسمی یخ زده روی زمین افتاده بودم و فرامرز وحشت زده داشت نگاهم میکرد ....
چشم بازم رو که دید هراسون نزدیکم شد و تلفنی که دستش بود رو کنار گذاشت:آفاق! خوبی؟ چت شد یهو؟ جون به لب کردی من رو!
مات و مبهوت نگاهش کردم، به سمت آشپزخونه دوید و خیلی زود با لیوانی آب قند برگشت،اصلا نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده! برای لحظه ای انگار به اون روز تلخ برگشتم...
+نیازی هست بریم دکتر؟
فرامرز با انرژی نشست روبه روم و گفت:ساعت نه، یکی از دوستای قدیمیم میاد برای خوندن محرمیت.. مشکلی که نداری؟
نه ضعیفی گفتم،فرامرز بشقابم رو پر از برنج و کباب کرد و گذاشت روبه روم:ناهارت رو بخور، میخوام یک چیزی نشونت بدم...
تو سکوت مشغول خوردن غذام شدم، اشتهایی برای خوردن نداشتم، اما فرامرز انقدر اصرار میکرد که مجبور شدم چند لقمه ای بخورم...
بعد ناهار با راهنمایی فرامرز به سمت نشیمن خونه رفتم، چند پاکت روی میز بود، کنجکاو گفتم:اینا چیه؟
با محبت گفت:دوست داشتم با هم بریم خرید، اما دیدم یکم خسته ای... اینا رو با سلیقه ی خودم گرفتم، از هرکدوم چند مدل گرفتم، هرکدوم رو پسند کردی میتونی برداری...
با شگفتی جلو رفتم، نگاهی به داخل پاکت ها انداختم، تو یکی از پاکت ها چند جعبه ی سورمه ای رنگ بود، یکی از جعبه ها رو بیرون کشیدم و بازش کردم....
یک سرویس طلای سنگین، با نگین های زمرد... با چشم هایی گرد شده از تعجب نگاهش کردم:اینا... اینا برای کیه؟
خندید و نزدیک شد، باقی جعبه ها رو هم به نوبت باز کرد و گذاشت جلوم،چهار تا سرویس طلای سنگین...
+برای خانم همسایه اس! این چه سوالیه! خب معلومه که برای توئه!از بینش دو تا رو به سلیقه ی خودت انتخاب کن، گفتم خسته ای شاید نتونی بیای خرید، اگرم هیچکدوم رو پسند نکردی مشکلی نیست! بعد عقد میریم خرید ...
اشک تو چشمم حلقه زد، چطور باور میکردم این همه محبت رو! انگار خواب بودم... شایدم واقعا همه چیز خواب بود..
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستوسه
هزار بار بهش گفته بودم زنت عین برگ گل پاکه... اما به گوشش نرفت، چشم بسته به حرف ستاره گوش داد و رفت این دختره رو عقد کرد... اگر مرد بود اون زن رو باید سه طلاقه میکرد! نه اینکه خونه ی ده رو به نامش بزنه!
شگفت زده گفتم:واقعا خونه رو به نامش زده؟
+منم از اهالی شنیدم، حالا به زور بوده یا میل خودش! خدا داند...
پوزخندی زدم و گفتم:خلایق هرچه لایق... ستاره حقش داشتن همچین عروسیه...
فرامرز نیشخندی زد و گفت:باید بری ببینی چقدر اذیتش میکنه! جوری رحیم به اختیارشه که رحیم جرات نداره بدون اجازه اش پا بذاره خونه ی آقاش! موندم با این تفاسیر، چطور جرات کرده و اومده اینجا! قطعا اگر سحر بفهمه رحیم اومده دنبال تو، آروم نمیشینه...
آهی کشیدم و گفتم:اگر اینطوره پس بهش خبر بدید بیاد شوهرش رو جمع کنه، من از خدامه برم جایی که تا ابد با این قوم چشم تو چشم نشم...
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:منم از همین قومم! نکنه چشم دیدن منم نداری؟
بی حوصله گفتم:میدونید منظورم چیه...
+بهت حق میدم راستش... میدونم این یک سال خیلی سختی کشیدی! خیلی هم مقاومت کردی... شاید خودت ندونی، اما تو واقعا زن قوی و محکمی هستی که تونستی از این همه بلا و مصیبت بگذری..
سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و زمزمه کردم:شاید فقط در ظاهر یک زن قوی باشم... از درون خیلی وقته از بین رفتم...
داشتم به سحر فکر میکردم، به اینکه چطور تونسته رحیم رو طرفش خودش بکشونه! چطور انقدر راحت هر کاری میخواد میکنه و راحت تر از اون به زندگیش ادامه میده!
کمی بعد ماشین تو حیاط با صفای خونه ی فرامرز از حرکت ایستاد، از فکر خانم اون خونه شدن،برای لحظه ای شوق کل وجودم رو گرفت، با خودم گفتم چشمت به این خونه افتاد....
از ماشین پیاده شدم و پشت سر فرامرز وارد خونه اش شدم، فرامرز تعارفم کرد و گفت:راحت باش، کسی تو خونه نیست..
کنجکاو سرکی کشیدم و گفتم:سیما خانم چی؟
+مدتیه رفته مرخصی... دخترش یکم مریض احوال بود، الانم جز من و تو کسی تو خونه نیست، هر ازگاهی باغبون خونه میاد که اونم اجازه ی وارد شدن به ساختمون اصلی رو نداره....
روی مبل نشستم. فرامرز با دقت نگاهم کرد و گفت:چت شد؟
با دلهره نگاهش کردم، حس کردم لحن کلامش عوض شده، تو صورتش چهره ی بدجنس ناصر رو میدیدم... با خودم گفتم ای آفاق، با چه اعتمادی پاشدی همراهش اومدی اینجا؟
فرامرز داشت باهام حرف میزد اما من هیچ صداش رو نمیشنیدم، انگار دستی من رو گرفته بود و پرتم کرده بود تو اون انباری سیاه و تاریک... تو اون اتاقک بدون پنجره که هرچی فریاد میزدم صدام به کسی نمیرسید...
یکدفعه انگار دستی من رو گرفت و از اون اتاقک تاریک کشیدم بیرون..
افتادم وسط سالن خونه ی مردی که تا اون روز مردونه حمایتم کرده بود...
با جسمی یخ زده روی زمین افتاده بودم و فرامرز وحشت زده داشت نگاهم میکرد ....
چشم بازم رو که دید هراسون نزدیکم شد و تلفنی که دستش بود رو کنار گذاشت:آفاق! خوبی؟ چت شد یهو؟ جون به لب کردی من رو!
مات و مبهوت نگاهش کردم، به سمت آشپزخونه دوید و خیلی زود با لیوانی آب قند برگشت،اصلا نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده! برای لحظه ای انگار به اون روز تلخ برگشتم...
+نیازی هست بریم دکتر؟
فرامرز با انرژی نشست روبه روم و گفت:ساعت نه، یکی از دوستای قدیمیم میاد برای خوندن محرمیت.. مشکلی که نداری؟
نه ضعیفی گفتم،فرامرز بشقابم رو پر از برنج و کباب کرد و گذاشت روبه روم:ناهارت رو بخور، میخوام یک چیزی نشونت بدم...
تو سکوت مشغول خوردن غذام شدم، اشتهایی برای خوردن نداشتم، اما فرامرز انقدر اصرار میکرد که مجبور شدم چند لقمه ای بخورم...
بعد ناهار با راهنمایی فرامرز به سمت نشیمن خونه رفتم، چند پاکت روی میز بود، کنجکاو گفتم:اینا چیه؟
با محبت گفت:دوست داشتم با هم بریم خرید، اما دیدم یکم خسته ای... اینا رو با سلیقه ی خودم گرفتم، از هرکدوم چند مدل گرفتم، هرکدوم رو پسند کردی میتونی برداری...
با شگفتی جلو رفتم، نگاهی به داخل پاکت ها انداختم، تو یکی از پاکت ها چند جعبه ی سورمه ای رنگ بود، یکی از جعبه ها رو بیرون کشیدم و بازش کردم....
یک سرویس طلای سنگین، با نگین های زمرد... با چشم هایی گرد شده از تعجب نگاهش کردم:اینا... اینا برای کیه؟
خندید و نزدیک شد، باقی جعبه ها رو هم به نوبت باز کرد و گذاشت جلوم،چهار تا سرویس طلای سنگین...
+برای خانم همسایه اس! این چه سوالیه! خب معلومه که برای توئه!از بینش دو تا رو به سلیقه ی خودت انتخاب کن، گفتم خسته ای شاید نتونی بیای خرید، اگرم هیچکدوم رو پسند نکردی مشکلی نیست! بعد عقد میریم خرید ...
اشک تو چشمم حلقه زد، چطور باور میکردم این همه محبت رو! انگار خواب بودم... شایدم واقعا همه چیز خواب بود..
ادامه دارد...
۳۷۲
۸:۰۲